جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 2

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید - جلد 2

محمود مهدوی دامغانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

جمجمه‏هاى خود را ساعتى به ما عاريه دهند. گفت: اى امير سرهاى ايشان كاسه و سبو نيست كه عاريه داده شود و گردنهاى ايشان تنه درخت خرما نيست كه دوباره جوانه بزند.

مهلب به حبيب بن اوس گفت: تو بر اين قوم حمله كن. او نيز حمله نكرد و در پاسخ اين چنين گفت: «امير هنگامى كه كار بر او دشوار شد بدون علم به من مى‏گويد پيش برو، ولى اگر از تو فرمانبردارى كنم ديگر براى من زندگانى نخواهد بود و براى من جز همين يك سر سر ديگرى نيست».

مهلب به معن بن مغيرة بن ابى صفره گفت: تو حمله كن. گفت: حمله نمى‏كنم مگر آنكه دختر خود، ام مالك را به همسرى من در آورى. مهلب گفت: او را به همسرى تو درآورم. معن به خوارج حمله كرد و آنان را تار و مار كرد و ميان ايشان نيزه مى‏زد و چنين مى‏گفت: «اى كاش كسى باشد كه زندگى را با مال و ازدواجى كه پيش ماست بخرد...» سپس در پى حمله‏اى كه خوارج بر ايشان كردند مردم عقب نشستند. مهلب به پسر خويش مغيره گفت: آن امينى كه با تو بود چه كرد گفت: او كشته شد و عبيدة ثقفى هم گريخت. مهلب به يزيد گفت: عبيدة چه كرد و كجاست گفت: از هنگامى كه عقب‏نشينى صورت گرفت ديگر او را نديدم. آن امين ديگر به مغيره پسر مهلب گفت: تو دوست و همكار مرا كشتى. چون شامگاه فرار رسيد عبيدة ثقفى برگشت و مردى از خاندان عامر بن صعصعه چنين سرود: «اى مرد ثقفى همواره ميان ما سخنرانى و با سفارش حجاج ما را اندوهگين مى‏ساختى ولى همين كه مرگ خروشان به سوى ما آمد و باده سرخ بدون آميزه براى ما ريخت، گريختى...» مهلب به آن امين ديگر گفت: سزاوار است كه امشب همراه پسرم حبيب با هزار سوار بروى و بر خوارج شبيخون بزنيد. گفت: اى امير گويا مى‏خواهى مرا نيز همان گونه كه دوستم را كشتى بكشى. مهلب خنديد و گفت: اختيار آن با توست.

هيچيك از دو لشكر، خندقى حفر نكرده بودند و هر دو گروه از يكديگر حذر مى‏كردند با اين تفاوت كه خوراك و ساز و برگ در لشكر مهلب [فراوان‏] بود و شمار سپاهيانش به حدود سى هزار مى‏رسيد. چون آن شب را به صبح رساندند،

/ 435