خانواده و تربيت / زندگي عَنقاي عقل و عاطفه نگاهي به فضاي تربيت و محيط خانوادگي شهيد هاشمي‏نژاد «در بزرگداشت 7 مهر، سالروز شهادت» - عنقای عقل و عاطفه نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

عنقای عقل و عاطفه - نسخه متنی

غلامرضا گلی زواره

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

خانواده و تربيت / زندگي عَنقاي عقل و عاطفه نگاهي به فضاي تربيت و محيط خانوادگي شهيد هاشمي‏نژاد «در بزرگداشت 7 مهر، سالروز شهادت»

غلامرضا گلي‏زواره

مشعل فروزان فضيلت

در صفحات تاريخ شكوهمند تشيع نام انديشمنداني ثبت شده است كه تلاشها و مجاهدتهاي آنان در عرصه‏هاي علمي، فرهنگي و اجتماعي براي جامعه اسلامي منشأ اثر بوده است. انقلاب اسلامي به عنوان يكي از شگفت‏انگيزترين قيامهاي شيعه در عصر حاضر، شخصيتهايي را پرورش داد كه هر يك استوانه‏هاي حقيقي اين نهضت مقدس به شمار مي‏رفتند. آنان در جاي جاي سرزمين ايران پرچم ستيز با طاغوت زمان را بر دوش كشيدند و براي ياري معمار انقلاب اسلامي و تحقق آرزوي مسلمانان در بند و زنجير، رنجها و مرارتهاي فراواني را به جان خريدند و تا پاي شهادت دست از مبارزه برنداشتند. شهيد سيدعبدالكريم هاشمي‏نژاد از جمله ياران امام خميني بود كه به خصوص در خطه خراسان شعله مقاومت و ايثار را همپاي ديگر هم‏رزمانش فروزان نگه داشت. وي پس از فراگيري مقدمات علوم ديني در بهشهر و در حوزه علميه روستاي كوهستان، از توابع اين شهر، در تكاپوي فراگيري علوم عميق ديني عازم قم، نجف اشرف و مشهد گرديد و در محضر علمايي چون آيات عظام كوهستاني، بروجردي، امام خميني و ميلاني زانو زد و از معرفت آنان بهره‏مند گرديد و به درجه اجتهاد رسيد و به عنوان استادي بزرگ در حوزه علميه به تدريس و تربيت طلاب علوم اسلامي و ساير جويندگان دانش ديني پرداخت.

شهيد هاشمي‏نژاد پس از ارتحال آيت‏اللّه‏ بروجردي به مشهد مقدس بازگشت و به تدريس فقه و اصول مشغول شد و همزمان با اوج‏گيري قيام 15 خرداد 1342 به عنوان يكي از شاگردان و ياران امام فعالانه به عرصه مبارزه و مقاومت وارد گرديد. حبس، شكنجه و فشارهاي سياسي عوامل رژيم طاغوت در عزم او خللي وارد نكرد و او در ادامه مبارزه خود، كانون بحث و انتقاد ديني مشهد را تأسيس كرد كه محفل جوانان و دانشجويان و پايگاهي بزرگ براي پاسخ به سؤالات مذهبي و سياسي آنان گرديد. اولين كتاب نفيس و ارزنده آن شهيد «مناظره دكتر وپير» نام دارد كه در آن به شيوه‏اي جالب به مسايل اسلامي جوانان پاسخ داده شده است. همان موقع به دليل توجه و علاقه جوانان به اين اثر، مورد استقبال شديد نسل جوان قرار گرفت ولي رژيم پهلوي از اثرات اين كتاب بر جامعه و به خصوص نسل جوان ترسيد، به همين دليل آن را توقيف نمود و تا سرنگوني نظام طاغوتي انتشار آن ممنوع بود.

شهيد هاشمي‏نژاد در كنار مبارزات سياسي به منظور هدايت تفكر اسلامي نگارش و تأليف كتاب را فراموش نكرد. آن دانشمند به خون خفته بعد از آنكه در سالهاي 1348 يا 1349 پس از سخنراني در مسجد سيد اصفهان از منبر ممنوع گرديد به تشكّل و راهنمايي دانشجويان پرداخت. در سال 1352 در منزل به مناسبت ايام دهه فاطميه بر فراز منبر رفته و مبارزات ائمه را مطرح كرده و حكومت وقت را افشا نمود كه به دنبال آن عوامل ساواك او را دستگير نموده و روانه زندان ساختند.1

او با خصوصيات ويژه خود همچون شجاعت و مهارت در سخنراني نقش عظيمي در تاريخ مبارزات علماي شيعه ايفا كرد. سخنان ايشان در مسجد فيل مشهد كاپيتولاسيون را به نقد كشاند و آن را افشا نمود، اين خشم رژيم را برانگيخت و عوامل ساواك به مسجد مزبور حمله كرده و عده‏اي را در آنجا به شهادت رسانيد.2 او انسان وارسته‏اي بود كه فروتني از صفات بارزش به شمار مي‏رفت. شهيد هاشمي‏نژاد عطوفت را از مكتب نبوي، قاطعيت و صلابت و به خصوص بيانات آتشين را در مكتب حضرت علي(ع) و امام حسين(ع) آموخته بود. جامعيتش نيز زبانزد خاص و عام بود، فريادگري و عدالت‏جويي ابوذر، زهد و تعبّد اويس قرني، اقتدار، سياست و مديريت مالك اشتر را در خويش جمع كرده بود. به درستي كه او مجموعه‏اي از ارزشها و باورها را در وجود خويش تجسم بخشيده و چون خورشيدي در ميان دانشوران و پارسايان مي‏درخشيد. از جمله خصلتهاي كم‏نظيرش آن بود كه در عرصه‏اي كه احساس مسؤوليت جهت حضور خود مي‏نمود، با انرژي زياد، دقت و تعمق و با پرهيز از هر گونه شتاب‏زدگي و ساده‏انگاري ظاهر مي‏گرديد و با

رياكاري، عوام‏زدگي، گوشه‏نشيني، بي‏نظمي و عافيت‏طلبي به شدت مخالف بود. ايمان استوار و اعتقاد راسخش به او صداقت و صراحتي كم‏نظير بخشيده بود.3 امام خميني در باره‏اش فرموده‏اند:

«شهيد هاشمي‏نژاد كه من از نزديك با او آشنا بودم و خصال و تعهد آن شهيد را لمس كرده بودم و مراتب و مجاهدت آن بر اشخاصي كه او را مي‏شناسند پوشيده نيست.»4

مقام معظم رهبري نيز او را چنين معرفي كرده‏اند: «هاشمي‏نژاد از لحاظ شخصي، فرد متواضعي بود، انساني شجاع، خوش‏فكر و خوش‏قريحه، زحمت كشيده و درس خوانده بود. صداقت و اخلاص و وفاي او را همه مي‏دانند.»5

طلوعي طراوت‏زا

قدرت و ديكتاتوري رضاخان با حمايت ابرقدرتها و تكيه بر ارتش و ايجاد فضايي آغشته به اختناق، فشار و هراس، بر جامعه ايران شرايط دشوار، آشفته و نگران‏كننده‏اي را تحميل كرده بود. مردم در فقر و محروميت به سر مي‏بردند و از حداقل امكانات رفاهي بهره‏اي نداشتند، اسف‏انگيزتر اينكه فرهنگ مذهبي مردم مورد تهاجم قرار گرفته و اين وضع خانواده‏هاي متدين، دلسوز و متعهد را زجر مي‏داد. سيدحسن در يكي از روستاهاي شهرستان بهشهر روزگار مي‏گذرانيد تا آنكه در چنين شرايط تيره و تاري به شهر مزبور رحل اقامت افكند و با اندك اندوخته‏اي كه داشت از دختري پاكدامن كه نامش ساره بود، خواستگاري كرد. خانواده ساره تقاضاي وي را پذيرفتند و او پس از ازدواج با ساره در جايي به نام فراش‏محله، كلبه‏اي محقر اما آميخته به صفاي معنوي براي خود تدارك ديد. گرچه فشار اقتصادي و محروميت تحميلي رژيم رضاخان زندگي را بر عموم مردم تنگ كرده بود اما سيدحسن و همسر باوفايش با تكيه بر الطاف الهي و توكل به خداوند و روي آوردن به قناعت و پارسايي زندگي باحلاوتي را تدارك ديدند تا جايي كه جويبار باطراوت آنان در محله‏اي كه مي‏زيستند جريان يافت و همسايگان از صميميت اين دو زوج غبطه مي‏خوردند. سيدحسن، كاسبي معمولي بود و مغازه‏اي هم داشت اما سطح فروش او و كالاهايي كه عرضه مي‏نمود بسيار اندك بود و بيشتر او نفت مي‏فروخت در عين حال رفتارش با اهل محل موجب شده بود كه همه از وي به خوبي ياد كنند. سيدحسن از بيكاري تنفر داشت و كسب و تلاش حلال را برگزيد و خستگي‏هاي اين راه را به خويش هموار كرد تا محتاج ديگران نباشد و نيز با خدمت به مردم ثوابي و اجري كسب كند.6

سال 1311ه···.ش بود، يك سال از پيوند پاك سيدحسن با ساره سپري مي‏گشت انتظار تولد در چهره‏اش نمودار بود، در يكي از روزها با توجه به اينكه درد زايمان بر همسر سيدحسن مستولي شده بود، وي ماماي پير محله را براي كمك به ساره، در وضع حمل، خبر كرد و سپس مسير راه را به سوي مغازه پشت سر نهاد و دعا بر لب از خداي خويش تمناي فرزندي سالم، صالح و نيكوكار كرد، آن روز هيجان خاصي داشت، فكر و ذهنش متوجه مادر و نوزادي بود كه به زودي پا به عرصه حيات مي‏گذارد، از اين جهت حواسش به كسب و كار نبود؛ فكرهاي گوناگوني را از ذهن خود عبور مي‏داد كه برخي از آنها چهره‏اش را از هم مي‏شكفت و بعضي از آنها كه تصورات نگران‏كننده‏اي بود غم را بر سيماي او مي‏نشانيد، نگران آن بود كه مبادا همسرش با توجه به عدم امكانات و تسهيلات لازم در ماجراي تولد فرزندش جان خود را از دست بدهد و يا آنكه فرزندي ديده بگشايد كه از نظر سلامتي بدني و رواني مشكل داشته باشد، هرچه اين افكار ناراحت به ذهنش يورش مي‏آوردند با ذكر و دعا و توكل و توجه به آسمان آنها را دفع مي‏كرد و با خود نجوا مي‏نمود: به زودي با لطف پروردگار صاحب فرزندي مي‏شوم كه موجبات شادماني و اميدواري من و مادرش را فراهم مي‏سازد.

هنوز چند ساعتي نگذشته بود كه يكي از بچه‏هاي همسايه با گامهاي بلند و در حالي كه نفس نفس مي‏زد خود را به مغازه سيدحسن رسانيد، سيد تا او را ديد خواست از وي سؤالي كند اما آن پسر خردسال با خوشحالي كودكانه‏اش فرياد كشيد: سيد مژده! مژده! خداوند به شما پسري سالم عطا كرده است. لبخند شادي بر لبان سيد نشست، چشمانش از فرط خوشحالي برق مي‏زد، خداي را از اين بابت سپاس گفت، با نشاط ويژه‏اي آن كودك را غرق در بوسه ساخت، دستي بر سرش كشيد و هديه‏اي تقديمش كرد. به اشتياق مشاهده نخستين فرزند، مغازه را ترك كرد و به سوي خانه رفت، در بين راه آنقدر غرق ذكر و شكر و شادماني بود كه حواسش به سلام، تعارفات و احوالپرسي‏هاي همسايگاني كه از كنارش عبور مي‏كردند نبود. چون به منزل رفت ماماي كهنسال با چهره‏اي شاداب قنداق نوزاد را به دست سيدحسن داد، او نوزاد را گرفت و چشمانش به رخسارش روشن شد، فروغ سيماي فرزندش وي را به هيجان و التهاب وا داشت. در حق او دعا كرد و از خداوند خواست تا كودكش براي صيانت از ديانت تربيت شود و به نشر تعاليم ديني روي آورد. بعد، از همسرش تشكر كرد و به او تبريك گفت. نواي فرحزاي اذان و اقامه خانه را عطرآگين ساخت و سيدحسن با اين سرود مقدس نوزاد خويش را سرشار از معنويت ساخت، آواي

آسماني و شعار توحيدي بر دل و جان كودك نور باطراوتي تابانيد و صفحه ذهن و روحش را براي پذيرش حقيقت مهيا ساخت. سيدحسن كه خانه‏اش را با جمال پرجاذبه فرزند خويش روشن مي‏ديد دعا كرد كه خداوند او را در پرورش فرزندش ياري دهد، قلبش بر اميد و توكل تكيه زده بود و آينده درخشاني را براي طفل خود آرزو مي‏نمود. با تولد اين فرزند گويي طلوع ستاره‏اي نويد داده مي‏شد، ستاره‏اي كه راه رشد و هدايت را خود طي كند و پس از آن جامعه را بهره‏مند سازد و در جهت محو ستم بكوشد و سيماي حق و عدالت را به محرومان نشان دهد.

سيد تصميم داشت قلب فرزند را با خوبيها آشنا سازد تا جلوه كمالات الهي گردد. انتخاب نامي زيبا نخستين گام در اين راستا به شمار مي‏رفت، او كه عمري را پيشاني بندگي بر ساحت آستان جلال حق ساييده بود و دل و ذهنش با توحيد در آميخته بود نوزاد را عبدالكريم ناميد.7

رويش آرام‏بخش

نوزاد از خاندان پاك پيامبر بود و پدر و مادر تمايل داشتند او با عشق به خاندان طهارت تربيت شود و با خصال نيك و فضايل انساني راه آن بزرگواران را ادامه دهد. چشم بيدار اين زن و شوهر در انتظار كمال‏جويي و حق‏خواهي فرزندشان گشوده شده بود و با وجود شرايط مشقت‏زا و كار طاقت‏فرسا، از پرورشهاي اخلاقي كودكشان غافل نبودند و مي‏خواستند گلي در بوستان محبت و عطوفت خود پرورش دهند كه جامعه اسلامي از عطر آن احساس نشاط و آرامش كند.

سيدعبدالكريم در پرتو تربيت پدري رئوف و خوش‏خو و نوازشهاي مادري مشفق، دوران كودكي را با طراوتي روحاني پشت سر نهاد و از همان سنين كودكي با نغمه‏هاي آسماني، قرآن و دعا مأنوس گرديد و با حضور
در مجالس مذهبي و مراسمي كه به منظور تجليل از مقام اهل بيت(ع) برگزار مي‏شد روان خويش را با زمزم جوشان اين خاندان شست و شوي داد. نهال شهامت در بوستان اين خانواده چنان عطرافشاني كرد كه وقتي سيدعبدالكريم چهارده بهار را پشت سر نهاد ستم را در زواياي زندگي مردم نظاره گشت و بدون آنكه واهمه‏اي به دل راه دهد فرياد زد:

روزي خواهد آمد كه ما اين بساط ستم را واژگون خواهيم نمود!8

در سالهاي سياهي كه سلطه رضاخاني آسمان ايران را كدر كرده بود سيدعبدالكريم با وجود حالات كودكي علاقه داشت به محافل علمي گام نهد. از اين جهت با اصرار او زمينه دانش‏اندوزي اين طفل در مدرسه فراهم گرديد و او هر روز با شادماني وصف‏ناپذيري مسير منزل تا دبستان را با قدمهاي كوچك اما استوارش طي مي‏كرد. احترام به معلم، علاقه به درس و رعايت نظم و انضباط در كلاس، از سيدعبدالكريم دانش‏آموزي ممتاز و نمونه ساخته بود. هر كس رفتار و كوششهاي او را در فراگيري دروس مي‏ديد آينده درخشانش را پيش‏بيني مي‏كرد. شايد او و حتي خانواده‏اش از اين موضوع بي‏خبر بودند كه اين نهال اگر به رشد و شكوفايي برسد پاييز افسرده و نگران‏كننده ايران را مي‏تواند از فرسايش و خزان‏زدگي برهاند و نويد بهار و سرسبزي را در مزرعه انسانيت بدهد. با عبور از مرز كودكي در پرتو پرورشهاي پرمايه والدين و مربيان دلسوز، سيدعبدالكريم با رواني روشن‏تر و ديدي وسيع‏تر به اطراف خويش مي‏نگريست و با تفكر در مسايل

اجتماعي با وجود صِغر سن حقايقي را دريابد. چون پدر و مادرش از بدو تولد معنويت را بر قلب كوچك او تابانيده بودند دوست داشت خدا را عبادت كند، به مسجد برود و با مردم نماز بخواند، در مجالس روضه حضور يابد و از نصايح واعظان و سخنان خطيبان لذت ببرد و در اين محافل ديني جرعه‏هايي از چشمه قرآن و عترت بنوشد. سينه شوق به روي محبت معبود مي‏گشود و كمر همت بست تا دُرّ گرانبهاي خود را در اقيانوس فضيلت بيابد و روح تشنه خود را از چشمه معنويت سيراب سازد، روان پرورش يافته در بوستان سيدحسن و ساره و نيز روح صيقل ديده در مسجد و محراب جز كمال و خوبي چيزي طلب نمي‏كرد. عبدالكريم آنقدر تحت تأثير مجالس روضه‏خواني قرار گرفت كه گاه در منزل چندين متكا روي هم مي‏نهاد و منبري از آنها مي‏ساخت و بر فراز آن قرار مي‏گرفت و با اقتدا به شيوه روضه‏خوانان به پند و اندرز مي‏پرداخت. تكرار اين عمل آن هم در زماني كه هنوز ده بهار را سپري نكرده بود، آينده‏اي نويدبخش و اميدواركننده را برايش ترسيم مي‏نمود و افقي كه هاشمي‏نژاد در سنگر علم و ايمان از مرزهاي عقيده و اخلاص حراست مي‏كرد از همين سنين قابل مشاهده بود.

سيدعبدالكريم به اقتضاي سن خويش متوجه رنج طاقت‏فرساي پدر براي كسب
معاش بود و با وجود آنكه به علم و معرفت فكر مي‏كرد مصمم شد تا پدر را در اموري كه به عهده‏اش مي‏باشد ياري دهد. سيدحسن كه با مشاهده هوش و استعداد و ذكاوت ذاتي پسرش آينده اميدبخش فرزند را با چشم دل مي‏ديد جز به تحصيل سيدعبدالكريم فكر نمي‏كرد و از اين جهت راضي نبود تا سيدحسن به مغازه بيايد و به او كمك كند زيرا اعتقاد داشت روي آوردن به كار و فعاليت امكان دارد او را از پيگيري درس و بحث باز دارد و به دانش‏اندوزي او لطمه وارد سازد اما فرزند با وجود آنكه سنين نوجواني را سپري مي‏كرد بين امدادرساني به پدر و پيگيري امور تحصيل فاصله‏اي نمي‏ديد و با اصرار، پدر را متقاعد نمود تا ساعاتي از روز را در كنارش مشغول كار شود تا از اين رهگذر بهتر درد و رنج مردمان زجر ديده را لمس كند.

تمرين تزكيه

مجالس و محافل مذهبي بهشهر و آموزشهاي مدرسه و تلاشهاي پرورشي

والدين وي نمي‏توانست با وجود همه مزايايي كه داشت، تشنگي معنوي سيدعبدالكريم را برطرف كند و او خواهان آن گرديد تا كام دل را با حلاوت مكتب اهل بيت(ع) و معارف تشيع شيرين سازد، والدين نيز موافق بودند كه فرزندشان به محضر علماي ديني راه يابد تا بتواند عضو مفيدي براي جامعه اسلامي شود؛ به همين دليل پس از فراگيري مقدمات علوم جديد در دبستان، سيدحسن دست فرزند چهارده ساله خود را گرفت و او را به حوزه علميه كوهستان واقع در شش كيلومتري بهشهر آورد. آيت‏اللّه‏ كوهستاني با آن صفاي معنوي، اخلاص و جذبه‏اي كه داشت اين حوزه را بنيان نهاده بود. وي از اين حركت و اقدام سيدحسن استقبال كرد. پير پارسا

امام خميني:

شهيد هاشمي‏نژاد كه من
از نزديك با او آشنا بودم
و خصال و تعهد آن شهيد را
لمس كرده بودم
و مراتب و مجاهدت آن
بر اشخاصي كه او را
مي‏شناسند پوشيده نيست.

و نوجوانش با كمال ادب در مقابل عالمي عامل و عارف زانو زدند. آيت‏اللّه‏ كوهستاني كه مقصود آن دو را در سيماي سيدعبدالكريم خوانده بود، دستور داد حجره‏اي در قسمت بيروني منزل براي اين نوجوان تشنه معارف تدارك ببينند. هاشمي‏نژاد همچون گلي كه اينك به بوستان روح‏افزاي قرآن و عترت رسيده بود از چشمه دانش اساتيد خويش صبح و شام مي‏نوشيد و خود را به خصال نيكو و دانش اهل بيت(ع) زينت مي‏داد. استادش با وجود آن همه كمالات علمي و عرفاني به دليل فروتني، ساده‏زيستي و اقامت در روستايي كوچك در زمره شخصيتهاي گمنام بود اما نوجواني هوشيار چون هاشمي‏نژاد كه از نزديك با او ارتباط داشت به زودي توانست اعمال و گفتار استاد را زير نظر بگيرد و از رفتار خالصانه او ره‏توشه‏هاي معنويت فراهم سازد و درس ايمان و آزادگي بياموزد.9

ايشان با اشتياق تمام دوران اوليه دروس حوزه را در روستاي كوچك كوهستان در محضر عارف وارسته آيت‏اللّه‏ كوهستاني و ديگر روحانيان آن حوزه فرا گرفت. آيت‏اللّه‏ كوهستاني بارها مي‏فرمودند: من در سيماي او مي‏بينم كه در آينده‏اي نه چندان دور از شخصيتهاي برجسته علمي ايران خواهد شد. همسر مرحوم كوهستاني گفته بود: آقا سيدعبدالكريم جوان در حالي كه حتي مراحل اوليه دروس حوزه را مي‏گذرانيد نماز شبش ترك نمي‏شد.10

آيت‏اللّه‏ كوهستاني وقتي به ذوق و شوق وي پي برد رابطه‏اي بسيار نزديك و پرعاطفه‏اي را با شهيد هاشمي‏نژاد برقرار كرد به طوري كه مي‏توان گفت او به عنوان يكي از فرزندان و اعضاي خانواده آيت‏اللّه‏ كوهستاني محسوب مي‏گرديد و همسر آيت‏اللّه‏ كوهستاني هم همچون مادر براي ايشان بودند.11

حجت‏الاسلام و المسلمين هاشمي‏نسب داماد آيت‏اللّه‏ كوهستاني و از هم‏دوره‏هاي شهيد هاشمي‏نژاد مي‏گويد: همسر آن عارف به حق‏پيوسته كه در حوزه علميه كوهستان به «نَه‏نِه» معروف بود نسبت به هاشمي‏نژاد خيلي علاقه‏مند و صميمي بود و او را سيدعبدالكريم صدا مي‏كرد. به همين دليل هر وقت شهيد هاشمي‏نژاد به بهشهر مي‏آمدند مقيد بودند از همسر آيت‏اللّه‏ كوهستاني احوالي بپرسند و احترام و علاقه خويش را نسبت به اين بانوي فداكار بروز دهند.12 منزل اين عارف از نظر سادگي و بي‏آلايشي براي شهيد هاشمي‏نژاد بسيار جالب بود. فرش اتاقي كه معمولاً براي پذيرايي ميهمانان آماده كرده بودند حصير و در گوشه‏اش ميزي كوتاه، چند جلد قرآن، يك جلد رساله توضيح‏المسائل و چند عدد مهر ديده مي‏شد. خود آيت‏اللّه‏ كوهستاني هم روي آن حصير يا نمد پشمي مي‏نشست ولي با وجود اين سادگي معنويت شگفتي بر اتاق مزبور حكمفرما بود و انسان را از توجه به دنيا باز مي‏داشت و متوجه خدا مي‏كرد.13

همسر آيت‏اللّه‏ كوهستاني به تمام معنا عاقل، فداكار و باهوش بود و در تشكيل حوزه كوهستان و نگهداري آن تلاش فراوان كرد و در غالب ناملايمات زندگي بردبار و در حفظ حيثيت همسرش سعي فوق‏العاده‏اي از خود بروز داد. وي با درك عميق نسبت به مقام و جايگاه والاي آيت‏اللّه‏ كوهستاني هيچ گاه در كارش احساس خستگي نكرد. او براي فرزندش حاج شيخ محمداسماعيل نقل كرده بود كه در اوايل امر كه آيت‏اللّه‏ كوهستاني مشغول احداث مدارس بود و هر روز جمعي از كارگران، بناها و مراجعين كه به كوهستان مي‏آمدند مي‏بايست پذيرايي مي‏شدند، در يكي از اين روزها يكي از بچه‏هايم سخت بيمار بود و معالجات پزشكان بر وي اثري نبخشيد، وضع مزاجي او كاملاً بهم خورده و لازم بود در آخرين لحظات زندگي كسي كنارش باشد و لبانش را با آبي تر كند، من كه مادرش بودم، عاطفه‏ام به سوي او كشيده مي‏شد و مي‏گفتم نكند در اين واپسين اوقات حيات بچه‏ام از عاطفه مادري محروم شود؛ هر بار كه به اين فكر مي‏افتادم روحم تكان مي‏خورد. از طرفي حيثيت آيت‏اللّه‏ و اهميت احداث مدارس هم در ميان بود و نمي‏خواستم به شؤونات اين شخصيت لطمه‏اي وارد شود لذا از تيمار فرزندم چشم پوشيدم و به دنبال پذيرايي ميهمانان رفتم و اين موضوع را دَيني دانستم كه مي‏بايست در اداي آن شتاب داشته باشم. در هر حال فرزندم جان به جان آفرين تسليم كرد و من نيز خود را تسلي مي‏دادم كه گرچه در لحظات آخر عمر فرزندم بر بالينش نبودم و داغي جانكاه بر سينه‏ام سنگيني مي‏كرد اما وظيفه‏ام را در خدمت به آيت‏اللّه‏ به خوبي انجام دادم.

شهيد هاشمي‏نژاد از نزديك شاهد نقش حساس و تعيين‏كننده اين بانوي باوفا و فداكار بود و سهم وي را در تكوين و تكميل حوزه كوهستان به خوبي درك مي‏نمود و مي‏توان گفت طلبه‏هاي حوزه كوهستان و به خصوص شهيد هاشمي‏نژاد بسياري از موفقيتهاي خود را مديون سعه صدر و محبتهاي بي‏دريغ اين بانوي بافضيلت مي‏دانند چرا كه در آن سالها وضع معيشتي شاگردان مدرسه كوهستان بسيار ناگوار بود و غالب طلبه‏ها از خانواده‏هاي محروم و كم‏درآمد بودند. نوازشها و محبتهاي اين مادر و رفع مقداري از نيازهاي طلاب در دلگرمي آنان بسيار تأثير داشت به همين سبب شهيد هاشمي‏نژاد فرمود: اگر همكاري همسر آيت‏اللّه‏ كوهستاني نبود، اداره حوزه برايش امكان نداشت. بانوي مزبور بسيار مقيد بود كه به مسايل شرعي و اخلاقي عمل كند و از فرزندان خويش به شدت مراقبت مي‏كرد. در برخي مواقع كه افرادي مواد خوراكي به خانه آيت‏اللّه‏ كوهستاني مي‏آوردند تا طلاب از آنها استفاده كنند او هرگز اجازه نمي‏داد فرزندانش از خوراكيهاي مزبور تناول كنند.14

آيت‏اللّه‏ كوهستاني مايل بود همسرش را از موهبت كوشش در راه احياي حوزه علميه كوهستان محروم نسازد از اين جهت از آن بانو پرسيد: آيا حاضري در كنار من به طلاب مادري كني و نزد خداوند متعال رو سفيد شوي؟ همسرش كه به دودمان پيامبر اكرم(ص) و پيروان حق ارادت مي‏ورزيد و درس انسان بودن و همچون فاطمه زهرا(س) زيستن را در كلاس درس شوهرش كامل كرده بود از اين پيشنهاد استقبال كرد و در واقع با رضايت قلبي به چنين فداكاري تن داد.15 و با نهايت فروتني در خدمت سربازان امام زمان(عج) قرار گرفت. شبي اين بانو براي اقامه نماز در دل تاريكي از خواب نوشين سحرگاهي بيدار شد تا وضو سازد و براي انجام فريضه صبح مهيا گردد، روشنايي چراغ در داخل حجره‏اي توجه‏اش را جلب كرد، چون نزديك‏تر شد صداي ضجه و ناله‏اي به سان زمزمه زنبوران عسل را از حجره سيدعبدالكريم هاشمي‏نژاد شنيد. او در آن ظلمت شب سر بندگي و اطاعت بر آستان جلال حق نهاده و با نواي دلنواز «العفو العفو» سكوت شب را مي‏شكست.16

همسري مشفق

حوزه علميه كوهستان با وجود آنكه عارفي ستوده‏خصال زينت‏بخش آن بود براي فرو نشانيدن عطش علمي شهيد هاشمي‏نژاد كفايت نمي‏كرد، از اين جهت شوق هجرت به حوزه علميه قم، جان هاشمي‏نژاد را مشتعل ساخت. اين اشتياق بر اعضاي خانواده‏اش پوشيده نماند و پدر كه استعداد فرزند را در پيمودن قله‏هاي معرفت و حكمت لايق مي‏دانست به وي اجازه هجرت به بهشت كوير يعني شهر مقدس قم را داد. سرانجام سيدعبدالكريم با فراهم كردن اسباب سفر و خداحافظي با اهل خانه، دوستان و بستگان راهي دياري گرديد كه چشمه علوم اهل بيت(ع) را به سوي جهان اسلام جاري كرده بود. نخست به سراغ عارفي گمنام به نام شيخ علي كاشاني رفت كه آيت‏اللّه‏ كوهستاني به وي سفارش كرده بود محضرش را دريابد.17

روي آوردن به حالات عرفاني، تصفيه درون و خودسازي موجب آن نشد تا هاشمي‏نژاد گوشه عزلت گزيند و از زندگي اجتماعي اجتناب نمايد بلكه احساس كرد بخشي از حالات معنوي، ايماني و مراتب تقوا از راه تهذيب نفس و عبادت به دست مي‏آيد و با تشكيل خانواده و ازدواج مي‏توان اين مدارج روحاني را تقويت كرد لذا هنگامي كه در قم سرگرم تحصيلات بود به مشهد مقدس مهاجرت نمود تا سنت جاويدان نبوي را تحقق بخشد و با انتخاب همسري پاك و خوش‏خو، زندگي سالمي را بنيان نهد.18 سيدعبدالكريم دوستي هم‏حجره‏اي داشت كه از تصميم او آگاه شد و هر دو خواهر هم را از يكديگر خواستگاري نمودند. بعد از توافق و جلب رضايت طرفين، مراسم عقد ازدواج در جوار بارگاه نوراني هشتمين فروغ امامت و در حضور حضرت آيت‏اللّه‏ العظمي سيدمحمدهادي ميلاني برگزار شد و بدين گونه آن شهيد در سال 1335ه···.ش زندگي نويني را با گزينش همسري مشفق آغاز كرد. پدرش آن روز به دليل دوري و مشقت راه نتوانست در جشن ازدواج سيدعبدالكريم حضور يابد و آيت‏اللّه‏ ميلاني كه جاي او را خالي ديد، گفت: من امروز به جاي او پدري مي‏كنم.19

همسر سيدعبدالكريم از سادات شايسته تكريم و از خانواده اهل علم بود. او با آگاهي از اوضاع زندگي و توانايي‏هاي مالي شوهر و نيز تلاشهاي فكري و فرهنگي او از روزي كه به منزل سيدعبدالكريم پا نهاد وي را در مسير اهداف والا و مقدس ياري كرد. او نيك مي‏دانست كه فرا روي اين وصلت فراز و نشيبهاي زيادي نهفته است كه جز با متانت و استعانت به صبر، قناعت و استقامت ميسر نخواهد بود. اين همسر وفادار در عمل صدق و صفاي خويش را به اثبات رسانيد و در تمام دوران مبارزات سياسي سيد، با همه مشكلاتي كه گريبانگير آن بودند هيچ وقت شوهر خويش را ملامت نكرد، توقعات بيجا، فزون‏طلبي‏هاي افراد دنيازده و زيورپرست از ساحت فكر و ذهن او دور بود، خصال نيك و رفتار پسنديده از او زني پارسا با تأثير پذيرفتني از حضرت فاطمه زهرا(س) و حضرت زينب كبرا(س) ساخته بود.20

يادآور مي‏شود هاشمي‏نژاد پس از تشكيل خانواده به قم بازگشت و تحصيلات را
سيدحسن كه خانه‏اش را با
جمال پرجاذبه فرزند خويش
روشن مي‏ديد دعا كرد كه
خداوند او را در پرورش
فرزندش ياري دهد
قلبش بر اميد و توكل
تكيه زده بود
و آينده درخشاني را
براي طفل خود آرزو مي‏نمود.
پي گرفت و مدت هشت سال متوالي شاگرد امام خميني بود، به علاوه از درس آيت‏اللّه‏ بروجردي هم بهره‏مند گشت و با استعداد درخشان و كوشش علمي مباحث فقه و اصول را دنبال كرد و قادر به استنباط و اجتهاد گرديد ولي چنين توانمندي را در پوششي از فروتني و اخلاص نگه داشت و پس از سالها تحصيل در مدرسه فيضيه قم و آراسته شدن به علم و فضيلت به سال 1340ه···.ش به مشهد بازگشت و در خيابان دريادل اين شهر و در حوالي كوچه تكيه علي‏اكبري‏ها منزلي را براي سكونت تهيه نمود و در مدرسه علميه مشهد ضمن تدريس و تربيت طلاب آنان را با حوادث و مسايل ايران و جهان اسلام آشنا ساخت.21

چشمه عواطف در قله خردمندي

شهيد هاشمي‏نژاد براي همسرش احترام خاصي قايل بود و اصولاً زن را موجود باارزش الهي مي‏دانست و عقيده داشت كه زن به اختيار خود و در حد متعارف بايد در خانه كار كند و مرد نبايد با انتظار بيش از حد و توقعات نابجا او را آزار دهد. گاه در كارهاي خانه به همسر خويش كمك مي‏كرد و مي‏گفت: اگر لازم باشد بايد براي زن خدمتكار فرستاد، از آنجا كه به احساسات و عواطف همسرش واقف بود اجازه نمي‏داد با برخي برخوردها افسرده و دلسرد گردد و چون او را شريك زندگي خويش تلقي مي‏كرد از مشورت با او مضايقه نمي‏نمود. تأكيدش بر اين بود كه همسرش وظايف خود را به بچه‏داري و آشپزي منحصر نكند و از مهمترين وظيفه كه تربيت كودكان است غافل نشود. نقش پدر را نيز در تعليم و تربيت فرزندان اساسي مي‏دانست و در حد توان حضور خود را در كنار همسر و فرزندان ضروري مي‏دانست و مي‏كوشيد غذا را در كنار خانواده سر يك سفره تناول كند. مجموع اين رفتارها منزل هاشمي‏نژاد را به بوستاني مشحون از صفا و معنويت تبديل كرده بود كه تمام اعضاي آن احساس رضايت و آرامش مي‏كردند.22

شهيد هاشمي‏نژاد در زندگي شخصي و اجتماعي بسيار ساده و قانع و به دور از تشريفات بود. يكي از دوستانش مي‏گويد شبي از جلسه‏اي برمي‏گشتيم، ديروقت بود برخي از دوستان همراه آن شهيد آمده بودند كه به منزل وي رسيدند، ايشان به آنها اصرار كردند كه داخل خانه بياييد هرچه باشد با هم مي‏خوريم، از آنجا كه آخر شب بود و همسرش هم ظاهرا خوابيده بود آن عالم وارسته حاضر نگرديد وي را بيدار كند، شام آن شب كوكوسبزي بود، شهيد هاشمي‏نژاد ظرفي كه غذا در آن بود به همراه پارچه‏اي برداشت و آورد جلو دوستان. خيلي بي‏آلايش و ساده نشست و با دوستانش بدون هيچ پيرايه‏اي شام خود را خورد. اصولاً شهيد هاشمي‏نژاد كارهاي شخصي‏اش را خودش انجام مي‏داد و سعي مي‏كرد واقعا كمتر بر اهل خانه كاري را تحميل كند و آنها را در زحمت قرار دهد. احترام خاصي براي خانواده و نظرات آنان قايل بود و با همسر و فرزندانش با مهرباني و رفتاري آغشته به عواطف قلبي برخورد مي‏نمود.23

همسر محترمش در باره رفتار وي مي‏گويد: او همسر بي‏نظيري بود و از ابتداي زندگي به من گفته بود كه مرز بين من و تو خداست و پروردگار متعال در زندگي ما حاكم است و من تا زماني از اين زندگي رضايت دارم كه خدا راضي باشد اما اين قيد زماني زندگي را سخت‏تر مي‏كند كه همدلي و هم‏فكري بين زن و شوهر نباشد. او هيچ وقت اعتراض نمي‏كرد كه فرضا چرا غذا درست نكردي يا چرا فلان غذا را نپختي و
سيدعبدالكريم در پرتو
تربيت پدري رئوف و خوش‏خو
و نوازشهاي مادري مشفق
دوران كودكي را
با طراوتي روحاني
پشت سر نهاد
و از همان سنين كودكي
با نغمه‏هاي آسماني
قرآن و دعا مأنوس گرديد.
هر وقتي كه به دلايلي نمي‏توانستم غذا بپزم خودشان مي‏رفتند آشپزخانه و تخم‏مرغي درست مي‏كردند و با هم مي‏خورديم. در غذا دادن به بچه‏ها پيش‏قدم بود و هر وقت فرصت مي‏كرد با آنان بازي مي‏نمود و سرگرمشان مي‏كرد، هيچ گاه فكر نمي‏كرد كه تمام كارهاي خانه به عهده من است و هيچ گاه از كمك كردن به من دريغ نمي‏نمود. گاهي كه اعتراض مي‏كردم لااقل روزهاي جمعه را در خانه پيش بچه‏ها بمان و چرا به اطراف خراسان براي سخنراني مي‏روي، در جوابم گفتند اگر با اين همه نياز كه به ماها هست من نروم تا حاضري روز قيامت جوابگو باشي و من در پاسخ او حرفي براي گفتن نداشتم.24

فرزند ارشدش سيدجواد هاشمي‏نژاد گفته است: پدرم فردي بسيار رؤوف و نسبت به فرزندانش بسيار بااهميت برخورد مي‏كرد. با اينكه از نظر وقت در تنگنا بود هرچند وقت يك بار ما را جمع مي‏كرد و گاهي تك تك به مسايل شرعي و فكري ما رسيدگي مي‏كرد و از نظر درسي و تحصيلي نيز مراقبت مي‏نمود.25

شهيد هاشمي‏نژاد با افراد جامعه هم در حد امكان و ميزان آشنايي ارتباطي صميمي داشت و درخواست بجا و مشروع افراد را رد نمي‏كرد و به افرادي كه در گذران زندگي مشكل داشتند كمك مي‏نمود، دوست داشت كه ضعيفان، فقيران و افراد درمانده حمايت شوند و از بابت امرار معاش خويش نگراني نداشته باشند. افراد نيكوكاري بودند كه جهت حل مشكل مسكن و ازدواج نيز به منظور كمك به افراد بي‏بضاعت مؤسسه‏اي به نام انصارالحجة تأسيس كرده بودند كه سيدعبدالكريم با همكاري با آنان تكليف الهي خود را در رسيدگي به نيازمندان خالصانه و به دور از ديد مردم به انجام رسانيد.26

در سخت‏ترين شرايط امنيتي رابطه او با محرومان قطع نگرديد و براي مشكل‏گشايي از گِرِههاي آنان دمي نمي‏آسود، همان مواقعي كه تهديد گروهكهاي ضد انقلاب عليه ايشان آغاز گرديد و محدوديتهايي در ملاقات با ايشان به اجرا گذاشته شد، افراد بي‏بضاعت به او مراجعه مي‏كردند و به راحتي مي‏توانستند او را از نزديك ملاقات كنند به عنوان نمونه پيرزني كه ماهيانه شهيد هاشمي‏نژاد به او كمك مي‏كرد پله‏هاي زيادي را طي كرد تا به دفتر كار آن مرد فاضل و فروتن بيايد و ماهيانه‏اش را بگيرد هرچه آن شهيد به او گفتند از اين پله‏ها بالا نيا اذيت مي‏شويد! مي‏گفت نه! من بايد بيايم و شما را از نزديك زيارت كنم. زماني كه وارد اتاق ايشان مي‏شد عبايش را مي‏بوسيد و ماهيانه‏اش را مي‏گرفت و مي‏رفت.27

شهد شيرين شهادت

چهل و نه سال از زندگي پربركت هاشمي‏نژاد در اين دنياي خاكي گذشته بود و او با قلبي سرشار از اخلاص و ايمان گمشده‏اش را در وصال يار جستجو مي‏كرد و عرشيان در آسمان سرخ شهادت در انتظارش لحظه‏شماري مي‏كردند. سرانجام آن دانشمند نيكوبيان در هفتم مهرماه سال 1360ه···.ش و در سالروز شهادت امام جواد(ع) بر اثر انفجاري كه رسوايي شب‏پرستان كوردل را تاييد نمود، به سوي قدسيان پرواز كرد. از آن سوي طبق روال هر روز ساعت هشت بامداد اهل خانه منتظر آمدن هاشمي‏نژاد براي صرف صبحانه بودند و با تأخير در آمدن ايشان، نگراني آنان هر لحظه افزايش مي‏يافت، انتظار هر لحظه سنگين‏تر مي‏شد و غمي ناشناخته بر روان كودكان اين انسان والا سنگيني مي‏كرد تا آنكه خبر شهادت پدر را دريافت كردند. زودتر از همه فرزند بزرگتر يعني سيدجواد متوجه شد كه فرياد فضيلت خاموش گشته است و با مشاهده قطعات بدن غرق در خون پدر كه بر اثر انفجاري مهيب با در و ديوار هم‏آغوش گشته بود قساوت منافقان را به تماشا نشست، دوست داشت بار ديگر سينه عطوفت پدر بر رويش گشوده شود و از نور او حرارت بگيرد اما ديد كه سرو بوستان خانواده بر زمين افتاده است. باور نمي‏كرد، اشك ماتم بي‏اختيار از ديدگانش سرازير شد.

همسرش مي‏گويد: شهيد عزيز ما زيبايي‏هاي خاصي در تاريخ شهادت داشت زيرا هنگام شهادتش با سالروز شهادت نهمين فروغ امامت كه فرزند اولش را به نام
هر وقت شهيد هاشمي‏نژاد
به بهشهر مي‏آمدند
مقيد بودند از همسر آيت‏اللّه‏ كوهستاني احوالي بپرسند
و احترام و علاقه خويش را
نسبت به اين بانوي فداكار
بروز دهند.
وي ناميد، مصادف بود. چهلمين روز شهادتش مقارن با عاشورا گرديد و سالگرد شهادتش هم تقارن با عيد قربان داشت. اين شهيد تنها به ما تعلق نداشت و مسايل خانوادگي مطرح نبود؛ فقدان ايشان براي من از آن جهت تأثرانگيز است كه طبق روايت شريفي وقتي عالمي مي‏ميرد شكافي در اسلام ايجاد مي‏شود كه هيچ چيز قادر به پر كردن آن نمي‏باشد. اين طور نباشد كه بگوييم ما از اين شهادتها متأثر نمي‏باشيم بلكه شديدا هم متأسفيم اما ناراحتي خود را به صورت كينه‏اي عميق در قلبهاي خود نگه مي‏داريم تا به وسيله آن خرمن زندگي ننگين دشمنان اسلام را از هستي ساقط كرده و بسوزانيم.28

همسر محترمش در جاي ديگر خاطرنشان نموده است: سيد را بعد از شهادت در عالم رؤيا مشاهده كردم كه در صف شهيدان بود و آنان با يكديگر فرياد مي‏زدند: امت، رهبري را رها نكند و پشت سر او براي رسيدن به مقصد خويش بايستند.29 يك بار برادر شهيد به همراه همسر و فرزندان شهيد هاشمي‏نژاد در دوران حيات دنيوي آن دانشور به خون خفته، به محضر امام خميني رسيدند، همسر ايشان به امام عرض كرد: آقا براي بچه من دعا كنيد، امام فرمودند: ان شاءاللّه‏ مثل پدرشان شود. همسر شهيد هاشمي‏نژاد عرض كرد: بهتر از پدرشان. امام با لبخندي زيبا فرمودند: كي بخيل است، بهتر از پدرشان بشود!30


همسر سيدعبدالكريم از
سادات شايسته تكريم
و از خانواده اهل علم بود.
او با آگاهي از اوضاع زندگي
و توانايي‏هاي مالي شوهر
و نيز تلاشهاي فكري
و فرهنگي او از روزي كه
به منزل سيدعبدالكريم پا نهاد
وي را در مسير اهداف والا
و مقدس ياري كرد.

1 ـ نك: شهيد هاشمي‏نژاد، فرياد فضيلت، مرتضي بذرافشان، مجله پيام انقلاب، شماره 94، ص14. بررسي بعد سياسي ولايت فقيه از ديدگاه هاشمي‏نژاد، مقدمه، ص11، پيام انقلاب، شماره 68؛ فصلنامه پانزده خرداد، سال سوم، بهار 1372، شماره 11، ص30 ـ 31، كاروان علم و عرفان، از نگارنده، ص230 ـ 226.

2 ـ شهيد هاشمي‏نژاد، حماسه‏اي پرشور، روزنامه جمهوري اسلامي، شماره 6454، ص13.

3 ـ يادي از سابقون ايمان و انقلاب، سيداحمد هاشمي‏نژاد، روزنامه همشهري، شماره 2516، ص13.

4 ـ صحيفه نور، ج9، ص75.

5 ـ فريادگر شهادت، به كوشش سيداحمد هاشمي‏نژاد، ص39.

6 ـ فراگيري اخلاق و زندگي، شهيد هاشمي‏نژاد، ص6.

7 ـ ديدار با ابرار، جلد 45، ص18 ـ 17.

8 ـ كاروان علم و عرفان، چاپ سوم، ص223.

9 ـ ديدار با ابرار، ج45، (شهيد هاشمي‏نژاد، فرياد فضيلت)، ص26.

10 ـ فريادگر شهر شهادت يادنامه شهيد بزرگوار سيدعبدالكريم هاشمي‏نژاد، ص50.

11 ـ همان، ص338.

12 ـ همان، ص236.

13 ـ همان، ص240.

14 ـ فيض عرشي، اسداللّه‏ رباني، ص274 ـ 273.

15 ـ همان، ص250 و 279.

16 ـ گلشن ابرار، جمعي از نويسندگان، مقاله عالم وارسته آيت‏اللّه‏ كوهستاني.

17 ـ ستارگان حرم، گروهي از نويسندگان، جلد اول، مقاله حبيب‏اللّه‏ سلماني آراني در باره شيخ علي كاشاني (فريدة الاسلام).

18 ـ مأخوذ از فرمايشات مقام معظم رهبري حضرت آيت‏اللّه‏ خامنه‏اي، مندرج در ويژه‏نامه روزنامه جمهوري اسلامي، 17 آبان 1360، ص3.

19 ـ كاروان علم و عرفان، چاپ اول، ص226.

20 ـ شهيد هاشمي‏نژاد، فرياد فضيلت، ص41 ـ 40.

21 ـ كاروان علم و عرفان، جلد سوم، ص226.

22 ـ شهيد هاشمي‏نژاد، فرياد فضيلت، ص41.

23 ـ فريادگر شهر شهادت، ص81 ـ 80.

24 ـ همان، ص327 ـ 325.

25 ـ همان، ص341.

26 ـ شهيد هاشمي‏نژاد، فرياد فضيلت، ص65.

27 ـ فريادگر شهر شهادت، ص77 ـ 76.

28 ـ مصاحبه با همسر شهيد هاشمي‏نژاد، ويژه‏نامه شاهد بانوان، ص5.

29 ـ كاروان علم و عرفان، جلد سوم، ص249.

30 ـ فريادگر شهر شهادت، ص326.

/ 1