زن در آينه شعر فارسي 6 - مولانا
اقشار اجتماعي جودي نعمتي، اكرم چكيده:
مولانا بزرگترين سرايندة شعر عرفاني در ادبيات فارسي است كه بررسي آرا او در بارة زنان مي تواند به نوعي نمايندة تلقي عرفان اسلامي ـ ايراني از زنان باشد. در بخش نخست مقاله، ديدگاههاي منفي او كه ميراث مشترك جامعة گذشتة ايران بود، بررسي شد و در اين بخش، ديدگاههاي مثبت او را با ارائه نمونهها و شواهد لازم در سه محور بررسي مي كنيم: 1- الگوهاي ستوده از نظر مولانا؛ 2- زن در مقام مادري و نمادپردازيهاي مربوط به آن؛ 3- زن در شبكه رفتارهاي زناشويي. اين بررسي نشان مي دهد كه مولانا از سويي تئوريهاي معرفتي خود را دربارة زن كه يكي از مسائل هستي است، بيان مي كند و از سوي ديگر روشهاي عملي انطباق با آن تئوريها را نشان مي دهد. بدين گونه با حكايتها و تمثيلهاي خود پلي ميان زمين و آسمان مي سازد و مريدان خود را با گذراندن از آن به اعتلا مي برد. اغلب تمثيلهاي مولانا به نماد پردازي و سمبوليزم ختم مي شود كه سعي شده تا حد امكان بررسي و يادآوري گردد، اما بخش اصلي سمبوليزم زن، در قسمت بعدي مقاله خواهد آمد. واژگان كليدي:
شعر فارسي، مولانا، زن، مادر، همسر، زناشويي، تعدد زوجات، غيرت. الگوهاي ستودة زنان
الف) ـ مشاهير
مولانا در معرفي زنان نمونه بيش از همه به زناني كه اديان توحيدي آنها را معرفي كرده اند، نظر دارد؛ در واقع زنان آرماني شعر او زنان ديني هستند كه آموزههاي آسماني را در خود تحقق بخشيده اند. افزون بر اين، امتيازات وجودي ايشان نيز قابل توجه است؛ به گونهاي كه نه تنها برتر از زنان، بلكه بالاتر از بسياري مردان نيز قرار ميگيرند. زنان مشهوري كه مولانا در شعر خود به آنها پرداخته به قرار زير است: مريم: درس آموز مردان و زنان
مولانا در ميان مشاهير زنان به حضرت مريم(س) ارادت خاصي دارد. در مثنوي و كليات شمس بيش از 100 بار به نام مبارك مريم اشاره شده و اوصاف حضرتش محور صور خيال و بيان معاني و معارف قرار گرفته است. از ديدگاه مولانا مريم در عالم وجود، رنگي ديگر داشت كه او را از سايران متمايز ميساخت. وي زني بود كه بر اثر زهد و عبادت و شايستگيهاي روحي درجهاي پيدا كرد كه فرشتة وحي بر او ظاهر شد و وجودش زمينة ظهور معجزة الهي و حاملة مسيح گشت؛ مسيحي كه خود برتر از عالم جسم و دنيا بود. مريم در عفاف و پاكدامني سرمشق زنان عالم در همه تاريخ است. مولانا لحظهاي را كه جبرئيل بر مريم ظاهر شد، به شيوة هنرمندانه تصوير ميكند تا پيام خـود را در خصـوص عفـاف مـريم هـر چـه مـؤثرتر به خواننده منتقل كند: روح القدس در پيكر مردي جوان در خلوت مريم ظاهر ميشود؛ با زيبايي زائدالوصف كه اگر يوسف او را ميديد، از حيرت ديدارش مانند زنان مصر دستها ميبريد. او ناگهان در مقابل مريم ظاهر ميشود: همچون گلي كه از زمين ميرويد يا همچو خورشيد كه از مشرق سر بر ميآرد. مريم در آن لحظه عريان و سرگرم شستشو است؛ از ديدن او كه نميداند كيست، لرزه بر اندامش ميافتد، چون ماهي كه از آب بر خشكي افتاده باشد از فساد مضطرب و هراسان ميگردد و در عين بي پناهي و استيصال به خدا پناه ميبرد. از اين پس، مريم فقط زني سرمشق زنان نيست؛ بلكه انسان كامل و اسوهاي است كه بايد همة مردان و زنان به او تأسي جويند. لذا مولانا ضمن تكريم و تمجيد مريم، وجود او را واسطة بيان معارف قرار ميدهد و به اين مطلب ميپردازد كه پناه بردن به حق چه تأثيرها در زندگي دنيوي و اخروي و هنگام مرگ انسان دارد. مريم حاملة نور خدايي بود؛ چون هنگام زادنش فرا رسيد، به اعجاز الهي آب در زير پايش روان گشت و خرماي تازه از درخت خشكيده براي او مهيا شد. مولانا تصريح ميكند كه آن آب و خرماها از ابواب و اسباب عادي و مادي نبود؛ بلكه اصل آن از باغ جان و آب لامكان بود؛ باغي كه در زمستان هم با معجزة خداوند، براي مريم، زني كه شايستة لطف الهي و عالم جان بود، ميوههاي تازه ميآورد. اعتماد و وثوق كامل به حق ـ و نه غير او ـ از بنيانهاي عقيدتي عرفاست. مولانا به تبيين اين موضوع پرداخته، اعتماد مريم را به خداوند، نمونة بارز وثوق به حق ميداند. مائدههاي آسماني نتيجة اين وثوق بود كه از جانب خداوند به او ميرسيد. از ديگر تعاليم عرفا اظهار نياز و احتياج به درگاه خداوند و خواستني از روي اضطرار است. مولانا در بيان اينكه اگر بنده سراپا نياز باشد و از سر اضطرار خدا را بخواند، حتماً نيازش برآورده ميشود، ولو آنكه به ظاهر محال باشد، باز نمونة كاملي دارد: مريم كه سراپا درد و نياز و اضطرار بود و در برابر غوغاگراني كه او را به ناپاكي و بي حفاظي متهم ميكردند، دفاعي نداشت. پس لطف الهي به مصداق «أمن يجيب المضطر اذا دعاه» نياز و درد مريم را پاسخ گفت و طفل نوزاد در آغوش او لب به سخن گشود. ملاحظه ميگردد كه نگاه مولانا به حضرت مريم، تنها نگاه به زني پارسا و ستايش پارسايي او نيست. او نميخواهد مريم را فقط سرور زنان پارسا معرفي كند؛ بلكه در وجود وي انسان كاملي را نشان ميدهد كه تجسم فضائل و تبلور معنويتهاي بسيار است و بايد سرمشق همة سالكان اعم از زن و مرد قرار گيرد. منزلت مريم حتي ناشي از آن نيست كه وي مادر پيامبري اولوالعزم است؛ بلكه برعكس، لااقل بخشي از منزلت عيسي بدان است كه مادري چون مريم دارد. مولانا در لابلاي ارشاد مريدان، به اين حقيقت و به نقش مريم در معنويت عيسي مسيح اشاره كرده است:
شير جان زين مريمان خور چونكه زادة ثانيي
تا چو عيسي فارغ آيي از بنين و از بنات
تا چو عيسي فارغ آيي از بنين و از بنات
تا چو عيسي فارغ آيي از بنين و از بنات
مادر يحيي: صاحب كرامت
خاله مريم، مادر حضرت يحيي پيامبر (ع) نيز در زمرة زناني است كه وجودشان شايستگي ظهور معجزة الهي را پيدا كرده است. او همزمان با حاملگي مريم و در سنين پيري و يائسگي به تقدير الهي باردار شد و پيامبري عظيم الشأن به دنيا آورد. مولانا ميگويد مادر يحيي چون با مريم روبرو ميشد، جنين او در شكم، جنين مريم را در شكمش سجده ميبرد. وي اين امر خارق العاده را به فراست دريافت و به مريم خبر داد كه در درون او پيامبر اولوالعزمي هست. مريم گفت من نيز در درون خويش سجدهاي از طفل خود حس كردهام. مولانا پس از طرح اين ماجرا، اشكال مقدري را مطرح ميكند كه اگر كسي بگويد مريم در دوران حملش بيرون از شهر بود و تا فارغ نشد، به شهر باز نگشت، پس چگونه با مادر يحيي چنين افتاد، پاسخ ميدهيم كه مريم دور از مادر يحيي بود، اما كسي كه اهل خاطر باشد هر چه در آفاق غايب است او را حاضر ميگردد و با چشم بسته هم ميتواند دوست را ببيند، چنانكه گويي پوست و جسم مادي اش مشبك شده و روزنههايي براي نفوذ نور حق و ديدار دوست پديد آمده است. اين دو بانوي بزرگوار كه مقام مادري ـ آن هم مادري پيامبران ـ را با خود دارند، هر دو در نظر مولانا از كرامت و فراست برخوردار بوده اند و به نيروي الهي از حقايق بزرگي كه در درونشان تكوين يافته بود و جهان در انتظار تحولات اساسي آنان بود، آگاهي داشتند. از ديدگاهي، اگر معجزات الهي را دربارة اين زنان و مردان برخوردار از معجزه مقايسه كنيم، نتيجة ظريف و جالبي به دست ميآيد؛ معجزات مربوط به مردان غالباً در خارج از وجود ايشان اتفاق ميافتد: طوفان نوح، ناقة صالح، باد و قوم ثمود، شكافته شدن دريا براي موسي، خون شدن نيل براي فرعونيان، تسخير باد و اجنه توسط سليمان، گلستان گشتن آتش بر ابراهيم، زنده شدن مردگان به دست عيسي، شكافته شدن ماه به اشاره حضرت رسول اكرم(ص) و به سخن آمـدن سنگريزه در دست حضرتش؛ اما در بارة زنان ـ گرچه تعداد قليل زنان بهره مند از معجره قابل مقايسه با عدة كثير مردان نيست ـ معجزات الهي در وجود خود اين زنان و نه در خارج از ايشان تحقق پيدا ميكند، چنانكه در بارة حضرت مريم و مادر يحيي پيش آمد. مادر موسي: مهبط وحي
تصور عمومي چنين است كه وحي الهي همواره بر پيامبران نازل شده و پيامبران نيز همگي مرد بودهاند؛ پس وحي هماره بر مردان نازل شده است. در حالي كه قرآن از نزول وحي الهي بر زن نيز خبر داده است: مادر موسي كه مولانا هم در خصوص او سخن گفته و داستان پردازي كرده است. وي ميگويد كه چون جاسوسان خبر تولد موسي را به فرعون رساندند و عوانان به خانة او ريختند تا طفل را پيدا كنند، از جانب خدا وحي آمد كه طفل را در تنور بينداز كه وي از اصل همان ابراهيم خليل است كه آتش بر او گلستان شد. مادر موسي چنين كرد و عوانان بازگشتند. چون خطر جدي شد، وحي آمد كه طفل را در آب انداز، اميدوار باش و شيون مكن كه او را به تو باز خواهيم رساند… الخ. مولانا داستان به آب انداختن موسي را با توجه به مهر و عاطفة مادر و لرزيدن او بر جان فرزندش چنان زيبا و اثرگذار پرداخته است كه بيان او با همان داستانهاي فرعي كه در كنارش آمده، الهام بخش شاعر بي نظير معاصر، پروين اعتصامي شده و او در منظومة زيباي «لطف حق» با لطافت و رأفت زنانه خويش عاطفة مادر موسي را با چيره دستي تمام تصوير كرده و به شعر درآورده است. آسيه: مشتاق هدايت فرعون
زن اولين مربي انسان در زندگي و مظهر اسم ربوبي خداوند است. مادر از رهگذر تربيت فرزند، نقش ماندگاري در تربيت و تأمين صلاح و فلاح جامعه ايفا ميكند؛ اما نقش تربيتي زن در پرورش فرزندان خلاصه نميشود، بلكه او در تعامل با همسر نيز از نيروي مربيگري خود بهره ميگيرد. آسيه همسر فرعون مصداق بارز اين امر است. او خود هدايت يافته بود و اشتياقي داشت كه فرعون را هم از گمراهي و هلاكت نجات دهد. چون موسي (ع) آيين حق را به فرعون عرضه كرده او را به دين الهي خويش دعوت نمود و فرعون در خلوت خويش با آسيه در بارة اين دعوت گفتگو و مشورت كرد، آسيه سر از پا نشناخت؛ اشكها ريخت، گرم شد، از جا برخاست و گفت: اگر اين دعوت به گوش خورشيد ميرسيد، در پي اجابت آن، سرنگون به زير ميآمد، تو چگونه آن را نپذيرفته و جان بر آن نيفشاندهاي؟ هيچ مي داني چه وعدهاي به تو رسيده و خداوند چه تفقدي از ابليسي چون تو كرده است؟ مولانا سخنان شوق انگيز آسيه را به طور مفصل آورده است كه ذكر آن در اين مجال نميگنجد. مختصر آنكه ميگويد قطره در هراس از فنا شدن به دست باد و خاك و تف خورشيد است؛ اكنون اين سعادت را يافته كه دريا به تقاضاي وي آمده است. اگر قطرة خود را در كف دريا نهي، از تلف شدن ايمن ميگردي و دريايي پر گهر مييابي. زنهار درنگ نكني و اين دعوت را كه از درياي لطف الهي آمده است، بپذيري. البته تشويقهاي آسيه - چنانكه پيشتر گفتيم ـ به بار ننشست و ايمان فرعون را در پي نياورد؛ زيرا وي بر خلاف سفارش آسيه با وزير پليد خود هامان به شور نشست و هامان او را از آستانة سعادت باز گرداند. اما به هر حال كوششي كه آسيه براي نجات فرعون به كار برد و شيوه ظريف تبليغي، تربيتي كه در قالب تمثيلها و حكايتهاي مختلف در پيش گرفت، محل توجه و درنگ است. بلقيس: صاحب عقل صد مرده
مولانا در ميان قصص قرآني كه در قالب حكايتهاي مثنوي آورده و شرح كرده، به ماجراي نامه نوشتن سليمان به بلقيس و فراخواندن او به حق و حقيقت نيز پرداخته است. وي در وصف بلقيس، از ميان تمام صفات او، عقل و بينش وي را با تأكيد خاصي ميستايد كه سبب شده نكتهها از نامة سليمان دريابد و به سوي حق رهنمون شود:
رحمـت صــد تــو بــر آن بلقيس باد
كــه خــدايش عقـل صد مَرده بداد
كــه خــدايش عقـل صد مَرده بداد
كــه خــدايش عقـل صد مَرده بداد
چشمْ هدهد ديد و جان عنقاش ديد
حس چو كفي ديد و دل درياش ديد
حس چو كفي ديد و دل درياش ديد
حس چو كفي ديد و دل درياش ديد
زنان مصر: نماد عاشقان حق
مولانا آن گاه كه از دل سپردن به عشق حق و عقل باختن در جلوة جمالش سخن ميگويد، نمونة جالبي دارد: زنان مصر كه چون زليخا يوسف را در مجلس آنان درآورد، محو جمالش گشتند و اين بي خودي و ترك عقل موجب رهنموني آنها به عشق يوسف شد:
چــون ببــازي عقــل در عشـق صمـد
آن زنـــان چــون عقلهــا درباختنـــد
عقلشــان يك دم ستــــد ساقــي عمر
سيــر گشتنـــد از خــرد باقــي عمـر
عشــر امثـــالـت دهــد يا هفتصـــــد
بررواق عشــــق يـــوسف تاختنـــــد
سيــر گشتنـــد از خــرد باقــي عمـر
سيــر گشتنـــد از خــرد باقــي عمـر
اصــل صــد يـوسف جمـال ذوالجـلال
اي كــم از زن شــو فــداي آن جمـال
اي كــم از زن شــو فــداي آن جمـال
اي كــم از زن شــو فــداي آن جمـال
عايشه: شاهد باران غيب
مولانا در ميان زنان مشهور به قصهاي در بارة عايشه همسر پيامبر پرداخته است كه صرفنظر از عدم صحت وقوع آن، امكان هويدا شدن حقايق غيبي را در چشم زن، از ديدگاه مولانا نشان ميدهد. او ميگويد روزي پيامبر(ص) براي تشييع يكي از اصحاب به گورستان رفت. هنگام بازگشت به خانه، عايشه از اينكه جامههاي حضرت به علت بارش باران تر نشده اظهار تعجب كرد. پيامبر (ص) پرسيد: امروز چه پوششي بر سر داشتي؟ عايشه جواب داد: رداي تو را خمار خود كرده بودم. پيامبر فرمود: به همين علت توانستهاي باران غيب را ببيني؛ زيرا آن باران از جنس باران مادي نبود كه جامة مادي را تر كند؛ از ابري ديگر و از آسماني ديگر بود كه خداوند به علت ردايي كه بر سر كرده بودي، آن را به چشم تو نماياند. رابعه: باطل السحر ثروت
رابعه از چهرههاي مشهور عرفان اسلامي در دورة زهد به شمار ميرود. يكي از آموزههاي عرفاني او ستيز با دنيا پرستي و مظاهر مادي زندگي است كه دستماية نويسندگان كتب عرفاني در پرداختن حكايات و ماجراهاي شورانگيز عارفانه شده است. مولانا هم به حكايات منقول دربارة رابعه توجه داشته و دربارة تلقي او از خطر جمع آوري درهم و دينار و انباشت ثروت، ماجراي نماديني را آورده است. وي مينويسد: روزي خدمتكار رابعه دو درم آورد و به دستش داد. يك درم به دست راست گرفت و يك درم به دست چپ. وقت غذا خوردن گفتند بخور؛ گفت معاذالله! اين درم جادوست و آن درم جادوست. من دو جادو را به همديگر جمع نكنم كه ايشان هر دو همنشين شوند، فتنه بينديشند و تدبير فراق ما كنند و ميان روح و پيكر جدايي افكنند. ملاحظه ميشود كه اين بانوي بزرگ چه اصل مهمي را با چه زبان سادهاي براي تنبه انسانها بيان كرده است. ب ـ غير مشاهير
مولانا علاوه بر اينكه مشاهير زنان را با ويژگيهاي روحي و برتريهاي شخصيتي آنها به اقتضاي سخن ذكر كرده و ستوده، حكايات و ماجراهايي را هم از زنان عادي و غير مشهور آورده كه متضمن ستايش ظرفيتهاي وجودي زنان و خصائل روحي و اخلاقي ايشان است. از اين قبيل است ماجراي كنيزك رومي خواجه مجدالدين عراقي كه مولانا او را «صديقه» ميناميد. آن كنيزك كرامات بسيار ميگفت و اظهار ميكرد كه مثلاً نور سبز و سرخ و سياه ديده يا فرشتگان را مشاهده كرده است. خواجه مجدالدين كه از ارادتمندان و مقربان مولانا بود، بد دل شد و غيرت ورزيد كه دريغا كنيزان خانه، صور غيبي ميبينند و خواجه نميبيند. قصه نزد مولانا برد. مولانا نه تنها كنيزك را انكار نكرد، بلكه موانعي را كه موجب محروميت خواجه از كرامات غيبي شده بود، به بهترين بيان بازگفت. مولانا همچنين خادمة انس بن مالك را نمونهاي از صديقان و سرمشق مردان ميداند كه با اعتماد بر كريمان رازدان حاضر بود در تنور آتش سوزان برود. وي همچنين از دختري خبر ميدهد كه پدر فرتوت و بيمار خود را همچون كودكي غذا ميداد، ميپروراند و خدمت ميكرد. چون عمر خليفة دوم بر او گذشت، گفت: در اين زمانه فرزندي چون تو نيست كه بر گردن پدر حق داشته باشد. دختر پاسخ داد كه با اين همه فرق بسيار است ميان خدمت پدر كه مرا در كودكي ميپروراند و اين خدمت من؛ او مرا ميپروراند و خدمت ميكرد و ميلرزيد كه مبادا آفتي به من رسد و من پدر را خدمت ميكنم، اما در عين حال از مرگ او ناراضي نيستم تا زحمتش از من منقطع شود؛ «من اگر خدمت پدر ميكنم، آن لرزيدن او بر من، آن را از كجا آورم؟ » عمر در برابر اين استدلال اعتراف ميكند كه دختر مزبور فهميدهتر از عمر است. مولانا آنگاه كه ميخواهد وثوق به حق و پناه بردن بدو را به مريدان خود تعليم دهد، از زنان نمونه ميآورد و ميگويد: در حمله خوارزمشاه به سمرقند، دختري بس زيبا و بي مثال بود كه از ترس اسارت دائماً ميگفت: «خداوندا كي روا ميداري كه مرا به دست ظالمان دهي و ميدانم كه هرگز روا نداري و بر تو اعتماد دارم.» چون شهر را غارت كردند، همه را از جمله كنيزكان آن دختر را به اسيري بردند، اما او را المي نرسيد و با همة زيبايي،كسي در او نظر نكرد، زيرا خود را به خدا سپرده بود. زنان در مواضع مختلفي از آثار مولانا ارشاد مردان را بر عهده گرفته اند. اين نقش گاه در حكايات بسيار كوتاه هشدار دهنده خود را نشان ميدهد و گاه در داستانهاي طولاني كه متضمن ماجراهاي متعدد و آموزههاي فراوان است؛ مثل حكايت جوان عاشقي كه هفت سال در خيال وصل معشوق گداخته بود؛ معشوق بلند طبعي كه:
ســـايــة او را نبـــود امــكان ديــد
همچـو عنقــا وصف او را ميشنيــد
همچـو عنقــا وصف او را ميشنيــد
همچـو عنقــا وصف او را ميشنيــد
گــفت آخــر خلــوتست و خلــق ني
كس نميجنبد در اينجـا جــز كــه باد
گفت اي شيـــدا تــو ابلـــه بـودهاي
ابلهـــي وز عاشقــــان نشنـــودهاي
آب حاضــر، تشنـــة همچــون منـي
كيست حاضر؟ كيست مانع زين گشاد
ابلهـــي وز عاشقــــان نشنـــودهاي
ابلهـــي وز عاشقــــان نشنـــودهاي
مادر
نماد خداوند
در شعر مولانا «مادر» تمثيلي نمادين از خداوند است. اين نماد پردازي از جنبههاي مختلف صورت گرفته است: الف ـ با توجه به اينكه مادر، پناهگاه و مظهر امنيت كودك است، طفل، پناهي جز مادر نميشناسد و حتي اگر مادر سيلي به صورتش زند، نيز به آغوش وي پناه ميبرد. تو هم در تمام حوادث خير و شر به جاي ديگري توجه نميكني و در همه حال به خداوند خود روي ميآري. مولانا اين معني را در قالب سخن خداوند كه به وحي دل با موسي گفته است، چنين بيان ميدارد:
گفت چـــون طفلــي به پيش والـده
خود نــدانـد كه جز او ديــار هست
مـادرش گــر سيليـــي بر وي زنــد
از كســي يــاري نخـــواهد غيـر او
خــاطر تــو هم زمــا در خير و شر
التفـــاتش نيست جــاهــاي دگــر
وقت قهرش دست هم در وي زده
هم از مخمــور هم از اوست مست
هــم به مــادر آيــد و بـر وي تنـد
اوست جملــهي شـر او و خيــر او
التفـــاتش نيست جــاهــاي دگــر
التفـــاتش نيست جــاهــاي دگــر
شير چشيد موسي از مادر خويش ناشتا
گفت كه مادرت منم ميل به دايگان مكن
گفت كه مادرت منم ميل به دايگان مكن
گفت كه مادرت منم ميل به دايگان مكن
كجا عشق ذاالنون، كجا عشق مجنون
چو مـوسي كه نگرفت پستان دايــه
… چراغي است تمييز در سينه روشن
رهــاند تو را از فريب و دغــايي
ولي اين نشــانست از آن كبريايي
كه با شيـــر مادر بدش آشنـــايي
رهــاند تو را از فريب و دغــايي
رهــاند تو را از فريب و دغــايي
تــوبـه آرنــد و خـدا تــوبه پــــذير
چــون بــر آرنـد از پشيمانــي حنيـن
آنچنــان لـــرزد كــه مـــادر بر ولـد
دستشــان گيــرد بـه بــالا مـيكشــد
امـــر او گيـــرنـد و او نعــم الاميــر
عـرش لــرزد از انيــــن المـذنبيـــن
دستشــان گيــرد بـه بــالا مـيكشــد
دستشــان گيــرد بـه بــالا مـيكشــد
همچــو فرزنــد كه اندر بر مادر ميرد
در بر رحمت و بخشايش رحمان ميرم
در بر رحمت و بخشايش رحمان ميرم
در بر رحمت و بخشايش رحمان ميرم
ـ زاده ست مرا مادر عشق از اول
ـ عشق است طريق راه پيغمبر ما
ما زادة عشق و عشق شد مــادر ما
صد رحمت و آفرين بر آن مادر باد
ما زادة عشق و عشق شد مــادر ما
ما زادة عشق و عشق شد مــادر ما
از پـــي فــرزنــد، صــد فرسنــگ راه
آتــش و دود آيــــد از خـــرطــوم او
… هــر دهــــان را پيـــل بـويـي ميكنـد
تـا كجـــا يــابــد كبــاب پور خـويش
تا نمــايــد انتقــــام و زور خـويــش
او بگــــــــردد در حنيــــــن و آه آه
الحــــذر زان كــــودك مـــرحــوم او
گــرد معــده ي هـــر بشــر بـر ميتند
تا نمــايــد انتقــــام و زور خـويــش
تا نمــايــد انتقــــام و زور خـويــش
گـــوشتهــاي بنــدگان حــق خـوري
هــان كه بــويـاي دهـانتـان خـالـقست
كي برد جان غير آن كو صادقست؟…
غيبت ايشــان كنــي كيفــر بري
كي برد جان غير آن كو صادقست؟…
كي برد جان غير آن كو صادقست؟…
نقش تربيتي مادر
مربيگري از جمله نقشهاي مهم مادر در زندگي انسان است كه عرصهاي به وسعت هستي را دربرميگيرد و شامل آموزش پيشپاافتادهترين مسائل تا مهمترين موجبات سعادت و شقاوت اخروي ميگردد. مولانا با اشاره به اين مسأله تصريح ميكند كه چون كودك از مادر ميشنود، سخن گفتن ميآموزد؛ اگر ناشنوا باشد سخن مادر را نميشنود و در نتيجه گنگ ميماند. آنكس كه بدون تعليم، ناطق است، خداوند است و نيز حضرت آدم كه خدا بدون مادر و دايه تعليمش داد و مسيح كه به اعجاز خداوندي سخن گفت تا پاكي مادر را ثابت كند. غير از اينها همه به تعليم مادر نياز دارند. ملاحظه ميشود كه مولانا چنان محو نقش تعليمي مادر شده است كه حتي توجه نميكند طفل ميتواند از طريق كسان ديگري مثل پدر سخن گفتن را بياموزد. از همين ديدگاه است كه «نفس كلي» هم كه سبب گويا شدن انسان ميگردد، در تصوير مادر نمادينه ميشود:
چـــههــا مــيكنـد مــادر نفـس كلـي
كــه تــا بــي لســانــي بيــابـد لساني
كــه تــا بــي لســانــي بيــابـد لساني
كــه تــا بــي لســانــي بيــابـد لساني
شهـــره كـاريــزي است پر آب حيات
آب خضــــر از جـــوي نطق اوليــا
مــا چو آن كره هم آب جو خــوريم
سوي آن وسواس طاعن ننگريم
آب كش تا بر دمد از تو نبات…
ميخوريـم اي تشنـة غافل بيـا…
سوي آن وسواس طاعن ننگريم
سوي آن وسواس طاعن ننگريم
آنكـــه بــــوده ست امـــّه الهــاويــه
مــادر فــرزنــد جـويــــان وي است
اصــلهــا مـــرفـرعها را در پي است
هــاويـــه آمــــد مـــر او را زاويـــه
اصــلهــا مـــرفـرعها را در پي است
اصــلهــا مـــرفـرعها را در پي است
عواطف مادرانه
مولانا در عوالم مادران غور و تأملي موشكافانه دارد و در جاي جاي مثنوي و غزلهاي خويش به گوشههايي از عواطف ايشان اشاره كرده است. از ديدگاه او همانطور كه پيشتر نيز ديديم، لرزيدن مادر بر بچه، مثل اعلاي نگراني است:
همچو مادر بر بچه لرزيم بر ايمان خويش
از چه لرزد آن ظريف سر بسر ايمان شده
از چه لرزد آن ظريف سر بسر ايمان شده
از چه لرزد آن ظريف سر بسر ايمان شده
مـــادر ار گـــويد تـــرا مــرگ تو باد
مــرگ آن «خو» خواهد و مرگ «فساد»
مــرگ آن «خو» خواهد و مرگ «فساد»
مــرگ آن «خو» خواهد و مرگ «فساد»
چــون زشــوي اولــش كــودك بــود
مهــر و كــل خــاطــرش آنجـا رود
مهــر و كــل خــاطــرش آنجـا رود
مهــر و كــل خــاطــرش آنجـا رود
مقام قدسي مادر
در نظر مولانا كه البته الهام گرفته از تعاليم آسماني است، مادر بودن زنـ صرف نظر از زحماتي كه براي بزرگ كردن طفل متحمل ميشود ـ نزد خدا مأجور و منظور است. وي از زني حكايت ميكند كه فرزندان بسياري به دنيا آورده بود، اما همة آنها پس از مدت كوتاهي مرده بودند. آن زن نزد خدا فراوان ناليد و شبي باغ بهشتي بي نظيري در خواب ديد كه بر سر در آن نام وي نوشته بود. ندا آمد كه اين در پاداش جانبازي صادقانهاي است كه وي از خود نشان داده است و مرگ فرزندان از آن جهت بوده كه وي بيش از پيش روي به خدا آرد. زن مزبور سپس فرزندان مردة خود را يك به يك در باغ يافته، به درگاه حق اعتراف كرد و
گفــت از من گــم شــد از تو گم نشد
بي دو چشم غيب كس مردم نشـد
بي دو چشم غيب كس مردم نشـد
بي دو چشم غيب كس مردم نشـد
ننگـــــرم در تـــو، در آن دل بنگــرم
با تـــو او چــون است هستم من چنان
زيـــر پــاي مــــادران باشــد جنــان
تحفـــه او را آر اي جــــان بــــردرم
زيـــر پــاي مــــادران باشــد جنــان
زيـــر پــاي مــــادران باشــد جنــان
زن و زناشويي
غايت زحمات مرد
مثنوي عرصة تبيين غايات زندگي و ميدان تربيت مريدان مولوي است. به عبارت ديگر، مولانا از سويي واقعيتها و حقايق عالم را با جهان بيني عرفاني خويش تفسير ميكند و از سوي ديگر روش عملي زندگي در چنين عالمي را به مخاطبان خود ميآموزد و در واقع پيوندي ميان زمين و آسمان ايجاد ميكند. خانواده از مهمترين عرصههايي است كه اين معنا را ميتوان در آن پيگرفت. از ديدگاه مولانا قداست پيوند زناشويي و پايبندي زن و شوهر به يكديگر نمادي از پايبندي انسان به عهد «الست» و عشق ازلي خداوند است و نقطة مقابل آن، روابط سست و متزلزل فحشا و هرزگي است كه پذيرفتني نيست:
اول و آخــر تو عشــق ازل خواهد بود
چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوي مكن
چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوي مكن
چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوي مكن
اي بســــــا از نـازنينــــان خاركــش
اي بسا حمال گشته پشت ريش(=زخم)
كــرده آهنگـــر جمــال خــود سيــاه
خواجـــه تا شب بر دكــاني چــارميخ
تــاجــري دريــا و خشكــي مــيرود
هــر كــه را با مــرده ســودايـي بود
آن دروگر(=درودگر،نجار) روي آورده به چوب
بر اميـــــــد خــدمت مه روي خوب
بر اميــــد گلعــــــــذار مـــــاه وش
از بـــراي دلبــــر مـــه روي خــويش
تــا كــه شب آيــد ببوســد روي مـــاه
زانكـــه ســروي در دلش كـرده ست بيخ
آن به مهر خانه شيني(=خانه نشيني) ميدود
بر اميـــــــد زنـــــده سيمـــايي بـود
بر اميـــــــد خــدمت مه روي خوب
بر اميـــــــد خــدمت مه روي خوب
بـــر اميـــد زنـــدهاي كن اجتهـاد
كــو نگـــردد بعد روزي دو جماد
كــو نگـــردد بعد روزي دو جماد
كــو نگـــردد بعد روزي دو جماد
اختلافات زناشويي
ديگر مسائل زندگي زناشويي هم در ساية عرفان، معاني عميق تري پيدا ميكند. يكي از سوژههايي كه مولانا به كرات در آثار خود بدان پرداخته، فقر معيشتي است كه در واقع برگرفته از زندگي عامة مردم و مريدان و مخاطبان خود اوست. در يكي از حكايتهاي مثنوي، زني از فقر و فاقة زندگي نزد شوهر درويش خود مينالد و با او درشتي ميكند. مرد كه ميداند حق با زن است، اعتراف ميكند كه نفقه بر وي واجب است و قول ميدهد كه توان و كوشش خود را در اين زمينه به كار گيرد، اما با نرمش خاصي، زن را به انديشه و تدبر دعوت ميكند كه آيا تحمل اين زندگي سخت و جامة خشن و مندرس بدتر است يا طلاق؟
اين درشت و زشت تر يا خود طلاق؟
اين تورا مكروه تر يا خود فراق؟
اين تورا مكروه تر يا خود فراق؟
اين تورا مكروه تر يا خود فراق؟
زن چو ديد او را كه تند و توسن است
گفت از تو كـــي چنيـن پنداشتــــم
زن درآمـــد از طــــريق نيستــــي
جسم و جان و هر چه هستم آن توست
حكم و فرمان جملگـي فـرمان توست
گشت گريان، گريه خود دام زن است
از تو من اوميـــــد ديگـــــر داشتم
گفت من خاك شمايم ني ستي(بانوي بزرگ)
حكم و فرمان جملگـي فـرمان توست
حكم و فرمان جملگـي فـرمان توست
از فــــراق تلــخ مــيگــويي سخن
هـر چه خواهي كن وليكـن اين مكـن
هـر چه خواهي كن وليكـن اين مكـن
هـر چه خواهي كن وليكـن اين مكـن
زين نسق ميگفت با لطف و گشــاد
گريه چون از حد گذشت و هاي هاي
شـــد از آن باران يكــي برقي پديـد
آنكـــه بنـــدة روي خوبش بود مرد
چون بود چـــون بنــدگي آغاز كـرد…
در ميانــه گريــــهاي بر وي فتـــاد
زانكه بي گـــريه بُد او خود دلربــاي
زد شـــراري در دل مــرد وحيــــد
چون بود چـــون بنــدگي آغاز كـرد…
چون بود چـــون بنــدگي آغاز كـرد…
مـــرد گفـت اي زن پشيمـــان ميشــوم
من گنهــــكار تــــوام رحمـي بكـــن
كافـــــر پيـــــر ار پشيمــــان ميشود
چونكـــه عــذر آرد مسلمـــان ميشـود
گـــر بـــدم كافــر مسلمــان ميشــوم
بر مكـــــن يكبارگيــــم از بيـــخ و بن
چونكـــه عــذر آرد مسلمـــان ميشـود
چونكـــه عــذر آرد مسلمـــان ميشـود
خـــود تــو را كــاري نبــود آن جايـگاه
اشتهــــاي گـــول گــــردي آمــدت
يا مگـــر ديـــوت دو شــاخــه بر نهاد
بـر تــو وســـواس سفــــر را در گشاد
كه بـه بيهـــوده كنـــي ايــن عـــزم راه
يا ملــــولـــي وطـــن غــالــب شدت
بـر تــو وســـواس سفــــر را در گشاد
بـر تــو وســـواس سفــــر را در گشاد
كايــن چنيــن زن را چرا اين شيخ دين
دارد انـــدر خــانه يــار و همنشين
دارد انـــدر خــانه يــار و همنشين
دارد انـــدر خــانه يــار و همنشين
بسنده كردن به يك زن
مولانا معتقد است كه در زندگي بايد به يك زن اكتفا كرد. وي اين مسأله را از سه منظر مينگرد: 1- از منظر نظام آفرينش و رابطه انسان و پروردگار كه زندگي زناشويي نمادي از آن است (رابطه نمادين، رابطة دلالي مبتني بر تشابه است.) خداوند مشتري جان بندگان است و دوست ندارد كه بنده به مشتريان متعدد ميل كند. از اين رو بندگان نبايد پذيراي ديگري باشند:
مشتــــري مـــاست الله اشتــــــري
مشتـــريي جــو كه جــويان تو است
هين مكش هر مشتــري را تو به دست
عشقبـازي با دو معشـــوقه بــد است
از غــم هــر مشتــري هين بـرتـــرآ
عالــم آغــــاز و پــايــان تــو است
عشقبـازي با دو معشـــوقه بــد است
عشقبـازي با دو معشـــوقه بــد است
چـــو وحـدت است عزبخــانة يكي گـويان (= موحدان)
تو هيچ مجنون ديدي كه با دو ليلي ساخت؟
چرا هواي يكي روي و يك غبب (= غبغب) نكني؟
تو روح را زجُــزِحــق چـــرا عزب نكني
چرا هواي يكي روي و يك غبب (= غبغب) نكني؟
چرا هواي يكي روي و يك غبب (= غبغب) نكني؟
جاني است تو را ساده، نقش تـو از آن زاده
آيينة جان را بين هم ســاده و هم نقشيــن
گه جانب دل باشــد،گه در غم گِل باشـد
مانندة آن مـــردي كز حرص دو زن دارد
در ســادة آن بنگــر كان ساده چه تن دارد
هر دم بت نو سازد گويي كه شمـــن دارد
مانندة آن مـــردي كز حرص دو زن دارد
مانندة آن مـــردي كز حرص دو زن دارد
هر آنكو صبــر كرد اي دل
عوض ديدست او حاصل
چو شخصــي كــو دو زن دارد
بدان ديگــر وطن دارد
كه او خوشتــر بُـدش در دل
ز شهـــوتها درين منزل
به جان زان سوي آب و گل
يكي را دل شكن دارد
كه او خوشتــر بُـدش در دل
كه او خوشتــر بُـدش در دل
… مــادر فــرزند را بس حقّهاست
او نه در خوردِ چنين جور و جفاست
او نه در خوردِ چنين جور و جفاست
او نه در خوردِ چنين جور و جفاست
غيرت
يكي از مسائل مهم كه در ارتباط با زن و در شبكه رفتارهاي خانوادگي ميتوان مطرح كرد، مسأله غيرت ورزيدن مرد در حق همسر خويش است. اين مسأله در روزگار فعلي و در خانوادههاي امروزي هم مورد توجه قرار ميگيرد و از ديدگاههاي مختلف، موضوع مباحث حقوقي و اجتماعي واقع ميشود. «غيرت» عدم تحمل ديگران در حق خويش است. اين خصيصه به طور طبيعي و غريزي در سرشت مرد نهاده شده است و نمونههاي ابتدايي آن را در نظام زيستي حيوانات نيز ميتوان مشاهده كرد. عرصة زندگي انسانها هماره شاهد ظهور و بروز غيرت بوده است. لكن گاهي مفهوم غيرت با مفهوم تعصب خشك و بدگماني در هم آميخته و مشكل ايجاد كرده است. در مثنوي نمونه جالبي از اين قضيه ديده ميشود؛ حكايت كودكان مكتب كه با شيطنت و تباني قبلي، بيماري را به استاد تلقين كرده او را وا ميدارند كه مكتب را تعطيل كرده به خانه برود و در بستر استراحت كند. استاد ساده لوح كه اثري از بيماري در وجودش نيست، فريب شاگردان خود را ميخورد و روانه خانه ميشود. توهم بيماري بر او غالب شده و توهمي مضاعف جان وي را ميخورد: توهم اينكه زنش به عمد او را در حال بيماري به مكتب فرستاده تا از شرش وارهد و با ديگري بسازد. لذا وقتي به خانه ميرسد، با او تندي و پرخاش ميكند كه من از شدت تب ميسوزم و تو مزورانه مرا از خانه بيرون ميكني. دعواي مفصلي به راه مياندازد و زن بيچاره هرچه سعي ميكند به او بقبولاند كه بيمار نيست، موفق نميشود. سرانجام جامة خواب ميگستراند و مرد در بستر بيماري ميخوابد. زن با خود ميگويد: درونم از اين كار مرد پر از آتش است، اما امكان سخن گفتن ندارم. اگر چيزي بگويم مرا متهم ميسازد كه خيالاتي دارد، اگر نگويم، ماجرا بيخ پيدا ميكند و جدي ميشود … . ادامه حكايت به موضوع بحث حاضر مربوط نميشود و از آن صرف نظر ميكنيم. اما آنچه آمد، نشان ميدهد كه چگونه ممكن است غيرت به بيراهه برود و بلاي خانمان سوز انسان گردد. صرف نظر از اينكه غيرت از مباحث نظري عرفان و تصوف است و از لوازم رابطه محب و محبوبي به شمار ميرود، بايد گفت صوفيه بنا به روش كلي رفتار و سلوك خود با خلق الله به تسامح و تساهل قائلند و با سختگيري موافق نيستند. زيرا كسي كه با سختگيري و تحميل امري مواجه شود، معمولاً در برابر آن مقاومت ميكند و نميپذيرد. مولانا به پيروي از آموزههاي صوفيانه معتقد است كه «الإنسانُ حريصٌ علي ما مُنِع». زنان نيز بنا به طبع بشري بر آنچه كه از آن منع شوند، راغب تر ميگردند؛ لذا ميگويد: هرچند زن را امر كني كه پنهان شو، او را دغدغه خودنمايي بيشتر ميشود و خلق هم از نهان شدن او رغبت بيشتري به وي پيدا ميكنند. تو رغبت را از هر دو طرف زيادتر ميكني و نشستهاي و ميپنداري كه اصلاح ميكني؛ درحالي كه اين عين فساد است. سپس ميگويد اگر زن ذاتاً پاك باشد و نخواهد مرتكب كار زشت شود، چه منع بكني و چه نكني، او بر طبع نيك و سرشت پاك خود خواهد رفت، و اگر عكس اين باشد، باز هم منع تو اثري نخواهد داشت و او به راه خود ادامه خواهد داد. بدين ترتيب مولانا در زندگي عملي، قائل بدان است كه زن را براي رفتار درست بايد آزاد گذاشت. البته اين نكته كه نه تنها براي زن، بلكه براي تمام انسانها زمينههاي تربيتي و ارشادي بايد مقدم بر اعطاي آزادي باشد، در مبحث غيرت و تعصب، مسكوت ميماند؛ اما از آنجا كه مولانا همچون تمام عرفا هماره بر مجاهدت و تهذيب نفس تأكيد ميورزد و معتقد است كه نفس اژدهايي است كه هرگز به خواب مرگ نميرود، گرچه افسرده و بي حال باشد، به قرينه ميتوان دريافت كه منظور وي از تعصب نشان ندادن به امور زن، اين نيست كه وي را در منجلاب گمراهي رها كنند و بي غيرتي پيشه سازند. چنانكه مولانا حتي در مقام ردّ و انكار مردان بي غيرت كه بر انحرافات زنان چشم ميپوشند، ميگويد گاه بردباري مخنث وار مرد موجب روسپي شدن زن و كنيز او ميشود. اما با وجود اين معتقد است كه در تهذيب اخلاق زن، به زور جنگ و دعوا نبايد غيرت (در معناي تعصب) ورزيد: « … روز و شب جنگ ميكني و طالب تهذيب اخلاق زن ميباشي … غيرت را ترك كن كه گرچه وصف رجال است، وليكن بدين وصف نيكو، وصفهاي بد در تو ميآيد.» وي حتي در تأييد اين مطلب، شاهدي از سنت پيامبر نقل ميكند كه البته نميتوان به راحتي آن را پذيرفت، زيرا با آموزههاي ديني منافات دارد. از شيوههاي عملي صوفيه كه بگذريم، «غيرت» از موضوعات بسيار شيرين و دلنشين در عرفان و معرفت است. همچنانكه پيشتر اشاره كرديم، غيرت از لوازم محبت است و هيچ محب و دوستداري را نميتوان يافت كه در حق محبوب غيرت نورزد. محبوب نيز در حق محب غيرت ميورزد. بررسي انواع غيرت در اين مقال نميگنجد؛ تنها بدان بسنده ميشود كه عرفا به حديثي از پيامبر استناد ميكنند كه نشان ميدهد خداوند از همه موجودات، كه پيامبر سرآمد آنهاست، غيورتر است و نشانه غيرت وي آن است كه فواحش و زشتيها را اعم از ظاهر و باطن حرام گردانيده است. زيرا ميل به حرام يعني ميل به غير آنچه خدا خواسته است. مولانا در تفسير حديث مزبور ميگويد: خداوند در غيرت، بر همه عالم پيشي گرفته است و از غيرت اوست كه مردم غيور گشته اند؛ به عبارت ديگر اصل همه غيرتهاي مردم، غيرت خداوند است:
جملــــه عالـــم ز آن غيـور آمـد كه حق
غيــرت حـــق بر مَثــَــل گنــــدم بـود
اصـــل غيــــرتها بــدانيـــــد از الــه
آنِ خلقـــان فـــرع حـــق بـــي اشتباه
بــــرد در غيــرت بـريــن عــالم سبــق
كـاه خـــرمـن غيـــرت مــردم بـــــود
آنِ خلقـــان فـــرع حـــق بـــي اشتباه
آنِ خلقـــان فـــرع حـــق بـــي اشتباه
منابع:
- اعتصامي، پروين:«ديوان»، تدوين احمد كريمي، تهران، انتشارات يادگار، 1369، چاپ اول. - سورآبادي(عتيق نيشابوري)، ابوبكر:«قصص قرآن مجيد»، به اهتمام يحيي مهدوي، تهران، انتشارات خوارزمي، 1365، چاپ دوم. - مولوي، جلال الدين محمد:«فيه ما فيه»، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، تهران، اميركبير، 1362، چاپ پنجم. - قاضي قضاعي،:«شرح فارسي شهاب الاخبار»، تصحيح سيد جلال الدين حسيني ارموي(محدث)، تهران، مركز انتشارات علمي و فرهنگي. 1361، چاپ دوم. - قرآن مجيد. - اعتصامي، پروين:«ديوان»، تدوين احمد كريمي، تهران، انتشارات يادگار، 1369، چاپ اول. - ـــــــــــــــــــ :«كليات شمس يا ديوان كبير»، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، تهران، امير كبير، 1362، چاپ سوم، دوره 10 جلدي. 1-ـ مثنوي. د2، ب 1601.
2-ـ مثنوي، د6، ب3098.
3-- مثنوي، د2، ب 3600 به بعد.
4-ـ مثنوي، د3، ب78-77 و 106-105.
5-ـ مثنوي، د5، ب 885.
6-ـ نفست اژدرهاست او كي مرده است؟ از غم بي آلتي افسرده است.(مثنوي، د3، ب 1053).
7-- فرياد كه آن مريم رنگي دگرست اين دم فرياد كزين حالت فرياد نمي دانم(كليات شمس،ج3، ص220)
8-ـ كليات شمس، ج4، ص 10.
9-ـ همانجا، ب 2418 به بعد.
10-ـ گول گرديدن: ابله و احمق شدن. معني مصرع: هوس احمق شدن كرده اي!
11-ـ همانجا، ب3097.
12-ـ «هر چه غير اوست استدراج توست» مثنوي، د3، ب 508. استدراج خداوند بنده را چنين است كه در وقت معصيت و فراموشي حق، او را نعمت دهد و اندك اندك، نه يكبارگي، به هلاك نزديكش گرداند.
13-ـ از جمله: مثنوي، د1، ب 1712؛ د6، 2615.
14-ـ ديوان پروين اعتصامي، ص 324 به بعد.
15-(مثنوي، د3، ب 3110به بعد)
16-ـ همان منبع، ص 173.
17-ـ كليات، ج5، ص 151.
18-ـ همانجا، ب 2119.
19-ـ البته در قرآن نشاني از دستور خداوند مبني بر انداختن موسي بر آتش وجود ندارد، اما در قصص مربوط به موسي بدين قضيه اشاره شده است. بنگريد به: قصص قرآن مجيد، ص249.
20-ـ مثنوي، د3، 4017.
21-ـ همانجا.
22-ـ همانجا، ب 2394 به بعد.
23-ـ مثنوي، د5، ب 3409 به بعد.
24-ـ فيه ما فيه، ص 219-218.
25-ـ همان منبع، د1، ب888-877.
26-ـ كليات،ج3، ص150.
27-- فيه مافيه، ص 174.
28-ـ همان منبع، د3، ب 3415.
29-ـ شرح شهاب الاخبار، ص42.
30-ـ مثنوي، د3، ب 540 به بعد.
31-ـ همانجا، ب 2418 به بعد.
32-ـ فيه ما فيه، ص 88.
33-ـ فيه ما فيه، ص70.
34-- مثنوي، دفتر 2، بيت 1185-1184.
35-از آن نخــلست خرمــاهــاي مريـم نه زاسبابست و زين ابواب آن آب
36-- آن نياز مريمي بوده ست و درد كه چنان طفلي سخن آغاز كرد(مثنوي، د3، ب3204).
37-ـ همانجا،ب 3239.
38-ـ شرح شهاب الاخبار، ص42.
39-ـ انّ سعداً لغيور و أنا أغير من سعد و الله أغير مني و من غيرته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن (مثنوي، د1، ب 1763).
40-- كليات، ج1. ص227.
41-ـ كتاب زنان، ش 16، بخش نخست مقاله حاضر.
42-ـ همانجا، ب 2442 به بعد.
43-(كليات، ج2، ص 157)
44-ـ سوره هاي مباركه طه، 40-38؛ قصص، 13-7.
45-ـ مثنوي، د3، ب943 به بعد.
46-ـ مثنوي، د6، ب 673 به بعد.
47-ـ همان منبع، د2، ب 2803؛ د4، ب 1320؛ د5، ب 3496؛ د6، ب 281 و 3867؛ مناقب العارفين، ج1، ص291، 475 و … .
48-ـ همانجا.
49-ـ مثنوي، د1، ب 2027 به بعد.
50-ـ كليات، ج6، ص 270.
51-ـ و لن تستطيعوا أن تعدلوا بين النساء ولو حرصتم(هرگز نمي توانيد ميان زنان عدالت برقرار كنيد، اگر چه آرزومند آن باشيد. نساء، 129.
52-ـ مثنوي، د4، ب 2438.
53-ـ فيه ما فيه، ص 86.
54-ـ بنگريد به: مناقب العارفين،ج 1، ص551-550.
55-ـ كليات، ج4، ص 225.
56-ـ همان منبع، د1، ب 2446-2252.
57-ـ مثنوي، د5، ب 4020.
58-ـ همان منبع، د3، ب 1563 به بعد.
59-ـ همانجا، ص 87-86.
60-ـ بنگريد به: قصص، 12و 11.
61-ـ همانجا، ب 108ـ 107.
62-ـ مثنوي، د3، ب4291 به بعد.
63-ـ مرده و جماد كنايه از كار و كاسبي بي روح است.
64-ـ فيه ما فيه، ص86.
65-- مثنوي، د5، ب 1463 به بعد.
66-ـ همان منبع، ج2، ص 53.
67-ـ همان منبع، ج8 ، ص 76. در بعضي نسخ: ما را مادر نزاد، آن عشق بزاد…
68-ـ مثنوي، د6، ب 2044 به بعد.
69-ـ همانجا، ب 2150.
70-- مثلاً بنگريد به: مناقب العارفين، ج1، ص 98ـ 99،153،274،463،489؛ ج2، ص 592.
71-ـ همان منبع، د1، ب 783 به بعد.
72-ـ همان منبع، د6، ب 1766.
73-ـ همانجا، ب 2414.
74-ـ دو شاخه: چوبي كه دو شاخه داشته و آن را جهت شكنجه بر گردن مجرمان مي نهادند. مصرع كنايه از آن است كه مگر ديو و شيطان تو را مجبور به سفر كرده است.
75-(مثنوي، د4، ب2771 به بعد.)
76-(همان منبع، ج5، ص 202).