جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 2

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید - جلد 2

محمود مهدوی دامغانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

كه مى‏گفته است، در سالى كه بالغ شدم همراه پدرم به حضور على (عليه السلام) رفتم و اين هنگام آمدن او از بصره بود. مردانى در حضور على (عليه السلام) بودند كه آنان را نكوهش مى‏كرد و مى‏گفت: چه چيزى شما را از يارى من بازداشت و حال آنكه شما اشراف قوم خود هستيد. به خدا سوگند اگر اين كار از سستى نيت و كمى بينش سرچشمه گرفته باشد شما نابود شدگانيد و اگر از شك و ترديد شما در فضيلت من و اينكه [دشمن را] بر ضد من يارى دهيد سرچشمه گرفته باشد، خود دشمنيد.

گفتند: اى امير المؤمنين خدا نكند كه چنين باشيم. ما نسبت به تو تسليم و سرسپرده‏ايم و با دشمن تو در حال جنگ و ستيزيم، و سپس شروع به عذرخواهى كردند و هر يك بهانه‏يى ذكر كردند. يكى گفت: بيمار بودم و ديگرى گفت: در آن هنگام در كوفه نبودم. به آنان نگريستم و ايشان را شناختم و ديدم عبد اللّه بن معتم عبسى و حنظلة بن ربيع تميمى- كه هر دو از اصحاب پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) شمرده مى‏شوند- و ابو بردة بن عوف ازدى و غريب بن شرحبيل همدانى بودند.

گويد: در اين هنگام على (عليه السلام) به پدرم نگريست و فرمود: ولى مخنف بن مسلم و قوم او از شركت در جنگ تخلف نكردند و مثل ايشان همچون مثل آن قوم نيست كه خداوند متعال درباره آنان فرموده است: «و همانا گروهى از شما از جنگ باز- مى‏ايستد و اگر بر شما مصيبتى رسد مى‏گويد خدا بر ما منت نهاد كه همراهشان نبودم و اگر فضل خداوند شامل حال شما گردد، آن چنان كه گويى ميان شما و او دوستى نبوده است، مى‏گويد اى كاش با ايشان مى‏بودم و بهره‏يى بزرگ مى‏بردم». نصر بن مزاحم مى‏گويد: سپس على (عليه السلام) در كوفه ماند و شنّى [شنّ بن- عبد القيس‏] در اين باره ابيات زير را سروده است: «به اين امام بگو اين جنگ فرو نشست و خاموش شد و بدينگونه نعمت تمام فرا رسيد. آرى ما از جنگ با كسانى كه پيمان شكستند آسوده شديم ولى در شام مار كرى است كه افسون برنمى‏دارد...»

/ 435