جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 2

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید - جلد 2

محمود مهدوی دامغانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

و آن چنان بود كه رداها از تن مى‏افتاد و كفشها گم مى‏شد و سالخوردگان زير دست و پا مى‏ماندند، و نه او از عثمان ياد كرد و نه از عثمان پيش او نام برده مى‏شد و سپس آماده حركت شد و مهاجران و انصار سبك بار همراهش حركت كردند و سه تن همراهى با او را در جنگ خوش نداشتند و آن سه تن سعد بن مالك و عبد اللّه بن عمر و محمد بن مسلمه بودند و على هيچكس را به زور وادار به شركت [در جنگ‏] نكرد و به همانان كه سبك بار همراهش شده بودند بسنده كرد و حركت كرد تا به كوهستانهاى قبيله «طى» رسيد در اين هنگام گروهى از قبيله ما به يارى او آمدند و او با ايشان مى‏توانست مردم را فرو كوبد. ميان راه به او خبر رسيد كه طلحه و زبير و عايشه به بصره رفته‏اند مردانى را به كوفه گسيل داشت و آنان را فرا خواند كه دعوتش را پذيرا شدند و به بصره حركت كرد و آن شهر به تصرفش در آمد و سپس به كوفه بازگشت.

كودكان و سالخوردگان و عروسها همگان از شوق و شادى ديدارش شتابان به حضورش شتافتند، و من در حالى از على (عليه السلام) جدا شدم كه آهنگى جز براى حركت به شام نداشت.

معاويه از گفتار خفاف هراسان شد. در اين هنگام حابس به معاويه گفت: اى امير، او براى من شعرى خواند كه عقيده مرا درباره عثمان تغيير داد و على را در نظرم بزرگ ساخت.

معاويه گفت: اى خفاف آن شعر را براى من بخوان و وى شعرى براى او خواند كه [مضمون‏] مطلع آن چنين است: «در حالى كه شب دامن گسترده بود و پهلوى من بر بستر آرام نمى‏گرفت چنين سرودم» در اين شعر چگونگى احوال و كشته شدن عثمان را آورده است و چون طولانى است از بيان تمام آن خوددارى مى‏كنيم و از جمله چنين مى‏گويد: «همانا گذشت آنچه گذشت و روزگار بر آن سپرى شد همچنان كه گذشته‏ها سپرى شده است، و من سوگند به كسى كه مردم براى او حج مى‏گزارند سوار بر شتران لاغر اندام باريك ميان بودم...» گويد: معاويه [از شنيدن آن‏] درهم شكست و به حابس گفت: چنين مى‏پندارم كه اين شخص جاسوس على است. او را از پيش خود بيرون كن كه مبادا مردم شام‏

/ 435