ابن شحته
جلد: 4نويسنده: مريم صادقي شماره مقاله:1371اِبْن ِ شِحْنه ، عنوان چند تن از قاضيان و مورخان ترك نژاد حلب در سدة 9ق /15م . نياي آنان ، حسام الدين محمود بن خُتلو (د 616ق / 1219م )، از اميران دولت الصالح اسماعيل زنگى در حلب ، شحنگى آن ديار را برعهده داشت (ابن شحنه ، 87، 88؛ سخاوي ، الذيل ، 357، 358) و اين خاندان به وي منسوب شده اند (ابن حجر، انباء الغمر، 7/95). حسام الدين در 615ق در حلب مدرسه و مسجدي ساخت و آن مدرسه هنوز به نام مدرسة بنى شحنه معروف است (ابن شحنه ، 104؛ طباخ ، 4/401-402). گذشته از آن ، اوقافى كه افراد اين خاندان از خود برجاي نهادند (ابن حنبلى ، 1(1)/279، 280) و نيز آثار و تأليفات علمى برجاي مانده از آنان ، بر توجه اين خاندان به علم گواهى دارد (قس : همو، 1(1)/272، 273). در ميان خاندان ابن شحنه ، اين كسان آوازه يافته اند: 1. ابوالوليد محب الدين محمد بن محمد بن محمد بن محمود (749- 815ق /1348-1412م )، اديب ، فقيه ، مورخ و قاضى حنفى مذهب . او در حلب زاده شد و به سرپرستى پدرش كمال الدين محمد (د 776ق /1374م ) فقيه حنفى پرورش يافت و به آموختن و حفظ قرآن پرداخت (ابن حجر، الدرر، 5/508، 509؛ سخاوي ، الذيل ، 406). عبدالغفور يكى از 3 برادر وي در جوانى به قتل رسيد، اما 2 برادر ديگرش عبدالرحمان و على و نيز خود وي مدتى منصب قضا داشتند (همو، الضوء، 4/150؛ الذيل ، 359، 360). از استادان ابوالوليد، جز سيد عبدالله كس ديگري شناخته نيست (سخاوي ، همانجا). اما مسلم است كه نزد استادان حلب و دانشمندانى كه از جاهاي ديگر بدانجا مى آمدند، دانش آموخت . همچنين در حيات پدر، به شوق دانش اندوزي رهسپار دمشق و قاهره شد و هنوز به سن بلوغ نرسيده بود كه از جانب ابن منصور وانفى اجازة افتاء و تدريس يافت . در 777ق پس از مرگ پدر بار ديگر به قاهره سفر كرد و در مدرسة صرغتمشيه رحل اقامت افكند. اندكى بعد چندان پرآوازه شد كه با تأييد شيخ اكمل الدين و شيخ سراج الدين از جانب ملك الاشرف شعبان ، سلطان مملوك مصر به جاي جمال الدين ابراهيم بن محمد بن عديم (د 787ق ) به منصب قضاي مذهب حنفى در حلب گمارده شد (سخاوي ، الذيل ، 406-407)، اما اندكى بعد از آن مقام عزل گرديد. با اينهمه تا 793ق /1391م كه سلطان الظاهر برقوق به حلب وارد شد، بارها به اين مقام منصوب و سپس معزول گرديد (نك: ابن قاضى شهبه ، 3/167، 248؛ ابن حجر، انباء الغمر، 7/95-96؛ سخاوي ، الذيل ، 407)، اما سالهاي 766 و 767ق كه سيوطى ( حسن المحاضرة، 2/186) براي تعيين وي به منصب قضا ذكر نموده است ، بعيد به نظر مى رسد. احراز مقام قضا از جانب سلاطين مملوك بيانگر منزلت وي نزد آنان بوده است و اگر گاهى معزول مى شده يا با قهر سلطان جديد رو به رو مى گشته ، به سبب سخت گيري سلطان جديد بر مصاحبان و گماشتگان سلطان پيشين بوده است . او از جمله معدود عالمانى است كه پس از فتح حلب (804 - 805ق ) به دست تيمور، جان سالم به دربرد. وي خود داستان ملاقاتش را با تيمور نقل كرده كه چگونه با پاسخ زيركانه اش به پرسش تيمور، در باب كشته شدگان 2لشكر، مورد لطف و تحسين تيمور قرار گرفت (نك: سخاوي ، الذيل ، 408-409؛ شوكانى ، 2/264، 265). همچنين پس از ورود سلطان برقوق به حلب (793ق ) بلافاصله از منصب قضا عزل و محبوس شد و اموالش مصادره گرديد، اما با پايمردي محمود، استادالدار سلطان از مرگ نجات يافت و به ناچار همراه برقوق رهسپار قاهره شد (ابن قاضى شهبه ، 3/423؛ ابن حجر، انباء الغمر، 7/96). او پس از 3 سال اقامت در قاهره ، به حلب بازگشت و ظاهراً در آنجا به دور از هياهوي سياسى به تدريس پرداخت . با آغاز حكومت الناصر فرج بن برقوق ، محب الدين در ابتدا به وي پيوست ، اما هنگامى كه جكم (د 854ق ) نيابت حلب را به دست آورد، از الناصر روي برتافت و به وي كه از مخالفان الناصر بود، پيوست و از الطاف او بهره مند گرديد. به همين سبب مورد غضب الناصر قرار گرفت و گريخت ، ليكن پس از مدتى رضايت الناصر را به دست آورد و در 809ق از جانب الناصر به منصب قضاي حلب انتخاب شد و در 813ق پس از ورود سلطان به حلب بار ديگر به قاهره برده شد. وي در آنجا با مساعدت فتح الله ، كاتب مخصوص سلطان ، به تدريس در مدرسة جماليه پرداخت (همانجا؛ سخاوي ، الذيل ، 407؛ ابن عماد، 7/113-114). از 814ق به جرگة مصاحبان و ملازمان الناصر در آمد و در سفر به دمشق وي را همراهى كرد. در اين زمان كه الناصر مواجه با قيام ملك مؤيد و نوروز شده بود، وي را به جاي ناصرالدين بن عديم كه متمايل به ملك مؤيد بود، به قضاي مصر گمارد، اما به زودي از كلية منصب خويش عزل شد. پس از زوال حكومت الناصر و آغاز فرمانروايى مؤيد، وي به سبب توجه نوروز بار ديگر به قضاي حلب منصوب شد و مدتى نيز در دمشق به تدريس پرداخت و از جملة مصاحبان نايب دمشق شد (ابن حجر، همانجا؛ سخاوي ، الذيل ، 407- 408؛ ابن تغري بردي ، 13/146). در اين مدت جمع كثيري در شهرهاي مختلف به فراگيري علم از وي پرداختند كه از اين ميان ، سخاوي ( الضوء، 10/5، طبقات ، 312) از عزالدين حاضري و بدرالدين بن سلامه در حلب ، ابن قاضى شهبه در شام و ابن همام و ابن عبيدالله در مصر نام برده است (براي ديگر شاگردان و راويان وي ، نك: ابن قاضى شهبه ، 3/254، 256، 314؛ ابن حجر، الدرر، 2/233). آنچه در مورد فقاهت او جالب توجه است ، گفتة فرزند اوست كه مى گويد محب الدين در مذهب حنفى اجتهاد مى كرده و به آنچه در مى يافته ، عمل مى كرده است (سخاوي ، الذيل ، 410؛ شوكانى ، 2/265). او اديبى چيره دست بود و از حسن خط نيز بهره داشت (ابن حجر، انباء الغمر، 7/95، 97؛ سخاوي ، همانجا). سخاوي بسياري از اشعار و نمونه اي از نثر وي را ضبط كرده است (همان ، 411-419).آثار
ابن شحنه داراي تأليفات بسياري در زمينه هاي گوناگون چون فقه و تاريخ و ادبيات است :الف - چاپى
1. روض المناظر ( الناظر يا النواظر ) فى اخبار الاوائل و الاواخر كه اختصار كتاب المختصر فى تاريخ البشر الوالفدا و ذيلى است بر آن تا 806ق . گويند او خود اين كتاب را تلخيص كرد و المبتعى ناميد (نك: حاجى خليفه ، 1/921). در ميان آثار وي دو عنوان مختصر تاريخ ابى الفدا (همو، 2/1629) و مختصر تاريخ المؤيد صاحب حماة (سخاوي ، الذيل ، 411) به چشم مى خورد، كه مى تواند همان روض المناظر باشد، بر اين كتاب پسرش ابوالفضل دو ذيل با نامهاي اقتطاف الازاهر و نزهة الناظر فى روض المناظر نوشته است (غزي ، 1/10). روض المناظر در حاشية جلدهاي 11 و 12 الكامل ابن اثير بين سالهاي 1851-1876م در ليدن /لايپزيگ ، همچنين در حاشية جلدهاي 7، 8 و 9 همان كتاب در 1290ق در مصر و در حاشية مروج الذهب مسعودي در 1303ق در مصر به چاپ رسيده است ؛ 2. منظومة ابن الشحنة فى المعانى و البيان و البديع يا ارجوزة فى البيان يا الارجوزة البيانية يا منظومة فى البلاغة، منظومه اي است در بحر رجز در 100 بيت كه در بيان قواعد و اصول معانى و بيان و بديع پرداخته است . اين منظومه در قاهره (1368ق /1494م ) همراه مجموع المتون الكبير به چاپ رسيده و داراي شروح بسياري است كه از جمله مى توان به شروح محب الدين ابن العلوانى و محمد عبدالحق طرابلسى اشاره نمود (براي شروح آن نك: بغدادي ، ايضاح ، 2/581)؛ 3% رساله اي از وي كه در جواب بدرالدين بن سلامه به پرسشهاي او در باب اعراب آياتى از قرآن كريم نگاشته شده ، توسط سخاوي در الذيل (ص 419- 428) نقل شده است . بروكلمان II/178) كتابى با نام لسان الحكام تأليف ابوالوليد احمد (نك: دنبالة مقاله ) را به وي نسبت داده كه احتمالاً تشابه كنيه سبب اين اشتباه بروكلمان شده است .ب - خطى
1. الفية فى الفرائض ، قصيده اي است در بحر رجز در تقسيم ارث ، نسخة خطى اين قصيده در كتابخانة ملى پاريس موجود مى باشد (وايدا، )؛ II/220 2. الامالى ، كه در حديث نگاشته شده است و 70 مجلس را در بردارد. به گفتة زركلى (7/44) نسخه اي خطى از اين كتاب در كتابخانة فيض الله استانبول موجود است ؛ 3. منظومة فى سيرة الرسول يا السيرة النبوية يا سير النبى ، ارجوزه اي در 99 بيت ( آلوارت ، .(IX/157 همچنين بروكلمان II/177) GAL,S, II/178; به معرفى برخى منظومه هاي ديگر از وي و نسخ خطى موجود آنها پرداخته است (در مورد آثار مفقود وي ، نك: ابن حجر، انباء الغمر، 7/97؛ سخاوي ، الذيل ، 410، 411؛ حاجى خليفه ، 1/202). 2. ابوالفضل محب الدين محمد بن محمد بن محمد بن محمد بن محمود (12 رجب 804 -16 محرم 890ق /15 فورية 1402-2 فورية 1485م )، مورخ ، محدّث ، قاضى ، فقيه و اصولى . براي رفع اشتباه با لقب پدرش ، گاه او را ابن شحنة صغير خوانده اند (مثلاً نك: زركلى ، 7/51). وي در حلب به دنيا آمد، در آنجا رشد يافت و از شمس الدين غزي قرآن آموخت و پيش از پايان 10 سالگى همراه پدر به مصر رفت . قرائت را به هنگام گذر از دمشق نزد شهاب الدين بابى و نيز از بردينى در قاهره آموخت و نزد ابن تاج و عبدالله شريفى به نوشتن حديث مشغول شد، آنگاه به حلب بازگشت و به تكميل آموزش قرآن نزد علاءالدين كلزي پرداخت (سخاوي ، الضوء، 9/296). سپس به حفظ كتابهاي مختصر در علوم مختلف روي آورد و برخى از آنها را بر عمويش ابوالبشري ، عزالدين حاضري و بدر بن سلامه عرضه داشت . وي به هنگام ورود ابن حجر عسقلانى به آمِد از محضرش بهره گرفت . در 828ق موفق به كسب اجازه از ابن حجر، برهان بن مرحل ، شهاب الدين واسطى و شهاب الدين معروف به شاب التائب شد (همان ، 9/296- 297). نيز به استماع حديث از افرادي چون ابوجعفر بن عجمى ، ابن سفاح ، ست العرب دختر ابراهيم بن ابى جراده در حلب و ابن خطيب الدهشه (ه م ) در حماه پرداخت . در 834ق دوباره به قاهره رفت و به ديدار تقى الدين مقريزي و ابن حجر شتافت و پيش از آن در دمشق از علاءالدين بن سلام بهره جست (همو، الضوء، 9/297). ولع شديد وي براي دست يافتن به مقامات گوناگون ديوانى و قضايى ، حوادث گوناگون و فراز و نشيبهاي بسياري را در زندگى وي پديد آورد. چنين مى نمايد كه وي براي رسيدن به مناصب مختلف از هيچ اقدامى چون بذل اموال (با تعبير سخاوي : رشوه ، دسيسه و توطئه و اعمال نفوذ وابستگانش روي گردان نبود (نك: همان ، 9/297-30. اولين وظيفه اي كه بر عهدة وي نهاده شد، تدريس در مدارس اشتقتمريه ، حردكيه ، حلاويه و شاذبختيه ، با مشاركت برادرش عبداللطيف ، و در زمان حيات پدر بود. پس از آن در 20 سالگى در تدريس اشتقتمريه استقلال يافت و با ورود المؤيد به حلب به سمت قضاي لشكر گمارده شد. سپس تدريس در شاذبختيه و در 836ق از جانب ملك سلطان الاشرف برسباي قضاي حنيفه را در حلب برعهده گرفت . در 848ق با كمك پدرزنش ولوي سفطى كاتب مخصوص سلطان برسباي شد و به دنبال آن به نظارت لشكر، قلعه ، جامع كبير نوري ، تدريس ، تصدير و خطابه در مدارس گوناگون گمارده شد. با اينهمه ، مردم به وي اقبالى نشان ندادند و او به ناچار حلب را به قصد قاهره ترك كرد (همان ، 9/297-299). وي پس از ورود به مصر روشى ديگر در پيش گرفت و پس از تلاش فراوان در 857ق توانست دوباره به عنوان كاتب مخصوص سلطان به كارهاي دولتى بازگردد، اما اندكى بعد عزل شد و با خوف و نگرانى به زندگى در قاهره ادامه داد، تا عاقبت به بيت المقدس تبعيد شد و در آن ديار با كناره گيري از امور ديوانى به عبادت و تدريس پرداخت . در 862ق دوباره به وي اجازه داده شد تا به حلب يا قاهره بازگردد. او نيز با ترك مناصب اداري و در حالى كه قضاي حنفيه را نيز به فرزندش اثيرالدين واگذار كرده بود، به حلب بازگشت . چندي بعد بار ديگر به قاهره رفت (سخاوي ، الذيل ، 369؛ همو، الضوء، 9/299-300) و با بذل مال بسيار به جاي ابن اشقر كاتب مخصوص سلطان شد و نوه اش لسان الدين را به نيابت انتخاب كرد. در اين دوره وي با مردم به مهربانى رفتار كرد و در نزد ملك اشرف تقرب يافت و منشى خاص او شد و «عهد» ملك اشرف به فرزندش المؤيد احمد را كه سخاوي ( الذيل ، 370- 375) نقل كرده است ، در اين دوره نوشت و پس از ابن الديري به سمت قضاي حنفيه انتخاب شد. از اين زمان به بعد بارها از اين مقام عزل و بار ديگر منصوب گرديد. سخاوي بسياري از حوادث ايامى را كه وي به امر قضا اشتغال داشته ( الذيل ، 375-381) نقل كرده است . وي افزون بر آنچه گذشت ، به تدريس در مراكز علمى و مدارس مصر چون خانقاه شيخونيه پرداخت و نيز تدريس حديث در مدرسة مؤيد را به دست آورد و براي رسيدن به مشيخة برقوقيه دختر عضدي صيرامى را به همسري پسر خود عبدالبر درآورد (نك: دنبالة مقاله ). سخاوي در مورد سيرة وي در اين دوران اشاراتى دارد: به گفتة وي ابن شحنه بسياري از امور را به كسانى كه اهليت آن را نداشتند، واگذار نمود و بسياري از امال مردم را تلف كرد (نك: الضوء، 9/295- 305، الذيل ، 357-406، طبقات ، 311-314). سخنان سخاوي دربارة او سخت شگفت انگيز مى نمايد. وي در بيان اوصاف ناپسند ابن شحنه بسيار سخن گفته و اضافه كرده كه شرح همة اينها نياز به جزوات بسيار دارد ( الضوء، 9/301)، اما در جايى كه سخن از تيره روزيها و دورانهاي سخت زندگى وي به ميان مى آورد، با دست آويز قرار دادن «خوف از غائلة مورّخان متساهل » به ابهام سخن مى گويد (همان ، 9/298). وي ابن شحنه را با القابى چون بهجةالزمان ، محجةالاعيان ، لسان شام الممالك خوانده ( الذيل ، 357) و با اينهمه به نيرنگ بازي و حيله ورزي او اشاره كرده است ، در حالى كه از نظر علمى او را حافظ و فصيح و هوشمند و اديبى برجسته دانسته است ( الضوء، 9/301). در جاي ديگر پس از ذكر تمايل وي به مقامات دنيوي و زندگى اشراف گونة او، به كنايه اشاره كرده كه سيرة وي به مباشرين شبيه تر بود تا به علما (همان ، 301-302) و در جايى كه اشاره به شاگردي خود و برادرش و ديگر شاگردان او مى كند ( الذيل ، 390)، مى گويد: كافيجى و عزالدين حنبلى در علم ارزشى براي وي قائل نبودند ( الضوء، 9/302). همو بر نقد وي بر ابن حجر خرده گرفته و نيز او را به جمع آوري كتب گران قيمت ولو به غصب ، به خصوص دست اندازي به كتب كتابخانة محموديه متهم كرده است (همان ، 9/300، 301، 302). بى گمان رقابت سخاوي با معاصرانش در زبان تند و گزندة وي براي بيان قبايح ابن شحنه بى تأثير نبوده است . ظاهراً در 877ق او از سمت قضا عزل شد و از كلية مناصبش بركنار گرديد، لكن پس از شكوه و گلايه هاي فراوان در 882ق به رياست خانقاه شيخونيه نائل آمد، اما اندكى بعد به سبب ضعف و بيماري ، اين منصب ، و همچنين سرپرستى مؤيديه را به فرزندش سپرد و در نهايت خطابة جمعه را نيز ترك گفت و سرانجام با اختلال در حافظه و فلجى كه بدو عارض گشته بود، از دنيا رفت (سخاوي ، الضوء، 9/304- 305). ابن شحنه در ضمن ولع شديدي كه به كسب مقامات ديوانى و قضايى داشت ، از كار تأليف به خصوص عنايت به كتب پدرش نيز غافل نبود و آثار فراوانى از خود بر جاي گذاشت .آثار
الف - چاپى
تنها اثر چاپى او كتاب الدر المنتخب فى تاريخ مملكة حلب است كه به گفتة خود وي تلخيص و تذييلى است بر دو كتاب متقدم تر يعنى اعلاق الخطيرة فى امراء الشام و الجزيرة تأليف ابن شداد و بعية الطلب فى تاريخ حلب اثر ابن عديم (نك: ص 7- 8). اين اثر كه تاريخچه اي از شهر حلب است ، به شيوة اينگونه كتابها در ابتدا به ذكر فضايل ، تاريخ بنا، وجه تسميه و چگونگى فتح شهر به دست مسلمانان و پس از آن به ذكر عمارات ، باروها، دروازه ها، آثار، مدارس ، مساجد و امكنة ديگر و شهرهاي مجاور پرداخته است . ابن شحنه كه دراغلب بابهاي كتاب از ابن شداد تبعيت كرده ، اثر خود را در 25 باب فراهم آورده و بابهايى چون «اماكنى كه در زمان ابن شداد داير بوده ، اما وي از ذكر آنها غفلت كرده » و «اماكنى كه پس از ابن شداد ساخته شده است » (بابهاي 20 و 21)، بر مطالب كتاب ابن شداد افزوده است . افزون بر اين ، فصلى نيز با عنوان «فى مدن الشام المستقلة» در پايان كتاب (ص 262-277) به چشم مى خورد. اين اثر توسط ابواليمن بترونى (د 1046ق ) جمع آوري و حاشيه اي بر آن افزوده شده است . مقدمه اي كه ظاهراً بترونى بر كتاب نوشته (نك: ص 8 -12) و آن را منتخبى از كتاب نزهة النواظر فى روض المناظر (ص 8) خوانده و اينكه روض المنظار كتابى است در تاريخ عمومى و مختص به حلب نيست ، سبب ايجاد آراء گوناگونى دربارة الدرالمنتخب شده است (غزي ، 1/9-12؛ طباخ ، 1/31-34؛ قس : درويش مقدمة الدر )، تا بدانجا كه گروهى اساساً انتساب آن را به ابوالفضل منتفى دانسته اند (نك: همو، 11). اما اشارات فراوانى كه وي در جاي جاي كتاب به خاندان و اجداد خويش (نك: ص 11-12، 58، 87 - 88) مى كند و به خصوص اشارتى كه به سرپرستى مدرسة شاذبختيه و كناره گيري از آن به نفع دو فرزندش ابواليمن (اثيرالدين محمد) و عبدالبر (ص 116) دارد، هرگونه شكى را منتفى مى سازد. تنها نكتة مبهم ، اشاره به تخريب مدرسة اسديه در 935ق (ص 119) در مقايسه با سال درگذشت مؤلف (890ق ) است ك به احتمال بسيار تصحيف در كتابت سند و يا خلط ميان متن و حاشيه سبب اين تناقض آشكار شده است . اين اثر را از لحاظ علمى و تاريخى مى توان از آثار با ارزش در مورد حلب دانست و اطلاعات ذكر شده در آن بيانگر قدرت و جامعيت مؤلف در اين باب است . گرچه ، خاصه در ضبط اعلام ، خالى از اشتباه و خطا نيز نمى نمايد. عبارات كتاب واضح و بر خلاف تأليفات آن روزگار به دور از تكلف و تصنع است . از مراجع اصلى كتاب علاوه بر دو اثر ابن عديم و ابن شداد، مى توان به تاريخهاي ابن ملا و ابن خطيب اشاره كرد (ابن شحنه ، 22، 25، 32، جم)، با اين حال در جاي جاي كتاب از مآخذ متعدّد ديگري نيز مطلب نقل شده كه از آن ميان مى توان به معجم البلدان (همو، 27)، مختصر البلدان (همو، 59، 105)، مسالك الابصار ابن فضل الله (همو، 155) و صورة الارض (همو، 162) اشاره كرد. امانتداري مؤلف را در ذكر مآخذ و منابع از امتيازات عمدة اين اثر مى توان به شمار آورد. اين كتاب در 1909م در بيروت با تصحيح يوسف اليان سركيس به چاپ رسيده و پس از آن توسط سواژه 1 به فرانسه ترجمه و در 1933م در همان شهر چاپ شده است . چاپ ديگر كتاب با تصحيح عبدالله محمد درويش در 1404ق /1984م در دمشق انجام گرفته است .ب - خطى
1. ثبت مَرويّاته و مسموعاته و شيوخه . درويش (ص 24) به نسخه اي از اين اثر در كتابخانة سعد محمد حسن در قاهره اشاره كرده است ؛2. حاشيه شرح عقيدة نسفى ، ابن شحنه در اين اثر بر شرح تفتازانى بر عقائد نسفى حاشيه اي زده است (وايدا، )؛
III/115 3. شرح الاجوزة فى الفرائض (ارجوزة پدرش )، نسخه اي از اين كتاب در دانشگاه ملك سعود موجود است ( فهرس مخطوطات ، 6/278)؛
4. شرح السيرة المنظومة، كه شرحى است بر سيرة النبوية پدرش (سيد، خطى ، 2/44)؛
5. شرح نظم الموافقات العمرية للقرآن الشريف ، شرح و نظم قصيده هر دو از خود اوست (خديويه ، 7/100-101). بروكلمان ،
II/94 اين كتاب را به عبدالبر نسبت مى دهد، اما در فهرست خديويه صريحاً از مؤلف كتاب با عنوان محمد بن شحنه ياد شده است .
6. العقيدة السعيدة، يا منظومة عقيدة ابن الشحنة، نسخه هايى از اين قصيده در كتابخانة گوتا ( پرچ ، و دانشگاه ملك سعود رياض ( فهرس مخطوطات ، 5/207- 208) موجود است ؛
7. عهد للسلطان المؤيد ابى الفتح احمد بن الملك الاشرف ابى النصر اينال ، نسخه اي از اين «عهد» كه به قلم ابن شحنه نوشته شده است ، در دارالكتب (نك: مجلة، 2(4)/291) محفوظ است . چنانكه گذشت ، سخاوي متن اين عهد را الذيل آورده است ؛
8. نزهة النواظر فى روض المناظر، شرح و تعليقى است بر كتاب پدرش (براي نسخه هاي اين كتاب ، نك: ورهووه ، 260 ؛ فهرس المخطوطات المصورة، 50)؛
9. نهاية النهاية فى شرح الهداية. ابن شحنه در اين كتاب كار پدرش را دنبال كرد، اما پس از آنكه حدود 5 جلد از آن را (تا آخر فصل غسل ) تأليف نمود، به صورت ناقص رها ساخت (براي نسخه هاي اين كتاب ، نك: سيد، فهرس المخطوطات المصورة، 1/274؛ I/467 )؛ GAL, همچنين زركلى به وجود مجموعه اي در موضوعات مختلف تأليف ابن شحنه در كتابخانة خويش اشاره مى كند (7/51)، اما از چگونگى اين موضوعات سخنى به ميان نمى آورد. در منابع كتب ديگري را نيز به وي نسبت مى دهند كه از جملة آنها مى توان به اختصار النشر فى القراءات العشر ابن جزري ، اقتطاف الازهار ذيل روض المناظر پدرش و تنوير المنار اشاره كرد (براي كتابهايى كه به وي نسبت داده اند، نك: سخاوي ، الضوء، 9/304؛ همو، الذيل ، 395؛ درويش ، 23-24؛ سيوطى ، نظم العقيان ، 171؛ غزي ، 1/9-10). 3. ابوالبركات سري الدين عبدالبربن ابى الفضل محب الدين محمد (9 ذيقعدة 851 -921ق /16 ژانوية 1448- 1515م )، در حلب زاده شد و در كودكى همراه پدر به قاهره رفت و همانجا به حفظ قرآن و فراگيري مقدمات علوم مشغول شد. پس از تبعيد پدر به بيت المقدس ، نزد جمال الدين ابن جماعه خطيب آن ديار و تقى الدين ابوبكر قلقشندي به استماع حديث پرداخت و در قاهره نيز از افرادي چون بدر نسابه ، امين اقصرايى ، تقى شمنى ، ام هانى و هاجر قدسيه استماع كرد. سخاوي گويد كه با در خواست وي جماعتى به او اجازه دادند ( الصوء، 4/33). وي فقه را از بدر بن عبيدالله و قاسم بن قطلوبغا و اصول فقه و حديث را از همو فراگرفت . او به سبب هوش و ذكاوت فوق العاده در روزگار جوانى اجازة تدريس و فتوا يافت و سلطان اشرف كه از استعداد شگرف وي به تعجب در آمده بود، بر آن شد تا او را همنشين و مقرب بارگاه خويش كند و در امور با او به مشورت بپردازد (همانجا). پدرش چنانكه گذشت به طمع احراز مناصب گوناگون و همچنين به سبب محبت خاصى كه بدو داشت ، دختر عضدي صيرامى را به همسري وي برگزيد. عبدالبر ابتدا به نيابت از پدر به امر قضا پرداخت و سپس وظايف ديگري بر عهده گرفت كه از جملة آنها مى توان از خطابت جامع الحاكم ، تدريس در شيخونيه و تدريس حديث در مؤيديه ، به هنگام سالخوردگى پدر، نام برد (همانجا). سحاوي پس از ذكر بخشهايى از زندگى وي به شرح سيره و بعد از آن به مذمت وي ، چنانكه در حق پدرش نيز رواداشته ، پرداخته است . در منابع ، اقوال متضادي دربارة او به چشم مى خورد، چنانكه گاه از او به عنوان عالمى متقن در علوم شرعى و عقلى نام برده اند كه مسلط بر تأليف در چندين قن و متبحر در ادب (نظم و نثر و مدح و هجا) است و گاه گفته شده است كه ثقه نيست و در حالى كه حمصى از هجاي گزندة عبيد سلمونى دربارة او ياد مى كند و ابن طولون مى گويد كه مردم از او به خير و نيكى ياد نكرده اند، قطب بن سلطان مفتى دمشق كه از شاگردان او بوده است ، او را ثناي بسيار گفته و در مؤلفاتش به كلام او بسيار استناد مى كند و اشاره مى كند كه ابن شحنه از قائلين به تحريم قهوه بوده است (نك: همو، الضوء، 4/33- 35؛ ابن عماد، 8/98-100). عبدالبر دو فرزند با نامهاي محمود (حسام الدين ) و ابوبكر داشت كه ابن حنبلى به ترتيب آن دو را قاضى القضاة و اقضى القضاة (1(1)/386-387، 2(1)/444- 445) خوانده است . اين دو برادر در 923ق /1517م در جمع هيأت صلحى كه از جانب سلطان سليم ، بعد از درخواست امان از سوي سلطان طومان باي ، نزد وي فرستاده شده بودند، به واسطة مكر و حيلة طومان باي به قتل رسيدند (همانجا).
آثار
عبدالبر صاحب تأليفات بسياري است كه از آن ميان الذخائر الاشرفية فى الغاز الحنفية را مى توان نام برد كه در حاشية كنزالبيان ، مختصر توفيق الرحمان مصطفى طائى و همچنين در حاشية توفيق الرحمان بشرح كنز دقائق البيان اثر همو در سالهاي 1291، 1306 و 1307ق در قاهره به چاپ رسيده است . برخى از آثار او نيز در كتابخانه هاي جهان و به صورت نسخ خطى نگهداري مى شود كه عبارتند از:1. تحصيل الطريق الى تسهيل الطريق (نك: سيد، فهرس المخطوطات المصورة، 1/257)؛
2. تفضيل عقد الفوائد بتكميل قيد الشرائد در فقه حنفى كه در شرح منظومة قيد الشرائد و نظم الفرائد ابن وهبان دمشقى نوشته شده است . نسخه هاي بسياري از اين اثر در كتابخانه هاي جهان (قاهره ، پاريس ، استانبول ، دمشق ، عراق و ايران ) موجود است (براي اطلاع از برخى نسخه ها، نك: مرعشى ، 4/108؛ II/88 GAL,S, II/95; )؛ GAL,
3
. زهر الرياض فى مسئلة التوضى من الحياض (خديويه ، 3/117)؛
4. عقود اللا¸لى و المرجان بما يتعلق بفوائد القرآن (همان ، 7/295 )؛
GAL,II/101 5
. غريب القرآن (ازهريه ، 1/183؛ II/94 )؛ GAL,S, 6
. فتاوي (خديويه ، 7/165)؛
7. قطع المجادلة عند تغيير المعالملة (همان ، 7/167)؛
8. كلام فى تنفيذ ما ثبت بشهادة فى الخطة (حتى ، شم .(1731 بغدادي (هديه ، 1/498) چند كتاب ديگر نيز به كتابهاي منسوب به وي مى افزايد و ابن عماد (4/99-100) از قصيده اي متعلق به وي در اسماء «بَكّائين » جنگ تبوك كه آية شريفة 93 از سورة توبه (9) دربارة آنان نازل شده است و شرح اختلاف مفسران و اصحاب سير در اين باب ، ياد كرده است . 4. ابوالوليد لسان الدين احمد بن محمد (اثيرالدين ) بن محمد (ابوالفضل ) (844 -882ق /1440-1447م )، در حلب به دنيا آمد و با سرپرستى جدش ابوالفضل به فراگيري قرآن و كتابهايى چون وقايه پرداخت و پس از آن به همراه نيا و ديگر افراد خاندانش رهسپار قاهره شد و نزد زين الدين قاسم ، ابن عبيدالله ، ابراهيم حلبى و نجم بن قاضى عحلون به فراگيري علوم مختلف همچون عروض و فرائض (تقسيم ارث ) پرداخت و از جدش و بدر نسابه استماع حديث كرد و موفق به دريافت اجازه از جماعتى گرديد. در قاهره به نيابت از جدش به كتابت مى پرداخت و سرانجام به مقام قضاي حنفيه به جاي پدر در حلب رسيد (سخاوي ، الضوء، 2/194). سخاوي (همانجا) از او به عنوان مردي عاقل ، زيرك و عفيف ياد مى كند و ابن حنبلى (1(1)123) پس از آنكه خود، او را فردي صالح و رقيق القلب مى خواند، ستايشهاي بسياري دربارة او به نقل از تاريخ موفق الدين ابوذر (د 884ق ) مى آورد. او در روزگار جوانى به بيماري طاعون درگذشت . ابن حنبلى (1(1)/124- 127) برخى از اشعاري را كه در وصف وي سروده شده ، نقل كرده است . از جمله آثار وي كتاب لسان الحكام فدي معرفة الاحكام را ياد كرده اند. ابن حنبلى گويد: اين اثر را هنگام تصدي قضا در حلب تأليف نمود و قصد داشت كه آن را در 30 فصل به نظم درآورد، ليكن تنها توانست تا فصل 20 و اندكى از فصل 21 را به انجام رساند، فرزندش اثيرالدين خواست كه كار ناتمام پدر را به انجام رساند، اما او نيز بيش از اندكى بر آن نيفزود (نك: 1(1)/122-123). فصلهاي 22 تا 30 اين كتاب توسط برهان الدين ابراهيم خالصى عدوي و با عنوان غاية المرام فى تتمة لسان الحكام نوشته شده (نك: تونكى ، 4/415) و در سالهاي 1299ق در اسكندريه ، 1300ق در بولاق و 1310ق در حاشية معين الحكام فيما يتردد بين الخصمين من الاحكام علاءالدين طرابلسى به چاپ رسيده است . ابن حنبلى علاوه بر افراد بسياري كه از اين خاندان در جاي جاي كتابش نام برده است ، به جدة خود ام الحياء دختر اثيرالدين محمد بن ابى الفضل محمد ابن شحنه ملقب به ام القضاة (د 939ق ) اشاره كرده و پس از نقل عباراتى ستايش آميز در وصف وي به دو مرثيه كه توسط عبداللطيف الديري و حسن سرمينى ازهري در سوگ وي سروده شده است ، اشاره مى كند (نك: 1(1)/331-339).