ابن مفرغ
جلد: 4نويسنده: آذرتاش آذرنوش شماره مقاله:1793اِبْن ِ مُفَرّغ ، ابوعثمان يزيد بن زياد بن ربيعة بن مفرغ حميري (د 69ق /688م )، شاعر هجاگوي بصري . كشاكش ابن مفرغ با فرزندان زياد كه از جانب دولت اموي بر عراق و جنوب ايران حكم مى راندند، چند هجاي گزنده برضد شخص معاويه و همچنين 3 مصراع به زبان پارسى كه وي در اواسط سدة اول هجري در بصره سروده ، موجب گرديده است تا گوشه هايى از زندگى او در خاطره ها باقى بماند. اينك - برخلاف اكثر شاعران هم عصر او - مى توان از حوادث زندگى وي و انگيزه ها و حتى تاريخ سرودن اشعارش تصوير نسبتاً روشنى تدارك ديد. راست است كه منابع ما همه حدود 200 سال بعد گزارشهاي مربوط به او را ثبت كرده اند، اما بيشتر سلسله سندهاي آنها را در دوران نقل شفاهى ، راويان بزرگ تشكيل داده اند، چنانكه برخى از آنها، با توجه به نقد ادبى - تاريخى ، قابل اعتماد محقق معاصر نيز مى تواند بود. به خصوص كه تناقض در آنها، نسبت به شروح احوال مشابه ، كمتر است . در ميان نويسندگان مسلمان سده هاي 2 و 3ق شايد نخستين كس ابن سلام باشد كه فشرده اي از روايات مربوط به او را آورده است . در همان زمان جاحظ، ابن قتيبه و به خصوص بلاذري گزارشهايى كه نسبت به گزارشهاي مشابه ، مفصل تر به نظرمى آيد، به دست داده اند. طبري به بهانة پيوند شاعر با خاندان زياد، بسياري از حوادث زندگى او را همراه با چندين قطعه شعر نقل مى كند كه اين نيز در تاريخ نگاري ، معمول او نيست . برعكس ، مسعودي (3/8) به اشارتى كوتاه بسنده كرده است . سپس چون نوبت به ابوالفرج اصفهانى مى رسد، در گزارش بسيار مفصلى (ح 50 صفحه )، انبوهى حكايت و شعر در شرح حال شاعر نقل مى كند كه هم روايتهاي كهن تر را در بر دارد و هم مقدار قابل توجهى روايات تازه . در مورد همين روايات است كه به آسانى مى توان احتمال جعل و افسانه پردازي داد، زيرا هم اسناد غالباً داراي مأخذي واحدند و هم نوع حكايتها به خيال پردازيهاي راويان آن روزگار شبيه است . در هر حال ، به سبب قلت تناقض و تكرار حكايت و اشعار با اختلافى نسبتاً اندك ، به آسانى مى توان روايات مربوط به ابن مفرغ را زمان بندي كرد و از مجموع آنها شرح حال معقول و پسنديده اي تدارك ديد. اين كار را نخستين يار شارل پلا به عهده گرفت . وي پس از جمع آوري آثار ابن مفرغ از منابع كهن ، شرح حالى مختصر، اما سخت سودمند فراهم آورد و در آغاز ديوان به چاپ رسانيد. ما نيز پس از دسته بندي منابع و تعيين تاريخ واليان به نتايج مشابهى رسيده ايم ، جز اينكه ترجيح مى دهيم ، در برخى موارد كه بوي افسانه از روايت برمى خيزد، جانب احتياط را فرونگذاريم . معنى لفظ مفرّخ كه بر نياي او اطلاق شده ، دقيقاً روشن نيست ، هرچند كه داستانى در اين باب نقل كرده و گفته اند كه وي ، برآن شرط بست كه مشك شيري را به يك نفس بياشامد و از آنجا مفرغ خوانده شد (ابن قتيبه ، الشعر، 1/276؛ ابوالفرج ، 18/254؛ نك: ابن دريد، 529). اين مرد كه در مدينه مى زيست ، ادعاي انتساب به حمير را داشت (ابوالفرج ، همانجا) و بنابراين به راستى در اينكه او از يَحْصُب كه خود يكى از تيره هاي حمير است ، برخاسته باشد (نك: ابن سلام ، 2/686)، مى توان ترديد كرد، به خصوص كه روايات ديگر، او را بردة ضحاك بن عبدعوف هلالى دانسته اند (ابن قتيبه ، ابوالفرج ، همانجاها). اما گويى غالب نويسندگان قول سوم را بيشتر پسنديده اند كه او را هم پيمان (حليف ) خاندانى از قريشيان (ابن قتيبه ، همانجا) يا به عبارت دقيق تر، هم پيمان خاندان خالد بن اسيد... بن اميه (ابن دريد، ابوالفرج ، همانجاها) دانسته اند (قس : پلا، .(196 با اينهمه ، خواهيم ديد كه در عمل ، انتساب او به حمير مورد قبول معاصرانش بوده است . در آن روزگار، راويان به وجود دو خاندان حميري در بصره اشاره مى كنند و هيچ نامى از خاندان ابن مفرغ نمى برند (نك: ابوالفرج همانجا)، حال آنكه ، به روايتى ديگر (همو، 18/295) كه در منبع ديگري تأييد نشده ، عموي شاعر عمروبن مفرغ ، مردي ارجمند و صاحب مقام بود و هنگامى كه عبدالله بن عباس از جانب اميرالمؤمنين على (ع ) والى بصره بود (36-40ق /656 -660م )، او را به جاي خويش نشاند. به همين سبب عمرو منزلت و نفوذي در سراسر آن ناحيه داشت . بعدها در آن هنگام كه ميمون بن عامر - همان كس كه درهمهاي ميمونيه به نام او شهرت داشت - عامل اهواز بود (همانجا)، شاعر را به اهواز كشانيد (پلا، 197 -196 ، ولايت ابن عباس بر بصره و ولايت ميمون بر اهواز را يك زمان پنداشته كه به گمان ما با نص الاغانى منطبق نيست ). اما در متون تاريخى ، نه نامى از ميمون در اهواز برده شده و نه از عموي شاعر در مقام جانشينى ابن عباس . علاوه بر اين ، حكايت كشاندن آن عم صاحب مقام به اهواز نيز خالى از خيال پردازي نيست ، اما جز اين حكايت ، هيچ اطلاع ديگري از دوران جوانى شاعر در دست نداريم و در آن چنين آمده است كه يزيد به دختر اعنق ، دهقان ِ اهوازي كه اناهيد نام داشت ، عشق مى ورزيد (ابوالفرج ، 18/289). اين دختر در جايى ميان سُرَّق و رامهرمز سكنى داشت . شاعر كه در كار اين عشق سخت مورد سرزنش عموي خويش عمرو بود، چاره اي انديشيد و به بهانة اينكه اموالش نزد مردم در معرض تلف است ، عمرو را به اهواز دعوت كرد تا شايد از بيم او، اهوازيان دين خويش را ادا كنند. چون به منزل اناهيد رسيدند، دختر كه از پيش به اشارت يزيد خويشتن را به جامه هاي نيكو و زيورهاي گران آراسته بود، در مقابل عمرو ظاهر شد. عمرو از برادرزادة خود خواست كه ، حال كه عشق مى ورزد، به چنين زنى عشق ورزد. سپس چون دانست كه آن زن همان اناهيد است ، به نيرنگ شاعر پى برد و خشمناك ، به بصره بازگشت (همو، 18/295-296). با آنكه به صحت اين داستان نمى توان به آسانى اعتماد كرد، به وجود اناهيد هم نمى توان شك برد، زيرا وي را هم در دو روايت ديگر باز خواهيم يافت و هم نامش در يك بيت شعر (ابن مفرغ ، 146؛ ابوالفرج ، 18/289) آمده است . علاوه بر اين ، در قطعه شعر ديگري ، دو بار نام جمانه خواهر اناهيد (نك: همانجا) آمده ، ولى بايد پنداشت كه شاعر از اين نام ، خود اناهيد را اراده كرده است (نك: ص 131). جالب توجه آنكه نام جمانه خواهر اناهيد، 5 بار (ص 131 دوبار، 144، 145، 223) در غزليات او آمده است ، اما در قطعة صفحة 144 پيداست كه همة داستان گرد اناهيد مى گردد، نه خواهر او. در شعر ديگري نيز (ص 176-180) به منزل وي كه نزديك «مَسرُقان و سرق و رامهرمز» يعنى «بلاد بنات الفارسية» است ، اشاره مى كند. اينك خلط ميان اين دو معشوق و نيز نام عربى اعنق كه در آغاز فتوحات اسلام بر دهقان اهوازي ، اطلاق شده ، البته پژوهشگر را دچار سردرگمى مى كند. شايد در همين دوران جوانى بود كه شاعر با عبيدالله بن ابى بكره ملاقات كرد و از بخشندگيهاي او بهره مند شد. عبيدالله در 51ق وارد سيستان شد و تا اندكى بعد از مرگ زياد بن ابيه (53ق ) والى آن شهر بود، سپس معاويه وي را از ولايت سيستان عزل كرد و عبادبن زياد را به جايش گمارد ( تاريخ سيستان ، 92- 95؛ بلاذري ، فتوح ، 153) و عباد نيز 7 سال ، يعنى از 54 تا 61ق والى سيستان بود. ماجرايى كه ميان شاعر و عبيدالله بن ابى بكره رفت ، در بصره رخ داد. بنابراين نمى دانيم آيا در زمان حكومت او بر سيستان بوده و او براي ديدار امير بصره آمده بوده است ، يا در زمانى كه از ولايت سيستان معزول شده بود و احتمالاً چندي در بصره مانده بود (به روايت بلاذري ، همان ، 106، وي در بصره خانه اي داشت ). در اين روايت ، چنين مى خوانيم كه ابن مفرغ 70 هزار درهم بدهكار بود و براي كسب اين مال ، روزي بر در سراي امير نشست . آنگاه بزرگانى كه خارج مى شدند (از جمله طلحة الطلحات ) چون وي را در آن حال مى ديدند و از علت آگاه مى شدند، مقداري از آن دين را به عهده مى گرفتند. اما عبيدالله بن ابى بكره نخست از حضور او آگاه نشد. چون به خانة خويش رسيد، از آن حال آگاهش كردند. وي نيز شتابان باز آمد و همة دين شاعر هجاگوي را به عهده گرفت . اين بخشندگى ، موجب شد ابن مفرغ قطعه اي در مدح او بسرايد (نك: ابوالفرج ، 18/296-297؛ قس : ابن مفرغ ، 197؛ پلا، .(197 ملاقات ديگر او با عبيدالله بن ابى بكره ، در آغاز حكومت وي بر سيستان رخ داد. احتمالاً در 51ق بود كه عبيدالله از سيستان نامه نوشت و از او خواست كه به خدمت او در سيستان رود. چون ابن مفرغ وارد آن ديار شد، امير با آنكه مى دانست او قصدي جز كسب مال ندارد، سخت عزيزش داشت ، اما شاعر بيش از 7 روز در آنجا نماند و با مالى كلان عازم اهواز گرديد و امير او را تا 4 فرسخى مقر حكومت خود بدرقه كرد. شاعر با آن مال به رامهرمز رسيد و به مهمانداران خويش چنين گفت : «اين مال از آن دختر اعنق ، دهقانة اهوازي است » و سپس غزلى سرود و در آن بخشش خويش را با معشوقه بازگو كرد (ابوالفرج ، 18/293)، اما نام معشوق ، اينجا جمانه است نه اناهيد (نك: ابن مفرغ ، 144- 145). شاعر عاقبت به اهواز رسيد و با ثروت نويافته به خانة اناهيد درآمد و با نديمان ، ظريفان و خوانندگان شهر به عيش و نوش نشست و با هركس كه از بصره ، كوفه و شام به ديدارش مى آمد، بخشندگيها مى كرد و در پاسخ كسانى كه از احوال عبيدالله مى پرسيدند، قصيده اي سخت ستايش آميز مى سرود (ابوالفرج ، 18/292-294؛ نيز نك: ابن مفرغ ، 201- 205). تا اين زمان ، روايات ما منبعى جز الاغانى ندارد و ملاحظه مى شود كه منابع متأخرتر، حتى ابن خلكان كه ماية اصلى رواياتش را در اين باب از الاغانى گرفته ، از ذكر آنها خودداري كرده اند. اما همينكه به رابطة او با سعيد نوادة عثمان و سپس با عبيدالله بن زياد مى رسيم ، روايات مربوط به او را در همة منابع پيش از الاغانى نيز باز مى يابيم . سعيد بن عثمان بن عفان ، در 56ق از جانب معاويه به ولايت خراسان گمارده شد. وي كه با شاعر دوستى داشت ، خواست تا همراه او به خراسان رود، اما شاعر نپذيرفت و ترجيح داد به عبادبن زياد بپيوندد و به نصايح سعيد در باب فرومايگى عباد، وقعى ننهاد (ابن سلام ، 2/688؛ ابن قتيبه ، همانجا؛ بلاذري ، انساب ، 4(1)/374؛ ابوالفرج ، 18/256؛ ابن خلكان ، 6/343-344). اگر به سال حكومت اين اميران كه گاه در منابع مختلف ياد شده است ، اعتماد كنيم ، مى توانيم گمان كنيم كه پيوستن او به عباد، حدود 56ق بوده ، هرچند كه طبري (5/315) گويى همة اين ماجراها را در 59ق نهاده است . هيچ نمى دانيم كه چرا شاعر، مردي اصيل و بخشنده چون پسر عثمان را فروگذاشت و به مردي تندخوي و بدمنش چون عباد پيوست ، به خصوص كه او - اگر نظر پلا (ص را بپذيريم - پيش از آن ، نسب زياد و مادرش سميه را به استهزا گرفته بوده (ابوالفرج ، 18/285) و عبيدالله بن زياد نيز - از آنجا كه مى دانست برادرش در مرزهاي شرقى اسلام به جنگ مشغول خواهد بود و به شاعر نخواهد پرداخت - او را از بى مهري عباد برحذر داشته بود (همو، 18/256؛ قس : پلا، .(199 وي ديرزمانى در خدمت عباد بود و حتى گويا همراه او به جنگ نيز مى رفت ( تاريخ سيستان ، 95) و همچنانكه عبدالله پيش بينى كرده بود، عباد چنان به جنگ و گرفتاريهاي ولايت مشغول بود كه هرگز شاعر خويش را مورد عنايت قرار نداد. سرانجام روزي شاعر هجاگوي خشمناك ، ريش انبوه عباد را به سخره گرفت و با مردي لخمى كه كنارش ايستاده بود گفت : «اگر اين ريشها علف بود، مى توانستيم اسبان مسلمين را سير كنيم » (ص 225). آن سال به قول طبري سپاه اسلام از نظر علوفة ستوران در مضيقه قرار داشت (5/317). چون اين سخن به گوش عباد رسيد، گرفتاريها و سرگردانيهاي شاعر آغاز گرديد (ابن قتيبه ، همان ، 1/276-277؛ طبري ، همانجا؛ ابوالفرج ، 18/257). بعيد نيست كه وي شعر ديگري را هم كه به ريش بلند عباد تعريض دارد (ص 85؛ ابوالفرج ، 18/258)، در همين زمان سروده باشد. همين جا بود كه عباد به ياد هجاهاي او برضد پدرش زياد افتاد و بر آن شد كه انتقام گيرد (همو، 18/257). شاعر كه از خشم امير آگاه شده بود، نزد او شتافت و از او اجازه خواست كه نزد سعيد بن عثمان باز گردد. عباد كه از زبان زهرآگين او بيمناك بود، نه تنها به او اجازة خروج نداد، بلكه طلبكاران او را نيز تشويق كرد كه در طلب مال خود شكايت به او برند و سپس به همين بهانه وي را به زندان افكند و آزار بسيار رسانيد. وي پيش از افتادن به زندان يا در اثناي آن ، ناچار شد «بُرد» و «اَراكه » را كه غلام و كنيز او بودند و چون فرزند آن دو را دوست مى داشت ، بفروشد. بهاي آن دو و حتى بهاي اسب و سلاح و اثاث منزل او هم كه به فرمان عباد فروخته شد، كفاف دين وي را نداد و شاعر ناچار همچنان در زندان باقى ماند. شايد از همانجا بود كه دو قصيدة داليه و ميمية خود را در غم دوري آن دو سرود (نك: ص 95-99، 207- 215؛ ابوالفرج ، 18/265-261). يك بيت از ميميه ، در شمار شواهد لغت شناسان است («شريت » به معنى «فروختم »، نك: دنباله مقال ) و بيت آخر آن (برده را به عصا تنبيه كنند، اما آزاده را ملامت بسنده باشد) نيز ضرب المثل شده است (دربارة منابع بسيار متعدد ميميه و خاصه بيت آخر، نك: پلا، 227 ؛ ابن مفرغ ، 215-217). اما شاعر برد و اراكه را از دست نداد، زيرا برد كه جوانى زيرك بود، خريدار را از زبان زهرآگين شاعر ترسانيد، چنانكه وي نامه اي به ابن مفرغ در زندان نوشت و به او وعده داد كه آن دو را تا زمان آزادي شاعر نزد خود نگه دارد و سپس به او باز پس دهد (ابوالفرج ، 18/258). پس از چندي ، باز در روايتى ديگر خواهيم ديد (نك: دنبالة مقاله ) كه برد در شام همراه شاعر است . شاعر در زندان ، چندي به هجو عباد پرداخت (ص 60 -63؛ ابوالفرج ، 18/268) و به ياد نيكيهاي سعيد بن عثمان (همو، 18/273؛ ابن مفرغ ، 109-112) شعر سرود و چون سودي نبرد، شيوه اي ديگر پيش گرفت و به جاي هجا، با همگان مى گفت كه امير مردي را ادب مى كند تا به راه راست آيد. ظاهراً اين سخن در عباد مؤثرافتاد و از زندان رهايش كرد. شاعر به بصره و از آنجا به شام رفت و پيوسته از شهري به شهري ديگر مى گريخت و زياد و فرزندش را به باد هجا مى گرفت . اشعار او كه به بصره مى رسيد، مردم ستم ديده آنها را با شادي تمام باز مى خواندند. اين روايت را كه كامل ترين روايات است ، عيناً از الاغانى ابوالفرج (18/257-261؛ قس : پلا، گرفته ايم ، اما در منابع كهن تر و متأخرتر نيز بارها، به گونه اي مختصرتر تكرار شده است (نك: ابن سلام ، 2/686 -687؛ ابن قتيبه ، همان ، 1/277- 278؛ بلاذري ، طبري ، همانجاها؛ ياقوت ، 20/43؛ ابن خلكان ، 4/346- 348). تحول بعدي در زندگى ابن مفرغ ، اسير شدن او به دست پسران زياد است . اجازة دستگيري او از طرف خليفه صادر شد. در اين مورد، روايات اندكى مختلفند. همچنانكه بلاذري (همانجا) و طبري (5/318) گفته اند و از ديگر روايت (مثلاً ابن قتبيه ، همان ، 1/280) نيز برمى آيد، خليفه در آن زمان ، معاويه بود. اما ابوالفرج اصفهانى كه روايات ديگري هم در اختيار داشته ، بر آن است كه همة اين حوادث در زمان يزيد بوده است ، «زيرا عباد را يزيد بر سيستان گمارد» (18/261-262). اما مى دانيم كه عباد، حدود 54ق ، در عصر معاويه به سيستان رفت و در آغاز خلافت يزيد از آن مقام معزول شد. بنابراين بهتر است در روايت الاغانى ، به جاي يزيد معاويه را قرار دهيم . ابوالفرج از قول عمربن شبه نقل مى كند (18/265) كه عباد همة هجاهاي يزيد بن مفرغ را گرد آورده ، نزد برادرش عبيدالله كه عازم ديدار معاويه بود، فرستاد. از مجموعة اين اشعار، ابوالفرج دو قطعه نقل كرده كه به معاويه و ابوسفيان و سميه تعريض دارد (براي منابع اين دو قطعه كه بسيار متعدد است ، نك: ابن مفرغ ، 150-157، 229). در قطعة نخست يكى از معروف ترين ابيات ابن مفرغ دربارة عبيدالله زياد آمده كه بارها مورد استشهاد زبان شناسان بوده است . در اين بيت (شم 17 ديوان ) شاعر خطاب به امير بصره مى گويد: «آن روز كه شمشير بگشودي ...» (يوم فتحت سيفك ). مادر عبيدالله ، زنى ايرانى به نام مرجانه بود كه پس از زياد، همسر شيروية اسواري شد و عبيدالله در محيطى كاملاً ايرانى پرورش يافت . از اين رو، هنگامى كه مى خواست به سپاهيان فرمان دهد كه «شمشير بكشيد» عبارت فارسى را به عربى ترجمه كرده ، گفت : «شمشير بگشاييد» (جاحظ، البيان ، 2/167؛ قس : فوك ، 15-16). ابن مفرغ نيز كه نكتة ظريف را به نيكى دريافته بود، وي را به باد استهزا گرفت . اين روايت در نقائض (ابوتمام ، 8) كه يكى از كهن ترين منابع است و نيز در الاغانى (ابوالفرج ، 18/284) اندكى متفاوت است ، از اين قرار كه ابن زياد، اين عبارت را از بيم بانگ شغالى ادا مى كند و نيز ابن زياد در الاغانى ، عباد است . عبيدالله آن اشعار را نزد معاويه خواند و از او اجازة قتل ابن مفرغ را طلبيد. معاويه تنبيه او را جايز شمرد، اما به قتل رضا نداد. در روايتى ديگر (همو، 18/262) آمده است كه عبيدالله نامة مفصلى در اين باب به معاويه (در الاغانى : يزيد) نوشت و خليفه نيز فرمود شاعر را هر كجا هست ، بيابند. ابن مفرغ چون از اين فرمان آگاه شد، سخت ترسيد و بهتر آن ديد كه مخفيانه به بصره بازگردد تا شايد نزد اشراف شهر پناهى جويد. منابع ما، بيشتر نام 5 تن و گاه نام 4 تن از اين اشراف را ذكر كرده اند (نك: ابن سلام ، 2/690؛ بلاذري ، همان ، 4(1)/376؛ طبري ، 5/318؛ ابوالفرج ، همانجا): اخنف بن قيس ، خالد و اميه نوادگان خالد بن اسيد، عمر بن عبيدالله بن معمر و طلحةالطلحات . اما هيچ يك از اين بزرگان را از بيم خاندان زياد، جسارت آن نبود كه شاعر را پناه دهند. وي ناچار دست به دامان منذربن جارود عبدي كه دخترش بحريه را به همسري عبيدالله در آورده بود، زد و در منزل او پنهان شد. عبيدالله نيز كه از نهانگاه او اطلاع داشت ، از يكسو منذر را به خدمت خويش خواند و از سوي ديگر، مأموران خود را براي دستگيري ابن مفرغ روانه كرد. پس از آن هم به خواهش پدرزن خويش دربارة آزادي شاعر وقعى ننهاد (همانجاها). ابن مفرغ نزد عبيدالله از عباد گلة بسيار كرد، اما آن هم كارگر نيفتاد و حتى - اگر روايت الاغانى را كه پيش از اين ذكر كرديم ، بتوان در اينجا نهاد - عبيدالله نامه اي به خليفه نوشت و اجازة قتل شاعر را طلبيد كه مقبول نيفتاد (ابوالفرج ، 18/263؛ قس : پلا، .(201 3 قصيده از وي در دست است (ابن مفرغ ، 135-139؛ پلا، كه در يكى از اينكه از قريشيان دوري گرفته و همساية قبيلة عبدالقيس در شهر مُشَقَّر شده ، سخت اندوه مى خورد، زيرا وعده ها و «جوار» آنان هيچ سودي ندارد، قصيدة دوم (ابن مفرغ ، 120-126؛ پلا، نيز چنين مضمونى دارد، جز اينكه وي صريحاً از اميه ، عمر (بيت شم 7) و خالد (بيت شم 8) كه از پناه دادن به او سرباز زده بودند، انتقاد مى كند و در بيت 12 نيز متعرض طلحة الطلحات مى گردد؛ در شعر سوم (ابن مفرغ ، 238-239)، به سختى از منذربن جارود و نيز از اميه ، خالد و طلحه انتقاد مى كند. پيداست كه همة اين قصايد، در روزگاري سروده شده كه شاعر در زندان عبيدالله بوده است . عبيدالله به منظور خوار ساختن شاعر، صحنه اي تدارك ديد كه در نوع خود بى نظير است ؛ شاعر نيز به همان مناسبت شعري سرود كه آن نيز بى نظير و براي محققان زبان فارسى بسيار جالب توجه است : عبيدالله ، شاعر را دارويى مسهل (نبيذ و شبرم ) خورانيد و بر خري سوار كرد و گربه و ماده خوكى نيز به آن خر بست و بدين سان وي را در كوچه هاي بصره بگردانيد. شاعر كه خود را آلوده كرده بود، هر بار كه خوك بانگ برمى آورد، بيت شعري به عربى مى خواند و در آن سميه را ناسزا مى گفت . كودكان بصره نيز كه از اين حال در عجب شده بودند، به زبان فارسى بانگ مى زدند كه «اين چيست ؟» (در برخى كتب عربى ، «شيست »: ابوالفرج ، 18/264؛ نيز نك: تاريخ سيستان ، 96). به گفتة ابن قتيبه (همان ، 1/277) سؤال كننده ، مردم شهرند و به گفتة بلاذري (همان ، 4(1)/375) و طبري (5/318-319)، «مردي از فارسيان ». شاعر در پاسخ آنان ، به زبان پارسى پاسخ مى داد:
آب است نبيذ است
عصارات زبيب است
عصارات زبيب است
عصارات زبيب است
سميه رو سپيذ است
سميه رو سپيذ است