بیشترتوضیحاتافزودن یادداشت جدید
عرب بود روى كردم و گفتم: ترا بر من حقى است كه نسبت به من احسان و دوستى كردهاى و حق مسلمان بر مسلمان محفوظ است. از اين پسر عموى تو چيزى سرزده است كه براى تو گفته شد، اينك با او خلوت كن و او را از اين انديشه بازدار و كار او را گناهى بزرگ بدان، و توجه داشته باش من بيم آن دارم كه اگر از امير المؤمنين جدا شود ترا و خود و عشيرهاش را به كشتن دهد.گفت: خدايت پاداش خير دهاد كه حق برادرى را ادا كردى. اگر او بخواهد از امير المؤمنين جدا شود در اين كار نابودى او خواهد بود و حال آنكه اگر خيرخواهى او را برگزيند و با او همراه باشد بهره و هدايت او در اين كار خواهد بود.گويد: من خواستم نزد على (عليه السلام) برگردم تا آنچه را اتفاق افتاده است به او بگويم ولى به سخن دوست خود اطمينان كردم و به خانه خويش بازگشتم و شب را به صبح رساندم و چون روز بر آمد به حضور امير المؤمنين (عليه السلام) رسيدم و ساعتى نزد او نشستم و مىخواستم گفتگوى خود را در خلوت به اطلاعش برسانم از اين رو مدتى نشستم ولى بر شمار مردم افزوده مىشد. ناچار نزديك رفتم و پشت سرش نشستم على (عليه السلام) سرش را نزديك من آورد و من آنچه را از خريت شنيده بودم و آنچه را به پسر عمويش گفته بودم و نيز پاسخى را كه به من داده بود نقل كردم. فرمود: رهايش كن، اگر حق را پذيرفت و بازگشت براى او منظور مىداريم و از او مىپذيريم.گفتم: اى امير المؤمنين، چرا هم اكنون او را فرو نمىگيرى تا از او اطمينان پيدا كنى فرمود: اگر ما اين كار را نسبت به هر كس از مردم كه متهم است انجام دهيم بايد زندانها را از آنان انباشته كنيم و حال آنكه مناسب نمىبينم تا زمانى كه مردم مخالفتى با من نكردهاند نسبت به آنان سختگيرى كنم و ايشان را به كيفر و حبس دچار سازم.عبد اللّه بن قعين مىگويد: سكوت كردم و گوشهيى رفتم و اندكى با ياران خود نشستم. در اين هنگام على (عليه السلام) به من فرمود: نزديك بيا و نزديك رفتم. پوشيده به من فرمود: به خانه آن مرد برو و ببين چه كرده است زيرا كمتر روزى اتفاق افتاده است كه پيش از اين ساعت نزد من نيايد. من به خانهاش رفتم و ديدم در خانه او هيچ كس از آن گروه نيست. بر گرد درهاى خانههاى ديگر گشتم كه گروهى ديگر از ياران خريت در آن خانهها بودند، ديدم آنجا هم هيچ فرا خواننده و هيچ پاسخ دهندهاى نيست. پس نزد امير المؤمنين على برگشتم. همينكه مرا ديد فرمود: آيا