همراه با پژوهشهاي مركز تحقيقات علمي 6 ولايت در انديشه فقهي سياسي نائيني
سيد جواد ورعي يكي ديگر از پژوهشهايي كه در مركز تحقيقات علمي دبيرخانه مجلس خبرگان رهبري به پايان رسيده و مراحله بررسي نهايي را ميگذراند، تحقيق در انديشه سياسي آيتالله ميرزا محمدحسين غروي معروف به نائيني است. محقق محترم، حجتالاسلام آقاي سيد جواد ورعي كه پيشتر تحقيق در موضوع حقوق و وظايف حاكم و شهروندان را براي اين مركز، به پايان برده است و اينك در دست نشر ميباشد، در اين تحقيق كه عمدتاً بر محور كتاب معروف «تنبيهالامه و تنزيهالمله» نائيني شكل گرفته، طي يك مقدمه و نه فصل به مباحثي چون حكومت آرماني، حاكميت ملي، قانون اساسي، مجلس شوراي ملي، آزادي، مساوات و نظام سياسي مشروطه درنگاه نائيني ميپردازد. آنچه پيشروي داريد، دومين فصل اين پژوهش است كه به موضوع ولايت در انديشه فقهي سياسي نائيني اختصاص يافته است.محقق محترم كه همزمان، متن تحقيق شده «تنبيهالامه» را نيز به دست نشر سپرده است، در اين فصل نخست به اختصار به موضوع ولايت معصومان(ع) در نگاه نائيني ميپردازد و سپس به تفصيل انديشه نائيني در موضوع «ولايتفقيه» را بررسي و بازگو ميكند.اميد ميرود، اين تحقيق مانند ديگر پژوهشهاي مركز، به زودي در قالب يك كتاب در اختيار علاقهمندان قرار گيرد.«ولايت» در انديشه فقهي سياسي نائيني
در اين فصل ديدگاه علامه نائيني را درباره ولايت پيشوايان معصوم و ولايتفقيه مطرح ميكنيم، اما قبل از پرداختن به آن، ذكر يك مقدمه ضروري بهنظر ميرسد.بدون شك هر متفكري داراي يكسري اصول و مباني فكري است كه نظريات و ديدگاههاي او بر اساس آن اصول و مباني قابل تحليل و بررسي است. نائيني كه از فقها و دانشمندان شهير اسلامي است، از اين قاعده مستثنا نيست. اگر به اين نكته مهم توجه شود كه او قبل از آنكه يك رجل سياسي در عرصه اجتماع و سياست باشد، فقيهي برجسته و صاحب مبنا در فقه و اصول است، و اساساً به عنوان يك فقيه و دينشناس وارد عرصه سياست شده، آنگاه تجزيه و تحليل انديشهها و آراي سياسي او بر اين محور انجام ميگيرد، از اين رو، نميتوان به او نسبتي داد كه با مباني فكري او در عرصه فقاهت ناسازگار باشد؛ به عبارت ديگر، برخي از افكار و انديشههاي او در زمره محكمات انديشه او قرار دارد و برخي از نظريات در زمره متشابهات قرار دارد كه لزوماً بايد متشابهات به محكمات باز گردانده شود. با مشاهده مطلبي متشابه كه احتمالات مختلفي در آن داده ميشود، نميتوان احتمالي را مطرح كرد كه با مباني و محكمات انديشه او سازگار نباشد. ادب تحقيق اقتضا دارد كه در تحليل و بررسي افكار و انديشه افراد و شخصيتها، اصول و مباني فكري آنان محور قرار گيرد تا در توضيح نظرات وي دچار خطا نشويم. اگر او در اثر معروف خود «تنبيهالامة و تنزيهالمله» از مشورت، رأي اكثريت، حاكميت ملي و امثال آن سخن گفته، هيچگاه نميتوان تفسيري از مقولات ارائه كرد كه با اصول و مباني فكري او در تضاد باشد، مگر آنكه واقعاً خود او بهگونهاي با صراحت سخن گفته باشد كه قابل توجيه و تأويل نباشد و حقيقتاً تناقضي در گفتارش رخ داده و مرتكب خطا شده باشد. مبرّا بودن از خطا در اظهار نظر و عمل از اختصاصات معصوم است.تأكيد ما بر اين نكته است كه به هر حال نائيني فقيهي صاحبمبنا و متعهد به مباني ديني و فقهي است. در مكتب ميرزاي شيرازي تربيت شده، دهها نفر در محضر درس و بحث او به درجه اجتهاد نائل شدهاند. او را مجدّد علم اصول و فقيهي برجسته و داراي مبنا شمردهاند. او به اجتهادي مبتني بر اصول و معيارهاي مورد اتفاق فقهاي شيعه معتقد بود و عدول از آن را مجاز نميدانست. در اجازات اجتهادي كه به شاگردانش داده، بر اين نكته تأكيد ورزيده است. از اين تأكيد در اجازه اجتهاد به شاگردان بر ميآيد كه او از نوآوريهاي بيضابطه و اظهار نظرهاي بيبنياد تحت پوشش اجتهاد، ناخشنود بوده، از غلتيدن دانشآموختگان مكتبش در اين وادي برحذر ميداشت. غرض اين است كه با چنين پيشفرضي بايد به سراغ افكار و انديشهها و آثار او رفت.1در فصل گذشته [تحقيق] «حكومت آرماني» در انديشه نائيني را نمايانديم. اينكه او حكومت را در درجه اول «منصبي الهي» ميداند كه به معصوم و در درجه دوم به فقيه عادل واگذار شده، و تنها در صورت عدم دسترسي به حاكم منصوب ميتوان از نصب چشم پوشيد، از محكمات انديشه اوست. از نظر نائيني تا جايي كه فقيه در عصر غيبت بتواند در امر حكومت مداخله كند و محذوري در پيشرو نداشته باشد، نميتواند از انجام تكليف الهياش صرفنظر كند، چنانكه خود او چنين ميكرد.در اين جهت، او با فقهاي ديگر حتي فقهاي مشروعهخواه اختلافي نداشت. همه فقيهان با اختلافي كه در حوزه اختيارات فقيه درعصر غيبت دارند، بر اصل ولايتفقيه، لااقل در اموري كه خداوند به تعطيل آنها راضي نيست و ترك و اهمال آن را نميپسندد(امور حسبيه) اتفاق نظر دارند و البته از نظر نائيني «نظم و نظام در زندگي اجتماعي و تدبير و سياست امور امت» نيز از جمله آن امور است. نائيني هيچگاه در فرض امكان حضور و دخالت فقها، حتي در حدّ «اذن و نظارت» بر رفتار دولتمردان به خلع يد از آنان و يا كنارهگيري ايشان قائل نبود. او به شدّت طرفدار حضور فقها به مقدار امكان و مساعد بودن شرايط در عرصه سياست و اجتماع و اداي وظيفه در اين زمينه بود. نائيني نيابت فقها در عصر غيبت را در حوزه امور حسبيه از قطعيات مذهب ميداند و مينويسد:«از جمله قطعيات مذهب ما طائفه اماميه، اين است كه در اين عصر غيبت ـ علي مغيبه السلام ـ آنچه از ولايات نوعيه را كه عدم رضاي شارع مقدس به اهمال آن، حتي دراين زمينه هم معلوم باشد، وظايف حسبيه ناميده، نيابت فقهاي عصر غيبت را در آن قدر متيقن و ثابت دانستيم، حتي با عدم ثبوت نيابت عامه در جميع مناصب و چون عدم رضاي شارع مقدس به اختلال نظام و ذهاب بيضه اسلام و بلكه اهميت وظايف راجعه به حفظ و نظم ممالك اسلاميه از تمام امور حسبيه از اوضح قطعيات است، لهذا ثبوت نيابت فقها و نواب عامّ عصر غيبت او اقامه وظايف مذكوره از قطعيات مذهب خواهد بود».2همانطور كه ملاحظه ميشود نائيني در اين بخش از سخنان خود، دو نكته را مورد توجه قرار داده، اول آنكه، نيابت فقها درعصر غيبت در اموري كه شارع به تعطيل آنها راضي نيست (امور حسبيّه)، از قطعيات مذهب است. دوم آنكه، وظايف راجع به حفظ و نظم مملكت اسلامي از مهمترين موارد امور حسبيه محسوب ميشود.نائيني در تقريرات فقهي خود مطلب اول را تكرار ميكند و دلالت روايات را فراتر از نيابت فقها در حوزه امور حسبيه ميشمارد و قائل به ولايت عامه ميشود، اما نسبت به مطلب دوم اندك تفاوتي مشاهده ميشود؛ زيرا حوزه امور حسبيّه را تنگتر از آنچه كه در تنبيهالامة آمده، ميشمارد و آن را به ميزاني ميداند كه در قوانين عرفي امروز از وظايف مدعيالعموم شمرده ميشود.3ولايت معصومين(ع)
علامه نائيني براي پيشوايان معصوم «ولايت مطلقه» قائل بود. او در پاسخ اين شبهه كه «رعيت را به مداخله در امر امامت و سلطنت وليعصر ـ ارواحنا فداه ـ چهكار است؟» مينويسد:«از شدّت غرضانيت گمان كردند طهران ناحيه مقدّسه امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ است و يا كوفه مشرفه و زمانمان عصر خلافت شاه ولايت ـ عليه السلام ـ و مغتصبين مقام هم آن بزرگواران و منتخبين ملت به يكي از آن دو مركز براي مداخله در آن خلافت حقّه يا ولايت مطلقه مبعوثند.»4از اين بيان به خوبي استفاده ميشود كه او براي امام معصوم، ولايت مطلقه قائل است. در مباحث فقهي خود كه توسط شاگردانش تقرير شده، با صراحت بيشتري از ولايت مطلقه سخن گفته است. در «منيةالطالب» كه تقرير اولين دوره بحث فقهي اوست، ابتدا ولايت را به دو قسم تقسيم كرده: ولايت غيرقابل تفويض و ولايت قابل تفويض. در قسم دوم، بخشي را مربوط به امور سياسي و نظم بخشيدن به امور جامعه ميداند و بخشي را به افتا و قضاوت.5در «المكاسب و البيع» كه تقرير دومين دوره بحث فقهي اوست، ولايت پيامبر و ائمه معصومين با شرح و بسط بيشتري مطرح شده است. ابتدا از ولايت تكويني، سپس از ولايت تشريعي سخن گفته و بالاترين مرتبه از ولايت را در امور ديني و دنيوي و نفوس و اموال مردم با استناد به ادلّه اربعه؛ كتاب، سنت، اجماع و عقل براي آنان قائل شده، مرتبهاي كه تنها از آن دارندگانِ ولايت تكويني است. بنابراين، نائيني نه تنها براي پيامبر و جانشينان معصوم ايشان ولايت مطلقه قائل است كه برترين مرتبه ولايت است، بلكه از نظر او ثبوت چنين مرتبهاي از ولايت براي آن بزرگواران بياشكال و مورد اتفاق علماي اماميه است.6 ولايت مطلقه و مقيّده
براي روشنتر شدن زوايايي از ديدگاه نائيني، توضيحي پيرامون ولايت مقيّده و ولايت مطلقه لازم بهنظر ميرسد. مراد از ولايت مطلقه، نفي يكي از دو معناي ذيل درباره ولايت مقيّده است:1 ـ ولايت در محدوده بيان حكم شرعي و قضاوت
بعضي از فقها شأن فقيه را بيان حكم شرعي و قضاوت ميدانند، ولي نسبت به پيامبر و ائمه معصومين، ولايت مقيّده به اين معنا مطرح نيست. ولايت سياسي آنان مورد قبول و اتفاق همه علماست. گاه كه از ولايت عامه يا مطلقه سخن گفته ميشود، نفي ولايت مقيّده به اين معناست؛ يعني ولايت محدود به بيان حكم شرعي و قضاوت نيست، بلكه همه مناصب اجتماعي و سياسي را هم شامل ميشود. كساني كه از ولايت محدود به اين معنا براي پيشوايان معصوم سخن گفتهاند، از سوي نائيني به شدت مورد ايراد قرار گرفتهاند. او با بيان اين مطلب كه از نظر فقهاي اماميه شك و شبههاي در ولايت سياسي پيامبر و اوصياي معصوم او وجود ندارد و مخالفت كساني كه ولايت تشريعي آنان را فقط به وجوب پيروي از آنان در احكام شرعيه اختصاص دادهاند، و تنها پذيرش احكامي را كه از سوي خداوند ابلاغ ميكنند، واجب شمردهاند، غير قابل اعتنا دانسته و ادعاي «فقدان دليل فراتر از آن و وجوب اطاعت از ايشان در امور عادي مثل خوردن، خوابيدن، راه رفتن، ايستادن و نشستن» را كه نتيجه آن عدم لزوم امتثال اوامر آنان در امور متعارفه است، تخطئه ميكند و آن را با ادله چهارگانه مردود ميشمارد و آن را پيروي از مخالفان دانسته است.7اين مسأله كه پيامبر و امامان معصوم داراي ولايت مطلقه فراتر از بيان احكام شرعي و قضاوت ميباشند، در كلمات فقيه نامور شيخ مرتضي انصاري و آخوند ملا محمد كاظم خراساني نيز به چشم ميخورد.شيخ انصاري پس از بررسي ادله و اثبات ولايتمطلقه براي امام معصوم ميگويد:«مقصود از اين بحث رفع توهم كساني است كه وجوب اطاعت از امام را مخصوص اوامر شرعي دانسته و وجوب اطاعت از او را در اوامر عرفي يا سلطنت او بر اموال و انفس فاقد دليل شمردهاند.»82 ـ ولايت در محدوده امور سياسي
برخي از فقها ولايت معصومين را هر چند فراتر از ابلاغ احكام و قضاوت و امرو سياسي و مملكتداري ميدانند، اما سرايت دادن آن را به امور عادي و شخصي افراد فاقد دليل ميدانند. آخوند خراساني استاد نائيني در اين باره ميگويد:«بدون شك امام(ع) در امور سياسي كلي كه وظيفه رييس جامعه است، ولايت دارد، اما در امور جزئي كه جنبه شخصي دارد، مانند فروش خانه و امثال آن ثبوت ولايت مشكل است.»9وي ولايت را كه در آيات و رواياتي براي امام ثابت شده، شامل اموري مانند ازدواج، ارث و امثال آن كه جنبه شخصي دارد، نميداند. آنگاه لزوم پيروي از اوامر و نواهي آنان در امور عادي و غير سياسي را مشكل ارزيابي ميكند.10كلمات نائيني همانطور كه دلالت بر ولايت مطلقه معصوم و نفي ولايت مقيده به معناي اول ميكرد، بر ولايت مطلقه در برابر قسم دوم از ولايت مقيّده نيز دلالت دارد. او عليرغم آنكه استادش آخوند خراساني با صراحت ولايت معصوم را در امور غير سياسي كه جنبه شخصي دارد، مشكل شمرده، با صراحت از نفوذ ولايت معصوم در امور عادي مردم مانند خوردن، خوابيدن و امثال آن سخن ميگويد.بنابراين، روشن شد كه نائيني نه تنها ولايت معصومين را فراتر از «تبيين و تبليغِ احكام شرعي» و «قضاوت و فصل خصومت» دانسته و در حوزه امور سياسي ـ اجتماعي نيز براي آنان ولايت قائل است و آن را مورد اتفاق فقهاي اماميه ميشمارد، بلكه مانند شيخ انصاري دايره ولايت آنان را به عرصه امور شخصي مردم نيز وسعت ميبخشد. از اين رو، به هر دو معنا ولايت پيامبر و جانشينان معصوم آن حضرت را «مطلقه» ميداند.«ولايت مطلقه» در فقه و «سلطنت مطلقه» در ادبيات سياسي
حال كه مبناي علامه نائيني در ولايت پيامبر و ائمه معصومين روشن شد، اما هنوز تذكر يك نكته باقي است و آن اينكه اصولاً نائيني حقيقت سلطنت را در اديان و نزد عقلا محدود ميداند و شواهد و قرايني از صدر اسلام نيز بر آن اقامه ميكند،11 اما چنين محدوديتي با مطلقه بودن ولايت منافاتي ندارد، زيرا اطلاق ولايت در كلمات فقها به معناي نامحدود بودن ولايت و اختيارات بيحد و حصر حاكم نيست به طوري كه او هر طور خواست و هرگونه اراده كرد، رفتار كند و هيچ معيار و مصلحتي در رفتار او نباشد. اساساً ولايت برمدار مصلحت مولّيعليهم است. حتي ولايت الهي نيز به يك معنا بر مصلحت واقعي بندگان استوار است و بدون چنين معياري ولايت شخص حكيم معنا و مفهوم صحيحي نخواهد داشت. آيا با وجود چنين معياري در ولايت الهي، ميتوان براي پيامبر و امام، ولايتي مطلقه و رها از هر قيد و بندي قائل بود؟ اگر در ولايت آنان به چنين معياري تصريح هم نشود، در آن مستتر است، زيرا عصمتي كه موجب شده تا چنين ولايتي به آنان اعطا شود، جز اين معنا را اقتضا نميكند. ولايت عادل نيز چنين است. اصولاً ولايت بر مدار مصلحت استوار است و اگر ولايت جنبه عمومي پيدا كرد، بر مصلحت عامه مردم متوقّف ميگردد. البته اينكه پيامبر و امام معصوم در امور شخصي افراد كه به مصالح عمومي ارتباط پيدا نميكند، ولايت دارند يا نه؟12 در جاي خود مورد بحث قرار گرفته، ولي حتي بنابر ثبوت چنين ولايتي براي ايشان، باز هم اعمال ولايت آنان بدون وجود نوعي مصلحت نيست، هر چند مصلحت شخصي باشد نه مصلحت عمومي.بنابراين، كساني كه «ولايت مطلقه» را كه گاه به «سلطنت مطلقه» در كلمات فقها تعبير شده، نوعي استبداد تفسير ميكنند، از معناي اصطلاحي آن غافل بوده و آن را با «سلطنت مطلقه» در ادبيات سياسي جهان خلط ميكنند. در رسالههاي دوران مشروطيت نيز معمولاً از حكومتهاي استبدادي كه تابع هيچ قاعده و قانوني نبوده و صرفاً تابع خواست و اراده شخص سلطان باشد، به سلطنت مطلقه تعبير ميشد.13 گاهي هم از ولايت مطلقه به سلطنت مطلقه تعبير ميشد.يكي از فقهاي طرفدار مشروطه، شيخ محمد اسماعيل محلاتي است. او در يك تقسيمبندي، حكومتها را به سه قسم تقسيم ميكند: سلطنت مطلقه استبداديه، سلطنت مطلقه و سلطنت مشروطه مقيّده، قسم دوم را در استيفاي حقوق مردم مثل قسم سوم دانسته ولي چون همه امور از جانب خدا به انبيا و اوليا واگذار شده، لذا از آن به مطلقه تعبير كرده است. از اين رو، تحليل او از مقوالاتي چون مشورت پيامبر و ائمه معصومين قابل توجه است كه در فصول آينده بدان خواهيم پرداخت.در تفاوت دو قسم اول و دوم سلطنت در كلام محلاتي ميتوان اين نكته را يادآور شد كه در سلطنت مطلقه استبدادي همه امور به خواست و اراده شخصي سلطان بستگي دارد ولي در سلطنت مطلقه اولياي الهي همه امور بر محور مصلحت عامّه استوار است. تنها به نقل عبارت يكي از فقهايي كه به ولايت مطلقه معتقد بوده، ولي آن را بر محور مصلحت استوار ميكند، بسنده ميكنيم. محقق ثاني در بحث جهاد كه سخن از برخورد با اسراي جنگي مطرح ميشود، در اينكه حاكم اسلامي چگونه با اسراي جنگي رفتار ميكند، ميگويد:«اينكه امام مخيّر بين آزاد كردن و فديه گرفتن و استرقاق اسراي جنگي است، اجتهاد در مصلحت است نه تخيير بر اساس هواي نفس و شهوت، چنانچه مصنف (علامه حلّي) در تذكره و منتهي بدان تصريح كرده، زيرا او وليّ مسلمين و وكيل آنهاست، پس بهناچار بايد مصلحت آنان را مراعات كند.»14با روشن شدن ديدگاه فقيه محقق، علامه نائيني در زمينه ولايت پيامبر و جانشينان معصوم او، كه از محكمات انديشه فقهي سياسي اوست، تفسير و ارزيابي ديدگاه او در زمينههايي چون حق نظارت مردم، مشورت با مردم و امثال آن در اين چارچوب با سهولت بيشتري انجام ميگيرد.ولايتفقيه
پس از روشن شدن ديدگاه نائيني درباره ولايت پيامبر و امام معصوم، اينك نوبت به بررسي ديدگاه او درباره ولايتفقيه عادل ميرسد. او در كتاب تنبيه الامه كه محور اين پژوهش است و در سال 1327ق. در سن 51 سالگي مؤلف به پايان رسيده، مستقلاً از ولايتفقيه سخن نگفته، بلكه خود تصريح ميكند:«اولِ شروع در نوشتن اين رساله علاوه بر همين فصول خمسه، دو فصل ديگر هم در اثبات نيابت فقهاء عدول عصر غيبت در اقامه وظايف راجعه به سياست امور امت و فروع مترتبه بر وجوه و كيفيات آن مرتب و مجموع فصول رساله هفت فصل بود.»15ولي از رؤيايي كه ديده، استنباط نموده كه دو فصل ياد شده مطبوع حضرت وليعصر(عج) نيست و مباحث علمي كه در آن مطرح شده با اين رساله كه براي عموم نگاشته شده، مناسبت ندارد و لذا هر دو فصل را حذف كرده و به پنج فصل باقيمانده اكتفا كرده است.16مروري بر تنبيهالامه نشان ميدهد كه نائيني گرچه مستقلاً بحث ولايتفقيه را مطرح نكرده، امّا مشروعيت نظام مشروطه را به ولايتفقيه ميداند و همواره تلاش ميكند تا اركان مشروطه را با مستند ساختن به حضور مجتهدان يا اذن ايشان مشروع سازد. در فصل «حكومت آرماني در انديشه سياسي نائيني» يادآور شديم كه او چون از حاكميت مستقيم فقها در عصر خويش مأيوس بود و حتي از نظارت مستقيم علما با تعيين «هيأت نظار» براي نظارت بر دولتمردان نيز نااميد بود و اقدام فقها به چنين كاري را به دليل بينتيجه بودن آن موجب اهانت به ايشان ميشمرد، از اين رو، تن به نظام مشروطه و تشكيل مجلس شوراي ملي و انتخاب نمايندگاني از جانب مردم داد و براي آنكه دخالت منتخبين ملت در اموري كه دخالت در آنها از وظايف فقهاي جامعالشرايط است، مشروع باشد، حضور تني چند از آنان را در مجلس يا اذن دادن به آنان را از سوي فقيهي جامعالشرايط و تصحيح و تنفيذ آراي صادره در مجلس لازم شمرد.17 در اين زمينه باز هم در فصول مربوطه سخن خواهيم گفت و به پارهاي از ابهاماتي كه در ديدگاه نائيني وجود دارد، اشاره خواهيم كرد. اما آنچه مسلّم و غير قابل ترديد است، اينكه نائيني هرگز به مشروطهاي بدون حضور مستقيم يا غيرمستقيم فقها در اركان آن نميانديشيد، چرا كه در آن صورت از مهمترين ركن مشروعيتش تهي ميشد. تمام تلاش او اين بود كه بين «نيابت عامه فقها» كه عهدهدار مسؤوليت اداره جامعه در عصر غيبتاند با «نظام سياسي مشروطه سلطنتي» به عنوان «قدرِ مقدور» پيوندي ايجاد كند. اگر تصدي حكومت به وسيله فقها ممكن نيست، به نحوي حضور آنان را نهادينه كند تا «مشروطه سلطنتي» مشروعيت يابد. هر چند هدف اصلي او در دفاع از مشروطه «تحديد استبداد سلطنت» بود، اما به تحديدي مشروع ميانديشيد نه هر تحديدي، و در منظومه فكري او اين منظور جز با حضور فقها قابل حصول نبود. او پس از تشريح اين معنا كه در شرايط فعلي شيوه ديگري جز تشكيل مجلس شورا و منتخبينِ ملت براي تحديد استيلاي جوري، وجود ندارد، مينويسد:«آنچه معالتمكن محض رعايت اين جهت من باب الاحتياط لازمةالرعايه تواند بود، وقوع اصل انتخاب و مداخله منتخبين است به اذن مجتهد نافذالحكومة، و با اشتمال هيأت مبعوثان به طور اطراد و رسميّت بر عدهاي از مجتهدين عظام براي تصحيح و تنفيذ آراي صادره، چنانچه فصل دوم دستور اساسي متضمن است. تمام جهات و احتياطات شرعي و مجال شبهه مغرضانه نبودن حتي بر عوام شيعه هم، فضلاً عن العلم بديهي است.»18همانطور كه ملاحظه ميشود، فقيه محقق و مؤلف هم «اصل انتخاب و مداخله منتخبين» را منوط به اذن مجتهد نافذ الحكومة ميداند و هم «تصحيح و تنفيذ آراي صادره» را به حضور عدهاي از مجتهدين عظام موكول ميكند. بنابراين، گرچه نائيني تلاش ميكند تا از حق مردم در نظارت بر دولتمردان از طريق نمايندگانش در مجلس شوراي ملي دفاع كند و دلايلي هم بر آن اقامه نمايد، اما از جنبه مشروعيت بخشيدن به آن بر مبناي «نيابت عامه فقها» كه از محكمات انديشه فقهي سياسي او است، غفلت نميورزد.او در بخش وظايف نمايندگان، تدوين قوانين اداره مملكت را در حوزه احكام متغير دانسته و آن را با نيابت فقها اين چنين مربوط ميسازد:«چون معظم سياسات نوعيه از قسم دوم (احكام متغير) و در تحت عنوان ولايت ولي امر ـ عليهالسلام ـ و نواب خاص يا عام و ترجيحاتشان مندرج و اصل تشريع شورويت در شريعت مطهره به اين لحاظ است، پس البته با توقف حفظ نظام و ضبط اعمال مغتضبه متصديان و منع از تهاون و تجاوزشان بر تدوين آنها به طور قانونيت بر همين وجه متعين، و قيام به اين وظيفه لازمه حسبيه با اين حالت حاليّه و توقف رسميت و نفوذ آن، به صدور از مجلس رسمي شوراي ملي سابقاً مبين شد كه در عهده درايت كامله و كفايت كافيه مبعوثان ملت است و با امضا و اذن من له ولايةالامضاء و الاذن چنانچه مشروحاً گذشت، تمام جهات صحبت و مشروعيت مجتمع و...آشكار گرديد.»19مبناي نائيني در «ولايتفقيه»
پس از تبيين ديدگاه نائيني در مسأله ولايتفقيه، اينك نوبت به مبناي او در اين عرصه ميرسد. از عبارت نائيني كه در آغاز اين بحث در خصوص علت حذف دو فصل پاياني كتابش نقل كرديم، به روشني استفاده ميشود كه او به «نيابت عامه فقها» قائل بوده است، چون دو فصل كتابش را در «اثبات نيابت فقهاي عدول در عصر غيبت در اقامه وظايف راجعه به سياست امور امت» نگاشته بود. اما در اين كتاب و در فصول متنوع آن با عبارات مختلفي روبهرو هستيم، عباراتي كه گاه با «نيابت عامه» سازگار است و عباراتي كه با مبناي حسبه، اما قبل از بررسي آن عبارات توضيحي مختصر درباره اين دو مبنا براي آشنايي خوانندگان لازم است.دو مبنا در «ولايتفقيه»
در باب قضاوت و فتوا همه فقها اتفاق نظر دارند كه در عصر غيبت از شؤون فقهاي واجد شرايط است و ديگران حق دخالت درا ين دو عرصه را ندارند و اختلاف در شأن سوم يعني حكومت و تصرف در شؤون مختلف جامعه است.بسياري از فقها معتقدند ائمه معصومين همانطور كه افرادي مانند مالك اشتر، قيس بن عباده و محمد بن ابيبكر را به نيابت از خود به رتق و فتق امور مردم ميگماشتند تا در محدوده استانداري خود، امور جامعه را سامان بخشند، درعصر غيبت نيز به راويان حديث خود كه علما و فقهايند، نيابت دادهاند كه در غياب آنان به رتق و فتق امور جامعه همت گمارند. رواياتي هم كه در اين زمينه نقل شده، «ولايت عامه فقها» را در عصر غيبت اثبات ميكند. بنابراين، ديدگاه ولايت فقها محدود به باب قضاوت و فتوا نيست، بلكه فراتر از آن است.اما گروهي از فقها در عصر اخير ادله نيابت را كافي ندانسته و براي فقها فراتر از قضاوت و فتوا ولايتي قائل نيستند و معتقدند تنها در اموري كه اطمينان داريم قانونگذار حكيم رها كردن و وانهادن آن امور را در جامعه نميپسندد و مايل است كه به هر قيمتي انجام گيرد، چنان ولايتي ثابت است. در اين گونه امور كه از آن به «امور حسبيه» ياد ميشود، اگر به صورت مشخص بر عهده فقيه نهاده نشده باشد، فقها در مقايسه با ديگران به مسائل ديني و احكام شرعي آشناترند، حق تصدي براي آنان در اولويت است. وظيفه فقهاست كه در درجهاول متكفل انجام اينگونه امور شوند، اما اگر به هر دليلي توفيق انجام آن را پيدا نكردند، كساني كه در رتبه بعدي قرار دارند(مؤمنان عادل) موظفند كه متكفل گردند و حتي در صورت معذور بودن ايشان، عموم مردم وظيفه دارند به انجام آن برخيزند.حال بايد به بررسي كلمات علامه نائيني پرداخت تا مشخص شود او در زمره كداميك از اين دو دسته قرار دارد. به گمان ما او در نگارش تنبيه الامه در صدد تبيين ديدگاه خود در اين زمينه نبوده و به هيچيك از اين دو مبنا صريحاً اعتراف نكرده، هر چند براي هر يك از دو مبنا شواهدي در كتابش به چشم ميخورد.ولايتفقيه در «تنبيهالامة»
نائيني در مقدمه كه از مشروعيت نظارت مجلس شوراي ملي بر مجريان سخن ميگويد، در فهرست فصول پنجگانه، در فصل دوم كه از تحديد سلطنت درعصر غيبت بحث كرده، در فصل چهارم كه از شبهات مخالفان پاسخ داده و بالاخره در فصل پنجم كه سخن از شرايط نمايندگان مجلس مطرح است، درباره نيابت فقها سخن گفته است كه به ترتيب به بررسي آنها ميپردازيم. عبارت مؤلف محقق در مقدمه و در فهرست فصول پنجگانه، با هر دو مبنا سازگار است و نه مبناي نيابت عامه فقها از آن استفاده ميشود، نه مبناي حسبه.در مقدمه «مشروعيت نظارت هيأت منتخبه مبعوثان ملت» را بنابر مبناي اهل سنت تبيين كرده و ميافزايد:«و اما بنا بر اصول ما طايفه اماميه كه اينگونه امور نوعيه و سياست امور امت را از وظايف نوّاب عام عصر غيبت علي مغيبه السلام ميدانيم، اشتمال هيأت منتخبه بر عدهاي از مجتهدين عدول و يا مأذونين از قبل مجتهدي و تصحيح و تنفيذ در آراي صادره براي مشروعيتش كافي است.»20وظايف نواب عام نسبت به امور نوعيه و سياست امور امت هم ميتواند مبتني بر نيابت عامّه آنان باشد و هم بنابر مبناي حسبه، البته با توسعهاي كه نائيني در مفهوم حسبه قائل است و آن را منحصر به سرپرستي كودكان بيسرپرست و افراد غايب و امر به معروف و نهي از منكر و امثال آن نميداند، بلكه فراتر از آن، تدبير امور جامعه و ولايت سياسي را هم از امور حسبيه ميداند.21در فهرست فصول پنجگانه كتاب هم ميگويد:«دوم آنكه در اين عصر غيبت كه دست امت از دامان عصمت كوتاه و مقام ولايت و نيابت نوّاب عام در اقامه وظايف مذكوره هم مغصوب و انتزاعش غيرمقدور است آيا...».22همانطور كه ملاحظه ميشود، اين عبارت نيز نشانگر مبناي مؤلف در مسأله ولايتفقيه نيست؛ هم با مبناي اول سازگار است و هم با مبناي دوم.مهمترين بحث او در اين موضوع در توضيح فصل دوم كتاب است. او براي تنقيح «تحديد سلطنت در عصر غيبت» به مقدماتي متوسل ميشود و ميگويد:«دُيّم [= دوم] آنكه از جمله قطعيات مذهب ما طايفه اماميه اين است كه در اين عصر غيبت ـ علي مغيبه السلام ـ آنچه از ولايات نوعيه را كه عدم رضاي شارع مقدس به اهمال آن حتي در اين زمينه هم معلوم باشد، وظايف حسبيه ناميده و نيابت فقهاي عصر غيبت را در آن قدر متيقن و ثابت دانستيم، حتي با عدم ثبوت نيابت عامه در جميع مناصب، و چون عدم رضاي شارع مقدس به اختلال نظام و ذهاب بيضه اسلام و بلكه اهميت وظايف راجعه به حفظ و نظم ممالك اسلاميه از تمام امور حسبيه از اوضح قطعيات است، لهذا ثبوت نيابت فقها و نواب عام عصر غيبت در اقامه وظايف مذكوره از قطعيات مذهب خواهد بود.23هر چند مؤلف محترم در اين عبارت نيابت فقها را بنابر مبناي حسبه تبيين ميكند، اما شواهدي در همين عبارت وجود دارد كه احتمال آن را كه خود او قائل به نيابت عامه فقها باشد، تقويت ميكند.اولاً؛ مشي نائيني در اين كتاب آن است كه حتيالامكان براي تثبيت هر چه بيشتر سخنانش آنها را به ضرورت عقلي، ضرورت ديني يا ضرورت مذهبي ارجاع دهد. هر كس مروري با تأمل بر اين اثر علمي نمايد به روشني اين خط مشي را در آن مشاهده ميكند. در اينجا نيز براي اثبات ضرورت تحديد سلطنت به سه مقدمه استناد ميجويد كه در هر سه، ادعاي ضرورت دارد. مقدمه اول و سوم را ضروري دين و مقدمه دوم را ضروري مذهب ميشمارد. طبيعي است كه در مقدمه دوم كه سخن از نيابت فقهاست، بر مبنايي در اين موضوع تكيه كند كه مورد اتفاق همه علماي اماميه باشد و آن «ولايت فقها در محدوده امور حسبيه» است. چنين شيوهاي در بحث لزوماً به معناي آن نيست كه نائيني به نيابتي فراتر از مبناي حسبه براي فقها قائل نيست. او در صدد نبوده تا حتماً بر مبناي خويش از مشروطه دفاع كند و شبهات مخالفان را پاسخ دهد، بلكه بر مبنايي مشي كرده كه مورد انكار فقها نباشد.ثانياً؛ او در همين عبارت ميگويد: «...و نيابت فقها عصر غيبت را در آن قدر متيقن و ثابت دانستيم، حتي با عدم ثبوت نيابت عامه در جميع مناصب». عبارت گوياي اين واقعيت است كه او درصدد است حتي در فرض عدم ثبوت نيابت عامه فقها نيز وظيفه فقها را در امور سياسي بنابر مبناي ديگري ـ كه مورد اتفاق فقها باشد ـ تثبيت نمايد. به عبارت ديگر، حتي اگر نيابت عامه فقها را نيز نتوانيم ثابت كنيم و در ادلّه خدشه نماييم، باز هم وظيفه فقها در امور سياسي بنابر مبناي ديگري ثابت بوده و گريزي از آن نيست.اين عبارت گوياي اين مطلب است كه نائيني نيز مانند فقهاي اماميه، ولايتفقيه را در امور حسبيه مسلّم ميداند، اما آيا فراتر از آن را نفي ميكند؟ كساني كه مبناي حسبه را برگزيدهاند، معمولاً نيابت عامه را به دليل قصور ادلّه به صراحت نفي كردهاند، ولي او در اينجا در صدد اين معنا نبوده است. در مقام نتيجهگيري از مقدمات ميگويد:«تصرفات نحوه ثانيه همان تصرفات ولايتيه است كه ولايت در آنها چنانچه بيان نموديم براي اهلش شرعاً ثابت و با عدم اهليت متصدي هم از قبيل مداخله غير متولي شرعي است در امور موقوفه كه به وسيله نظارت نظّار از حيف و ميل صيانت شود و با صدور اذن عمن له ولايةالاذن لباس مشروعيت هم تواند پوشيد و از اغتصاب و ظلم به مقام امامت و ولايت هم به وسيله اذن مذكور خارج تواند شد.»24اين عبارت نيز با هر دو مبنا سازگار است، هم بنابر نيابت عامه فقيه و هم بنابر مبناي حسبه، البته او در صفحه قبل بنا بر مبناي حسبه نيابت فقها را تبيين كرد. اينجا نيز به همان مبنا اشاره دارد. اما يك سؤال در اينجا باقي است و آن اينكه آيا بنا بر مبناي حسبه اگر تصدي فقيه به هر دليلي متعذر باشد، تصدي ديگران «از قبيل مداخله غير متولي شرعي در امر موقوفه» است يا در محدوده امور حسبيه. شارع مقدس خود در طول تصدي فقيه، به مؤمن عادل، و حتي به مؤمن فاسق نيز اجازه تصدي داده كه طبعاً مداخله غير متولي نخواهد بود، مگر آنكه عدم تصدي فقيه مستند به غصب مقام و منصب او باشد كه فرض مسأله هم همين است.در فصل چهارم در پاسخ به شبهه دخالت منتخبين مردم در امور حسبيه در حالي كه «قيام به سياست امور امت از وظايف حسبيه و از باب ولايت است، پس اقامه آن از وظايف نواب عام و مجتهدين عدول است، نه شغل عوام و مداخله آنان در اين امر و انتخاب مبعوثان بيجا و از باب تصدي غير اهل و از انحاء اغتصاب مقام است» ضمن پذيرفتن اصل مطلب كه «وظايف سياسيه اولاً و بالذات از وظايف حسبيه» است، ولي دخالت مردم را به چند دليل موجّه ميسازد، سپس به دو نكته مسلّم و واضح در وظايف حسبيه اشاره ميكند:اول: عدم تصدي شخص مجتهد و كفايت اذن او در صحت و مشروعيت آن؛دوم: عدم سقوط وظايف حسبيه به خاطر عدم تمكن نواب عام از اقامه آنها و انتقال آن به عدول مؤمنين و در فرض عدم تمكن ايشان به عموم، بلكه به فسّاق مسلمين.25مؤلف در اين فصل نيز بر آنچه در فصل دوم گذشت، چيزي نميافزايند جز اينكه چون شبهه بنابر مبناي حسبه تقرير شده، پاسخ را نيز بر همان مبنا ارائه ميكنند.«اذن مجتهد يا اشتمال هيأت مبعوثان بر عدهاي از مجتهدين براي تصحيح و تنفيذ آراي صادره» را از باب «احتياط لازمةالرعايه» تجويز ميكند،26 ولي در فصل پاياني در بحث شرايط نمايندگان مجلس «اذن يا حضور مجتهدان در مجلس» را شرط ميداند.27خلاصه سخن آنكه گرچه نائيني مسأله نيابت فقها را در فصول مختلف كتاب بر مبناي حسبه كه مورد اتفاق فقهاست، مطرح كرده، اما نه تنها نميتوان او را منكر نيابت عامّه فقها در اين اثر دانست، بلكه از بعضي عبارات او كه پيشتر نقل كرديم، بر ميآيد كه او به نيابت عامّه فقها در اين اثر قائل بوده است. چنانكه بعضي از نويسندگان با صراحت او را قائل به نيابت عامه فقها دانستهاند.28به علاوه، در آنچه كه او در اين اثر دنبال ميكند، ثمرهاي ميان دو مبناي ياد شده وجود ندارد، زيرا نائيني گستره امور حسبيه را به قدري توسعه ميدهد كه تدبير امور جامعه، نظم و نظام بخشيدن به امور اجتماعي و سياسي نيز در زمره امور حسبيه قرار ميگيرد. از نظر وي، متصدي امور اجتماعي و سياسي فقهايند چه بنابر مبناي نيابت عامه و چه بنا بر مبناي حسبه.از اين رو كساني كه او را در اين كتاب منكر ولايتفقيه شمردهاند يا نظر او را در زمينه ولايتفقيه تا حدّ «اذن و نظارت» تنزل دادهاند،29 خطاي فاحشي مرتكب شدهاند. اينكه او اعمال ولايت فقها را به اين ميزان مقدور ميشمارد، به معناي نفي ولايتي فراتر از آن نيست. او تصدي امور حسبيه به معناي وسيع را از اختيارات و وظايف فقيهان ميداند كه در فرض غصب آن، اگر مصلحت بداند ميتواند با اذن بدان مشروعيت بخشد و با نظارت از تبديل آن به استبداد جلوگيري كند.چنان كه برخي از نويسندگان در مقام تبيين مشتركات در نظريه مشروطه و مشروعه تنها «افتا و صدور احكام قضايي و استنباط احكام كليه در امور عامه» را از وظايف نواب عام امام زمان شمردهاند،30 در حالي كه علاوه بر آن تصدي امور حسبيه به معناي وسيعي كه نائيني مطرح كرده نيز از اختيارات فقيهان عادل است. بعضي از نويسندگان نيز عليرغم تصريح نائيني «امور سياسي» را خارج از امور حسبيه دانستهاند كه از نظر نائيني از شمول ولايت فقها خارج است.31 در حالي كه از نظر نائيني «اهميت وظايف راجعه به حفظ و نظم ممالك اسلاميه از تمام امور حسبيه از اوضع قطعيات است». آيا حفظ و حراست و نظم و نظام بخشيدن به مملكت كه به مفهوم وسيع آن چيزي جز مملكتداري نيست، جزء امور سياسي نيست؟!ولايتفقيه در تقريرات فقهي نائيني
بيمناسبت نيست كه مروري بر تقريرات دروس فقهي او نماييم تا ديدگاه نائيني در مسأله ولايتفقيه آشكارتر شود. در «منيةالطالب» همه رواياتي را كه در اثبات نيابت فقها در عصر غيبت مورد استناد قرار گرفته، مطرح كرده و در دلالت آنها مناقشه ميكند، تنها روايت مقبوله عمربن حنظله را براي اين منظور قابل تمسك مييابد كه هم در سؤال سائل، «قاضي» در برابر «سلطان» قرار داده شده و هم در پاسخ امام از جعل فقها به عنوان حاكم سخن گفته شده است(فانّي قد جعلته عليكم حاكماً) و حكومت در روايت فراتر از قضاوت بوده و در ولايت سياسي ظهور دارد. درعين حال، نائيني از اينكه مجموع اين روايات بتواند ولايتفقيه در همه امور را اثبات كند، به طوري كه نماز جمعه نيز با اقامه فقيه تعيّن پيدا كند يا او بتواند امامجمعهاي براي اقامه آن (به عنوان واجب عيني) نصب نمايد، مشكل ميداند، ولي به هر حال، دلالت مقبوله را در ميان ادله ميپذيرد.32در دومين دوره مباحث فقهي خود نيز با همين شيوه مشي كرده و ولايت عامه فقها را با استناد به مقبوله عمر بن حنظله اثبات ميكند.33 بنابراين، مبناي او در مسأله ولايتفقيه كه همان «نيابت عامّه» است، در همه آثار او نمايان است.34 چنانكه شاگردان برجسته نائيني تصريح كردهاند كه استاد دلالت مقبوله را بر نيابت عامه فقها پذيرفته است.35 امام خميني نيز در بحث از ولايتفقيه، نائيني را از جمله فقيهاني شمرده كه به ولايت عامه فقها قائلند.36ولايتفقيه در كتب فتوايي نائيني
علاوه بر آن، نائيني در حواشي بر «العروة الوثقي» نيز بر مبناي نيابت عامه فقها مشي كرده است. نظريات او در ابواب مختلف نشانگر آن است كه ولايت را به باب قضا و فتوا و توابع قضا همچون امور حسبيه محدود نميداند و از جمله عالمان و فقيهاني است كه نوشتههاي فقيه يزدي را مورد بحث و بررسي قرار ميداد. شيخ محمدحسين كاشفالغطاء در اين باره مينويسد:«سيد استاد در سال 1332 نگارش عروه را آغاز كرد و پس از نوشتن چند صفحه آن را به من و برادرم شيخ احمد ميداد كه از نظر عبارات عربي و ساير جهات همچون ملاحظه ادله و عرضه فتاواي او بر ادلّه بررسي كنيم. ما نيز روزهاي پنجشنبه و جمعه در جمع گروهي از اعلام چون ميرزا محمد حسين نائيني ـ قبل از آنكه در زمره مراجع در آيد ـ و شيخ محقق وحيد عصر استاد شيخ حسن كربلايي مطرح ميكرديم. استاد گاه نظرات ما را ميپذيرفت و گاه نه. بالاخره در سال 1328 آن را به مطبعه دارالسلام سپردم».37نائيني در بسياري از موارد با فقيه يزدي موافقت كرده، بر عبارات عروه حاشيه نزده و در پارهاي موارد نيز صريحاً اظهار نظر كرده است. مروري بر پاره اي مسائل در ابواب مختلف فقهي، ديدگاه او را در مسأله مورد بحث آشكار ميكند. همين فتاوا در آثار فقهي ديگر نائيني مانند رساله عمليه (نجاتالعباد) و رساله سؤال و جواب و نيز حواشي او بر رساله سؤال و جواب شيخ محمد تقي شيرازي به چشم ميخورد.او مانند ساير فقها براي حكم حاكم منزلتي قائل است كه نقض آن را نه تنها بر مقلدين حاكم، بلكه بر مجتهدين ديگر نيز مجاز نميداند مگر آنكه خطاي حكم او آشكار شود.* در كتاب الصوم مانند صاحب عروة حكم حاكم را از جمله راههاي ثبوت هلال ماه ميداند.38* در كتاب الزكاة در پارهاي از موارد، حاكم را متولّي اخراج زكات ميشمارد مثل كسي كه وليّ ندارد و39 مرتد كه حق تصرف در اموالش را ندارد.40 نفوذ بيع زراعتي را كه زكات بدان تعلق گرفته، نسبت به مقدار زكات فضولي ميشمارد كه به اجازه حاكم شرعي بستگي دارد.41ـ در صورتي كه حاكم زكات را به كسي دهد و بعداً معلوم شود كه غني و بينياز بوده، حاكم ضامن نيست.42 برخي از فقها بين دو صورتي كه حاكم به عنوان وكالت از طرف مالك به شخص زكات بدهد يا به عنوان ولايت، تفكيك قائل شدهاند و او را در فرض اول ضامن شمردهاند.43مأمور جمعآوري زكات از طرف امام يا نائب او يكي از گروههايي هستند كه مستحق دريافت زكاتاند و اين حكم اختصاص به عصر حضور نداشته، بلكه درعصر غيبت نيز چنين است. در حالي كه بعضي از فقها آن را مخصوص عصر حضور دانستهاند.44ـ فقها نقل زكات را در زمان غيبت به فقيه جامعالشرايط افضل و احوط دانستهاند به خصوص اگر آن را مطالبه كند؛ چرا كه به مصارف آن آگاهتر از ديگران است ولي فتوا به عدم وجوب دادهاند، اما در صورتي كه فقيه بنابر مصالحي مثل لزوم صرف آن در مصارفي خاص، حكم كند كه بايد زكات را در اختيار او قرار دهند.45صاحب عروه در اين فرض بر مقلدين آن فقيه لازم شمرده كه زكات را در اختيار او قرار دهند ولي نائيني اين وظيفه را بر همگان لازم شمرده است، حتي غير مقلدين نيز چنين وظيفهاي دارند.46 نظير همين مسأله در زكات فطره هم به چشم ميخورد.47ـ دعا كردن در حق مالك را بر فقيه، عامل جمعآوري زكات و فقير كه آن را مصرف ميكند، شايسته شمرده ولي آن را بر فقيهي كه به عنوان ولايت عامه دريافت ميكند، احوط دانستهاند.48ـ همانطور كه ميتوان زكات را به عنوان وكالت به فقيه داد، به عنوان اينكه او «وليّعام بر فقراست» نيز در اختيار او نهاد.49ـ يكي از مسائلي كه علامه نائيني از همه فقهايي كه بر عروه حاشيه دارند، قويتر اظهار نظر كرده، در اين فرع فقهي است كه آيا حاكم ميتواند مبلغي را به عنوان زكات قرض كند و به مصرف برساند، مثلاً براي دفع مفسدهاي نياز به بودجه دارد و بودجهاي هم براي اين منظور در اختيار ندارد. به دليل شبهاتي كه در اين مسأله وجود دارد و برخي از فقها متعرض آن شدهاند، صاحب عروه براي تجويز آن به توجيهاتي رو آورده، ولي نائيني با ردّ آن توجيهات ميگويد:«ظاهر اين است كه جواز قرض گرفتن وليّ چيزي را كه بر آن ولايت دارد، و مصرف كردن آن روشنتر از آن است كه نيازمند چنين تكلّفاتي باشد.».50برخي از فقها جواز آن را بر ثبوت ولايت عامه فقيه متوقف ساختهاند و چون به چنين ولايتي قائل نبودهاند، در اين مسأله خدشه كردهاند.51ـ نائيني بر خلاف نظر سيّد يزدي دستگردان زكات را توسط فقيه با شرايطي جايز شمرده و ميگويد:«دريافت زكات و بازپس دادن آن به مالك مانعي ندارد مشروط بر اينكه صوري نباشد، اما مصالحه مبلغ زكات در برابر چيز كمارزش يا خريدن چيزي از مالك به ارزشي بالاتر از بهاي واقعي آن و امثال چنين كارهايي جايز نيست».52در عين حال، از فتواي او هم در «رساله عمليه» و هم در «حاشيه عروه» بر ميآيد كه چنين روشهايي را از «حِيَل» شمرده و چون غالباً صوري است، مجاز نميداند. دستگردان حقيقي از نظر او اين است كه به فرض اگر گيرنده با تلاش خود يا به ارث، مالك اين مال شده باشد و در عين حال به شخص دهنده هبه كند، در اين صورت هبه صحيح و شرعي و باز پس دادن به او واقعي خواهد بود. اما آنچه كه معمول است كه از ابتدا دهنده ميداند كه گيرنده به او باز پس خواهد داد، چيزي جز بازي محض نبوده و اگر كسي به صرف چنين كاري خود را از پرداخت زكات بريّالذمه بداند، مثل كسي است كه به سرابي اميد بسته، سرابي كه شخص تشنه كام آن را آب ميپندارد.53ـ فقير نميتواند بدون اذن حاكم سهم خود را از كسي كه زكات مالش را نميپردازد، تقاصّ كند.54ـ حاكم ميتواند كافر را كه مكلف به پرداخت زكات است، به پرداخت زكات مجبور كند و يا پس از فوت او زكات را از اموالش بردارد.55* در «كتاب الخمس» نيز موارد زير به چشم ميخورد:ـ تاجر نميتواند با مالي كه خمس بدان تعلق گرفته، تجارت كند. اگر تجارت كرد نسبت به مقدار خمس معامله فضولي بوده و صحت آن به امضاي حاكم بستگي دارد.56ـ مرجع دريافت نصف خمس ـ سهم مبارك امام(ع) ـ در عصر غيبت فقيه جامعالشرايط است. نصف ديگر را هر چند مالك ميتواند به مصارفش برساند، اما چون فقيه به موارد مصرفش آگاهتر است، احوط آن است آن را نيز در اختيار او قرار دهند.57بر همين اساس، در پاسخ اين سؤال كه اگر بدون اذن مجتهد، كسي سهم امام را به سادات بپردازد، مجزي است يا نه؟ با صراحت ميگويد:«محسوب نيست، بلكه دوباره بايد به مجتهد بدهد و اگر عين آن نزد سيد باقي باشد، به اذن مجتهد ميتواند احتساب نمايد، بلكه در صورت تلف هم كفايت اجازه لاحقه در بعضي صور بعيد نيست و موكول بهنظر مجتهد است.»58ـ اگر فقيه انتقال خمس را از شهري به شهر اجازه دهد و اتفاقاً تلف شود، مالك ضامن نيست، حتي اگر در آن شهر مستحق خمس هم وجود داشته باشد.59 با اين وجود، او ولايت بر اخذ و مصرف زكات و خمس را براي فقيه يا وكلاي او به عنوان «امين» كه موظفند آن را به طور كامل دريافت و در موارد معين خود مصرف نمايند، ميداند. از اين رو، چنانكه گذشت، دستگردانهاي صوري را كه به صورت غير واقعي زكات يا خمس را دريافت و به بدهكار ميبخشند، مجاز نميشمارد و آن را از «مكايد و حِيَل» ميداند. تنها در صورتي كه مالك نداند چه ميزان زكات يا خمس بدهكار است، وكيل مجتهد ـ اگر وكالتش مطلق باشد ـ ميتواند مبلغي بين حداقل و حداكثر را با او مصالحه كند ولي چنانكه بدهي زكات يا خمس شخصي را به يك درهم يا يك پنجم رباي واقعي مصالحه كند، با اين عمل خود به خود از وكالت منعزل شده و خائن است.60از اين مسأله و موارد مشابه آن ميتوان دريافت كه فقهاي عظيمالشأن و از آن جمله علامه نائيني در عين حال كه براي فقيه، ولايتي گسترده قائل بودند، اما تخطّي از اصول و ضوابطمعين شده از سوي قانونگذار را به هيچ وجه جايز نشمرده و اختياراتي بر محور مصالح كلي اسلام و مسلمين براي ايشان قائل بودند. البته همانطور كه از كلمات اين فقيه وارسته بر ميآيد، معمولاً بعضي از وكلاي مراجع به چنين اعمالي مبادرت ميورزيدند نه خودِ آنان.* در «كتاب الاجاره» آورده است: حاكم ميتواند موجر و مستأجر را كه عقد اجاره را جاري كرده ولي عين و مال الاجاره را به يكديگر تحويل نميدهند، مجبور سازد كه به مقتضاي عقد عمل كنند.61* در «كتاب الضمان» آورده است: چنانكه كسي زكات يا خمس بدهكار باشد، ديگري ميتواند ضامن او شود تا بدهي او را به حاكم بپردازد.62* در «باب وقف» آورده است: چنانكه واقف وقف را مطلق رها كرد و كسي را ناظر بر وقف تعيين نكرد، در موقوفات خاص نظارت از آنِ ارباب وقف و در موقوفات عام از آنِ حاكم است.63* در «بحث نكاح» آورده است: حاكم يكي از اولياي عقد است. در اين بحث با موارد زير روبهرو ميشويم:ـ صاحب عروه ميگويد: ولايت پدر و جد بر دختر و پسر صغير و ديوانه كه جنونش به زمان بلوغ او متصل است، ثابت باشد، بلكه اگر جنونش به زمان بلوغ هم متصل نباشد (به اين معنا كه در زمان بلوغ عاقل بود و بعداً ديوانه شده) عليالاقوي باز پدر و جد ولايت دارند، ولي نائيني نسبت به بخش اخير اشكال كرده و ولايت شخص مجنوني را كه جنونش متصل به زمان بلوغ او نبوده، مخصوص حاكم ميداند.64 درباره سفيه هم احتياط كرده كه بدون اذن حاكم ازدواج نكند.65ـ حاكم ميتواند شخصي را كه ولي ـ پدر و جدّ و وصي ـ ندارد، به ازدواج ديگري درآورد مشروط بر آنكه نياز به اين ازدواج باشد يا مصلحت لازمالمراعاتي در كار باشد.66ـ ولايت فرزند عبد حتي اگر عبد مبعَّض باشد، از آنِ حاكم است.67ـ اگر پدر و جدّ شخصي كافر باشند، حاكم وليّ اوست.68ـ اگر دو وكيل، هر كدام زني را به همسري مردي درآورند و عقدها نيز همزمان نباشند ولي تاريخ هر كدام نامعلوم باشد، چند احتمال در مسأله وجود دارد: 1. صبر كنيم تا تاريخ هر يك از عقدها مشخص شود.
2. براي زن حق فسخ قائل باشيم كه هر كدام را خواست فسخ نمايد.
3. حاكم عقدها را فسخ كند.
4. قرعه بزنيم.صاحب عروه احتمال چهارم را با قواعد موافق يافته، ولي نائيني اشكال كرده و احتياط را در اين دانسته كه هر دو شوهر زن را طلاق دهند و ا گر امتناع كردند، حاكم آنان را بر طلاق دادن الزام ميكند و همچنين در موارد مشابه آن.69* در «كتاب وصيت» آورده است: اگر وصي در پذيرش يا ردّ عنوان وصايت تعلّل ورزد و ورثه را بلاتكليف گذارد، به طوري كه نتوانند در اموال مورّث تصرف نمايند، حاكم او را مجبور ميكند تا وصايت را بپذيرد يا رد كند و آنان را از بلاتكليفي برهاند.70* در «كتاب الارث» آورده است: حاكم وارث كسي است كه هيچ وارث نسبي يا سببي نداشته باشد، البته اگر تنها وارث، زن ميت باشد باز حاكم در ميراث او شريك است.71ممكن است پارهاي از موارد ياد شده داراي دليل خاص باشد، اما گذشته از اينكه وجود دليل خاص موجب نميشود كه مشمول ادله ولايت عامه فقيه نباشد، بسياري از موارد مذكور به دليل شمول ادله ولايتفقيه است كه به روشني ديدگاه فقيه برجسته، محقق نائيني را نشان ميدهد.علاوه بر فتاوايي كه از ايشان در كتب فتوايي نقل شد، در پاسخ سؤالي با صراحت، تصميمگيري در «انفال» ـ را كه ملك امام(ع) است ـ و ساير اموال امام را از آنِ حاكم شرع ميداند. وقتي درباره ساحل رود دجله از وي سؤال كردند كه آيا ميتوان در آن تصرف كرد يا به اجازه حاكم نياز دارد؟ و در فرض دوم آيا حاكم ميتواند آن را بفروشد يا فقط ميتواند اجاره دهد؟ پاسخ ميدهد:«ظاهر اين است كه ساحل ياد شده و هر چه از قبيل آن [است] از انفال و ملك امام ارواحنا فداه است و مانند ساير اموال امام ميباشد. در عصر غيبت امام (صلوات الله عليه و آبائه الطاهرين) جواز تصرف در آن مانند اموال ديگر امام، به مراجعه به حاكم شرعي متوقف است و امام ميتواند آن را بفروشد و مشتري مالك ميشود، و اگر صلاح بداند كه مدت معيني آن را اجازه دهد، جايز است و مستأجر منفعت آن را مالك ميشود. و الله العالم محمد حسين الغروي النائيني»72
احكام نائيني در عرصه سياسي ـ اجتماعي
پس از بررسي فتاواي نائيني كه نشانگر ديدگاه او در مسأله ولايتفقيه بود، مشي سياسي او و احكام كه از وي در جريانات مختلف سياسي ـ اجتماعي به جا مانده، گواه ديگري بر ديدگاه او مبني بر ولايت عامه فقها در عصر غيبت است كه به چند نمونه از اين موارد اشاره ميكنيم:نمونه اول: تحريم حج
در سال 1344ق وهابيان به تخريب اماكن متبركه و ضريح مطهر ائمه بقيع پرداختند كه با عكسالعمل رهبران مذهبي روبهرو شد. حضرات آيات، سيد ابوالحسن اصفهاني و ميرزا محمد حسين نائيني با ارسال تلگرافي به ايران خواستار اقدام عاجل دولت ايران در برابر اين هتك حرمت شدند. متن اين تلگراف را كه به امام جمعه خوئي ارسال شد و او در تاريخ 15 ذيقعده 1344 به اطلاع ارباب جرايد رساند، بدين شرح است:«قاضي وهابي به هدم قبّه و ضرايح مقدسه ائمه بقيع حكم داده، 8 شوال مشغول تخريب، من بعد معلوم نيست چه شده، با حكومت مطلقه چنين زنادقه وحشي به حرمين، اگر از دولت عليّه و حكومت اسلاميّه علاج نشود، علي الاسلام السلام».73آن دو بزرگوار كه در مسند مرجعيت شيعه قرار داشتند، به اين تلگراف بسنده نكرده و اقدامات ديگري نيز انجام دادند. از جمله اقدامات ايشان كه با بحث ما ارتباط مستقيم دارد، حكمي است كه از سوي آن بزرگواران صادر شد.يكي از فقهاي معاصر از والد معظّمشان نقل كردند:«پس از تسلط آل سعود بر سرزمين حجاز كه در سال 1344ق قبور ائمه بقيع را تخريب كردند، براي تشرف به حج عازم عتبات شدم، اما در آنجا با تحريم حج توسط حضرات آيات سيد ابوالحسن اصفهاني و شيخ محمد حسين نائيني روبهروگشتم. شايد اعتراض مراجع شيعه كه در قالب تحريم حج مطرح شده، موجب شود كه وهابيان از ادامه اين حركت منصرف شوند، لذا براي رعايت حرمت اين حكم به ايران بازگشتم و سال بعد به حج مشرف شدم.»74حكم به تحريم حج كه از مهمترين واجبات در دين اسلام بهشمار ميآيد، از سوي نائيني نشانگر آن است كه او براي فقيه هم فراتر از باب فتوا و قضا، ولايت قائل بود و هم فراتر از احكام فرعي شرعي، اما عملاً تكليف حج را كه از اهم واجبات الهي است، بنابر مصالحي و بهطور موقت تعطيل ميكند و حكم تحريم آن را صادر مينمايد.نمونه دوم: تحريم انتخابات
در ماجراي تسلط ملك فيصل با حمايت استعمار انگليس بر عراق و تصميم او به برگزاري انتخابات، علماي عتبات و از آن جمله نائيني شركت در اين انتخابات را تحريم كردند و حتي پس از مدتي كه نسبت به ديدگاه ايشان تشكيك شده بود، بار ديگر با صراحت بر حكم قبلي خود مبني بر تحريم انتخابات تأكيد كردند.«بسم الله الرحمن الرحيم. نعم قد حكمنا سابقاً بحرمة الدخول في امر الانتخابات و الاعانة فيه بايّ وجه كان علي كلّ مسلم مؤمن بالله و اليوم الآخر و هذا الحكم كماكان لم يتغير موضوعه و لم يتبدّل. الاحقر محمد حسين الغروي النائيني».75اين حكم نيز نشانگر آن است كه او به ولايتي فراتر از باب فتوا و قضاوت براي فقيه معتقد بود و بر همين اساس انتخابات را كه مفاسد فراواني بر آن مترتب ميشد، تحريم كرد.نمونه سوم: تحريم فرستادن كودكان به مدارس جديد
با هجوم فرهنگ غرب به مشرق زمين و ايران و تأسيس مدارس جديد كه كودكان و نوجوانان را بيگانه از فرهنگ خويش تربيت ميكردند. گروهي از مؤمنان كه از سرنوشت فرزندان خود نگران بودند، از علامه نائيني در اينباره استفتاء نمودند. او ضمن تشريح اهداف شوم اينگونه مدارس و بر ملا ساختن مفاسد حضور كودكان در اين مراكز، حكم «تحريم فرستادن كودكان» را به اين مدارس و هرگونه تقويت مالي آنها را صادر كرد. اين حكم نيز نمايانگر مبناي او در مسأله ولايتفقيه است. به لحاظ نكات قابل توجّهي كه در پاسخ اين فقيه هوشيار وجود دارد، متن آن را نقل ميكنيم:«بسم الله الرحمن الرحيم. بلي قرنهاست صليبيان براي محو كلمه طيبه اسلام و قرآن مجيد نيرنگها بهكار برده و اموال خطيره به اسم نوعخواهي براي اين يگانه مقصدشان صرف كردند و به هيچ وسيله به مقصود خود نائل نشدند، جز از همين طريق تشكيل مكاتب و مدارسي كه به ادراج مباني طبيعي مذهبان در اصول تعليمات، تخم بيديني و لامذهبي را در ضماير ساده ابناي مسلمين كاشته، به طوري كه آرزو داشتند به مقصود خود رسيدند و چنانچه پس از تبيّن مقصود باز هم مسلمانان پاك عقيده در غفلت بمانند و به ليت و لعلّ خود را دلخوش نمايند، به تبدّل دو، سه طبقه جز دهري مذهب و دارويني مشرب در تمام صفحه ايران ديده نخواهد شد و از مجوسيّت قبل از اسلام به مراتب اسوء حالاً خواهد بود و بر حسب اخبار صحيحه صريحه تبعات اين ضلالت ابديّه در صحيفه اعمال اين عصر ثبت و مندرج خواهد بود و علي هذا بردن اطفال بيگناه كه مواهب و ودايع الهيهاند به چنين كارخانههاي بيديني و اعانت و ترويج آنها بايّ وجه كان و صرف يك درهم مال بر آنها از اعظم كباير و محرّمات و تيشه زدن به ريشه اسلام است. اعاذ الله المسلمين عن ذلك. الاحقر محمد حسين الغروي النائيني»76استفاده ابزاري از نائيني
با ملاحظه نظريات و ديدگاههاي نائيني در آثار مختلف، روشن ميشود كه ابراز سخناني از اين قبيل كه اهميت كار «نائيني در مقابله با تفكر ولايت است كه مسأله تاريخي ماست» و «از باب ولايت بودن حكومت ساخته و پرداخته روحانيان مخالف مشروطه است»77 چقدر با افكار و انديشههاي اين فقيه برجسته بيگانه است! بهنظر ميرسد اظهار چنين سخناني در سالهاي اخير در پارهاي محافل، صرفاً سياسي بوده و هزينه كردن از نائيني در جهت ابراز مكنونات قلبي گوينده است. همچنين نائيني را «منكر ولايتفقيه معرفي كردن»78 نشانه بياطلاعي از فقه و فقاهت و مباني فكري نائيني است؛ زيرا هيچ فقيهي منكر ولايتفقيه نيست و به قول فقيه نامدار شيعي، شيخ محمد حسن نجفي، صاحب دائرة المعارف بزرگ فقهي، جواهر الكلام، كسي كه منكر ولايتفقيه شود، طعم فقه را نچشيده است.79 از همين قبيل اظهار نظرهاست كه به وي نسبت دادهاند كه «حكومت مستقيم علما را مطلوب نميداند»80 در حالي كه او حكومت فقها را مطلوب ميدانست، اما مقدور نميدانست. ميان اين دو فاصله زيادي است. گوينده اين سخن به اين دليل كه نائيني به ضرورت كنترل زمامدار معتقد است و نظارت بر وليّمجتهد هم دوري بيپايان است و هم توهين به علماست، چنين نسبتي به او ميدهد، در حالي كه علاوه بر اينكه اين نسبت با صراحت كلمات او ناسازگار است، دليل هم عليل و ناتوان است؛ زيرا نظارت بر وليّمجتهد مستلزم دور نيست؛ چرا كه نظارت وظيفه همگاني است نه فقط وظيفه مجتهدان و بر فرض اينكه حق و وظيفه اختصاصي مجتهدان باشد، باز مستلزم دور نيست و نظارت گروهي از مجتهدان بر وليّمجتهد هيچ محذور عقلي ندارد، چه اينكه اِعمال چنين نظارتي از سوي مجتهدان و حتي عموم مردم با انجام وظيفه امر به معروف و نهي از منكر و نصيحت حاكم و اعتراض و انتقاد و حتي شورش در صورت انحراف از انجام وظايف، لزوماً مستلزم توهين نيست.متأسفانه جامعه در طي سالهاي گذشته به درد جانكاهي مبتلا شده و آن استفاده ابزاري از متفكران و انديشمندان و گاه تحريف و تأويل افكار و انديشههاي ايشان به نفع جريانات سياسي است، حتي درا ين مسير به حريم پيشوايان معصوم نيز وارد شده و گفتار و كردار آنان به سود مطامع سياسي گزينش و حتي تحريف ميشود. اين روش علاوه بر آنكه ستمي در حق ذخائر فكري و فرهنگي است، جامعه را از شناخت درست آنان و نقد و بررسي افكار و انديشههايشان به منظور راهيابي به آيندهاي روشن باز ميدارد كه ستمي بزرگتر از ستم اول است 1. محقق كركي، شيخ علي بن الحسين، جامع المقاصد، ج3، ص392؛ نيز ر.ك: آل بحر العلوم، سيد محمد، بلغة الفقيه، ج3، ص218 ـ 217. 2. تنبيهالامة، ص140،139. 3. انصاري، شيخ مرتضي، المكاسب، ج2، ص548؛ خراساني، ملا محمد كاظم، حاشيه المكاسب، ص93. 4. خياباني تبريزي، ملاّ علي، علما و معاصرين، ص401 ـ 402. نائيني در اجازه اجتهادي به شيخ حسين تبريزي اشنب غازاني آورده است: «و جاز له العمل بما يستنبطه من الاحكام علي النهج المتداول بين المجتهدين الاعلام»، همچنين در ص 255 در اجازه اجتهادي به ميرزا كاظم آقا شبستري نوشته است: «فلجنابه العمل بما يستنبطه من الاحكام علي النهج المألوف بين المجتهدين العظام». 5. تنبيهالامة، ص43. 6. همان، ص 79. 7. همان. 8. نجفي اصفهاني، حاج آقا نورالله، رساله مقيم و مسافر در رسائل مشروطيت، به كوشش غلامحسين زرگرينژاد، ص424. 9. همان. 10. همان، ص15. 11. همان، ص79. 12. تنبيهالامة، ص46. 13. همان، ص41. 14. همان، ص46. 15. همان، ص15. 16. همان، ص78. 17. همان، ص 48. 18. همان، ص79. 19. ر.ك: كديور، محسن، حكومت ولايي، ص176. 20. ر.ك: شريعتمدار جزايري، و مقيمي، غلامحسين، مجله علوم سياسي، ش10، ص104، نيز سيري در آراء و انديشههاي نائيني، مقاله ولايت و نقش سياسي مردم از ديدگاه نائيني، ص427. 21. همان، ص79. 22. همان، ص46. 23. آملي، شيخ محمد تقي، المكاسب و البيع، ج2، ص336 «و بالجمله فرواية ابن حنظلة احسن ما يتمسك به لاثبات الولاية العامة للفقيه». 24. ر.ك: نجفي خوانساري، شيخ موسي، منيةالطالب، ج2، ص236؛ آملي، شيخ محمدتقي، المكاسب و البيع، ج2، ص335 ـ 334. 25. (امام) خميني، روح الله، ولايتفقيه، ص65. 26. كديور، محسن، نظريههاي دولت در فقه شيعه، ص117. 27. شريعتمدار جزايري و مقيمي، پيشين، ص107. 28. خويي، سيد ابوالقاسم، مصباح الفقاهه، ج4، ص45. 29. طباطبائي يزدي، سيد محمدكاظم، العروة الوثقي، ج3، ص629؛ نيز نائيني، شيخ محمدحسين، رساله عمليه (نجات العباد)، ص43. 30. نجفي خوانساري، شيخ موسي، منيةالطالب، ج2، ص232 ـ 237. 31. طباطبائي يزدي، سيد محمد كاظم، العروة الوثقي، حواشي شيخ محمد حسين كاشفالغطاء، ج5، ص675 ـ 674. 32. برخي از نويسندگان ديدگاه نائيني را در تقريرات آملي متفاوت با تنبيهالامه و تقريرات خوانساريارزيابي كردهاند. ظاهراً منشأ خطا اشكالي است كه مقرّر در پاورقي «منيةالطالب» بر دلالت مقبولهوارد كرده و تصور كردهاند كه اين اشكال از استاد است (ر.ك: كديور، محسن، نظريههاي دولت در فقهشيعه، ص120). 33. نائيني، شيخ محمدحسين، رساله عمليه، ص20. 34. همان، ص156. 35. همان، ص111 ـ 110؛ نيز غروي نائيني، شيخ محمد حسين، رساله سؤال و جواب، ص139. 36. همان، ص83 ـ 82. 37. همان، ج4، ص146. 38. همان. 39. طباطبايي يزدي، همان، ج4، ص45 ـ 44. 40. همان، ص108. 41. رساله عمليه، ص122 و 126. 42. العروة الوثقي، ج4، ص139 ـ 138. 43. همان، ص226؛ رساله عمليه، ص126. 44. تنبيهالامة، ص78. 45. همان، ص180 ـ 179. آيةالله سيد احمد خوانساري و آيةالله سيد ابوالقاسم خوئي چون به ولايت عامّه فقيه قائل نبودهاند، در اين مسأله خدشه كردهاند. امام خميني نيز از جهت ديگري مناقشه كردهاند. 46. همان، ص297 ـ 296. 47. همان، ص309 ـ 308؛ رساله عمليه، ص129؛ رساله سؤال و جواب، ص146. 48. رساله سؤال و جواب، ص147؛ شبيه همين فتوا در حواشي نائيني بر رساله سؤال و جواب سيد محمد تقي شيرازي نيز به چشم ميخورد، ص131. 49. العروة الوثقي، ج4، ص187. 50. رساله عمليه، بخش پاياني، ص62. 51. نجفي خوانساري، شيخ موسي، منيةالطالب في شرح المكاسب (تقريرات آيةالله ميرزا حسين نائيني)، ج2، ص232. 52. همان، ص182. 53. العروة الوثقي، ج4، ص310؛ رساله عمليه، ص129. 54. همان، ص184 ـ 183. 55. همان، ص192. 56. همان، ص644. 57. همان، ص432. 58. رساله عمليه، كتاب المتاجر، ص25. 59. آملي، شيخ محمد تقي، المكاسب و البيع، ج2، ص333. 60. همان، ص633. 61. رساله عمليه، بخش پاياني، ص62 ـ 61. 62. العروة الوثقي، ج5، ص53. 63. همان. 64. همان، ص645. 65. العروة الوثقي، ج5، ص623؛ رساله عمليه، كتاب النكاح، ص30. 66. العروة الوثقي، ص632. 67. شيخ حسن نجفي، جواهر الكلام، ج21، ص394. «فمن الغريب وسوسة بعض الناس في ذلك بل كانّه ماذاق من طعم الفقه شيئاً و لافهم من لحن قولهم و رموزهم امراً و لا تأمل المراد من قولهم اني جعلته عليكم حاكماً و قاضياً و حجة و خليفة و نحو ذلك مما يظهر منه ارادة نظم زمان الغيبه لشيعتهم في كثير من الامور الراجعه اليهم». 68. آيةالله سيد موسي شبيري زنجاني، از فقهاي عظام براي نگارنده نقل فرمود. 69. رساله مظالم انگليس در بين النهرين، ص59. به نام خداوند بخشنده مهربان. بله، ما قبلاً به حرمت دخالت در امر انتخابات و ياري كردن اين امر به هر نحوي بر هر مسلمان مؤمن به خدا و روز قيامت حكم كرديم و اين حكم تا موضوعش تغيير نكرده به قوت خود باقي است و موضوع هنوز تغيير نكرده است. 70. رساله عمليه، كتاب الميراث، ص56؛ رساله سؤال و جواب، ص204. 71. مكي، حسين، تاريخ بيست ساله ايران، ج4، ص88. 72. المكاسب و البيع، ج2، ص333. 73. اسناد، مرجعيت در عرصه اجتماع و سياست، به كوشش سيد محمد حسين منظور الاجداد، ص59. 74. تصوير اين سؤال و جواب را در مجله حوزه، ش77 ـ 76، ص188 ملاحظه كنيد. 75. پرهام، باقر، مقاله «نگاهي بهنظريات نائيني در باب حكومت» در كيهان انديشه، ص238 ـ 237. 76. همان، ص661. 77. نهضت آزادي ايران، تفصيل و تحليل ولايت فقيه، ص136 ـ 135. 78. آيةالله سيد موسي شبيري زنجاني، از فقهاي عظام براي نگارنده نقل فرمود. 79. يوسفي اشكوري، حسن، دين و حكومت، مقاله نظريه آيةالله نائيني در باب حكومت اسلامي، ص49. 80. شيخ مرتضي انصاري، المكاسب، ج2، ص548 ـ 546. 81. خراساني، ملا محمد كاظم، حاشيه المكاسب، ص93.