مطالعات فرهنگى درباره فيلمهاى عامّه پسند
نوشته جان استورىترجمه حسين پاينده مطالعه درباره فيلم منشأ طيف گسترده اى از نظريه ها و روشهاى تحليلى بوده است. فيلم را بر حسب اين موضوع مطالعه كرده اند كه به منزله شكلى از «هنر»، واجد چه توانمنديهاى بالقوه اى است؛ همچنين فيلم را بر حسب تاريخ آن مطالعه كرده اند، تاريخى كه به صورت برهه هايى از يك «سنت ريشه دار» بازگفته شده است؛ يا بر حسب اين كه مهمترين فيلمها و هنرپيشه هاى مشهور و كارگردانان كدام بوده اند. فيلم را از نظر فنّاورىِ بى ثباتِ توليد آن مورد بررسىِ تحليلى قرار داده اند. برخى نظريه پردازان، فيلم را به منزله مصداقى از «صنعت فرهنگ سازى» تقبيح كرده اند. برخى ديگر نيز فيلم را به عنوان حوزه اصلىِ توليد ذهنيت فردى و هويت ملّى مورد بحث قرار داده اند. ليكن مقاله حاضر در پى معرفى تحولات اخير در مطالعات فيلم نيست و حتى شرحى از مطالعه در خصوص فيلمهاى عامّه پسند نيز ارائه نمى دهد، بلكه هدفى محدودتر دارد كه عبارت است از بررسى مجموعه اى از مهمترين برهه هاى رابطه مطالعه درباره فيلم و پيدايش مطالعات فرهنگى. ساختارگرايى و فيلمهاى عامّه پسند
در دهه 1970، در مطالعات فرهنگى وجه تمايز روشنى بين مطالعه «متون» و مطالعه «فرهنگهاى زيست شده» ايجاد گرديد. اگر قرار بود درباره متون مطالعه شود، آن گاه روش تحليل قطعاً ساختارگرايى بود. در نتيجه، پژوهش درباره فيلم در مطالعات فرهنگى صرفاً از طريق ساختارگرايى انجام مى شد. در سال 1975، دو منبع مهم در زمينه ساختارگرايى و فيلم منتشر شدند: يكى كتاب ششلولها و جامعه نوشته ويل رايت (2) ، و ديگرى مقاله لورا مالوى (3) با عنوان «لذت بصرى و سينماى روايى». شالوده منبع اول، ساختارگرايى كلاسيك است، اما نوشته دوم را بايد نخستين كاوش جدى در خصوص پساساختارگرايى و فيلم دانست. ساختارگرايى روشى نظرى است كه در آراء زبانشناس سوئيسى فردينان دو سوسور ( 1974 ) ريشه دارد. سوسور زبان را متشكل از دو جزء مى داند، دو جزئى كه مجموعاً پيكره سومى را به وجود مى آورند. هنگامى كه من كلمه «گربه» را مى نويسم، حاصل اين كار صورت نوشتارىِ «گربه» است اما همچنين تصور يا تصوير ذهنىِ گربه (يعنى حيوانى چهارپا از خانواده گربه سانان) را نيز برايم ايجاد مى كند. سوسور آن صورت نوشتارى را «دال» و تصويرِ ذهنىِ حاصل از آن را «مدلول» مى نامد. دال و مدلول در تركيب با هم «همچون دو روى يك صفحه كاغذ) «نشانه» را به وجود مى آورند. به اعتقاد سوسور، ميان دال و مدلول رابطه اى دلخواهانه وجود دارد. به بيان ديگر، واژه «گربه» واجد هيچ كيفيت گربه مانندى نيست و هيچ دليل خاصى وجود ندارد كه چرا دال «گربه» بايد مدلول «گربه» (حيوان چهارپاى گربه سان) را به ذهن متبادر كند. رابطه ميان اين دو صرفاً حاصل عرف يا توافق فرهنگى است. دالِ «گربه» مى توانست عيناً مدلول «سگ» (يعنى حيوانى چهارپا از خانواده سگ سانان) را ايجاد كند. سوسور استدلال مى كند كه معنا نتيجه تطابق ماهوىِ دال و مدلول نيست، بلكه از تفاوت و رابطه اين دو به وجود مى آيد. دال «گربه» به اين سبب به معناى مدلول «گربه» است كه اين دالِ مثلاً «سُرمه» يا «سفره» يا «گفته» نيست. از نظر سوسور، زبان نظامى از تباينها و تقابلهاست. بنا بر آنچه گفته شد، سوسور معنا را حاصل فرايندى از تركيب و انتخاب واژگان مى داند. زبان واقعيتى پيشينى را منعكس نمى كند، بلكه دسترسىِ ما به واقعيت را سامان مى بخشد و برمى سازد. به همين دليل، زبانهاى مختلف به شكلهايى نايكسان جهان پيرامون ما را سامان مى دهند و برمى سازند. گفته مى شود كه اسكيموها بيش از پنجاه كلمه براى توصيف برف دارند. لذا، اگر يك اسكيمو و يك فرد اروپايى در كنار يكديگر نظاره گر منظره اى برف گرفته باشند، در واقع ادراك بصرى شان از آن صحنه كاملاً متفاوت خواهد بود. ساختارگرايان از اينجا چنين نتيجه مى گيرند كه نحوه مفهوم پردازى ما درباره جهان پيرامونمان نهايتاً به زبانى بستگى دارد كه با آن سخن مى گوييم و نيز به طريق اولى به فرهنگى كه در آن زندگى مى كنيم. بدين ترتيب، آن معناهايى كه زبان براى ما امكان پذير مى سازد، نتيجه برهم كنش شبكه اى از روابط ميان تركيب و انتخاب واژگان يا به عبارت ديگر نتيجه مشابهت و تفاوت واژگان است. معنا را نمى توان با استناد به واقعيتى خارج از زبان تبيين كرد. چنان كه سوسور به تأكيد اشاره مى كند، «در زبان فقط تفاوت وجود دارد و نه هيچ گونه ايجاب... زبان واجد انديشه يا آوايى نيست كه پيش از نظام زبانى وجود داشته است، بلكه صرفاً تفاوتهاى مفهومى و آوايى اى دارد كه از آن نظام سرچشمه گرفته اند » ( 120:1974 ). سوسور قائل به تقسيم بندى ديگرى هم بود كه نقشى بنيانى در پيدايش ساختارگرايى ايفا كرد: تقسيم بندى زبان به «لانگ» [ يا «زبان» [و «پارول» [ يا «گفتار» ] . منظور از «لانگ» نظام زبان ــ يا قواعد و عرفهاى سامان دهنده آن ــ است. به سبب همين قواعد و عرفها زبان را نهادى اجتماعى مى دانيم. منظور از «پارول» گفته هاى منفرد ــ يا استفاده فرد از زبان ــ است. براى روشن شدن اين تمايز، سوسور زبان را به بازى شطرنج تشبيه مى كند. در شطرنج مى توان بين قواعد بازى و تحقق آن قواعد به صورت حركت مهره ها تمايز گذاشت. بدون مجموعه قواعد شطرنج («لانگ») نمى توان عملاً شطرنج بازى كرد؛ در واقع، صرفاً هنگامى كه عملاً شطرنج بازى مى كنيم («پارول») اين قواعد آشكار مى گردند. ساختارِ همگون است كه عملكردِ ناهمگون را ميسر مى سازد. ساختارگرايى كه شيوه اى از تحليل فرهنگى است، دو انديشه بنيادين را از آراى سوسور به عاريت گرفته است. نخست توجه به روابط زيرساختىِ متون و رفتارهاى فرهنگى (يا، به عبارتى، آن دستور زبانى كه ايجاد معنا را امكان پذير مى كند)؛ دوم اين ديدگاه كه معنا همواره نتيجه برهم كنش انتخاب و تركيب عناصر زبانى است، انتخاب و تركيبى كه زيرساخت زبان آن را ممكن مى گرداند. به سخن ديگر، ساختارگرايان متون و رفتارهاى فرهنگى را به منزله پديده هايى مشابهِ زبان مطالعه مى كنند. موضوع مورد علاقه تحليلگران ساختارگرا، قواعد زيرساختىِ متون و رفتارهاى فرهنگى است. از اين رو، ساختارگرايان، مى كوشند تا قواعد و عرفهاى («لانگ») توليد معنا (ها) («پارول») را كشف كنند. مردم شناس فرانسوى كلود لوى ـ استراوس در تحليل خود از اسطوره «بدوى» ( 1968 ) ادعا مى كند كه در پس ناهمگونىِ بارزِ اسطوره ها، مى توان ساختارى همگون يافت. به بيان ديگر، اسطوره ها سازوكارى شبيه به زبان دارند. از اين منظر، وظيفه مردم شناسان عبارت است از كشف «دستور زبانِ» زيرساختىِ اسطوره ها، يعنى كشف آن اصول و قواعدى كه معنادارشدن اسطوره ها را امكان پذير مى سازند. بنا به استدلال استراوس، ساختار انواع اسطوره بر «تقابلهاى دوگانه» استوار است. معناى اين اسطوره ها از تقسيم كردن جهان به مقوله هاى ناسازگار حاصل مى شود، مقولاتى از قبيل: خام / پخته، فرهنگ / طبيعت، مرد / زن، سياه / سفيد، خوب / بد و ما / آنها. به گفته استراوس، همه اسطوره ها كاركرد اجتماعى ـ فرهنگىِ مشابهى دارند كه عبارت است از حل معجزه آساى مشكلات و تضادهاى جامعه. وى اعتقاد دارد كه «انديشه اسطوره اى همواره ابتدا به تقابلها وقوف مى يابد و سپس به حل آن تقابلها گذار مى كند... هدف اسطوره عبارت است از فراهم آوردن الگويى منطقى كه قادر به فائق آمدن بر يك تناقض باشد» ( 228، 224:1968 ). از اين منظر، اسطوره ها عبارت اند از داستانهايى كه در مقام يك فرهنگ براى خودمان بازمى گوييم تا تناقضها را برطرف كنيم و جهان هستى را تبيين پذير و لذا درخور زندگى سازيم. در كتاب ششلولها و جامعه، ويل رايت رهيافت ساختارگرايى را (هم با استفاده از آراى سوسور و هم با استفاده از انديشه هاى لوى ـ استراوس) به منظور تحليل فيلمهاى وسترنِ هاليوود به كار مى گيرد. هدف كلىِ او عبارت است از «نشان دادن اين كه اسطوره هاى يك جامعه چگونه از طريق ساختارهايشان نوعى نظم مفهومى را به اعضاى آن جامعه القا مى كنند» ( 17 ). وى به ويژه در پى اثبات اين موضوع است كه فيلم وسترن «نوعى مفهوم پردازى از اعتقادات اجتماعى آمريكاييان را به نمايش مى گذارد كه به لحاظ نمادين ساده است اما بسى عمق دارد» ( 23 ). به گفته رايت، فيلم وسترن سه مرحله تكامل را پشت سر گذاشته است: مرحله «كلاسيك» (كه شكلى به نام «انتقام جويى» را شامل مى شود)، مرحله «مضمون انتقال» و مرحله «حرفه اى». به رغم گوناگونىِ شكلهاى مختلف اين ژانر سينمايى، رايت مجموعه اى بنيادين از تقابلهاى ساختاربخش را در فيلم وسترن مشخص كرده است كه عبارت اند از: خودى ها | بيگانه ها |
نيك سرشت | بدسرشت |
قوى | ضعيف |
تمدن | برهوت ( 49 ) |
قهرمان | جامعه |
بيرون از جامعه | داخل جامعه |
نيك سرشت | بدسرشت |
ضعيف | قوى |
برهوت | تمدن ( 165 ) |
مطالعات فرهنگى و فيلمهاى عامّه پسند
كريستين گِلدهيل (11) در مقاله اى منتشر شده در دهه 1980، اشاره مى كند كه «اخيراً توجه منتقدان فمينيست، دوباره به شكلهاى عمده فرهنگ عامّه معطوف گرديده است» ( 241:1998 ). همچنان كه خودِ گِلدهيل متذكر مى گردد، اين عطف توجهِ مجدد عمدتاً در مخالفت با «تحليل ايدئولوژيك اواخر دهه 1970 و اوايل دهه 1980 صورت مى گيرد، تحليلى كه از پساساختارگرايى و نقد روانكاوانه فيلم متأثر بود. هر دوى اين رهيافتها روند غالب در سينما را مردود مى شمارند، زيرا اين روند موجد تماشاى فيلم از منظرى پدرسالارانه يا بورژوايى است و همزمان جلوه هاى زنانگى را سركوب مى كنند» ( 24 ). نقد فمينيستىِ فيلم بيش از آن كه به نحوه ايجاد تماشاگر توسط متن علاقه مند باشد، به «چند و چونِ... مصرف [ كالاهاى فرهنگى و در اين مورد مشخصاً فيلم [در زندگىِ مخاطبانى كه حاصل فرايندهاى اجتماعى و تاريخى اند» توجه دارد ( 241 ). گِلدهيل رابطه بين تماشاگر و فيلم را نوعى «مذاكره» مى داند و از اين حيث به آراى گرامشى نزديك مى شود. مفهوم يادشده به اين سبب مفيد است كه از جبرگرايى زياده از حد درباره توليد فرهنگى اجتناب مى ورزد، خواه جبرگرايى به شيوه اقتصاددانان (يعنى اين ديدگاه كه محصولات رسانه ها نشان دهنده منافع اقتصادى در خارج از متن هستند) و خواه جبرگرايىِ معمول در نقد روانكاوانه فيلم (يعنى اين نظر كه متن از راه سازوكارهاى روانى ـ زبانىِ ضمير ناخودآگاهِ پدرسالارانه، تماشاگران فيلم را برمى سازد). زيرا از اصطلاح «مذاكره» چنين برمى آيد كه دو نظرگاه مخالف در فرايندى متداوم بده بستان مى كنند. در «مذاكره»، به منزله الگويى از توليد معنا، تبادل فرهنگىْ فصل مشترك دو فرآيندِ توليد و دريافت متن تلقى مى شود، دو فرايندى كه تعيّنهاى همپوش اما ناهمسان در آن دخيل هستند. معنا نه به متن تحميل مى گردد و نه اين كه خواننده منفعلانه آن را ادراك مى كند، بلكه از كشمكش يا مذاكره بين چارچوبهاى متضادِ سنجش و انگيزه و تجربه حاصل مى آيد. (244) به اعتقاد گِلدهيل، «مذاكره» را در سه سطحِ مختلف مى توان تحليل كرد: مخاطبان، متون، نهادها. ادراك معنا «بالقوه بنيانى ترين لحظه مذاكره است، زيرا از هر حيث متغير و پيش بينى ناپذير است» ( 246 ). همان گونه كه وى اشاره مى كند، «اين كه در چه وضعيتى به تماشاى فيلمى بنشينيم يا متنى را بخوانيم، در معانى و لذات آن فيلم يا متن تأثير مى گذارد، به اين صورت كه هر وضعيتى طيفى از تعيّنهاى بالقوه مقاوم يا متناقض را در فرايند تماشا يا قرائت دخيل مى كند، تعيّنهايى كه از سرشتِ متمايزِ اجتماعى و فرهنگىِ خواننده يا تماشاگر سرچشمه مى گيرند. عوامل تأثيرگذار در اين سرشت عبارت اند از طبقه، جنسيت، نژاد، سن، پيشينه شخصى، و از اين قبيل» ( 246 ). جكى استيسى (12) ( 1994 ) بر مبناى پژوهشهاى انجام شده در اواخر دهه 1980، اين رهيافت را بسط و گسترش داده است. او نيز همچون گِلدهيل مى خواهد از آن نوع جبرگرايىِ متنْ بنياد كه تماشاگران زن را مصرف كنندگان منفعلِ نگاه خيره مردان مى داند، فراتر رود. استيسى «عموميت گرايىِ بسيارى از پژوهشهاى روانكاوانه در خصوص نحوه تماشاى فيلم توسط زنان» را نادرست مى داند ( 14 ). وى به جاى اين كه صرفاً بر مبناى تحليل متن فيلم به نتيجه گيرى بپردازد، فرايندها [ ى ذهنى [و رفتارهاى زنانى را كه فيلم تماشا كرده اند مورد بررسى قرار مى دهد. پرسشى كه استيسى مى خواهد پاسخ دهد اين است: زنان چگونه به آنچه در سالن سينما مى بينند و نيز به رفتار خود در سينما معنا مى بخشند؟ او در پژوهش خود مشخصاً به رابطه بين هنرپيشه هاى مشهورِ زن در فيلمهاى هاليوود و زنان تماشاگرِ فيلم در بريتانياى دهه 1940 و 1950 مى پردازد. آن گونه كه خود استيسى مى گويد، وى قصد دارد كه «مخاطبان فيلم را واجد اهميت تلقى كند، تا از اين طريق با اين تصور رايج و در واقع نقادانه مخالفت ورزد كه تماشاگران فيلم (به ويژه زنان!) «فريب خوردگانى منفعل» هستند كه به سهولت آلت دست رسانه ها قرار مى گيرند» ( 12 ). استيسى به خصوص در درستىِ اين ديدگاهِ نقد روانكاوانه مناقشه مى كند كه زنان، هر فيلمى را كمابيش به اقتضاى گفتمان آن تماشا مى كنند و به عبارت ديگر نحوه تماشاى فيلم توسط زنان، موضع و جايگاهى است كه گفتمان فيلم براى آنان رقم مى زند. (13) وى از راه اين پژوهش قصد دارد با فراتررفتن از موضوع «تماشاگر متن»، واكنشهاى زنانى را كه واقعاً به سينما مى روند مورد تحليل قرار دهد. به اين منظور، او لازم مى بيند به الگوى مطالعات فيلم بسنده نكند، بلكه توجه خود را به ملاحظات معمول در مطالعات فرهنگى نيز معطوف كند. جدول مفيدى كه استيسى از الگوهاى متباينِ مطالعات فيلم و مطالعات فرهنگى به دست مى دهد، از اين قرار است: مطالعات فيلم | مطالعات فرهنگى |
نحوه تعيين جايگاه تماشاگر | قرائتهاى مخاطبان |
تحليل متن | شيوه هاى قوم نگارانه |
معنا به منزله تابعى از توليد | معنا به منزله پيامد نحوه مصرف |
تماشاگرِ منفعل | تماشاگرِ فعال |
ناخودآگاه | آگاه |
بدبين | خوشبين ( 24 ) |
مشكلات اجتماعى | راه حلهاى متنى |
كمبود | وفور |
خستگى | نشاط |
كسل كنندگى | شورمندى |
عوام فريبى | صراحت |
تفرقه | همبستگى ( 177 ) |
مراجع :
1. Derrida, J. (1973) Speech and Phenomena, Evanston: North Western University Press . ــــــــــ (1978) Writing and Difference, London: Routledge & Kegan Paul . 2. Dyer, R. (1981), Entertainment and Utopia'. In R. Altman (ed), Genre: The Musical: A Reader, London: Routledge & Kegan Paul, 175-89 . 3. Eagleton, T. (1983) Literary Theory: An Introduction, Oxford : Blackwell . 4. Gamman, L. and Marshment, L. (eds) (1988) The Female Gaze: Women as Viewers of Popular Culture, London: Verso . 5. Gledhill, C. (1988), Pleasurable Negotiations'. In J. Storey (ed) Cultural Theory and Popular Culture, 2nd ed, Hemel Hempstead: Prentice Hall, 236-49 . 6. Lacan, J. (1977a) The Four Fundamental Concepts of Psych-Analysis, London : Hogarth . (1978 b) Ecrits: A Selection, London: Tavistock . 7. Levi-Strauss, C. (1968) Structural Anthropology, New York: Basic Books . 8. Mulvey, L. (1975), Visual Pleasure and Narrative Cinema', Screen 16:3 , 1-18. 9. Saussure, F. de. (1974) Course in General Linguistics, London : Fontana . 10. Stacey, J. (1994) Star Gazing: Hollywood and Female Spectatorship , London: Routlege . 11. Taylor, L. (1995), From Psychoanalytic Feminism to Popular Feminism'. In J. Hollows and M. Jancovich (eds), Approaches to Popular Film, Manchester : Manchester University Press, 151-71 . 12. Wright, W. (1975) Sixguns and Society, Berkeley, CA: University of California Press . 1. Will Right 2. Laura Mulvey 3. Sheryl Crow 4.اصطلاح «خود» ( ego )در نظريه روانكاوى براى اشاره به حوزه اى از روان به كار مى رود كه تحت سيطره «اصل واقعيت» قرار دارد و «مظهر خِرَد و مآل انديشى» است، زيرا تحريكات غريزى را تعديل مى كند. ــ م. 5. ( film noir )گونه اى از فيلمهاى دهه 1940 و 1950 كه جبرگرايى و بدبينى از جمله ويژگيهاى آن بودند و غالباً زندگى شهرى را توأم با بدبختى و جنايت نشان مى دادند. ــ م. 6.«يادگارخواهى» ( fetishism )اصطلاحى است در روانكاوى براى اشاره به كسب لذت جنسى از طريق اجزائى از بدن (مانند انگشتان پا) يا از طريق شيئى (جوراب، كفش، سينه بند و از اين قبيل) كه با شخصى تداعى مى شود. ــ م. 7. Gamman 8. Marshment 9. Lisa Taylor 10. Christine Gledhill 11. Jackie Stacey 12.براى فهم بهتر اين موضوع، بهتر است بحث لورا مالوى در بخش پيشينِ مقاله حاضر را مرور كنيد. 13. Richard Dyer 14.«آزارطلبى» ( masochism )نوعى بيمارى روانى است كه مبتلايان به آن، آگاهانه (از طريق ديگران) يا ناآگاهانه (شخصاً) به خويش درد و رنج مى دهند. ــ م. 15. self-image