زن در آینه شعر فارسی نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

زن در آینه شعر فارسی - نسخه متنی

اکرم جودی نعمتی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

زن در آينه شعر فارسي 6 - مولانا

اقشار اجتماعي

جودي ‏نعمتي، اكرم

چكيده:

مولانا بزرگترين سرايندة شعر عرفاني در ادبيات فارسي است كه بررسي آرا او در بارة زنان مي تواند به نوعي نمايندة تلقي عرفان اسلامي ـ ايراني از زنان باشد. در بخش نخست مقاله، ديدگاه‏ها‏ي منفي او كه ميراث مشترك جامعة گذشتة ايران بود، بررسي شد و در اين بخش، ديدگاه‏ها‏ي مثبت او را با ارائه نمونه‏ها‏ و شواهد لازم در سه محور بررسي مي كنيم:

1- الگوهاي ستوده از نظر مولانا؛

2- زن در مقام مادري و نمادپردازي‏ها‏ي مربوط به آن؛

3- زن در شبكه رفتارهاي زناشويي.

اين بررسي نشان مي دهد كه مولانا از سويي تئوري‏ها‏ي معرفتي خود را دربارة زن كه يكي از مسائل هستي است، بيان مي كند و از سوي ديگر روش‏ها‏ي عملي انطباق با آن تئوري‏ها‏ را نشان مي دهد. بدين گونه با حكايت‏ها‏ و تمثيل‏هاي خود پلي ميان زمين و آسمان مي سازد و مريدان خود را با گذراندن از آن به اعتلا مي برد.

اغلب تمثيل‏ها‏ي مولانا به نماد پردازي و سمبوليزم ختم مي شود كه سعي شده تا حد امكان بررسي و يادآوري گردد، اما بخش اصلي سمبوليزم زن، در قسمت بعدي مقاله خواهد آمد.

واژگان كليدي:

شعر فارسي، مولانا، زن، مادر، همسر، زناشويي، تعدد زوجات، غيرت.

الگوهاي ستودة زنان

الف) ـ مشاهير

مولانا در معرفي زنان نمونه بيش از همه به زناني كه اديان توحيدي آنها را معرفي كرده اند، نظر دارد؛ در واقع زنان آرماني شعر او زنان ديني هستند كه آموزه‏ها‏ي آسماني را در خود تحقق بخشيده اند. افزون بر اين، امتيازات وجودي ايشان نيز قابل توجه است؛ به گونه‏‏اي‏ كه نه تنها برتر از زنان، بلكه بالاتر از بسياري مردان نيز قرار مي‏گيرند. زنان مشهوري كه مولانا در شعر خود به آنها پرداخته به قرار زير است:

مريم: درس آموز مردان و زنان

مولانا در ميان مشاهير زنان به حضرت مريم(س) ارادت خاصي دارد. در مثنوي و كليات شمس بيش از 100 بار به نام مبارك مريم اشاره شده و اوصاف حضرتش محور صور خيال و بيان معاني و معارف قرار گرفته است. از ديدگاه مولانا مريم در عالم وجود، رنگي ديگر داشت كه او را از سايران متمايز مي‏ساخت.

وي زني بود كه بر اثر زهد و عبادت و شايستگي‏ها‏ي روحي درجه‏‏اي‏ پيدا كرد كه فرشتة وحي بر او ظاهر شد و وجودش زمينة ظهور معجزة الهي و حاملة مسيح گشت؛ مسيحي كه خود برتر از عالم جسم و دنيا بود.

مريم در عفاف و پاكدامني سرمشق زنان عالم در همه تاريخ است. مولانا لحظه‏‏اي‏ را كه جبرئيل بر مريم ظاهر شد، به شيوة هنرمندانه تصوير مي‏كند تا پيام خـود را در خصـوص عفـاف مـريم هـر چـه مـؤثرتر به خواننده منتقل كند: روح القدس در پيكر مردي جوان در خلوت مريم ظاهر مي‏شود؛ با زيبايي زائدالوصف كه اگر يوسف او را مي‏ديد، از حيرت ديدارش مانند زنان مصر دست‏ها‏ مي‏بريد. او ناگهان در مقابل مريم ظاهر مي‏شود: همچون گلي كه از زمين مي‏رويد يا همچو خورشيد كه از مشرق سر بر مي‏آرد. مريم در آن لحظه عريان و سرگرم شستشو است؛ از ديدن او كه نمي‏داند كيست، لرزه بر اندامش مي‏افتد، چون ماهي كه از آب بر خشكي افتاده باشد از فساد مضطرب و هراسان مي‏گردد و در عين بي پناهي و استيصال به خدا پناه مي‏برد. از اين پس، مريم فقط زني سرمشق زنان نيست؛ بلكه انسان كامل و اسوه‏اي است كه بايد همة مردان و زنان به او تأسي جويند. لذا مولانا ضمن تكريم و تمجيد مريم، وجود او را واسطة بيان معارف قرار مي‏دهد و به اين مطلب مي‏پردازد كه پناه بردن به حق چه تأثيرها در زندگي دنيوي و اخروي و هنگام مرگ انسان دارد.

مريم حاملة نور خدايي بود؛ چون هنگام زادنش فرا رسيد، به اعجاز الهي آب در زير پايش روان گشت و خرماي تازه از درخت خشكيده براي او مهيا شد. مولانا تصريح مي‏كند كه آن آب و خرماها از ابواب و اسباب عادي و مادي نبود؛ بلكه اصل آن از باغ جان و آب لامكان بود؛ باغي كه در زمستان هم با معجزة خداوند، براي مريم، زني كه شايستة لطف الهي و عالم جان بود، ميوه‏هاي تازه مي‏آورد.

اعتماد و وثوق كامل به حق ـ و نه غير او ـ از بنيان‏ها‏ي عقيدتي عرفاست. مولانا به تبيين اين موضوع پرداخته، اعتماد مريم را به خداوند، نمونة بارز وثوق به حق مي‏داند. مائده‏ها‏ي آسماني نتيجة اين وثوق بود كه از جانب خداوند به او مي‏رسيد.

از ديگر تعاليم عرفا اظهار نياز و احتياج به درگاه خداوند و خواستني از روي اضطرار است. مولانا در بيان اينكه اگر بنده سراپا نياز باشد و از سر اضطرار خدا را بخواند، حتماً نيازش برآورده مي‏شود، ولو آنكه به ظاهر محال باشد، باز نمونة كاملي دارد: مريم كه سراپا درد و نياز و اضطرار بود و در برابر غوغاگراني كه او را به ناپاكي و بي حفاظي متهم مي‏كردند، دفاعي نداشت. پس لطف الهي به مصداق «أمن يجيب المضطر اذا دعاه» نياز و درد مريم را پاسخ گفت و طفل نوزاد در آغوش او لب به سخن گشود.

ملاحظه مي‏گردد كه نگاه مولانا به حضرت مريم، تنها نگاه به زني پارسا و ستايش پارسايي او نيست. او نمي‏خواهد مريم را فقط سرور زنان پارسا معرفي كند؛ بلكه در وجود وي انسان كاملي را نشان مي‏دهد كه تجسم فضائل و تبلور معنويت‏ها‏ي بسيار است و بايد سرمشق همة سالكان اعم از زن و مرد قرار گيرد. منزلت مريم حتي ناشي از آن نيست كه وي مادر پيامبري اولوالعزم است؛ بلكه برعكس، لااقل بخشي از منزلت عيسي بدان است كه مادري چون مريم دارد. مولانا در لابلاي ارشاد مريدان، به اين حقيقت و به نقش مريم در معنويت عيسي مسيح اشاره كرده است:




  • شير جان زين مريمان خور چونكه زادة ثانيي
    تا چو عيسي فارغ آيي از بنين و از بنات



  • تا چو عيسي فارغ آيي از بنين و از بنات
    تا چو عيسي فارغ آيي از بنين و از بنات



وجود و شخصيت حضرت مريم از آن درجه والايي برخوردار هست كه الهام بخش مولانا در سرودن اشعار باشد، اما توجه وافر مولانا به وي از ديدگاه ديگري هم محل تأمل مي‏باشد. مولانا در قونيه زندگي مي‏كرد؛ يعني در منتهي اليه غربي فرهنگ و تمدن اسلامي ‏و در همسايگي اروپاي مسيحي. طبعاً مخاطبان وي در آن محيط با حضرت مريم آشنايي بيشتري داشتند، برخي از مريدان مولانا قبلاً مسيحي بوده اند و مسيحيان آن ديار هم عاري از ارادت به وي نبودند. لذا وي در ارشاد مخاطبان خود از زمينة ذهني، ديني و عاطفي ايشان استفاده كرده و مناسب احوالشان سخن گفته است.

مادر يحيي: صاحب كرامت

خاله مريم، مادر حضرت يحيي پيامبر (ع) نيز در زمرة زناني است كه وجودشان شايستگي ظهور معجزة الهي را پيدا كرده است. او همزمان با حاملگي مريم و در سنين پيري و يائسگي به تقدير الهي باردار شد و پيامبري عظيم الشأن به دنيا آورد. مولانا مي‏گويد مادر يحيي چون با مريم روبرو مي‏شد، جنين او در شكم، جنين مريم را در شكمش سجده مي‏برد. وي اين امر خارق العاده را به فراست دريافت و به مريم خبر داد كه در درون او پيامبر اولوالعزمي ‏هست. مريم گفت من نيز در درون خويش سجده‏‏اي‏ از طفل خود حس كرده‏ام. مولانا پس از طرح اين ماجرا، اشكال مقدري را مطرح مي‏كند كه اگر كسي بگويد مريم در دوران حملش بيرون از شهر بود و تا فارغ نشد، به شهر باز نگشت، پس چگونه با مادر يحيي چنين افتاد، پاسخ مي‏دهيم كه مريم دور از مادر يحيي بود، اما كسي كه اهل خاطر باشد هر چه در آفاق غايب است او را حاضر مي‏گردد و با چشم بسته هم مي‏تواند دوست را ببيند، چنانكه گويي پوست و جسم مادي اش مشبك شده و روزنه‏ها‏يي براي نفوذ نور حق و ديدار دوست پديد آمده است.

اين دو بانوي بزرگوار كه مقام مادري ـ آن هم مادري پيامبران ـ را با خود دارند، هر دو در نظر مولانا از كرامت و فراست برخوردار بوده اند و به نيروي الهي از حقايق بزرگي كه در درونشان تكوين يافته بود و جهان در انتظار تحولات اساسي آنان بود، آگاهي داشتند.

از ديدگاهي، اگر معجزات الهي را دربارة اين زنان و مردان برخوردار از معجزه مقايسه كنيم، نتيجة ظريف و جالبي به دست مي‏آيد؛ معجزات مربوط به مردان غالباً در خارج از وجود ايشان اتفاق مي‏افتد: طوفان نوح، ناقة صالح، باد و قوم ثمود، شكافته شدن دريا براي موسي، خون شدن نيل براي فرعونيان، تسخير باد و اجنه توسط سليمان، گلستان گشتن آتش بر ابراهيم، زنده شدن مردگان به دست عيسي، شكافته شدن ماه به اشاره حضرت رسول اكرم(ص) و به سخن آمـدن سنگريزه در دست حضرتش؛ اما در بارة زنان ـ گرچه تعداد قليل زنان بهره مند از معجره قابل مقايسه با عدة كثير مردان نيست ـ معجزات الهي در وجود خود اين زنان و نه در خارج از ايشان تحقق پيدا مي‏كند، چنانكه در بارة حضرت مريم و مادر يحيي پيش آمد.

مادر موسي: مهبط وحي

تصور عمومي‏ چنين است كه وحي الهي همواره بر پيامبران نازل شده و پيامبران نيز همگي مرد بوده‏اند؛ پس وحي هماره بر مردان نازل شده است. در حالي كه قرآن از نزول وحي الهي بر زن نيز خبر داده است: مادر موسي كه مولانا هم در خصوص او سخن گفته و داستان پردازي كرده است. وي مي‏گويد كه چون جاسوسان خبر تولد موسي را به فرعون رساندند و عوانان به خانة او ريختند تا طفل را پيدا كنند، از جانب خدا وحي آمد كه طفل را در تنور بينداز كه وي از اصل همان ابراهيم خليل است كه آتش بر او گلستان شد. مادر موسي چنين كرد و عوانان بازگشتند. چون خطر جدي شد، وحي آمد كه طفل را در آب انداز، اميدوار باش و شيون مكن كه او را به تو باز خواهيم رساند… الخ.

مولانا داستان به آب انداختن موسي را با توجه به مهر و عاطفة مادر و لرزيدن او بر جان فرزندش چنان زيبا و اثرگذار پرداخته است كه بيان او با همان داستان‏ها‏ي فرعي كه در كنارش آمده، الهام بخش شاعر بي نظير معاصر، پروين اعتصامي شده و او در منظومة زيباي «لطف حق» با لطافت و رأفت زنانه خويش عاطفة مادر موسي را با چيره دستي تمام تصوير كرده و به شعر درآورده است.

آسيه: مشتاق هدايت فرعون

زن اولين مربي انسان در زندگي و مظهر اسم ربوبي خداوند است. مادر از رهگذر تربيت فرزند، نقش ماندگاري در تربيت و تأمين صلاح و فلاح جامعه ايفا مي‏كند؛ اما نقش تربيتي زن در پرورش فرزندان خلاصه نمي‏شود، بلكه او در تعامل با همسر نيز از نيروي مربيگري خود بهره مي‏گيرد. آسيه همسر فرعون مصداق بارز اين امر است. او خود هدايت يافته بود و اشتياقي داشت كه فرعون را هم از گمراهي و هلاكت نجات دهد. چون موسي (ع) آيين حق را به فرعون عرضه كرده او را به دين الهي خويش دعوت نمود و فرعون در خلوت خويش با آسيه در بارة اين دعوت گفتگو و مشورت كرد، آسيه سر از پا نشناخت؛ اشك‏ها‏ ريخت، گرم شد، از جا برخاست و گفت: اگر اين دعوت به گوش خورشيد مي‏رسيد، در پي اجابت آن، سرنگون به زير مي‏آمد، تو چگونه آن را نپذيرفته و جان بر آن نيفشانده‏‏اي‏؟ هيچ مي داني چه وعده‏‏اي‏ به تو رسيده و خداوند چه تفقدي از ابليسي چون تو كرده است؟

مولانا سخنان شوق انگيز آسيه را به طور مفصل آورده است كه ذكر آن در اين مجال نمي‏گنجد.

مختصر آنكه مي‏گويد قطره در هراس از فنا شدن به دست باد و خاك و تف خورشيد است؛ اكنون اين سعادت را يافته كه دريا به تقاضاي وي آمده است. اگر قطرة خود را در كف دريا نهي، از تلف شدن ايمن مي‏گردي و دريايي پر گهر مي‏يابي. زنهار درنگ نكني و اين دعوت را كه از درياي لطف الهي آمده است، بپذيري.

البته تشويق‏ها‏ي آسيه - چنانكه پيشتر گفتيم ـ به بار ننشست و ايمان فرعون را در پي نياورد؛ زيرا وي بر خلاف سفارش آسيه با وزير پليد خود ‏ها‏مان به شور نشست و هامان او را از آستانة سعادت باز گرداند.

اما به هر حال كوششي كه آسيه براي نجات فرعون به كار برد و شيوه ظريف تبليغي، تربيتي كه در قالب تمثيل‏ها‏ و حكايت‏ها‏ي مختلف در پيش گرفت، محل توجه و درنگ است.

بلقيس: صاحب عقل صد مرده

مولانا در ميان قصص قرآني كه در قالب حكايت‏ها‏ي مثنوي آورده و شرح كرده، به ماجراي نامه نوشتن سليمان به بلقيس و فراخواندن او به حق و حقيقت نيز پرداخته است. وي در وصف بلقيس، از ميان تمام صفات او، عقل و بينش وي را با تأكيد خاصي مي‏ستايد كه سبب شده نكته‏ها‏ از نامة سليمان دريابد و به سوي حق رهنمون شود:




  • رحمـت صــد تــو بــر آن بلقيس باد
    كــه خــدايش عقـل صد مَرده بداد



  • كــه خــدايش عقـل صد مَرده بداد
    كــه خــدايش عقـل صد مَرده بداد



در بيت فوق، «صد» نشانة كثرت است و معناي واقعي ندارد، لكن انتخاب مولانا كه از نظر وزن عروضي شعر مي‏توانست «ده» به جاي «صد» بياورد، معنا دار و قابل توجه است.

ستايش عقل بلقيس از آنجا ناشي مي‏شود كه در محدودة حواس، گرفتار نماند و در هدهد، حقيقت فراسوي ظاهر را دريافت:




  • چشمْ هدهد ديد و جان عنقاش ديد
    حس چو كفي ديد و دل درياش ديد



  • حس چو كفي ديد و دل درياش ديد
    حس چو كفي ديد و دل درياش ديد



زنان مصر: نماد عاشقان حق

مولانا آن گاه كه از دل سپردن به عشق حق و عقل باختن در جلوة جمالش سخن مي‏گويد، نمونة جالبي دارد: زنان مصر كه چون زليخا يوسف را در مجلس آنان درآورد، محو جمالش گشتند و اين بي خودي و ترك عقل موجب رهنموني آنها به عشق يوسف شد:




  • چــون ببــازي عقــل در عشـق صمـد
    آن زنـــان چــون عقل‏هــا‏ درباختنـــد
    عقلشــان يك دم ستــــد ساقــي عمر
    سيــر گشتنـــد از خــرد باقــي عمـر



  • عشــر امثـــالـت دهــد يا هفتصـــــد
    بررواق عشــــق يـــوسف تاختنـــــد
    سيــر گشتنـــد از خــرد باقــي عمـر
    سيــر گشتنـــد از خــرد باقــي عمـر



مولانا در ميانة اين تمثيل نمادين و تأويل جمال يوسف، عبارتي مي‏گويد كه بار معنايي متفاوتي دارد. وي مخاطب خام و بي ذوق خود را كه البته از ذوق عشق و جمال الهـي بـدور است، با خــطاب «اي كـم از زن» مــورد عتـاب قرار مي‏دهد كه:




  • اصــل صــد يـوسف جمـال ذوالجـلال
    اي كــم از زن شــو فــداي آن جمـال



  • اي كــم از زن شــو فــداي آن جمـال
    اي كــم از زن شــو فــداي آن جمـال



اين خطاب در ميانة شعر، ساختاري متفاوت با بقية شعر دارد و متأسفانه از لايه‏ها‏ي زيرين ساحت رئاليستي ذهن شاعر حكايت مي‏كند.

عايشه: شاهد باران غيب

مولانا در ميان زنان مشهور به قصه‏‏اي‏ در بارة عايشه همسر پيامبر پرداخته است كه صرفنظر از عدم صحت وقوع آن، امكان هويدا شدن حقايق غيبي را در چشم زن، از ديدگاه مولانا نشان مي‏دهد. او مي‏گويد روزي پيامبر(ص) براي تشييع يكي از اصحاب به گورستان رفت. هنگام بازگشت به خانه، عايشه از اينكه جامه‏ها‏ي حضرت به علت بارش باران تر نشده اظهار تعجب كرد. پيامبر (ص) پرسيد: امروز چه پوششي بر سر داشتي؟ عايشه جواب داد: رداي تو را خمار خود كرده بودم. پيامبر فرمود: به همين علت توانسته‏اي باران غيب را ببيني؛ زيرا آن باران از جنس باران مادي نبود كه جامة مادي را تر كند؛ از ابري ديگر و از آسماني ديگر بود كه خداوند به علت ردايي كه بر سر كرده بودي، آن را به چشم تو نماياند.

رابعه: باطل السحر ثروت

رابعه از چهره‏ها‏ي مشهور عرفان اسلامي در دورة زهد به شمار مي‏رود. يكي از آموزه‏هاي عرفاني او ستيز با دنيا پرستي و مظاهر مادي زندگي است كه دستماية نويسندگان كتب عرفاني در پرداختن حكايات و ماجراهاي شورانگيز عارفانه شده است. مولانا هم به حكايات منقول دربارة رابعه توجه داشته و دربارة تلقي او از خطر جمع آوري درهم و دينار و انباشت ثروت، ماجراي نماديني را آورده است. وي مي‏نويسد: روزي خدمتكار رابعه دو درم آورد و به دستش داد. يك درم به دست راست گرفت و يك درم به دست چپ. وقت غذا خوردن گفتند بخور؛ گفت معاذالله! اين درم جادوست و آن درم جادوست. من دو جادو را به همديگر جمع نكنم كه ايشان هر دو همنشين شوند، فتنه بينديشند و تدبير فراق ما كنند و ميان روح و پيكر جدايي افكنند.

ملاحظه مي‏شود كه اين بانوي بزرگ چه اصل مهمي را با چه زبان ساده‏‏اي‏ براي تنبه انسان‏ها‏ بيان كرده است.

ب ـ غير مشاهير

مولانا علاوه بر اينكه مشاهير زنان را با ويژگي‏ها‏ي روحي و برتري‏ها‏ي شخصيتي آنها به اقتضاي سخن ذكر كرده و ستوده، حكايات و ماجراهايي را هم از زنان عادي و غير مشهور آورده كه متضمن ستايش ظرفيت‏ها‏ي وجودي زنان و خصائل روحي و اخلاقي ايشان است. از اين قبيل است ماجراي كنيزك رومي خواجه مجدالدين عراقي كه مولانا او را «صديقه» مي‏ناميد. آن كنيزك كرامات بسيار مي‏گفت و اظهار مي‏كرد كه مثلاً نور سبز و سرخ و سياه ديده يا فرشتگان را مشاهده كرده است. خواجه مجدالدين كه از ارادتمندان و مقربان مولانا بود، بد دل شد و غيرت ورزيد كه دريغا كنيزان خانه، صور غيبي مي‏بينند و خواجه نمي‏بيند. قصه نزد مولانا برد. مولانا نه تنها كنيزك را انكار نكرد، بلكه موانعي را كه موجب محروميت خواجه از كرامات غيبي شده بود، به بهترين بيان بازگفت.

مولانا همچنين خادمة انس بن مالك را نمونه‏‏اي‏ از صديقان و سرمشق مردان مي‏داند كه با اعتماد بر كريمان رازدان حاضر بود در تنور آتش سوزان برود.

وي همچنين از دختري خبر مي‏دهد كه پدر فرتوت و بيمار خود را همچون كودكي غذا مي‏داد، مي‏پروراند و خدمت مي‏كرد. چون عمر خليفة دوم بر او گذشت، گفت: در اين زمانه فرزندي چون تو نيست كه بر گردن پدر حق داشته باشد. دختر پاسخ داد كه با اين همه فرق بسيار است ميان خدمت پدر كه مرا در كودكي مي‏پروراند و اين خدمت من؛ او مرا مي‏پروراند و خدمت مي‏كرد و مي‏لرزيد كه مبادا آفتي به من رسد و من پدر را خدمت مي‏كنم، اما در عين حال از مرگ او ناراضي نيستم تا زحمتش از من منقطع شود؛ «من اگر خدمت پدر مي‏كنم، آن لرزيدن او بر من، آن را از كجا آورم؟ » عمر در برابر اين استدلال اعتراف مي‏كند كه دختر مزبور فهميده‏تر از عمر است.

مولانا آنگاه كه مي‏خواهد وثوق به حق و پناه بردن بدو را به مريدان خود تعليم دهد، از زنان نمونه مي‏آورد و مي‏گويد: در حمله خوارزمشاه به سمرقند، دختري بس زيبا و بي مثال بود كه از ترس اسارت دائماً مي‏گفت: «خداوندا كي روا مي‏داري كه مرا به دست ظالمان دهي و مي‏دانم كه هرگز روا نداري و بر تو اعتماد دارم.» چون شهر را غارت كردند، همه را از جمله كنيزكان آن دختر را به اسيري بردند، اما او را المي نرسيد و با همة زيبايي،كسي در او نظر نكرد، زيرا خود را به خدا سپرده بود.

زنان در مواضع مختلفي از آثار مولانا ارشاد مردان را بر عهده گرفته اند. اين نقش گاه در حكايات بسيار كوتاه هشدار دهنده خود را نشان مي‏دهد و گاه در داستان‏ها‏ي طولاني كه متضمن ماجراهاي متعدد و آموزه‏ها‏ي فراوان است؛ مثل حكايت جوان عاشقي كه هفت سال در خيال وصل معشوق گداخته بود؛ معشوق بلند طبعي كه:




  • ســـايــة او را نبـــود امــكان ديــد
    همچـو عنقــا وصف او را مي‏شنيــد



  • همچـو عنقــا وصف او را مي‏شنيــد
    همچـو عنقــا وصف او را مي‏شنيــد



تا آنكه روزي تصادفاً فرصتي دست داد و خلوتي حاصل شد. جوان خام طمع، ساده لوحانه تقاضاي ناموجه كرد و چون معشوق بانگ برآورد كه «مرو گستاخ، ادب را هوش دار»،




  • گــفت آخــر خلــوتست و خلــق ني
    كس نمي‏جنبد در اينجـا جــز كــه باد
    گفت اي شيـــدا تــو ابلـــه بـوده‏‏اي
    ابلهـــي وز عاشقــــان نشنـــوده‏‏اي‏



  • آب حاضــر، تشنـــة همچــون منـي
    كيست حاضر؟ كيست مانع زين گشاد
    ابلهـــي وز عاشقــــان نشنـــوده‏‏اي‏
    ابلهـــي وز عاشقــــان نشنـــوده‏‏اي‏



سپس استدلال مي‏كند كه باد را مي‏بيني كه مي‏جنبد اما باد جنباني را كه در اينجا هست نمي‏بيني. باد جزوي كه با بادبزن ايجاد مي‏كنيم بدون جنباندن بادبزن به وجود نمي‏آيد، چگونه است كه از آفرينندة بادها غافلي؟

معشوق پس از اين هشدارها انواع بادها را با آثار مختلف شان مثال مي‏زند و يادآوري مي‏كند كه همة اين بادها از رب العباد و آكنده از امتحان‏ها‏ي الهي است. اگر جنباننده را نمي‏بيني، آثارش را فهم كن.

مرد جوان ادعا مي‏كند كه اگر در رعايت ادب ابله است، در وفا و طلب زيرك است. اما معشوقه مي‏گويد ادبت اين بود كه ديدم، وفايت را كه نمي‏توان ديد خودت مي‏داني! سپس در تمثيل كار او ماجراي خلوت كردن زن صوفي با كفشدوز و خيانت و پستي آن زن را باز مي‏گويد كه هنگام مفتضح شدن، به دلايل دروغين و ساختگي روآورد و نتيجه مي‏گيرد كه تو نيز مانند زن صوفي خائن هستي و دام مكر گشوده‏اي چنانكه از هر ناشسته روي لاف زن شرم مي‏كني، اما از خداي خود شرم نمي‏كني.

عاشق در توجيه خواسته‏ها‏ي خود مي‏گويد من از باب امتحان چنين گفتم تا ببينم مستور هستي يا نه. گرچه بدون امتحان هم اين را مي‏دانستم، اما شنيدن كي بود مانند ديدن؟

معشوق پاسخ مي‏دهد كه اين حيله‏ها‏ي تاريك را نبايد پيش بينايان آورد. هر آنچه از مكر و رموز در دل داري، نزد من رسوا و همچو روز آشكار است. اگر پرده پوشي مي‏كنم نبايد پررويي كني؛ بهتر آن است كه از خطاي خود عذرخواهي كني، همچنان كه آدم در پيشگاه الهي كرد. مولانا به اينجا كه مي‏رسد، از قول معشوق پاكدامن به بيان زشتي و كراهت امتحان كردن بنده، خدا را و نيز امتحان كردن مريد، شيخ را مي‏پردازد و مسائل دقيقي را در آداب و سلوك عرفاني بيان مي‏كند.

پرداختن چنين داستان‏ها‏يي با شخصيت‏ها‏يي كه از ميان زنان عادي انتخاب شده‏اند نه از ميان مشاهير، به اين منظور بوده است كه عامه مردم نپندارند فضائل و برتري‏ها‏ي مورد بحث، به بزرگان اختصاص دارد و افراد معمولي از رسيدن به آن مقامات ناتوانند. اين روش با اهداف ارشادي و تربيتي مولانا كاملاً انطباق دارد.

مادر

نماد خداوند

در شعر مولانا «مادر» تمثيلي نمادين از خداوند است. اين نماد پردازي از جنبه‏ها‏ي مختلف صورت گرفته است:

الف ـ با توجه به اينكه مادر، پناهگاه و مظهر امنيت كودك است، طفل، پناهي جز مادر نمي‏شناسد و حتي اگر مادر سيلي به صورتش زند، نيز به آغوش وي پناه مي‏برد. تو هم در تمام حوادث خير و شر به جاي ديگري توجه نمي‏كني و در همه حال به خداوند خود روي مي‏آري. مولانا اين معني را در قالب سخن خداوند كه به وحي دل با موسي گفته است، چنين بيان مي‏دارد:




  • گفت چـــون طفلــي به پيش والـده
    خود نــدانـد كه جز او ديــار هست
    مـادرش گــر سيليـــي بر وي زنــد
    از كســي يــاري نخـــواهد غيـر او
    خــاطر تــو هم زمــا در خير و شر
    التفـــاتش نيست جــاهــاي دگــر



  • وقت قهرش دست هم در وي زده
    هم از مخمــور هم از اوست مست
    هــم به مــادر آيــد و بـر وي تنـد
    اوست جملــه‏ي شـر او و خيــر او
    التفـــاتش نيست جــاهــاي دگــر
    التفـــاتش نيست جــاهــاي دگــر



ب - در يك غزل زيباي عرفاني با مطلع «دوش چه خورده‏اي دلا راست بگو نهان مكن» تولد موسي و شيردادن مادر به او الهام بخش مولانا در نمادپردازي حب الهي شده است. در قرآن مجيد مي‏خوانيم كه چون موسي (ع) عليرغم ميل فرعون به دنيا آمد و مادرش بر جان او هراسان شد، خداوند به او وحي كرد كه طفل خود را شير بده و اگر بر او بيمناك شدي در آبش بينداز و اندوهگين مباش كه او را به تو باز مي‏گردانيم. از سوي ديگر خداوند پستان دايگان را بر موسي حرام ساخت؛ چنانكه او به شير هيچكدام ميل نكرد و سرانجام مادر موسي به عنوان داية شيرده انتخاب شد. مولانا اين ماجرا را به محبت ازلي خداوند پيوند مي‏دهد و يادآوري مي‏كند كه عشق بنده بايد «خالصاً لوجه الله» باشد و به ديگري توجه نكند؛ زيرا مقتضاي ديدار نخست چنين است: «كاي تو بديده روي من، روي به اين و آن مكن»




  • شير چشيد موسي از مادر خويش ناشتا
    گفت كه مادرت منم ميل به دايگان مكن



  • گفت كه مادرت منم ميل به دايگان مكن
    گفت كه مادرت منم ميل به دايگان مكن



اين مسأله در جاي ديگر هم زمينة نمادپردازي عشق الهي توسط مولانا شده است. چنانكه با اشاره به اين نكته كه عشق عرفاني ذوالنون و عشق انساني مجنون، همگي نشانه‏‏اي‏ از عشق كبريايي حضرت حق است، زمينه‏ها‏ي فطري حب الهي را كه موجب بصيرت انسان و رهايي او از فريب و نيرنگ شيطاني مي‏شود، باز مي‏گويد و خاطر نشان مي‏سازد كه محبت خداوند پيش از محبت‏ها‏ي ديگر به عرفا چشانده شده و لذا ايشان به غير خدا توجه ندارند، همان گونه كه موسي در آغاز تولد با شير مادر آشنا شده بود و پستان دايگان را هرگز به دهان نگرفت:




  • كجا عشق ذاالنون، كجا عشق مجنون
    چو مـوسي كه نگرفت پستان دايــه
    … چراغي است تمييز در سينه روشن
    رهــاند تو را از فريب و دغــايي



  • ولي اين نشــانست از آن كبريايي
    كه با شيـــر مادر بدش آشنـــايي
    رهــاند تو را از فريب و دغــايي
    رهــاند تو را از فريب و دغــايي



ج ـ مهر و محبت مادر به فرزند، مظهر محبت خداوند به بندگان خويش است. مولانا با اين اعتقاد مي‏گويد وقتي كه بندگان خطاكار توبه كنند و از سر پشيماني ناله سردهند، عرش الهي چنان از نالة آنان مي‏لرزد كه مادر بر فرزند خويش مي‏لرزد؛ لذا خداوند دست اين بندگان را مي‏گيرد و آنها را از منجلاب گناه به عالم بالا مي‏كشد:




  • تــوبـه آرنــد و خـدا تــوبه پــــذير
    چــون بــر آرنـد از پشيمانــي حنيـن
    آنچنــان لـــرزد كــه مـــادر بر ولـد
    دستشــان گيــرد بـه بــالا مـي‏كشــد



  • امـــر او گيـــرنـد و او نعــم الاميــر
    عـرش لــرزد از انيــــن المـذنبيـــن
    دستشــان گيــرد بـه بــالا مـي‏كشــد
    دستشــان گيــرد بـه بــالا مـي‏كشــد



د ـ نگرش مولانا به رابطه حبي عبد و رب، عميق و از دل برخاسته است. عرفا در بيان ادبي حب الهي معمولاً اين رابطه را در دلدادگي عاشق و معشوق متمثل و نمادين مي‏كنند. اما مولانا به تمثيل ديگري هم كه واقعي‏تر است، توجه دارد: رابطة مادر و فرزند؛ مادر عاشق فرزند خويش است و بر جان او مي‏لرزد و فرزند مشتاق آغوش مادر است و چيزي جز او نمي‏خواهد. به تعبير عاميانه كه مولانا هم به كار برده، بچه براي آغوش مادر مي‏ميرد و اينجاست كه شدت اشتياق بنده به رحمت الهي متمثل مي‏شود:




  • همچــو فرزنــد كه اندر بر مادر ميرد
    در بر رحمت و بخشايش رحمان ميرم



  • در بر رحمت و بخشايش رحمان ميرم
    در بر رحمت و بخشايش رحمان ميرم



با چنين نگرشي، مبدأ وجود انسان در صورت ذهني و تصوير خيالي «مادر عشق» نشان داده مي‏شود كه شاعر وجود خود را نشأت گرفته از او مي‏داند:




  • ـ زاده ست مرا مادر عشق از اول
    ـ عشق است طريق راه پيغمبر ما
    ما زادة عشق و عشق شد مــادر ما



  • صد رحمت و آفرين بر آن مادر باد
    ما زادة عشق و عشق شد مــادر ما
    ما زادة عشق و عشق شد مــادر ما



امور مثبت ديگري هم كه با جانب وجودي انسان ارتباط دارد، با تصوير خيالي مادر ترسيم مي‏گردد و از اين طريق «مادر دولت»، «مادر روزه» و «مادر عشرت» در شعر مولانا ظهور مي‏يابد.

هـ ـ مولانا به طريق ديگري هم مادر را تمثيلي از خداوند مي‏داند. وي هنگامي كه از مقام اولياء الله سخن مي‏گويد و فرجام كساني را كه از آنها بدگويي مي‏كنند نشان مي‏دهد، تمثيلي از حس مادري در ميان حيوانات مي‏آورد: مادر پيل كه اگر بچه اش را شكار كنند و بخورند، از شكارچيان انتقام مي‏گيرد:




  • از پـــي فــرزنــد، صــد فرسنــگ راه
    آتــش و دود آيــــد از خـــرطــوم او
    … هــر دهــــان را پيـــل بـويـي مي‏كنـد
    تـا كجـــا يــابــد كبــاب پور خـويش
    تا نمــايــد انتقــــام و زور خـويــش



  • او بگــــــــردد در حنيــــــن و آه آه
    الحــــذر زان كــــودك مـــرحــوم او
    گــرد معــده ي هـــر بشــر بـر مي‏تند
    تا نمــايــد انتقــــام و زور خـويــش
    تا نمــايــد انتقــــام و زور خـويــش



مولانا در ادامة مطلب، حكايت كساني را مي‏گويد كه به سخن ناصحي كه ايشان را از شكار بچه فيل حذر مي‏داد، توجهي نكردند و به انتقام مادر فيل گرفتار آمدند. وي سپس حكايت مزبور را به اين موضوع ربط مي‏دهد كه «اوليا اطفال حقند اي پسر» و كساني اولياي خداوند را بيازارند و غيبت آنها را كنند، بوي دهانشان آنها را رسوا مي‏كند و خداوند كه همچون مادر آن پيل بچه در كمين ايشان است، انتقام آنها را مي‏گيرد:




  • گـــوشت‏هــا‏ي بنــدگان حــق خـوري
    ‏هــا‏ن كه بــويـاي دهـانتـان خـالـقست
    كي برد جان غير آن كو صادقست؟…



  • غيبت ايشــان كنــي كيفــر بري
    كي برد جان غير آن كو صادقست؟…
    كي برد جان غير آن كو صادقست؟…



نقش تربيتي مادر

مربيگري از جمله نقش‏ها‏ي مهم مادر در زندگي انسان است كه عرصه‏‏اي‏ به وسعت هستي را دربرمي‏گيرد و شامل آموزش پيش‏پاافتاده‏ترين مسائل تا مهمترين موجبات سعادت و شقاوت اخروي مي‏گردد. مولانا با اشاره به اين مسأله تصريح مي‏كند كه چون كودك از مادر مي‏شنود، سخن گفتن مي‏آموزد؛ اگر ناشنوا باشد سخن مادر را نمي‏شنود و در نتيجه گنگ مي‏ماند. آنكس كه بدون تعليم، ناطق است، خداوند است و نيز حضرت آدم كه خدا بدون مادر و دايه تعليمش داد و مسيح كه به اعجاز خداوندي سخن گفت تا پاكي مادر را ثابت كند. غير از اينها همه به تعليم مادر نياز دارند.

ملاحظه مي‏شود كه مولانا چنان محو نقش تعليمي‏ مادر شده است كه حتي توجه نمي‏كند طفل مي‏تواند از طريق كسان ديگري مثل پدر سخن گفتن را بياموزد. از همين ديدگاه است كه «نفس كلي» هم كه سبب گويا شدن انسان مي‏گردد، در تصوير مادر نمادينه مي‏شود:




  • چـــه‏هــا‏ مــي‏كنـد مــادر نفـس كلـي
    كــه تــا بــي لســانــي بيــابـد لساني



  • كــه تــا بــي لســانــي بيــابـد لساني
    كــه تــا بــي لســانــي بيــابـد لساني



مولانا نقش مربيگري مادر را حتي در آن دسته حكايت‏ها‏ي مثنوي كه از زبان حيوانات نقل مي‏شود(= Fab le ) نيز به خوانندگان شعر خود منتقل مي‏كند. او در حكايتي مي‏گويد كره اسبي با مادرش آب مي‏خورد؛ نگهبانان و تربيت كنندگان اسب‏ها‏ سروصدا مي‏كردند و كره اسب مي‏رميد و آب نمي‏خورد. مادر كه متوجه ترس كرة خود شده بود، با خونسردي تجارب زندگي خود را به او منتقل كرد كه تا بوده چنين بوده و مزاحماني وجود داشته اند؛ تو كار خود را بكن و بگذار اينها خودشان را زحمت بدهند. وقت تنگ است؛ پيش از آنكه از تشنگي آسيب ببيني، از آب فراواني كه در اينجا هست استفاده كن. مولانا اين آموزش اسب مادر را طبق معمول خود به آموزه‏ها‏ي عرفاني پيوند مي‏دهد كه:




  • شهـــره كـاريــزي است پر آب حيات
    آب خضــــر از جـــوي نطق اوليــا
    مــا چو آن كره هم آب جو خــوريم
    سوي آن وسواس طاعن ننگريم



  • آب كش تا بر دمد از تو نبات…
    مي‏خوريـم اي تشنـة غافل بيـا…
    سوي آن وسواس طاعن ننگريم
    سوي آن وسواس طاعن ننگريم



و در واقع مي‏گويد آموزش‏ها‏ي مادر به مسائل اولية زندگي محدود نمي‏گردد و شامل امور مهم معرفتي مثل بي اعتنايي به وسوسه‏ها‏ نيز مي‏شود.

كشش فطري و باطني موجود ميان مادر و فرزند، اهميت نقش تربيتي مادر را بيش از پيش نمايان مي‏سازد. اين نقش با توجه به تقدم زماني وجود مادر بر فرزند و رابطة نَسبي ايشان، به نوعي سرنوشت طفل را رقم مي‏زند و سعادت و شقاوت او را تعيين مي‏كند. چنانكه اگر مادر منشأ شر و گناه باشد، فرزند او نيز از جنس شر و پيوسته به شر خواهد بود و بالعكس. اين حقيقت در ذهن مولانا نمادي مي‏سازد از اصلي كه در جستجوي فروع خويش است و به آنها مي‏پيوندد. لذا صورت ذهني «مادر جهنم» ساخته مي‏شود كه به دنبال فرزندان خويش، يعني اهل گناه است و سرانجام آنها را در آغوش خود جاي مي‏دهد:




  • آنكـــه بــــوده ست امـــّه الهــاويــه
    مــادر فــرزنــد جـويــــان وي است
    اصــل‏هــا‏ مـــرفـرع‏ها‏ را در پي است



  • ‏هــا‏ويـــه آمــــد مـــر او را زاويـــه
    اصــل‏هــا‏ مـــرفـرع‏ها‏ را در پي است
    اصــل‏هــا‏ مـــرفـرع‏ها‏ را در پي است



مولانا در زمينة رابطة سرنوشت فرزند و مادر، گامي هم فراتر رفته و در شعر خود به حديث نبوي «السعيد من سعد في بطن امه و الشقي من شقي في بطن امه» (نيكبخت كسي است كه در شكم مادرش نيكبخت باشد و بدبخت كسي است كه در شكم مادرش بدبخت باشد) اشاره كرده است كه البته از ديدگاه‏ها‏ي مختلف، آن را مي‏توان تأويل كرد.

عواطف مادرانه

مولانا در عوالم مادران غور و تأملي موشكافانه دارد و در جاي جاي مثنوي و غزل‏ها‏ي خويش به گوشه‏ها‏يي از عواطف ايشان اشاره كرده است. از ديدگاه او همانطور كه پيشتر نيز ديديم، لرزيدن مادر بر بچه، مثل اعلاي نگراني است:




  • همچو مادر بر بچه لرزيم بر ايمان خويش
    از چه لرزد آن ظريف سر بسر ايمان شده



  • از چه لرزد آن ظريف سر بسر ايمان شده
    از چه لرزد آن ظريف سر بسر ايمان شده



حتي اگر لحظه‏ها‏يي پيش آيد كه مشكلات و فشارهاي زندگي از سويي و نشاط و شيطنت‏ها‏ي بي پايان طفل از سوي ديگر عرصه را بر مادر تنگ كند و او از سر عصبانيت مرگ بچه را بخواهد، مولانا مخاطب خود را توجه مي‏دهد كه در چنين مواقعي مقصود مادر از مرگ بچه، مرگ خوي بد او و فسادي است كه ا ز آن به وجود مي‏آيد نه مرگ خود بچه:




  • مـــادر ار گـــويد تـــرا مــرگ تو باد
    مــرگ آن «خو» خواهد و مرگ «فساد»



  • مــرگ آن «خو» خواهد و مرگ «فساد»
    مــرگ آن «خو» خواهد و مرگ «فساد»



ميزان توجه و محبت مادر به فرزند چنان است كه مولانا در يكي از حكايت‏ها‏ي كوتاه خود مي‏گويد: از كسي پرسيدند در ازدواج چگونه زني بايد اختيار كرد؟ پاسخ داد: زنان در تزويج سه گونه اند؛ يكي به تمامي توراست(باكره)، ديگري نيمي توراست(بيوه)، سومي اصلاً تو را نيست(بيوه با بچه):




  • چــون زشــوي اولــش كــودك بــود
    مهــر و كــل خــاطــرش آنجـا رود



  • مهــر و كــل خــاطــرش آنجـا رود
    مهــر و كــل خــاطــرش آنجـا رود



شدت دلبستگي و وابستگي مادر به فرزند، گاه محك آزمودن مادر در كفر و ايمان مي‏شود؛ چنانكه در ماجراي شكنجه شدن مسيحيان توسط وزير جهود مي‏خوانيم كه آتشي عظيم برپا كردند تا مسيحياني را كه در مقابل بت حاضر به سجده نبودند، در آتش افكنند. زني را آوردند و طفل از آغوش او برگرفته در آتش افكندند. ترسيد و دل از ايمان بركند و خواست به بت سجده كند. طفل به سخن در آمد كه مادر من اينجا در امان هستم و خوشم. در آتش درآ تا برهان حق را ببيني. بدين گونه مهر فرزند محك ايمان مادر و محل الهام و تفضل الهي واقع گشت. مولانا در حكايت ديگري هم به ايمان آوردن زن به يمن مادر بودن و به واسطة فرزند وي اشاره كرده است. او مي‏گويد زني از كافران به قصد امتحان پيامبر(ص) نزد حضرتش آمد. كودك دو ماهة او در آغوشش گويا گشت و بر پيامبري محمد(ص) شهادت داد. مادر در خشم شد. پيامبر با طفل سخن گفت و سرانجام از بهشت حنوط آمد ـ كه نمادي از بوي عالم غيب است ـ و دماغ طفل و مادر آن بو را كشيده ايمان آوردند.

مقام قدسي مادر

در نظر مولانا كه البته الهام گرفته از تعاليم آسماني است، مادر بودن زنـ صرف نظر از زحماتي كه براي بزرگ كردن طفل متحمل مي‏شود ـ نزد خدا مأجور و منظور است. وي از زني حكايت مي‏كند كه فرزندان بسياري به دنيا آورده بود، اما همة آنها پس از مدت كوتاهي مرده بودند. آن زن نزد خدا فراوان ناليد و شبي باغ بهشتي بي نظيري در خواب ديد كه بر سر در آن نام وي نوشته بود. ندا آمد كه اين در پاداش جانبازي صادقانه‏اي است كه وي از خود نشان داده است و مرگ فرزندان از آن جهت بوده كه وي بيش از پيش روي به خدا آرد. زن مزبور سپس فرزندان مردة خود را يك به يك در باغ يافته، به درگاه حق اعتراف كرد و




  • گفــت از من گــم شــد از تو گم نشد
    بي دو چشم غيب كس مردم نشـد



  • بي دو چشم غيب كس مردم نشـد
    بي دو چشم غيب كس مردم نشـد



ملاحظه مي‏شود كه در اين حكايت، زحمات اولية مادر شدن و بخصوص دوران حمل و سپس تحمل اندوه مرگ فرزند ماية پاداش زن شده است. در قرآن كريم نيز وقتي از احترام به والدين و ارج نهادن به مادر سخن مي‏رود، از حق مادري و سختي حاملگي و شير دادن صحبت مي‏شود نه از زحمات ديگري كه مادر براي بزرگ كردن فرزند مي‏كشد؛ آن زحمات، خود حق بزرگ ديگري است كه مادر بر فرزند خود دارد؛ چنانكه گويند كسي نزد پيامبر(ص) آمد و گفت: مادرم پير و خرفت شده است. به دست خويش طعامش مي‏دهم و براي قضاي حاجت بر دوشش مي‏گيرم و طهارتش مي‏كنم، آيا حق وي گزارده باشم؟ پيامبر فرمود: از صد يكي نگزارده باشي.

به دليل مقام والا و قدسي مادر، پيامبر فرموده است كه بهشت زير پاي مادران است: «الجنة تحت أقدام الأمهات». مولانا در شعر خود به اين حديث نبوي اشاره كرده است كه «زير پاي مادران باشد جنان». اما به معناي ايهام آلود آن هم نظر دارد. در عربي جمع جنة به معني بهشت، «جنان» (به كسر جيم) است، اما «جنان» (به فتح جيم) دل و قلب معني مي‏دهد. مولانا مصرع مذكور را در ميانة بحث دل و ارزش آن نزد خدا آورده از قول خداوند مي‏گويد: تو دل خود را به پيشگاه من هديه آور كه من به تو و شايستگي تو نگاه نمي‏كنم، بلكه به دل تو و ارزش آن نگاه مي‏كنم. در ارزش و مقام دل همين بس كه جايگاه او زير پاي مادران است.




  • ننگـــــرم در تـــو، در آن دل بنگــرم
    با تـــو او چــون است هستم من چنان
    زيـــر پــاي مــــادران باشــد جنــان



  • تحفـــه او را آر اي جــــان بــــردرم
    زيـــر پــاي مــــادران باشــد جنــان
    زيـــر پــاي مــــادران باشــد جنــان



زن و زناشويي

غايت زحمات مرد

مثنوي عرصة تبيين غايات زندگي و ميدان تربيت مريدان مولوي است. به عبارت ديگر، مولانا از سويي واقعيت‏ها‏ و حقايق عالم را با جهان بيني عرفاني خويش تفسير مي‏كند و از سوي ديگر روش عملي زندگي در چنين عالمي را به مخاطبان خود مي‏آموزد و در واقع پيوندي ميان زمين و آسمان ايجاد مي‏كند. خانواده از مهمترين عرصه‏ها‏يي است كه اين معنا را مي‏توان در آن پي‏گرفت. از ديدگاه مولانا قداست پيوند زناشويي و پايبندي زن و شوهر به يكديگر نمادي از پايبندي انسان به عهد «الست» و عشق ازلي خداوند است و نقطة مقابل آن، روابط سست و متزلزل فحشا و هرزگي است كه پذيرفتني نيست:




  • اول و آخــر تو عشــق ازل خواهد بود
    چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوي مكن



  • چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوي مكن
    چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوي مكن



از همين ديدگاه، عشق و محبت زن، انگيزة زحمات طاقت فرساي مردان در فعاليت‏ها‏ي روزانه است: خاركش. حمال، آهنگر، دكاندار، تاجر، نجار و … همگي به خاطر دلبر خانه نشين خود زحمت مي‏كشند تا شبانگاه در كنار او از خستگي‏ها‏ي روز بيارامند:




  • اي بســــــا از نـازنينــــان خاركــش
    اي بسا حمال گشته پشت ريش(=زخم)
    كــرده آهنگـــر جمــال خــود سيــاه
    خواجـــه تا شب بر دكــاني چــارميخ
    تــاجــري دريــا و خشكــي مــي‏رود
    هــر كــه را با مــرده ســودايـي بود
    آن دروگر(=درودگر،نجار) روي آورده به چوب
    بر اميـــــــد خــدمت مه روي خوب



  • بر اميــــد گلعــــــــذار مـــــاه وش
    از بـــراي دلبــــر مـــه روي خــويش
    تــا كــه شب آيــد ببوســد روي مـــاه
    زانكـــه ســروي در دلش كـرده ست بيخ
    آن به مهر خانه شيني(=خانه نشيني) مي‏دود
    بر اميـــــــد زنـــــده سيمـــايي بـود
    بر اميـــــــد خــدمت مه روي خوب
    بر اميـــــــد خــدمت مه روي خوب



اين دلبران زنده سيما انگيزة شيرين آن زحمات جانفرسا هستند و به زندگي مردان گرما و معنا مي‏بخشند. البته نبايد از اين نكته غافل بود كه نگرش عارفانه، غايت زندگي را بديشان محدود نمي‏كند. اينان زندگان اين جهاني اند و روزي به كاروان مردگان پيوسته، انس زندگاني را با خود خواهند برد. چاره چيست؟ بايد غايت‏ها‏ را تعالي بخشيد و به خاطر زنده‏‏اي‏ زندگي كرد كه مرگ نداشته باشد:




  • بـــر اميـــد زنـــده‏‏اي‏ كن اجتهـاد
    كــو نگـــردد بعد روزي دو جماد



  • كــو نگـــردد بعد روزي دو جماد
    كــو نگـــردد بعد روزي دو جماد



مولانا معتقد است كه هر آنچه انسان بدو عشق مي‏ورزد، عاريه‏‏اي‏ از اوصاف الهي دارد كه البته جاودانه نيست؛ همچون تابش خورشيد است كه اصل آن را بايد در خورشيد جست. لذا مهر دلبران را بايد به اصل آن يعني عشق الهي پيوند داد تا زندگي انسان گرماي حقيقي را بيابد.

اختلافات زناشويي

ديگر مسائل زندگي زناشويي هم در ساية عرفان، معاني عميق تري پيدا مي‏كند. يكي از سوژه‏ها‏يي كه مولانا به كرات در آثار خود بدان پرداخته، فقر معيشتي است كه در واقع برگرفته از زندگي عامة مردم و مريدان و مخاطبان خود اوست. در يكي از حكايت‏ها‏ي مثنوي، زني از فقر و فاقة زندگي نزد شوهر درويش خود مي‏نالد و با او درشتي مي‏كند. مرد كه مي‏داند حق با زن است، اعتراف مي‏كند كه نفقه بر وي واجب است و قول مي‏دهد كه توان و كوشش خود را در اين زمينه به كار گيرد، اما با نرمش خاصي، زن را به انديشه و تدبر دعوت مي‏كند كه آيا تحمل اين زندگي سخت و جامة خشن و مندرس بدتر است يا طلاق؟




  • اين درشت و زشت تر يا خود طلاق؟
    اين تورا مكروه تر يا خود فراق؟



  • اين تورا مكروه تر يا خود فراق؟
    اين تورا مكروه تر يا خود فراق؟



مولانا حكايت مزبور را به نكات عرفاني پيوند داده از مخاطبان خود مي‏پرسد كه آيا سختي‏ها‏ي طاعات و عبادات و رنج و محنت زندگي دنيوي قابل تحمل تر است يا رنج دوري از حق تعالي؟ بدين گونه مريدان خود را به بردباري در برابر ناملايمات فرامي‏خواند.

اختلافات و كشمكش‏ها‏ي زناشويي از مضاميني است كه مولانا از جنبه‏ها‏ي مختلف تأويلي بدان نگريسته است. او به لحاظ مقام ارشادي خود و به تناسب مسائل و خواسته‏ها‏ي مريدان، اين كشمكش‏ها‏ را به گونه‏‏اي‏ مطرح مي‏كند كه گويي نبض جان همسران در كف اوست و وي همچون طبيبي معنوي در جستجوي نقطة درد و يافتن علل آن است.

مولانا بسيار واقع گرايانه و هنرمندانه در اين حكايت‏ها‏ صحنه پردازي مي‏كند و اعمال و گفتگوهاي شخصيت‏ها‏ را با روانشناسي دقيق بيان مي‏دارد. از لابلاي اين جنبه‏ها‏ي مختلف، خواننده مي‏تواند ابعاد شخصيتي زنان و شوهران آن روزگار، نهاد خانواده و نهايتاً سيماي جامعة آنان را به نظاره بنشيند و تفاوت روحيات زنان و جايگاه ايشان را در آن جامعه با زنان امروزي مقايسه كند و مشتركات آنها را مورد مطالعه و مداقه قرار دهد. براي نمونه دعواي زن اعرابي را با شوهرش به اختصار مرور مي‏كنيم:

زن اعرابي با شوي خود بر سر فقر و فاقة زندگي مي‏ستيزد و او را سرزنش مي‏كند. مرد او را نصيحت كرده به صبرش فرامي‏خواند و فضيلت صبر را بازمي‏گويد: زن پاسخ مي‏دهد كه اين سخنان فراتر از حد توست و به مقام توكل تعلق دارد كه تو از آن بي بهره‏‏اي‏. مرد باز نصيحت مي‏كند كه در فقيران به خواري منگر و طعنه مزن؛ كار حق را بايد به ديدة كمال نگريست. اگر به ديدة حق بين بنگري، مي‏بيني كه غناي واقعي در فقر است. چون بگو مگوهاي زن و شوهر بالا مي‏گيرد و زن كوتاه نمي‏آيد، مرد كاسة صبرش لبريز شده، سرانجام تهديد مي‏كند كه يا خاموش باش و اين ستيزه جويي و گمراه كردن را تمام كن و يا ترك من بگو؛ وگرنه همين حالا «ترك خان و مان كنم.» خشم و تهديد مرد چنان جدي است كه جايي براي ادامة دعوا باقي نمي‏گذارد. زن بهانه جويي و كژخلقي را كنار مي‏گذارد و اسلحة زنان را به دست مي‏گيرد:




  • زن چو ديد او را كه تند و توسن است
    گفت از تو كـــي چنيـن پنداشتــــم
    زن درآمـــد از طــــريق نيستــــي
    جسم و جان و هر چه هستم آن توست
    حكم و فرمان جملگـي فـرمان توست



  • گشت گريان، گريه خود دام زن است
    از تو من اوميـــــد ديگـــــر داشتم
    گفت من خاك شمايم ني ستي(بانوي بزرگ)
    حكم و فرمان جملگـي فـرمان توست
    حكم و فرمان جملگـي فـرمان توست



سخنان زن در اين بخش نسبتاً طولاني است و كاملاً با روانشناسي زناشويي و روابط عاطفي زن و مرد در خانوادة شرقي همخواني دارد. زن با مكر و حيلة زنانه مي‏گويد: آري از من تبرا كن كه توان تبرا داري؛ اما جان من، عذر خواه تبراي توست. من اگر از فقر ناليدم، به خاطر خودم نناليدم، به خاطر تو ناليدم؛ تو دواي دردهاي مني و به همين دليل نمي‏خواهم فقير و بينوا ببينمت.

پس از آن، زن، مرد را به ياد روزگار دلدادگي گذشته مي‏اندازد كه عاشق زن بود و زن به ميل و مراد وي؛ و سپس اعتراف مي‏كند كه خوي شاهانة شوهر را نشناخته و پيش او گستاخي نموده است. حال توبه كرده شمشير و كفن در دست، گردن در پيش گرفته است كه:




  • از فــــراق تلــخ مــي‏گــويي سخن
    هـر چه خواهي كن وليكـن اين مكـن



  • هـر چه خواهي كن وليكـن اين مكـن
    هـر چه خواهي كن وليكـن اين مكـن



زن با چنان شيوة جالبي عذرخواهي مي‏كند كه نتيجه‏‏اي‏ جز پذيرش عذر نداشته باشد، مي‏گويد: باطن تو شفاعتگر من نزد توست، چنانكه اگر من هم نباشم، او دائماً شفاعتگري مرا مي‏كند. مولانا با طرح اين گفتگو نشان مي‏دهد كه ميل باطني مرد به سوي بخشش و گذشت زن است. از اين رو ممكن است در ظاهر تندي و خشونت كند، اما در باطن و ضمير دل خود با او سر صلح دارد و چون ذاتاً عاشق و خواهان زن است، سرشتش گريزي از وي ندارد؛ ستيزه‏ها‏ عارضي و دور از اصالت است. لذا بايد به ميل باطني مرد مجال داد. از سخنان مولانا برمي‏آيد كه اين مجال بايد از طرف زن به مرد داده شود. پس مي‏بينيم كه زن مي‏گويد: دل من با اعتماد به خلق و خوي خوب تو مرتكب جرم شد؛ پس رحم كن… سر انجام گريه‏ها‏ي دلرباي او كار خود را مي‏كند:




  • زين نسق مي‏گفت با لطف و گشــاد
    گريه چون از حد گذشت و‏ ها‏ي هاي
    شـــد از آن باران يكــي برقي پديـد
    آنكـــه بنـــدة روي خوبش بود مرد
    چون بود چـــون بنــدگي آغاز كـرد…



  • در ميانــه گريــــه‏‏اي‏ بر وي فتـــاد
    زانكه بي گـــريه بُد او خود دلربــاي
    زد شـــراري در دل مــرد وحيــــد
    چون بود چـــون بنــدگي آغاز كـرد…
    چون بود چـــون بنــدگي آغاز كـرد…



مولانا چون به اينجا مي‏رسد، به اظهار نظريات خويش در روابط زناشويي مي‏پردازد و با اشاره به آية قرآن مجيد كه فرموده:«زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين» مي‏گويد: چون خدا چنين آفريده، سنت الهي را نمي‏توان تغيير داد. لذا آدم نمي‏تواند از حوا ببرد. به عبارت ديگر، علاقه و دلبستگي زن و شوهر به يكديگر امري فطري و اجتناب ناپذير است. اين دلبستگي به حدي است كه مرداني چون رستم زال و حمزه عموي پيامبر هم كه مثل اعلاي نيرومندي و جنگاوري هستند، در فرمانبرداري اسير زنان خويش بوده اند؛ حتي از اينها فراتر، خود پيامبر اكرم(ص) كه همة عالميان زير فرمان كلام او بودند، خطاب به عايشه مي‏گفت: «كلميني يا حميرا» (اي حميرا با من سخن بگو).

مولانا سپس خطاب به مردان مي‏گويد: تو ظاهراً بر زن غالب هستي، اما باطناً مغلوب زن و طالب اويي. اين خصيصه ناشي از مهر و محبت و مختص به آدمي است. حيوان كه از ارزش وجودي پايين تري برخوردار است، از مهر و محبت بهره‏اي ندارد و لذا چنين نيست.

با اين نگرش، مولانا حكايت را بدانجا ختم مي‏كند كه مرد در برابر زن اظهار پشيماني مي‏كند و خود را تسليم خواستة او كرده، اعتراض وي را به فقر، اشارت حق مي‏داند و سرانجام از زن پوزش مي‏خواهد:




  • مـــرد گفـت اي زن پشيمـــان مي‏شــوم
    من گنهــــكار تــــوام رحمـي بكـــن
    كافـــــر پيـــــر ار پشيمــــان مي‏شود
    چونكـــه عــذر آرد مسلمـــان مي‏شـود



  • گـــر بـــدم كافــر مسلمــان مي‏شــوم
    بر مكـــــن يكبارگيــــم از بيـــخ و بن
    چونكـــه عــذر آرد مسلمـــان مي‏شـود
    چونكـــه عــذر آرد مسلمـــان مي‏شـود



مـولانا از زنـاني هم خبر داده است كه ماية رنج و عذاب شوهـران خـود بوده اند؛ مانند آن زنِ «سخت طناز و پليد و راهزن» كه هر چه را شوهرش با صد زحمت و كوشش مي‏آورد، تلف مي‏كرد و شوهر چاره‏‏اي‏ در تن زدن و سركشيدن نداشت؛ گوشتي را كه براي مهمان مي‏خريد، زن با كباب و شراب مي‏خورد و چون شوهرش مي‏آمد، مي‏گفت گوشت را گربه خورده است. يا زن ناهنجار شيخ حسن خرقاني، عارف مشهور، كه چون درويشي از راه دراز به زيارت شيخ آمد و در كوفت، بر ريش وي خنديد كه آيا




  • خـــود تــو را كــاري نبــود آن جايـگاه
    اشتهــــاي گـــول گــــردي آمــدت
    يا مگـــر ديـــوت دو شــاخــه بر نهاد
    بـر تــو وســـواس سفــــر را در گشاد



  • كه بـه بيهـــوده كنـــي ايــن عـــزم راه
    يا ملــــولـــي وطـــن غــالــب شدت
    بـر تــو وســـواس سفــــر را در گشاد
    بـر تــو وســـواس سفــــر را در گشاد



درويش بيچاره چون از محل شيخ پرسيد، زن گفت: صد هزاران ابله مانند تو توسط وي به گمراهي افتاده اند و اگر تو او را نبيني و سلامت برگردي به صلاح توست. او مانند گوسالة سامري است كه معلوم نيست مردم براي چه بر او دست مي‏مالند … درويش به انتظار نشست و با خود انديشيد:




  • كايــن چنيــن زن را چرا اين شيخ دين
    دارد انـــدر خــانه يــار و همنشين



  • دارد انـــدر خــانه يــار و همنشين
    دارد انـــدر خــانه يــار و همنشين



در همين حال شيخ را ديد كه بر شيري هيزم نهاده است و خود بر روي هيزم‏ها‏ نشسته، ماري را به جاي تازيانه در دست گرفته است و شير را مي‏راند. شيخ چون نزديك شد، سؤال ذهن درويش را به فراست دريافت و گفت: تحمل آن زن از سر هواي نفس و شهوت نيست. اگر من بر آزار او صبر نمي‏كردم، شير نر رام من نمي‏شد و براي من بيگاري نمي‏كرد؛ انبياء نيز «از چنين ماران بسي پيچيده اند.»

مولانا درباره اينگونه زنان ناهنجار به مردان توصيه مي‏كند كه جور ايشان را بكشند و خود را به خواسته‏ها‏ي آنان- ولو ناصواب- تسليم كنند تا زمينه مجاهده و تهذيب خود را فراهم آورند. لذا مي‏گويد حتي اگر به او تمايل قلبي ندار، حداقل فرض كن كه معشوقه‏‏اي‏ است خراباتي كه هرگاه شهوت بر تو غالب مي‏شود، پيش او مي‏روي و صفات مذموم خود را چون حميت، حسد و غيرت تخليه مي‏كني.

شايد اين تلقي مولانا در وهله اول براي خوانندگان ناخوشايند باشد، اما با اندكي تأمل روشن مي‏شود كه وي نهايت مدارا را در حق زنان غير قابل تحمل توصيه مي‏كند؛ چه هر كيش و آييني در چنين وضعي، رهايي مرد را از يوغ ايشان مجاز مي‏داند، اما مولانا با توجه به تبعات رهاشدن زنان بي سرپرست در جامعه ترجيح مي‏دهد كه مرد با تغيير دادن انگيزه‏ها‏ي زندگي، وجود چنين زني را تحمل كند و او را وسيله‏‏اي‏ براي تكامل خويش بداند.

بسنده كردن به يك زن

مولانا معتقد است كه در زندگي بايد به يك زن اكتفا كرد. وي اين مسأله را از سه منظر مي‏نگرد:

1- از منظر نظام آفرينش و رابطه انسان و پروردگار كه زندگي زناشويي نمادي از آن است (رابطه نمادين، رابطة دلالي مبتني بر تشابه است.) خداوند مشتري جان بندگان است و دوست ندارد كه بنده به مشتريان متعدد ميل كند. از اين رو بندگان نبايد پذيراي ديگري باشند:




  • مشتــــري مـــاست الله اشتــــــري
    مشتـــريي جــو كه جــويان تو است
    هين مكش هر مشتــري را تو به دست
    عشقبـازي با دو معشـــوقه بــد است



  • از غــم هــر مشتــري هين بـرتـــرآ
    عالــم آغــــاز و پــايــان تــو است
    عشقبـازي با دو معشـــوقه بــد است
    عشقبـازي با دو معشـــوقه بــد است



عشاق واقعي در عالم انساني هم شاهد اين حقيقت اند كه رسم توحيد، پرداختن به معشوقي يگانه است:




  • چـــو وحـدت است عزبخــانة يكي گـويان (= موحدان)
    تو هيچ مجنون ديدي كه با دو ليلي ساخت؟
    چرا هواي يكي روي و يك غبب (= غبغب) نكني؟



  • تو روح را زجُــزِحــق چـــرا عزب نكني
    چرا هواي يكي روي و يك غبب (= غبغب) نكني؟
    چرا هواي يكي روي و يك غبب (= غبغب) نكني؟



2- از منظر خود مردان كه معمولاً رفتن در پي زنان متعدد، ناشي از حرص و شهوت ايشان است كه صفتي مذموم و ناپسند است:




  • جاني است تو را ساده، نقش تـو از آن زاده
    آيينة جان را بين هم ســاده و هم نقشيــن
    گه جانب دل باشــد،گه در غم گِل باشـد
    مانندة آن مـــردي كز حرص دو زن دارد



  • در ســادة آن بنگــر كان ساده چه تن دارد
    هر دم بت نو سازد گويي كه شمـــن دارد
    مانندة آن مـــردي كز حرص دو زن دارد
    مانندة آن مـــردي كز حرص دو زن دارد



3- از منظر آزار روحي و رنجش زناني كه شوهرانشان به زنان ديگر ميل مي‏كنند؛ زيرا همچنانكه خداوند در قرآن مجيد ياد كرده است، مرد هرگز نمي‏تواند ميان زنان خود عدالت را برقرار سازد و طبعاً به يكي بيشتر تمايل خواهد داشت:




  • هر آنكو صبــر كرد اي دل
    عوض ديدست او حاصل
    چو شخصــي كــو دو زن دارد
    بدان ديگــر وطن دارد
    كه او خوشتــر بُـدش در دل



  • ز شهـــوت‏ها‏ درين منزل
    به جان زان سوي آب و گل
    يكي را دل شكن دارد
    كه او خوشتــر بُـدش در دل
    كه او خوشتــر بُـدش در دل



به خصوص اگر زني، مادر فرزندان مرد باشد، به لحاظ زحماتي كه در مقام مادري كشيده است، از ديدگاه مولانا سزاوار چنين آزاري نيست:




  • … مــادر فــرزند را بس حقّ‏ها‏ست
    او نه در خوردِ چنين جور و جفاست



  • او نه در خوردِ چنين جور و جفاست
    او نه در خوردِ چنين جور و جفاست



غيرت

يكي از مسائل مهم كه در ارتباط با زن و در شبكه رفتارهاي خانوادگي مي‏توان مطرح كرد، مسأله غيرت ورزيدن مرد در حق همسر خويش است. اين مسأله در روزگار فعلي و در خانواده‏ها‏ي امروزي هم مورد توجه قرار مي‏گيرد و از ديدگاه‏ها‏ي مختلف، موضوع مباحث حقوقي و اجتماعي واقع مي‏شود.

«غيرت» عدم تحمل ديگران در حق خويش است. اين خصيصه به طور طبيعي و غريزي در سرشت مرد نهاده شده است و نمونه‏ها‏ي ابتدايي آن را در نظام زيستي حيوانات نيز مي‏توان مشاهده كرد. عرصة زندگي انسان‏ها‏ هماره شاهد ظهور و بروز غيرت بوده است. لكن گاهي مفهوم غيرت با مفهوم تعصب خشك و بدگماني در هم آميخته و مشكل ايجاد كرده است. در مثنوي نمونه جالبي از اين قضيه ديده مي‏شود؛ حكايت كودكان مكتب كه با شيطنت و تباني قبلي، بيماري را به استاد تلقين كرده او را وا مي‏دارند كه مكتب را تعطيل كرده به خانه برود و در بستر استراحت كند. استاد ساده لوح كه اثري از بيماري در وجودش نيست، فريب شاگردان خود را مي‏خورد و روانه خانه مي‏شود. توهم بيماري بر او غالب شده و توهمي مضاعف جان وي را مي‏خورد: توهم اينكه زنش به عمد او را در حال بيماري به مكتب فرستاده تا از شرش وارهد و با ديگري بسازد. لذا وقتي به خانه مي‏رسد، با او تندي و پرخاش مي‏كند كه من از شدت تب مي‏سوزم و تو مزورانه مرا از خانه بيرون مي‏كني. دعواي مفصلي به راه مي‏اندازد و زن بيچاره هرچه سعي مي‏كند به او بقبولاند كه بيمار نيست، موفق نمي‏شود. سرانجام جامة خواب مي‏گستراند و مرد در بستر بيماري مي‏خوابد. زن با خود مي‏گويد: درونم از اين كار مرد پر از آتش است، اما امكان سخن گفتن ندارم. اگر چيزي بگويم مرا متهم مي‏سازد كه خيالاتي دارد، اگر نگويم، ماجرا بيخ پيدا مي‏كند و جدي مي‏شود … . ادامه حكايت به موضوع بحث حاضر مربوط نمي‏شود و از آن صرف نظر مي‏كنيم. اما آنچه آمد، نشان مي‏دهد كه چگونه ممكن است غيرت به بيراهه برود و بلاي خانمان سوز انسان گردد.

صرف نظر از اينكه غيرت از مباحث نظري عرفان و تصوف است و از لوازم رابطه محب و محبوبي به شمار مي‏رود، بايد گفت صوفيه بنا به روش كلي رفتار و سلوك خود با خلق الله به تسامح و تساهل قائلند و با سختگيري موافق نيستند. زيرا كسي كه با سختگيري و تحميل امري مواجه شود، معمولاً در برابر آن مقاومت مي‏كند و نمي‏پذيرد. مولانا به پيروي از آموزه‏ها‏ي صوفيانه معتقد است كه «الإنسانُ حريصٌ علي ما مُنِع». زنان نيز بنا به طبع بشري بر آنچه كه از آن منع شوند، راغب تر مي‏گردند؛ لذا مي‏گويد: هرچند زن را امر كني كه پنهان شو، او را دغدغه خودنمايي بيشتر مي‏شود و خلق هم از نهان شدن او رغبت بيشتري به وي پيدا مي‏كنند. تو رغبت را از هر دو طرف زيادتر مي‏كني و نشسته‏‏اي‏ و مي‏پنداري كه اصلاح مي‏كني؛ درحالي كه اين عين فساد است. سپس مي‏گويد اگر زن ذاتاً پاك باشد و نخواهد مرتكب كار زشت شود، چه منع بكني و چه نكني، او بر طبع نيك و سرشت پاك خود خواهد رفت، و اگر عكس اين باشد، باز هم منع تو اثري نخواهد داشت و او به راه خود ادامه خواهد داد.

بدين ترتيب مولانا در زندگي عملي، قائل بدان است كه زن را براي رفتار درست بايد آزاد گذاشت. البته اين نكته كه نه تنها براي زن، بلكه براي تمام انسان‏ها‏ زمينه‏ها‏ي تربيتي و ارشادي بايد مقدم بر اعطاي آزادي باشد، در مبحث غيرت و تعصب، مسكوت مي‏ماند؛ اما از آنجا كه مولانا همچون تمام عرفا هماره بر مجاهدت و تهذيب نفس تأكيد مي‏ورزد و معتقد است كه نفس اژدهايي است كه هرگز به خواب مرگ نمي‏رود، گرچه افسرده و بي حال باشد، به قرينه مي‏توان دريافت كه منظور وي از تعصب نشان ندادن به امور زن، اين نيست كه وي را در منجلاب گمراهي رها كنند و بي غيرتي پيشه سازند. چنانكه مولانا حتي در مقام ردّ و انكار مردان بي غيرت كه بر انحرافات زنان چشم مي‏پوشند، مي‏گويد گاه بردباري مخنث وار مرد موجب روسپي شدن زن و كنيز او مي‏شود. اما با وجود اين معتقد است كه در تهذيب اخلاق زن، به زور جنگ و دعوا نبايد غيرت (در معناي تعصب) ورزيد: « … روز و شب جنگ مي‏كني و طالب تهذيب اخلاق زن مي‏باشي … غيرت را ترك كن كه گرچه وصف رجال است، وليكن بدين وصف نيكو، وصف‏ها‏ي بد در تو مي‏آيد.» وي حتي در تأييد اين مطلب، شاهدي از سنت پيامبر نقل مي‏كند كه البته نمي‏توان به راحتي آن را پذيرفت، زيرا با آموزه‏ها‏ي ديني منافات دارد.

از شيوه‏ها‏ي عملي صوفيه كه بگذريم، «غيرت» از موضوعات بسيار شيرين و دلنشين در عرفان و معرفت است. همچنانكه پيشتر اشاره كرديم، غيرت از لوازم محبت است و هيچ محب و دوستداري را نمي‏توان يافت كه در حق محبوب غيرت نورزد. محبوب نيز در حق محب غيرت مي‏ورزد. بررسي انواع غيرت در اين مقال نمي‏گنجد؛ تنها بدان بسنده مي‏شود كه عرفا به حديثي از پيامبر استناد مي‏كنند كه نشان مي‏دهد خداوند از همه موجودات، كه پيامبر سرآمد آنهاست، غيورتر است و نشانه غيرت وي آن است كه فواحش و زشتي‏ها‏ را اعم از ظاهر و باطن حرام گردانيده است. زيرا ميل به حرام يعني ميل به غير آنچه خدا خواسته است. مولانا در تفسير حديث مزبور مي‏گويد: خداوند در غيرت، بر همه عالم پيشي گرفته است و از غيرت اوست كه مردم غيور گشته اند؛ به عبارت ديگر اصل همه غيرت‏ها‏ي مردم، غيرت خداوند است:




  • جملــــه عالـــم ز آن غيـور آمـد كه حق
    غيــرت حـــق بر مَثــَــل گنــــدم بـود
    اصـــل غيــــرت‏ها‏ بــدانيـــــد از الــه
    آنِ خلقـــان فـــرع حـــق بـــي اشتباه



  • بــــرد در غيــرت بـريــن عــالم سبــق
    كـاه خـــرمـن غيـــرت مــردم بـــــود
    آنِ خلقـــان فـــرع حـــق بـــي اشتباه
    آنِ خلقـــان فـــرع حـــق بـــي اشتباه



مولانا در مواضع مختلف به غيرت اشاره كرده و في الجمله معتقد است كه هرچه غير حق است، استدراج بنده است؛ لذا توصيه مي‏كند كه «دور كن ادراك غير انديش را»؛ «پس هماره روي معشوقه نگر».

از سوي ديگر، عشق ايجاب مي‏كند كه عاشق معشوقه را در اختصاص خود داشته باشد و به ديگري ننمايدش. مولانا در اين زمينه مي‏گويد: «تو را اگر شاهدي يا معشوقه‏‏اي‏به دست آيد و در خانه تو پنهان شود كه مرا به كس منماي كه من از آنِ توام، هرگز روا باشد و سزد كه او را در بازارها گرداني و هر كس را گويي كه بيا اين خوب را ببين؛ آن معشوقه را هرگز اين خوش آيد؟ برِ ايشان رود و از تو خشم گيرد.» او در جاي ديگري با نگرش تأويلي به غيرت در عوالم انساني مي‏گويد: هر چقدر انسان زيباتر باشد، غيرت برانگيزتر مي‏شود و لذا پيرزنان كه از زشتي و پيري خود آگاهند به شوهرانشان غيرت نمي‏ورزند و غيرت ايشان را هم برنمي‏انگيزانند. در همانجا نقل مي‏كند كه روزي سائلي نابينا از در خانه پيامبر وارد شد و عايشه چون او را ديد، با آنكه نابينا بود بشتاب از بهر پوشيدن حجاب بگريخت؛ زيرا از غيوري پيامبر خبر داشت و مي‏دانست بر زيبايي او غيرت مي‏ورزد.

در بررسي ديدگاه‏ها‏ي مولانا و جامعة او درباره غيرت، راه ديگري هم پيش روي ما گشاده است؛ يكي از مداخلي كه در شناخت فرهنگ هر شخص يا جامعه مي‏توان بدان تمسك جست، دشنام‏هايي است كه بر زبان آن شخص يا افراد جامعه جاري مي‏شود. دشنام‏ها‏ مانند لطيفه‏ها‏ و فكاهيات حاصل لحظه‏ها‏ي بيخودي و بي پردگي فرهنگي است كه چون نقاب آداب از چهره مردم كنار رود، لايه‏ها‏ي زيرين افكار آنها را نشان مي‏دهد. در چنين حالتي خوبي‏ها‏ و زشتي‏ها‏ روي مي‏نمايد و نقطه‏ها‏ي ضعف و قوت در انديشه‏ها‏ و پندارهاي اجتماعي بي پرده قابل رؤيت مي‏گردد. در آثار مولانا به دشنام‏ها‏يي برخورد مي‏كنيم كه نشان مي‏دهد عيب مردان و نقطه ضعف ايشان چه بوده است؛ دشنام‏ها‏يي مثل زن به مزد، مادر فروش، مادر غر و غر خواهر. با تأمل در اينگونه دشنام‏ها‏ پي‏مي‏بريم كه مردان مطرود و منفور در جامعة مولانا و در نظر خود وي چه كساني بوده اند: مردان پست و فرومايه‏‏اي‏كه فاقد غيرت بودند و در برابر زنان خاندان خود حساسيتي نداشتند. در واقع اين دشنام‏ها‏ نگاتيو نظام ارزشي مورد قبول مولانا و جامعة اوست كه با تحليل آنها مي‏توان به معيارهاي ارزشي ايشان كه همانا ستايش غيرت و حميت مرد است، پي برد.

منابع:

- اعتصامي، پروين:«ديوان»، تدوين احمد كريمي، تهران، انتشارات يادگار، 1369، چاپ اول.

- سورآبادي(عتيق نيشابوري)، ابوبكر:«قصص قرآن مجيد»، به اهتمام يحيي مهدوي، تهران، انتشارات خوارزمي، 1365، چاپ دوم.

- مولوي، جلال الدين محمد:«فيه ما فيه»، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، تهران، اميركبير، 1362، چاپ پنجم.

- قاضي قضاعي،:«شرح فارسي شهاب الاخبار»، تصحيح سيد جلال الدين حسيني ارموي(محدث)، تهران، مركز انتشارات علمي و فرهنگي. 1361، چاپ دوم.

- قرآن مجيد.

- اعتصامي، پروين:«ديوان»، تدوين احمد كريمي، تهران، انتشارات يادگار، 1369، چاپ اول.

- ـــــــــــــــــــ :«كليات شمس يا ديوان كبير»، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، تهران، امير كبير، 1362، چاپ سوم، دوره 10 جلدي.


1-ـ مثنوي. د2، ب 1601.
2-ـ مثنوي، د6، ب3098.
3-- مثنوي، د2، ب 3600 به بعد.
4-ـ مثنوي، د3، ب78-77 و 106-105.
5-ـ مثنوي، د5، ب 885.
6-ـ نفست اژدرهاست او كي مرده است؟ از غم بي آلتي افسرده است.(مثنوي، د3، ب 1053).
7-- فرياد كه آن مريم رنگي دگرست اين دم فرياد كزين حالت فرياد نمي دانم(كليات شمس،ج3، ص220)
8-ـ كليات شمس، ج4، ص 10.
9-ـ همانجا، ب 2418 به بعد.
10-ـ گول گرديدن: ابله و احمق شدن. معني مصرع: هوس احمق شدن كرده اي!
11-ـ همانجا، ب3097.
12-ـ «هر چه غير اوست استدراج توست» مثنوي، د3، ب 508. استدراج خداوند بنده را چنين است كه در وقت معصيت و فراموشي حق، او را نعمت دهد و اندك اندك، نه يكبارگي، به هلاك نزديكش گرداند.
13-ـ از جمله: مثنوي، د1، ب 1712؛ د6، 2615.
14-ـ ديوان پروين اعتصامي، ص 324 به بعد.
15-(مثنوي، د3، ب 3110به بعد)
16-ـ همان منبع، ص 173.
17-ـ كليات، ج5، ص 151.
18-ـ همانجا، ب 2119.
19-ـ البته در قرآن نشاني از دستور خداوند مبني بر انداختن موسي بر آتش وجود ندارد، اما در قصص مربوط به موسي بدين قضيه اشاره شده است. بنگريد به: قصص قرآن مجيد، ص249.
20-ـ مثنوي، د3، 4017.
21-ـ همانجا.
22-ـ همانجا، ب 2394 به بعد.
23-ـ مثنوي، د5، ب 3409 به بعد.
24-ـ فيه ما فيه، ص 219-218.
25-ـ همان منبع، د1، ب888-877.
26-ـ كليات،ج3، ص150.
27-- فيه مافيه، ص 174.
28-ـ همان منبع، د3، ب 3415.
29-ـ شرح شهاب الاخبار، ص42.
30-ـ مثنوي، د3، ب 540 به بعد.
31-ـ همانجا، ب 2418 به بعد.
32-ـ فيه ما فيه، ص 88.
33-ـ فيه ما فيه، ص70.
34-- مثنوي، دفتر 2، بيت 1185-1184.
35-از آن نخــلست خرمــاهــاي مريـم نه زاسبابست و زين ابواب آن آب
36-- آن نياز مريمي بوده ست و درد كه چنان طفلي سخن آغاز كرد(مثنوي، د3، ب3204).
37-ـ همانجا،ب 3239.
38-ـ شرح شهاب الاخبار، ص42.
39-ـ انّ سعداً لغيور و أنا أغير من سعد و الله أغير مني و من غيرته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن (مثنوي، د1، ب 1763).
40-- كليات، ج1. ص227.
41-ـ كتاب زنان، ش 16، بخش نخست مقاله حاضر.
42-ـ همانجا، ب 2442 به بعد.
43-(كليات، ج2، ص 157)
44-ـ سوره هاي مباركه طه، 40-38؛ قصص، 13-7.
45-ـ مثنوي، د3، ب943 به بعد.
46-ـ مثنوي، د6، ب 673 به بعد.
47-ـ همان منبع، د2، ب 2803؛ د4، ب 1320؛ د5، ب 3496؛ د6، ب 281 و 3867؛ مناقب العارفين، ج1، ص291، 475 و … .
48-ـ همانجا.
49-ـ مثنوي، د1، ب 2027 به بعد.
50-ـ كليات، ج6، ص 270.
51-ـ و لن تستطيعوا أن تعدلوا بين النساء ولو حرصتم(هرگز نمي توانيد ميان زنان عدالت برقرار كنيد، اگر چه آرزومند آن باشيد. نساء، 129.
52-ـ مثنوي، د4، ب 2438.
53-ـ فيه ما فيه، ص 86.
54-ـ بنگريد به: مناقب العارفين،ج 1، ص551-550.
55-ـ كليات، ج4، ص 225.
56-ـ همان منبع، د1، ب 2446-2252.
57-ـ مثنوي، د5، ب 4020.
58-ـ همان منبع، د3، ب 1563 به بعد.
59-ـ همانجا، ص 87-86.
60-ـ بنگريد به: قصص، 12و 11.
61-ـ همانجا، ب 108ـ 107.
62-ـ مثنوي، د3، ب4291 به بعد.
63-ـ مرده و جماد كنايه از كار و كاسبي بي روح است.
64-ـ فيه ما فيه، ص86.
65-- مثنوي، د5، ب 1463 به بعد.
66-ـ همان منبع، ج2، ص 53.
67-ـ همان منبع، ج8 ، ص 76. در بعضي نسخ: ما را مادر نزاد، آن عشق بزاد…
68-ـ مثنوي، د6، ب 2044 به بعد.
69-ـ همانجا، ب 2150.
70-- مثلاً بنگريد به: مناقب العارفين، ج1، ص 98ـ 99،153،274،463،489؛ ج2، ص 592.
71-ـ همان منبع، د1، ب 783 به بعد.
72-ـ همان منبع، د6، ب 1766.
73-ـ همانجا، ب 2414.
74-ـ دو شاخه: چوبي كه دو شاخه داشته و آن را جهت شكنجه بر گردن مجرمان مي نهادند. مصرع كنايه از آن است كه مگر ديو و شيطان تو را مجبور به سفر كرده است.
75-(مثنوي، د4، ب2771 به بعد.)
76-(همان منبع، ج5، ص 202).

/ 1