جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 2

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید - جلد 2

محمود مهدوی دامغانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

اى مردم كوفه همانا كه وامانده و سست شديد و امير خودتان را بر خود خشمگين ساختيد. شما از دو ماه پيش تا كنون در تعقيب اين اعراب بدوى لاغر اندام هستيد كه شهرهاى شما را ويران و خراج شما را گرفته و كاسته‏اند و شما در دل اين خندقها ترسان مانده‏ايد و از آنها جدا نمى‏شويد. فقط وقتى خندقها را رها مى‏كنيد كه خبر مى‏رسد آنها از پيش شما رفته‏اند و در شهرى ديگر غير از شهر شما فرود آمده‏اند. اينك در پناه نام خدا به سوى آنان بيرون رويد. سعيد، خود بيرون آمد و مردم هم با او بيرون آمدند. جزل به او گفت: مى‏خواهى چه بكنى گفت: با اين سواران بر شبيب و يارانش حمله مى‏برم. جزل به او گفت: تو با گروهى از مردم پياده و سواره همين جا بمان و يارانت را پراكنده مكن و مرا رها كن تا به مصاف او بروم كه اين براى تو خير و براى آنان شر خواهد بود.

سعيد گفت: نه تو همين جا در صف بمان و من به مصاف او مى‏روم. جزل گفت: من از اين انديشه تو بيزرام.

خداوند و مسلمانان حاضر اين سخن مرا مى‏شنوند. سعيد گفت: اين انديشه من است، اگر در آن به صواب رسيدم خدايم موفق داشته است و اگر خطا كردم و ناصواب بود شما همگى از آن برى هستيد.

جزل، ناچار در صف اهل كوفه ماند و آنان را از خندق بيرون آورد و بر ميمنه، عياض بن ابى لينه كندى و بر ميسره، عبد الرحمان بن عوف- يعنى ابو حميد راسبى- را گماشت و خودش ميان ايشان ماند و سعيد بن مجالد پيش رفت و مردم هم همراهش بيرون شدند. در آن هنگام شبيب به «براز الروز» رفته و در دهكده «قطفتا» فرود آمده بود، و به يكى از برزيگران آنجا دستور داده بود گوسپندى براى ايشان بريان كند و غذايى فراهم آورد. او چنان كرد و در دهكده را بست. هنوز برزگير خوراك را كاملًا آماده نساخته بود كه سعيد بن مجالد آن دهكده را محاصره كرد. برزيگر بر بام رفت و پايين آمد و رنگش پريده بود. شبيب به او گفت: ترا چه مى‏شود گفت: لشكرى بزرگ به جنگ تو آمده است. گفت: آيا كباب تو آماده شده است گفت: نه. گفت: بگذار خوب بپزد. برزيگر بار ديگر بر بام رفت و پايين آمد و گفت: تمام كوشك را محاصره كرده‏اند. گفت: گوسپند بريانت را بياور. و آورد. شبيب بدون توجه به آنان و بدون اينكه بترسد شروع به غذا خوردن كرد و

/ 435