بیشترتوضیحاتافزودن یادداشت جدید
برسد. شما پيروان و شيعيان اوييد و مورد اعتمادترين قبيله از قبايل عرب هستيد، هم اكنون شتابان آماده شويد و با من بيرون آييد. به خدا سوگند هنوز ساعتى نگذشته بود كه يكصد و سى نفر نزد او جمع شدند. زياد گفت: ما را بس است و بيش از اين نمىخواهيم. او حركت كرد و از پل گذشت و خود را به دير ابو موسى رساند و همانجا فرود آمد و بقيه آن روز را همانجا ماند و منتظر رسيدن فرمان على (عليه السلام) بود.ابراهيم بن هلال مىگويد: همچنين محمد بن عبد اللّه، از ابو الصلت تيمى، از ابو سعيد، از عبد اللّه بن وال تيمى نقل مىكرد كه مىگفته است نزد امير المؤمنين على بودم كه ناگاه پيكى شتابان در رسيد و در حالى كه همچنان مىدويد نامهيى از قرظة بن كعب بن عمرو انصارى كه يكى از كارگزاران او بود آورد و در آن نامه چنين آمده بود: «براى بنده خدا على امير المؤمنين، از قرظة بن كعب. درود بر تو، نخست همراه با تو خداوندى را مىستايم كه خدايى جز او نيست. اما بعد، اى امير المؤمنين گزارش مىدهم كه گروهى سوار از كوفه به سوى نفر رفتهاند و در پايين فرات به دهقانى به نام زادان فروخ كه اسلام آورده بود و نماز مىگزارد و از پيش داييهاى خود بر مىگشت برخورد كرده و از او پرسيدهاند آيا مسلمانى يا كافر گفته است: مسلمانم. گفتهاند: درباره على چه مىگويى گفته است: خير و نيكى مىگويم و معتقدم كه او امير مومنان و سرور بشر و وصى رسول خداست. به او گفتهاند: اى دشمن خدا در اين صورت تو كافرى و گروهى از ايشان بر او حمله برده و با شمشيرهاى خويش او را پاره پاره كردهاند. همراه او مردى از اهل ذمه را هم كه يهودى بوده است گرفتهاند و از او پرسيدهاند: آيين تو چيست گفته است: يهودى هستم. آنان به يكديگر گفتهاند او را آزاد بگذاريد و شما را بر او بهانه و راهى نيست. آن مرد يهودى پيش ما آمد و اين خبر را آورد. من درباره آنان پرسيدم و هيچ كس درباره آنان چيزى به من نگفت.اينك امير المؤمنين در مورد ايشان رأى خود را براى من بنويسد تا به خواست خداوند آن را انجام دهم.» امير المؤمنين (عليه السلام) در پاسخ او چنين مرقوم فرمود: «اما بعد، آنچه را در مورد گروهى كه از منطقه حكومت تو گذشتهاند نوشتهاى