اشعار (غزل) نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

اشعار (غزل) - نسخه متنی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

اشعار (غزل)

عنوان:

شمشير و شهادت موضوع: توصيف نهضت حسينى




  • اى كه پيچيده شبى در دل اين كوچه صدايت
    تا قيامت همه جا محشر كبراى تو برپاست
    عطش آتش و تنهايى و شمشير و شهادت
    همرهانت صفى از آينه بودند و، خوش آن روز
    كاش بوديم و سر و ديده و دستى چو اباالفضل
    از فراسوى ازل تا ابد، اى حَلق بريده
    مى‏رود دايره در دايره پژواكِ صدايت‏



  • يك جهان پنجره بيدار شد از بانگ رهايت‏
    اى شب تار عدم، شام غريبان عزايت‏
    خبرى مختصر از حادثه كرب و بلايت‏
    كه درخشيد خدا در همه آينه‏هايت‏
    مى‏فشانديم سبكتر ز كفى آب، برايت‏
    مى‏رود دايره در دايره پژواكِ صدايت‏
    مى‏رود دايره در دايره پژواكِ صدايت‏



شعر از: محمدرضا محمدى نيكو

عنوان:

رجعت سرخ موضوع: سرهاى شهدا بر نيزه




  • كربلا را مى‏سرود اين بار، روى نيزه‏ها
    نينوايى شعر او، از ناى هفتاد و دو نى
    صحنه اوج و عروج است و طلوع و روشنى
    زنگيان آيينه مى‏بندند بر نى يا خدا
    خشك نى به هفتاد و دو گل، آذين شده است
    زخمى داغند اين گلهاى پرپر، اى نسيم
    يا بر اين نيزار خون امشب متاب اى ماهتاب
    قافله، در رجعت سرخ است و، جاده فتنه جوش
    صوت قرآن است اين، يا با خدا در گفتگوست
    ياد دارى آسمان با اختران، خورشيد گفت:
    با برادر گفت زينب راه دين هموار شد
    خواهرش بر چوب محمل زد سر خود را، كه آه
    چشم ما آيينه‏آسا غرق حيرت شد، چو ديد
    آنهمه خورشيد اختر بار روى نيزه‏ها



  • با دوصد ايهامِ معنى دار، روى نيزه‏ها
    مثل يك (ترجيع)، شد تكرار، روى نيزه‏ها
    سير كن سير تجلّى‏زار، روى نيزه‏ها
    پرده برمى‏دارد از رخسار، روى نيزه‏ها
    لاله‏ها را سر به سر بشمار، روى نيزه‏ها
    گام خود آرامتر بگذار روى نيزه‏ها
    يا قدم آهسته‏تر بردار، روى نيزه‏ها
    چشم مير كاروان بيدار، روى نيزه‏ها
    روبرو، بى‏پرده، در انظار، روى نيزه‏ها
    وعده ديدارمان اين بار، روى نيزه‏ها
    گرچه راه تو است ناهموار، روى نيزه‏ها
    تيره‏تر بادا ز شام تار، روى نيزه‏ها
    آنهمه خورشيد اختر بار روى نيزه‏ها
    آنهمه خورشيد اختر بار روى نيزه‏ها



شعر از: محمدعلى مجاهدى

عنوان:

اسب بى‏صاحب موضوع: سخنى با اسب




  • اى اسب بى‏صاحب من برگرد كارى ندارم
    با آن كه زخمى‏ترينى، امّا نمى‏خواهى از من
    مى‏دانى اى اسب زخمى هنگام رفتن رسيده است
    اى كاش مى‏داد رخصت تا در كنارش بمانم
    اى شيهه غربت من رو خيمه‏ها را خبر كن
    تصويرى از دود و آتش در چشم من مى‏نشيند
    منظومه شمسى انگار، پاشيده از هم دراين دشت
    از هُرم دل واپسى‏ها، بر اينهمه بى‏كسى‏ها
    زينب خداحافظ تو، رفتم كه از جانب تو
    آن كشته را مى‏شناسم، از عطر ياسى كه دارد
    داغش برون از شمار است، زخمش فزون از ستاره
    او را به غربت سپردم وقتى كه مى‏گفت: برگرد
    من هم دراين دشت حسرت خود را به او مى‏سپارم‏



  • ‏خواهم اينجا نباشى، وقتى كه جان مى‏سپارم‏
    بخشم ترا التيامى، يا آن كه مرهم گذارم‏
    گاه وداع من و تو است، ديگر مجالى ندارم‏
    داغم از اين بى‏نصيبى، از روى او شرمسارم‏
    اكنون كه گودال خون را در پشت‏سر مى‏گذارم‏
    در خيمه آتش فتاده است يا من سراپا شرارم‏
    طاق گردون شكسته است يا من برون از مدارم‏
    آيا نبايد بسوزم آيا نبايد ببارم‏
    بر سينه زخمى او، آلاله‏اى را بكارم‏
    مى‏خواهم آنجا بميرم، آنجا كنار سوارم‏
    آغاز كار است و دارم هفتاد را مى‏شمارم‏
    هم دراين دشت حسرت خود را به او مى‏سپارم‏
    هم دراين دشت حسرت خود را به او مى‏سپارم‏



شعر از: محمدعلى مجاهدى

عنوان:

به سوى دوست موضوع: كاروان كربلا




  • مهر ز نور شد تهى، روح شد از بدن جدا
    آن كه به دست او بود، نقشه حكمت قدَر
    شورِ كجاست در سرش از چه شتاب مى‏كند
    كيست امير كاروان حافظ عزّت حرم
    كجاوه‏ها به ناقه‏ها بسته و در ميانشان
    قافله رفت ساربان، حُدى بخوان، ناقه بران
    كجا گريزد از اجل هُژَبر بيشه ازل
    آنچه ز بيش و كم رسد، رنج رسد، الم رسد
    من ز تبار احمدم، سُلاله هدايتم
    نهاده‏ايم جان به كف، در پى مردى و شرف
    اى گل باغ عاشقى چشم و چراغ عاشقى
    اى حرم تو كوى دل، مهر تو آبروى دل
    سينه سراچه غمت، گريه نثار ماتمت
    وين دل (آشفته) كند مويه به ياد كربلا



  • خانه نهاده پشت سر، صاحب خانه خدا
    از حرم خدا برون، مى‏شود از بدِ قضا
    سوى كدام منزلش قافله مى‏زند درا
    جان نماز و صوم و حج، روح عبادت و دعا
    پردگيان آل حق، عصمت ختم الانبيا
    منزل عشق پيشِ رو، خانه دوست در قفا
    تا نرسد به دين خلل، حج ادا كنم قضا
    جان مرا چه غم رسد، چون به خداست التجا
    قبول بيعت ستم، مرا كجا بود روا
    گر همه خصم، صف به صف تيغ كشد به روى ما
    با دل ما چه كرده‏يى كز تو نمى‏شود جدا
    مى‏زنم از سبوى دل، مى به محبّت شما
    وين دل (آشفته) كند مويه به ياد كربلا
    وين دل (آشفته) كند مويه به ياد كربلا



شعر از: جعفر رسول‏زاده

عنوان:

شروع عشق موضوع: ظهر عاشورا




  • نخستين كس كه در مدح تو شعرى گفت، آدم بود
    نخستين اتّفاق تلختر از تلخ در تاريخ
    مدينه نه، كه حتّى مكّه ديگر جاى امنى نيست
    فتاد از پا كنار رود، در آن ظهر دردآلود
    دلش مى‏خواست مى‏شد آب از شرم، امّا حيف
    اگر در كربلا طوفان نمى‏شد، كس نمى‏فهميد
    چرا يك عمر پشت ذوالفقار مرتضى خم بود



  • شروع عشق و آغاز غزل شايد همان دم بود
    كه پشت عرش را خم كرد، يك ظهر محرّم بود
    تمام كربلا و كوفه غرق ابن ملجم بود
    كسى كه عطر نامش آبروى آب زمزم بود
    مى‏خواست صد جان داشت، امّا بازهم كم بود
    چرا يك عمر پشت ذوالفقار مرتضى خم بود
    چرا يك عمر پشت ذوالفقار مرتضى خم بود



شعر از: عليرضا قزوه

عنوان:

مسلمان سوخت، كافر هم موضوع: عظمت مصيبت عاشورا




  • دراين ماتم، خليل از ديده خون افشاند، آزر هم
    مكيد آن تاجدار ملك دين تا از عطش خاتم
    ز تاب تشنگى تا شد شَبَه‏گون لعل سيرابش
    فلك آل على را جا كجا زيبد به ويرانه
    به داغِ اين ذبيح‏اللَّه، مسلمان سوخت، كافر هم‏
    ز دست و فرق جم انگشترى افتاد و افسر هم‏
    على زد جامه را در اشك ياقوتى، پيمبر هم‏
    نه آخر غير اين ويرانه بودى جاى ديگر هم‏
    زنى تا چشم برهم، خامه خواهد سوخت، دفتر هم‏



  • شگفتى نايَدت، بينى چو در خون دامنِ گيتى
    به خونش تا قَبا شد لعل‏گون دستار گلنارى
    چو فرق كوكب برج اسد از كين دو پيكر شد
    ز ابر ديده (يغما) برق آه ار بازننشانى
    كزين سوك، آسمان افشاند خون از ديده، اختر هم‏
    به باغ خلد، زهرا جامه نيلى كرد، معجر هم‏
    ز سر بشكافت فرقِ صاحبِ تيغ دو پيكر هم‏
    زنى تا چشم برهم، خامه خواهد سوخت، دفتر هم‏
    زنى تا چشم برهم، خامه خواهد سوخت، دفتر هم‏



شعر از: يغماى جندقى

عنوان:

نور خدا موضوع: در رثاى امام حسين(ع)




  • قامتت را چو قضا بهر شهادت آراست
    هر طرف مى‏نگرم، روى دلم جانب تو است
    دشمنت كشت، ولى نور تو خاموش نشد
    بيدق سلطنت افتاد كيان را، ز كيان
    نه بقا كرد ستمگر، نه بجا ماند ستم
    زنده را، زنده نخوانند كه مرگ از پى اوست
    دولت آن يافت كه در پاى تو سر داد ولى
    رفت بر عرشه نى تا سرت اى عرش خدا
    كرسى و لوح و قلم بهر عزاى تو بپاست‏



  • با قضا گفت مشيّت كه: قيامت برخاست‏
    عارفم بيت خدا را، كه دلم قبله‏نماست‏
    آرى آن نور، كه فانى نشود نور خداست‏
    سلطنت، سلطنت تو است كه پاينده لواست‏
    ظالم از دست شد و، خانه مظلوم بجاست‏
    بلكه زنده است شهيدى كه حياتش ز قفاست‏
    اين قَبا، راست نه بر قامت هر بى‏سر و پاست‏
    كرسى و لوح و قلم بهر عزاى تو بپاست‏
    كرسى و لوح و قلم بهر عزاى تو بپاست‏



شعر از: فؤاد كرمانى

عنوان:

دلم مى‏گيرد موضوع: عشق حسين(ع)




  • چند وقت است دلم مى‏گيرد
    مثل يك قرن شب تاريك است
    مثل اين است كه دارد كم‏كم
    دسته سينه‏زنى در دل من
    گريه‏ام، يعنى: باران بهار
    بسكه دلتنگى من بسيار است
    لشكر عشق، حرم را بخدا
    بخودِ عشق قسم، مى‏گيرد



  • دلم از شوق حرم، مى‏گيرد
    دوسه روزى كه دلم مى‏گيرد
    هستيَم رنگ عدم مى‏گيرد
    نوحه مى‏خوانَد و دم مى‏گيرد
    هم نمى‏گيرد و هم مى‏گيرد
    دلم از وسعت كم مى‏گيرد
    بخودِ عشق قسم، مى‏گيرد
    بخودِ عشق قسم، مى‏گيرد



شعر از: قيصر امين‏پور

عنوان:

سقّا مى‏سوخت موضوع: تشنگى اطفال امام حسين(ع)




  • از عطش تا جگرِ زاده زهرا مى‏سوخت
    آب، مهريّه زهرا و در آن دشت بلا
    همچو مجنون كه شكيبا نبود در غم عشق
    اصغر آن غنچه نشكفته گلزار رباب
    حرم آل‏على سوخت چنان ز آتش كين
    از غم تشنگى و سوزِ جگرهاى كباب
    زاده ساقى كوثر ز عطش بر لب آب
    در كنار بدن بى‏سر پروانه عشق
    كربلا دشت بلا بود و، چنان وادى طور
    چشم خونبار قلم از دل (رودى) مى‏گفت:
    كاش از آتش اين واقعه، دنيا مى‏سوخت‏



  • حَرمش لاله‏صفت تشنه به صحرا مى‏سوخت‏
    از چه رو گلشن او بر لب دريا مى‏سوخت‏
    در فراق رخ اكبر، دل ليلا مى‏سوخت‏
    بر سر دستِ نوازشگر بابا مى‏سوخت‏
    كه ز هر شعله آن گنبد خضرا مى‏سوخت‏
    سينه علقمه چون سينه سقّا مى‏سوخت‏
    بعد هفتاد و دوتن، يكّه و تنها مى‏سوخت‏
    زينب غمزده چون شمع، سراپا مى‏سوخت‏
    خيمه‏ها چون شجر سينه سينا مى‏سوخت‏
    كاش از آتش اين واقعه، دنيا مى‏سوخت‏
    كاش از آتش اين واقعه، دنيا مى‏سوخت‏



شعر از: حسين پروين مهر

عنوان:

كوير غربت موضوع: توصيف امام حسين(ع)




  • اى فصل بلند و بى‏نهايت
    درياىِ به خاك و خون نشسته
    افسانه‏ترين حكايت عشق
    اسطوره آسمانىِ خاك
    در خاطره غروب، جارى است
    يادآورِ لحظه‏هاى تلخى است
    جا داشت فرات، خشك مى‏شد
    با ياد لب تو از خجالت‏



  • طوفان غرور و كوه غيرت‏
    در گستره كوير غربت‏
    آغوش صميمى صداقت‏
    تنديسِ شكوه و استقامت‏
    پرواز تو در طلوع هجرت‏
    اى خواهش سرخِ بى‏اِجابت‏
    با ياد لب تو از خجالت‏
    با ياد لب تو از خجالت‏



شعر از: مهدى طباطبايى‏نژاد

عنوان:

دست و مشگ و عَلَم موضوع: در رثاى عباس(ع)




  • چشمم از اشك پُر و، مشگ من از آب تهى است
    گفتم از اشك كنم آتش دل را خاموش
    به روى اسب، قيامم به روى خاك، سجود
    جان من مى‏بَرد، آبى كه از اين مشگ چكد
    هرچه بختِ منِ سرگشته به خواب است حسين
    دست و مشگ و عَلَم، لازمه هر سقّاست
    مشگ هم اشك به بى‏دستىِ من مى‏ريزد
    بى‏سبب نيست اگر مشگ من از آب، تهى است‏



  • جگرم غرقه بخون و تنم از تاب، تهى است‏
    پر ز خوناب بُوَد، چشم من از آب، تهى است‏
    اين نماز ره عشق است، ز آداب تهى است‏
    كشتيَم غرق در آبى كه ز گرداب، تهى است‏
    ديده اصغرِ لب تشنه‏ات از خواب، تهى است‏
    دست عبّاس تو از اينهمه اسباب تهى است‏
    بى‏سبب نيست اگر مشگ من از آب، تهى است‏
    بى‏سبب نيست اگر مشگ من از آب، تهى است‏



شعر از: سيد شهاب موسوى يزدى

عنوان:

چشمه فرياد موضوع: زينب پيام رسان كربلا




  • سِرِّ نى در نينوا مى‏ماند، اگر زينب نبود
    چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفانِ رنگ
    چشمه فرياد مظلوميّتِ لب‏تشنگان
    زخمه زخمى‏ترين فرياد در چنگ سكوت
    در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ
    ذوالجناح دادخواهى، بى‏سوار و بى‏لگام
    در عبور از بستر تاريخ، سيل انقلاب
    پشت كوه فتنه‏ها مى‏ماند، اگر زينب نبود



  • كربلا در كربلا مى‏ماند، اگر زينب نبود
    پشت اَبرى از ريا، مى‏ماند، اگر زينب نبود
    در كوير تَفته جا مى‏ماند، اگر زينب نبود
    از طراز نغمه وا مى‏ماند، اگر زينب نبود
    در گلوى چشمها مى‏ماند اگر زينب نبود
    در بيابانها رها مى‏ماند، اگر زينب نبود
    پشت كوه فتنه‏ها مى‏ماند، اگر زينب نبود
    پشت كوه فتنه‏ها مى‏ماند، اگر زينب نبود



شعر از: قادر تهماسبى

عنوان:

كبوتران حرم موضوع: گزارش سفر اسارت




  • به زخمهاى تنت چون اشاره مى‏كردم
    براى رفتنِ تا كوفه، داشتم ترديد
    ز سيل گريه لرزان خويش در كوفه
    كبوتران حريم ترا به هر منزل
    شبى كه يك تن از آنان ميان ره گم شد
    به طشت زر، به لبت چوب خيزران مى‏زد
    به سينه چنگ زنان خيره مى‏شدم به رباب
    به قطره قطره اشكم از اين سفر (تائب)
    هماره آبْ دل سنگ خاره مى‏كردم‏



  • به دامن از مژه، جارى ستاره مى‏كردم‏
    به مصحف بدنت استخاره مى‏كردم‏
    خراب، پايه دارالاماره مى‏كردم‏
    به قصد منزل ديگر، شماره مى‏كردم‏
    به سينه، پيرهن صبر پاره مى‏كردم‏
    يزيد و، من به تحيّر نظاره مى‏كردم‏
    چو ياد تشنگى شيرخواره مى‏كردم‏
    هماره آبْ دل سنگ خاره مى‏كردم‏
    هماره آبْ دل سنگ خاره مى‏كردم‏



شعر از: حسين اخوان كاشانى

عنوان:

بخواب اصغر موضوع: در رثاى على اصغر(ع)




  • گشودى چشم در چشم من و، رفتى به خواب اصغر
    به دست خود به قاتل دادمت، هستم خجل امّا
    به شب تا مادرت گيرد ببَر قنداقه خاليت
    تو با رنگ پريده غرق خون، دنيا به من تاريك
    برو سيراب شو از جام جَدّت ساقى كوثر
    گلوى تشنه بشكافته بنْماى با زهرا
    الا اى غنچه نشكفتهْ پژمرده، بهارت كو
    خراب از قتل ما شد خانه دين مسلمانان
    به چشم شيعيانَت اشك حسرت يادگار تو است
    الا اى لاله خونين چه داغى آتشين دارى
    تو آن ذبح عظيم استى كه قرآن را شدى ناطق
    خدا چون پرسد از حقِّ رسول و آل در محشر
    نمى‏دانم چه خواهد داد اين امّت جواب، اصغر



  • خدا حافظ خدا حافظ بخواب اصغر بخواب اصغر
    ز تاب تشنگى آسودى و از التهاب، اصغر
    بگريند اختران شب به لالاى رباب، اصغر
    كجا ديدى شب آميزد شفق با ماهتاب، اصغر
    كه دنيا و سرِ آبش نديدى جز سراب، اصغر
    بگو كز زهْر پيكانها به ما دادند آب اصغر
    كه در رَفتن به تاراج خزان كردى شتاب، اصغر
    كه بعد از خانه دين هم، جهان بادا خراب اصغر
    بلى در شيشه مانَد يادگار از گل، گلاب اصغر
    جگرها مى‏كنى تا دامن محشر كباب، اصغر
    الا اى طلعت تأويل آيات كتاب، اصغر
    نمى‏دانم چه خواهد داد اين امّت جواب، اصغر
    نمى‏دانم چه خواهد داد اين امّت جواب، اصغر



شعر از: محمّدحسين شهريار تبريزى

عنوان:

لالايى موضوع: در رثاى على اصغر(ع)




  • امشب به خواب رفته نگاه ستاره‏ها
    فردا كنار علقمه تصوير مى‏شود
    شبناله‏يى غريب دراين دشت لاله‏خيز
    لالاى لاى كودكِ لب تشنه‏ام، بخواب
    مادر بخواب تا رود از ياد نازكت
    مادر بخواب تا كه نبينى نخفته‏ام
    دنيا به خواب رفته، تو هم لحظه‏يى بخواب
    بنگر به خواب رفته نگاه ستاره‏ها



  • افتاده از نفَس، طپش گاهواره‏ها
    طرح شگفتِ حادثه خون نگاره‏ها
    آشفته، خوابِ سنگىِ اين سنگواره‏ها
    اى غنچه گل شكفته دشت شراره‏ها
    آواى جانگدازِ گلو پاره‏پاره‏ها
    در حيرتِ شكستن بغض مناره‏ها
    بنگر به خواب رفته نگاه ستاره‏ها
    بنگر به خواب رفته نگاه ستاره‏ها



شعر از: پروانه نجاتى

عنوان:

ميعاد تماشايى موضوع: قرآن خواندن سر بريده حسين




  • كربلا را، كربلا سرداد روى نيزه‏ها
    خشمِ در خون خفته مظلوم عاشوراييان
    آسمان، خم شد به پابوس زمين، آنجا كه ديد
    خصم را، عمق سقوط و، دوست را اوج عروج
    از صميميّت، گره مى‏خورد دلها، با نگاه
    حنجر فرياد سرخ از زير تيغ اختناق
    بى‏تعارف داشت هفتاد و دو مهمان عطش:
    صوت قرآن، از گلوى تشنه بى‏حنجره
    جلوه مظلومى، از آنسوى ناپيداى عشق
    پايدارى را جهت مى‏داد، روى نيزه‏ها



  • نينوا در نى، نوا افتاد روى نيزه‏ها
    بى‏صداى ناله، شد فرياد روى نيزه‏ها
    چرخ را منظومه ايجاد، روى نيزه‏ها
    جلوه‏گر شد با همه ابعاد، روى نيزه‏ها
    در تماشايى‏ترين ميعاد روى نيزه‏ها
    رفت، تا حق را شهادت داد روى نيزه‏ها
    ميزبانى كردنِ جلاّد روى نيزه‏ها
    غربت اسلام را، سرداد روى نيزه‏ها
    پايدارى را جهت مى‏داد، روى نيزه‏ها
    پايدارى را جهت مى‏داد، روى نيزه‏ها



شعر از: محمّد موحّديان قمى

عنوان:

مرگ سرخ موضوع: فلسفه نهضت حسينى




  • بزرگ فلسفه نهضت حسين اين است
    حسين، مظهر آزادگىّ و آزادى است
    نه ظلم كن به كسى، نى به زير ظلم برو
    همين نه گريه بر آن شاه تشنه‏لب كافى است
    ببين كه مقصد عالىّ نهضت او چيست
    فراز نى سر وى گر رود نباشد باك
    اگر چه داغ جوان تلخكام كردش، گفت
    ز خاك مردم آزاده بوى خون آيد
    ز خاك سرخ شهيدان كربلا، (خوشدل)
    دهان غنچه و دامان لاله، رنگين است‏



  • كه مرگ سرخ بِه از زندگى ننگين است‏
    خوشا كسى كه چنينش مرام و آيين است‏
    كه اين مرام حسين است و منطق دين است‏
    اگرچه گريه بر آلام قلب، تسكين است‏
    كه درك آن سبب عزّ و جاه و تمكين است‏
    كه سرفرازى طاها و آل‏ياسين است‏
    كه مرگ در ره حفظ شرف چه شيرين است‏
    نشان شيعه و آثار پيروى اين است‏
    دهان غنچه و دامان لاله، رنگين است‏
    دهان غنچه و دامان لاله، رنگين است‏



شعر از: على‏اكبر خوشدل تهرانى

عنوان:

آيه نور موضوع: در فراق امام حسين(ع)




  • اى ز داغ تو روان خون دل از ديده حور
    خاك‏بيزان بسر اندر سر نعش تو بنات
    ز تماشاى تجلاّى تو مدهوش، كليم
    ديده‏ها گو همه دريا شو و، دريا همه خون
    شمع انجم همه گو اشك عزا باش و بريز
    پاى در سلسله سجّاد و بسر تاج، يزيد
    دير ترسا و سر سبطِ رسول مدنى
    جهان باشد و بوده است، كه داده است نشان
    سر بى‏تن كه شنيده است به لب آيه كهف
    جان فداى تو، كه از حالت جانبازى تو
    قدسيان سر به گريبان به حجاب ملكوت
    غرق درياى تحيّر زلب خشك تو، نوح
    مرتضى با دل افروخته، لا حول كنان
    كوفيان دست به تاراج حرم كرده دراز
    انبيا محو تماشا و ملائك، مبهوت
    شمر، سرشار تمنّا و تو سرگرم حضور



  • بى‏تو عالم همه ماتمكده تا نفخه صور
    اشك‏ريزان ببر از سوك تو شَعراى عبور
    اى سرت سرّ اَنا اللَّه و، سنان نخله طور
    كه پس از قتل تو منسوخ شد آيين سرور
    بهر ماتمزده، كاشانه چه ظلمات و چه نور
    خاك عالم به سر افسر و ديهيم و قصور
    آه اگر طعنه به قرآن زند انجيل و زبور
    ميزبان خفته به كاخ اندر و، مهمان به تنور
    يا كه ديده است به مشكوة تنور آيه نور
    در طَف ماريه از ياد بشد شور نُشور
    حوريان دست به گيسوى پريشان ز قصور
    دست حسرت به دل، از صبر تو ايّوب صبور
    مصطفى با جگر سوخته حيران و حَصور
    آهوان حرم از واهمه در شيون و شور
    شمر، سرشار تمنّا و تو سرگرم حضور
    شمر، سرشار تمنّا و تو سرگرم حضور



شعر از: حجّت‏الاسلام نيّر تبريزى

عنوان:

دعوت موضوع: دعوت به بزم حسينى




  • خون در دل خون، زمزمه جوش است، بياييد
    ساز دل عشّاق به آهنگ حسينى
    در خمّ ولا كوثر ايثار زند جوش
    موجِ نفَس داغِ گل باغ رسالت
    بى‏آتش عشقى كه شما راست به سينه
    دنبال سرِ عشق خدا رفتن و رفتن
    پايى به سر چشم(جمالى) بگذاريد
    گلخانه ما، آينه‏پوش است، بياييد



  • گوش از همه دل ناله نيوش است، بياييد
    در زير و بم جوش و خروش است، بياييد
    فرزند على باده فروش است، بياييد
    پيچيده به هر لاله گوش است، بياييد
    در محفل ما لاله خموش است، بياييد
    ديوانه شدن غايت هوش است، بياييد
    گلخانه ما، آينه‏پوش است، بياييد
    گلخانه ما، آينه‏پوش است، بياييد



شعر از: محمّد خليل جمالى (مذنب)

عنوان:

پروانه در آتش موضوع: در رثاى امام حسين(ع)




  • زير ايوانت اگر روزى كبوتر مى‏شدم
    آتشم گل كرد و، بالم سوخت با پروانه‏ها
    كاش در هنگام طوفان سياه نيزه‏ها
    پرچمى بر شانه‏هاى چاك‏چاك نينوا
    اى سرانگشت جنون در فصل رقص عاشقان
    سوى تو پر مى‏زدم، با بوى تو پر مى‏زدم
    با برادر گفت زينب: كاش بى‏تو در جهان
    در حريم تو، كبوترها به باران مى‏رسند
    گر به كويَت راه مى‏بردم، كبوتر مى‏شدم‏



  • آن قدر پرمى‏زدم در خون، كه پرپر مى‏شدم‏
    كاش چون پروانه در آتش شناور مى‏شدم‏
    سرخ‏تر از شرمِ بغض‏آلود خنجر مى‏شدم‏
    مرهمى بر زخمِ خونينِ برادر مى‏شدم‏
    زخمه‏يى گر مى‏زدى تا شعله‏ورتر مى‏شدم:
    از شميم روح‏انگيزت معطّر مى‏شدم‏
    مرغِ بى‏پر، باغِ بى‏بر، نخلِ بى‏سر مى‏شدم‏
    گر به كويَت راه مى‏بردم، كبوتر مى‏شدم‏
    گر به كويَت راه مى‏بردم، كبوتر مى‏شدم‏



شعر از: حبيب‏اللَّه بخشوده

عنوان:

آبروى ميدان موضوع: عظمت عباس(ع)




  • اين جوان كيست كه در قبضه او طوفان است
    پنجه در پنجه آتش فگنَد گاهِ نبَرد
    مَشك بر دوش گرفته است، وَدل را در مشت
    تا كه لب‏تشنه نمانند غريبان امروز
    اين طرف: كوهِ جوانمردى، ايثار، شرف
    صف به صف مى‏شكند پشت سپاه شب كيش
    خيره بر خيمه زينب شده و مى‏نگرد
    سَمتِ خون عَلقَمه در آتش و، در سَمتِ عطش
    اين كه بر صفحه پيشانى او حَك شده است
    آيه‏هايى است كه در سوره (الرّحمن) است‏



  • آسمان زيرِ سُمِ مَركبِ او حيران است‏
    دشت از هيبت اين معركه، سرگردان است‏
    كوهمَردى كه همه آبروى ميدان است‏
    مى‏رود در دلِ آتش، به سرِ پيمان است‏
    روبرو: قومِ جفاپيشه و سنگستان است‏
    آذرخشى است كه غُرّنده‏تر از شيران است‏
    كودكى را كه تمامى عطش و، گريان است‏
    خيمه‏ها شعله‏ور و، باديه اشك افشان است‏
    آيه‏هايى است كه در سوره (الرّحمن) است‏
    آيه‏هايى است كه در سوره (الرّحمن) است‏



شعر از: جليل دشتى مطلق

عنوان:

در باد موضوع: ظهر عاشورا




  • مى‏دَود اسبى، با يال پريشان در باد
    مى‏رود ... از جگر معركه برمى‏گردد
    از شرارِ نفس سوخته‏اش، چون خورشيد
    خيمه مى‏سوزد و، طفلى كه تمامى عطش است
    تا نشيند عطش معركه، اينك زينب
    رودها مرثيه مى‏خوانند از دلتنگى
    مَرقَدش مشرق گلهاى فروزان بادا
    آن كه جان داد چو فانوس فروزان، در باد



  • پشتِ زين خشم دگر دارد، توفان در باد
    بى‏سوار امّا، آن سوخته يكران در باد
    شعله مى‏گيرد گيسوى بيابان در باد
    مى‏دود تلخ و برافروخته دامان، در باد
    كوهه ابرى است كه مى‏بارد باران در باد
    آسمان نيز دريده است گريبان در باد
    آن كه جان داد چو فانوس فروزان، در باد
    آن كه جان داد چو فانوس فروزان، در باد



شعر از: محمدشريف سعيدى افغانى

عنوان:

در مصاف گلوى تو موضوع: عظمت مصيبت عاشورا

خورشيد، سربرهنه برون آمد چون گوى آتشين و، سراسر سوخت

آيينه‏هاى عرش ترك برداشت، قلب هزار پاره حيدر سوخت‏

از فتنه‏هاى فرقه نوبنياد، آتش به هرچه بود و نبود افتاد

تنها نه روح پاك شقايق مرد، تنها نه بالهاى كبوتر سوخت‏

حالت چگونه بود نمى‏دانم، وقتى ميان معركه مى‏ديدى

بر ساحل شريعه خون‏آلود، آن سرو سربلند تناور سوخت‏

جنگاورى ز اهل حرم كم شد، از اين فراق قامت تو خم شد

آرى ميان آتش نامردان، فرزند نازنين برادر سوخت‏

هنگام ظهر، كودك عطشان را، بردى به دست خويش به قربانگاه

جبريل پاره كرد گريبان را وقتى كه حلق نازك اصغر سوخت‏

در آن كوير تَفته آتشناك، آنقدر داغ و غرق عطش بودى

تا آنكه در مصاف گلوى تو، حتّى گلوى تشنه خنجر سوخت‏

چشمان سرخ و ملتهبى آن روز، چشم انتظار آمدنت بودند

امّا نيامدىّ و از اين اندوه، آن چشمهاى منتظر آخر سوخت‏

مى‏خواستم براى تو اى مولا شعرى به رنگ مرثيه بنويسم

امّا قلم در اوّلِ ره خشكيد، اوراق ناگشوده دفتر سوخت‏

شعر از: يدالله گودرزى

عنوان:

غوغاى فراز نيزه موضوع: مصيبت محرم

دوباره فصل محرّم شد؛ دوباره سينه، سيه‏پوش است

دوباره غربت و غم با اين دل شكسته هماغوش است‏

دوباره كرب و بلا آمد، حسين راهى ميدان شد

و هرچه چشمه غم جارى، ز چشم ديده پرجوش است‏

دوباره ظهر عطش آمد، فراز نيزه چه غوغايى است

صداى كيست كه مى‏خواند، صداى كيست كه پرجوش است‏

صداى شيهه اسبى باز، به ذهن ثانيه‏ها جارى است

هم او كه از تپش افتاده است؛ هم او كه خاطره بردوش است‏

قسم به سوره عاشورا، قسم به سوره «اعطينا»

هميشه قافله دلها، بسوگ داغ تو مدهوش است‏

هميشه نام بلند تو، در آسمان و زمين جارى است

چه كس شنفته كه فانوس خدا و عشق، فراموش است‏

شعر از: مجتبى تونه‏اى

عنوان:

آفتاب سوزان موضوع: مصيبت محرم




  • يك شب به خواب رفتم و ديدم كه خون‏چكان
    ناگه ز خواب جستم و آويختم به صبح
    «امّن يجيب» خواندم و گفتم محرّم است
    در خاطرم تجسّم غوغاى العطش
    اينك حسين روى به ميدان نهاده است
    آيا بود كسى كه مرا ياورى كند...
    ناگه ميانه دو سِپَه، شعله درگرفت
    لَه‏لَه زنان برآمد، با لحن آتشين
    بادا قرين ننگ كه افشاند يك نفس
    گويى كه با تنوره مرگ آفرين خود
    يارب چه فتنه بود كه در دشت كربلا
    شرمى ز اشك ديده زينب چرا نكرد
    يارب تو را قسم به لبِ تشنه حسين
    آه اى حسين مشعله‏دار قيام عشق
    هر نيم روز گرم، در اين سير شعله خيز
    بعد از تو اى ذبيح، سوى بستر شفق
    بعد از تو اى قتيل در آن گير و دار تلخ
    مى‏زد به قتلگاه شفق، پرپر، آفتاب‏



  • مى‏زد به قتلگاه شفق، پرپر آفتاب‏
    پرتو فشانده بود به بام و در، آفتاب‏
    كايد ز كوهسار، برهنه‏سر، آفتاب‏
    آمد پديد چون نگرستم در آفتاب‏
    اِستاده بر كنار، تماشاگر، آفتاب‏
    برتافت رخ ز دعوت او يكسر، آفتاب‏
    آتش‏بيار معركه شد آخر، آفتاب‏
    بر دشتهاى تفته، عطش گستر، آفتاب‏
    بر پيكر حسين، تفِ آذر، آفتاب‏
    بر حنجر حسين زدى خنجر، آفتاب‏
    خوفى نداشت از قِبَل محشر، آفتاب‏
    بر خيمه‏هاى سوخته ... اى اُف بر آفتاب‏
    هرگز مباد جرعه كش كوثر، آفتاب‏
    بر آستان تو است، ستايشگر، آفتاب‏
    بر خاك كربلاى تو سايد سر، آفتاب‏
    مى‏رفت سوگوار و به چشم تر، آفتاب‏
    مى‏زد به قتلگاه شفق، پرپر، آفتاب‏
    مى‏زد به قتلگاه شفق، پرپر، آفتاب‏



شعر از: محمدرضا روزبه

عنوان:

كوفه اى وفاى دروغين موضوع: مصيبت محرم

در نگاه من نم خون است بر زبان من، همه آتش

فرصتى مرا كه بريزم، در گلوى زمزمه، آتش‏

گفتم از كتاب محرّم، غير اشك و خون چه بخواند

تا به رازتان برسد دل، گفت: بى‏مقدّمه آتش‏

بعد از آن كه پيكر خورشيد، چشمه چشمه، نقش زمين شد

سهم قمريان حرم بود، در غبار و همهمه، آتش‏

تا هميشه مانده به ذهنش راز آن دو دست وفادار

جاى آه و ناله، بلند است از نگاه علقمه، آتش‏

كوفه اى وفاى دروغين، تا هميشه كوفه بمانى

همنوا شدى كه ببارد بر حريم فاطمه، آتش‏

واى از آن دمى كه تو را هم، با سرآمدان شقاوت

مى‏كشد به مظلمه، دوزخ؛ مى‏برد به محكمه، آتش‏

در هواى آن كه بنالد در عزاى ايل شقايق

تار و پود من همه، نى شد نينواى من همه، آتش‏

شعر از: رضا معتمد

عنوان:

حصار نيزه‏ها موضوع: غربت امام حسين(ع)

ابتداى كربلا مدينه نيست، ابتداى كربلا غدير بود

ابرهاى خونفشان نينوا، اشكهاى حضرت امير بود

نطفه خلافت ار چه بسته شد در سقيفه، بيعتى شكسته شد

امّت رسول، دسته دسته شد او سكوت كرد، ناگزير بود

بعد از آن فتوّت هميشه سبز، بركت از حجاز و از عراق رفت

هر چه دانه كاشتند سنگ شد، پشت هر كوير، صد كوير بود

مصلحت، كه نيزه خلافت است، از ابوذر اعتراض را گرفت

مكر و حيله، حُجر را شهيد كرد بعد از آن بلال، سر به زير بود

بعد، مكه و مدينه، دام شد، كوفه صرف عيش و نوش شام شد

آفتاب سربلند سايه‏سوز، در حصار نيزه‏ها اسير بود

الامان زشام، الامان زشام، الامان ز درد و غربت امام

شام بى‏مروّت غريب كُش، كاش كوفه بهانه‏گير بود

«هان هبا، شُديد، هان هدر شديد مردم مدينه بى‏پدر شديد»

اين صداى حسرت مدينه بود، اين صداى زخمى بشير بود

كربلا به اصل خود رسيدن است هرچه مى‏روم به خود نمى‏رسم

چشم تا به هم زدم چه دير شد، تا به خويش آمدم چه دير بود

شعر از: عليرضا قزوه

عنوان:

جان دادند در اوج عطش، دلهاى شيدايى موضوع: در رثاى امام حسين(ع)




  • تو با تنهايى‏ات از خود فرا رفتى به تنهايى
    تو در اندازه‏هاى ناگزير ما نمى‏گنجى
    از اول، آخر كرب و بلايت را چنين ديدم
    نواى گريه باران در اين شبهاى بى‏پايان
    از آن روزى كه خونت بر زمين باريد مى‏بينم
    كسى مثل تو لفظ عشق را معنا نخواهد كرد
    زلالى‏هاى باران تو را تصوير از اين بهتر
    به جان تو كه از تو غير تو هرگز نخواهم خواست
    ولى دستى تهى دارم مگر بر من ببخشايى‏



  • ولى در خود فرو مانديم ما جمع تماشايى‏
    تو را هم با تو مى‏سنجيم ما جمع شكيبايى‏
    تو و هفت آسمان غربت، تو و يك دشت تنهايى‏
    به سوگ تو است با ما عاشقان، گرم هم‏آوايى‏
    تمام خاك لبريز از شقايقهاى صحرايى‏
    كسى مثل تو مثل تو به اين ايجاز و شيوايى‏
    كه جان دادند در اوج عطش، دلهاى دريايى‏
    ولى دستى تهى دارم مگر بر من ببخشايى‏
    ولى دستى تهى دارم مگر بر من ببخشايى‏



شعر از: سهيل محمودى

عنوان:

سخنى با برادر موضوع: مصائب زينب(س)




  • مانديم لب تشنه اينجا در متن صحرا برادر
    آن سوى‏تر، رود جارى مى‏پيچد از بى‏قرارى
    آن سو گلوى تو خونين، خورشيد روى تو خونين
    در من خروشيد اندوه، اندوهِ سرخ زمانه
    يك چند، واگويه كردم در خويشتن مويه كردم
    ديدم كه در بى‏كسى‏ها دارم خدا را برادر



  • آلاله تب كرد اينجا پژمرد بى‏ما برادر
    اين سو ولى تشنه هستند انبوه گلها برادر
    اين سو علمدار، جان داد با شوق دريا برادر
    جان داد تنهاى تنها، بر دست بابا، برادر
    ديدم كه در بى‏كسى‏ها دارم خدا را برادر
    ديدم كه در بى‏كسى‏ها دارم خدا را برادر



شعر از: سارا حقيقى

عنوان:

بهانه گريستن موضوع: گريه براى حسين(ع)




  • اى بهترين بهانه براى گريستن
    در راه بازگشت به خود، عشق كاشته است
    شش سوى، لاله مى‏دمد اى عشق باز كن
    در راه كربلاى تو هر لاله مى‏دهد
    آماده شو «فريد» به فتواى بازگشت
    در خلوت شبانه براى گريستن‏



  • وى داغ جاودانه براى گريستن‏
    داغ تو را نشانه براى گريستن‏
    راهى از اين ميانه براى گريستن‏
    ما را به كف بهانه براى گريستن‏
    در خلوت شبانه براى گريستن‏
    در خلوت شبانه براى گريستن‏



شعر از: قادر تهماسبى (فريد)

عنوان:

تشنگى و نامردان موضوع: در رثاى امام حسين(ع)




  • مى‏رفتى آرام آرام با كوله‏بارى پر از درد
    آيينه بودى كه گفتند: اين سنگ تقديمى تو
    آن روز، تنها تو بودى با بغض‏هايى شكسته
    بعد از همان ظهر خونين، ظهرى كه آبت ندادند
    مى‏گفت آن ظهر خونين، تنهاترين كودك دشت:
    بابا پناهى ندارم برگرد برگرد برگرد



  • غم با دل بى‏قرارت آنروز آيا چه مى‏كرد
    در خود شكستى ولى باز، اين قوم ايمان نياورد
    از پشت سر، تشنگى بود از روبرو خيل نامرد
    دستى چه كوچك، موى تو را شانه مى‏كرد
    بابا پناهى ندارم برگرد برگرد برگرد
    بابا پناهى ندارم برگرد برگرد برگرد



شعر از: عادل سالم

عنوان:

كوفه‏مرامان شام موضوع: اثر خون حسين(ع)




  • شور بپا مى‏كند خون تو در هر مقام
    باده به دست تو كيست طفل جنون جوان
    در رگ عطشانتان، شهد شهادت به جوش
    ساقى بى‏دست شد، خاك زِ مِى مست شد
    بر سر نى مى‏برند ماه مرا از عراق
    از خود، بيرون زدم در طلب خون تو
    عشق به پايان رسيد خون تو پايان نداشت
    آنك، پايان من، در غزلى ناتمام...



  • مى‏شكنم بى‏صدا در خود، هر صبح و شام‏
    پير غلام تو كيست عشق عليه السّلام‏
    مى‏شكند تيغ را خنده خون در نيام‏
    ميكده آتش گرفت، سوخت مى و سوخت جام‏
    كوفه شود شامتان كوفه مرامان شام‏
    بنده حرّ توأم، اذن بده، يا امام‏
    آنك، پايان من، در غزلى ناتمام...
    آنك، پايان من، در غزلى ناتمام...



شعر از: عليرضا قزوه

عنوان:

زمزمه آب، آب موضوع: در رثاى عباس(ع)




  • ديگر بدون موج و تلاطم مخواب آب
    با غفلتى به وسعت خواب فرات، آه
    فردا كه سنگ طعنه تو را سرزنش كند
    خنجر رسيد و ماند مقاوم، گلوى زخم
    يك سوى، مشك‏ها همه سيراب مى‏شدند
    گفتم به تيغ: «اى كه لبت زخم مى‏خورد
    ظالم‏تر از تو كيست كه...» دادم جواب: «آب»



  • بنشين چو نبض دلهره در اضطراب، آب‏
    كردى عمود خيمه‏ى دين را خراب، آب‏
    مرداب مى‏شوى و ندارى جواب، آب‏
    خنجر رسيد و ريخت به چشم ركاب، آب‏
    يك سوى، طفل و زمزمه آب، آب، آب‏
    ظالم‏تر از تو كيست كه...» دادم جواب: «آب»
    ظالم‏تر از تو كيست كه...» دادم جواب: «آب»



شعر از: اسماعيل ثقفى

عنوان:

عطش عاشورا موضوع: عطش در عاشورا




  • تا به اوج خود رسيد آن روز در صحرا، عطش
    آفتاب از پا فتاد و ماه را در برگرفت
    لحظه ديدار، سر بر سينه صحرا نهاد
    تا شود اين عرصه خاكى، سراسر كربلا
    كاش ابرى شعله‏ور، يك قطره باران مى‏فشاند
    بر كوير روح من از آن همه دريا عطش‏



  • مى‏نهاد آهسته آتش بر لب گلها عطش‏
    بست راه خيمه را انگار بر سقّا عطش‏
    در نماز آخرين، آن مرد سرتاپا عطش‏
    تا ابد مى‏جوشد از رگهاى عاشورا عطش‏
    بر كوير روح من از آن همه دريا عطش‏
    بر كوير روح من از آن همه دريا عطش‏



شعر از:

عنوان:

دوباره قلب پاك عمه، لرزيد موضوع: تشنگى اطفال امام حسين(ع)




  • نگاه غنچه‏ها در حسرت آب
    ميان خيمه، بوى گريه پيچيد
    كنار رود و بوى خشكسالى
    دو تا دست غريب و اشك و فرياد
    تمام نخلهاى سبز، بى‏تاب‏
    دوباره قلب پاك عمّه لرزيد
    سپاه كوفيان در بى‏خيالى‏
    عزاى نخلها و نوحه باد
    به روى گونه‏هايش اشك افتاد



  • و يك كودك، ميان خيمه، بى‏حال
    كسى آيا صداى العطش را
    به زير پاى اسبان، گوشه دشت
    روان شد در پى عبّاس، خورشيد
    به روى دست مادر رفته در خواب‏
    كنار رود ناآرام نشنيد
    دو تا دست غريب و مشك خالى‏
    به روى گونه‏هايش اشك افتاد
    به روى گونه‏هايش اشك افتاد



شعر از: مجيد ملامحمّدى

عنوان:

آئينه آفتاب موضوع: در رثاى عباس(ع)




  • از تير سنگ سنگ‏دلى تا سبو شكست
    تا بوسه داد تير عدو مشك آب را
    هر ناوكى كه كرد رفو زخم تيغ را
    بهر نماز عشق به محراب وصل دوست
    مرآتِ مهر بود ابوالفضل بر حسين
    صد چاك ديد نعش برادر به روى خاك
    چون تشنه جان سپرد به نزديكى فرات
    جان داد و تن به ذلت نامردمان نداد
    پيروز شد به نفس و غرور عدو شكست‏



  • آواى العطش همه را در گلو شكست‏
    عبّاس ديد پيكره آرزو شكست‏
    تيغ دگر دوباره بيامد رفو شكست‏
    سيلاب خون، بهاى زلال وضو شكست‏
    آيينه با جمال چو شد روبرو شكست‏
    از شدّت و نگرانى غم، پشت او شكست‏
    آب فرات را به جهان آبرو شكست‏
    پيروز شد به نفس و غرور عدو شكست‏
    پيروز شد به نفس و غرور عدو شكست‏



شعر از: حسنى افشرد

عنوان:

مونس تنهايى حسين(ع) موضوع: وداع حسين(ع) با عباس(ع)




  • نه آن طاقت كه برگردم تنت بر جاى بگذارم
    الا اى مونس تنهايى‏ام در بين دشمن‏ها
    مخور غم گر قيامت، متّصل گرديده بر سجده
    تو بعد از من نماندى تا تنم از خاك بردارى
    اگر تا صبح محشر در كنار كشته‏ات باشم
    جراحات تنت آنقدر بسيارند، عبّاسم
    كه ممكن نيست زخمت را بشويم يا كه بشمارم‏



  • نه قوّت، تا كه جسمت را ز روى خاك بردارم‏
    چگونه در ميان دشمنان، تنهات بگذارم‏
    كه پيش تير دشمن، من ركوعش را به‏جاآرم‏
    مرا مهلت نباشد تا تو را بر خاك بسپارم‏
    به هر زحمت هزاران بار جاى اشك، خون بارم‏
    كه ممكن نيست زخمت را بشويم يا كه بشمارم‏
    كه ممكن نيست زخمت را بشويم يا كه بشمارم‏



شعر از: غلامرضا سازگار (ميثم)

عنوان:

عطش آب موضوع: در رثاى عباس(ع)




  • تا دست بسته بازكنى مشت آب را
    نقش هزار زلزله در شط، پديد شد
    دستت به آب، لب نزد و لب به آب، دست
    از ساحل تو آب، عطشناك مى‏رود
    با آب، دست و پنجه كمى نرم كرده، سخت
    ماليده‏اى به خاك ادب، پشت آب را



  • داغت شكست هفت كمر، پشت آب را
    تا ريختى به روى زمين مشت آب را
    حيران نهاده‏اى به لب انگشت آب را
    در حسرت لب تو طمع كشته آب را
    ماليده‏اى به خاك ادب، پشت آب را
    ماليده‏اى به خاك ادب، پشت آب را



شعر از: سيد شهاب‏الدين موسوى

عنوان:

سرباز كوچك موضوع: در رثاى على اصغر(ع)




  • پوشيد سرباز كوچك، قنداقه يعنى كفن را
    ناليد يعنى مراهم در كاروانت نصيبى است
    بگذار تا روى دستت قدرى عطش را بگريم
    قدرى بنوشان مرا از اشك غريبانه خويش
    تا چند اينجا بمانم وقتى در اين ظهر غربت
    يك سينه دارى پر از داغ، دست تو بگذارد اى كاش
    ناگاه در دست مولا يك چشمه جوشيد از خون
    گهواره خالى، خدايا تنها دلى ماند و داغى
    داغى كه از من گرفته است پرواى دل سوختن را



  • پيمود ياس سپيدى راه شقايق شدن را
    يعنى كه در پيشگاهت آورده‏ام جان و تن را
    بگذار تا خون ببارد بر پيكرم پيرهن را
    تا حس كنم در نگاهت لب تشنه پرپر زدن را
    مى‏بينى، افتاده بر خاك، ياران شمشيرزن را
    بر شانه كوچك من اين داغ قامت شكن را
    بوسيد تيرى گلوى آن شاخه نسترن را
    داغى كه از من گرفته است پرواى دل سوختن را
    داغى كه از من گرفته است پرواى دل سوختن را



شعر از: رضا معتمد

عنوان:

ايثار طفل موضوع: در رثاى على اصغر(ع)




  • مادر نه طفل تشنه خود را به باب داد
    چون قحط آب، قحط وفا، قحط رحم ديد
    بر كودك و پدر چو جوابى نداد كس
    خون گلوى طفل، نه ايثار را ببين
    هم عندليب پرسد و هم باغبان به اشك
    پرپر چو مرغ مى‏زد و تا پر نشسته، تير
    او خنده كرد و عالم ازين خنده، گريه كرد
    ديگر به لاى‏لاى ندارد نياز، تير
    او را به خواب بُرد و به مهد تراب داد



  • مهتاب را فلك به كف آفتاب داد
    چشمش به اشك خشك وى از اشك، آب داد
    يك تير، هر دو را به سه پهلو جواب داد
    آن گل نخورد آب و به گلچين گلاب داد
    آبى به گل نداد چرا گل به آب داد
    اما به خنده، باز تسلاّى باب داد
    آبى نديد و آب به چشم سحاب داد
    او را به خواب بُرد و به مهد تراب داد
    او را به خواب بُرد و به مهد تراب داد



شعر از: على انسانى

عنوان:

شوق شهادت موضوع: حديث نفس حسين(ع)




  • اى دل تنگ، دل غصّه بدوشم برگرد
    مرگ بيچاره درمانده، اگر پشت درى
    به كجا آمده‏اى، وسوسه نوشيدن
    رو به ميدان كفنى خواستم و ميدان گفت
    عهد بستم كه نخندانده لبى، جان ندهم
    اى به لب آمده، بگذار بكوشم؛ برگرد



  • بايد اين جان گران را بفروشم، برگرد
    از شهادت، خبرى خورده به گوشم برگرد
    خواهرم تشنه، مخواه آب بنوشم، برگرد
    كفنى بر تو به جز زخم نپوشم، برگرد
    اى به لب آمده، بگذار بكوشم؛ برگرد
    اى به لب آمده، بگذار بكوشم؛ برگرد



شعر از: عبّاس چشامى

عنوان:

اسب بى‏سوار موضوع: بازگشتن ذوالجناح از ميدان




  • شن بود و باد، قافله بود و غبار بود
    فرصت نداشت جامه‏ى نيلى به تن كند
    گويى به پيشواز نزول فرشته‏ها
    مى‏سوخت در كوير، عطشناك و روزه‏دار
    نخلى كه از ميان هزاران هزار فصل
    شن بود و باد، نخل شقايق تبار عشق
    مى‏آمد از غبار، غم‏آلود و شرمسار
    بيرون دويده دختر زهرا ز خيمه‏ها
    برگشته بود اسب ولى بى‏سوار بود



  • آن سوى دشت، حادثه در انتظار بود
    خورشيد، سر برهنه، لب كوهسار بود
    صحرا پر از ستاره دنباله‏دار بود
    نخلى كه از رسول خدا يادگار بود
    شيواترين مقدّمه نوبهار بود
    تنديس واژگون شده‏اى در غبار بود
    آشفته يال و شيهه‏زن و بى‏قرار بود
    برگشته بود اسب ولى بى‏سوار بود
    برگشته بود اسب ولى بى‏سوار بود



شعر از: سعيد بيابانكى

عنوان:

زخمهاى ذوالجناح موضوع: ذوالجناح




  • باز مى‏گردد ز عاشورا چه تنها ذوالجناح
    از عطش مى‏آيد اين گيسو پريش بى‏قرار
    از بلوغ واقعه مى‏آيد اين توفان سرخ
    زخم مى‏بارد ز عاشوراى چشمانش ولى
    دشت چشمانش پر از اسطوره‏هاى بى‏سر است
    لحظه‏اى بربند چشمان شهيدت را بخواب
    وارث خون خدا امروز، تيغ خشم ماست
    انتقام عشق را بگذار با ما ذوالجناح‏



  • حرفهايى سرخ دارد با دل ما ذوالجناح‏
    دارد از دريا نشانى هيچ آيا ذوالجناح‏
    پس چرا چيزى نمى‏گويد، خدايا، ذوالجناح‏
    با تمام زخمها سرپاست امّا ذوالجناح‏
    با كه گويد ترجمان زخمها را ذوالجناح‏
    زخم‏هايت مى‏شود فردا شكوفا ذوالجناح‏
    انتقام عشق را بگذار با ما ذوالجناح‏
    انتقام عشق را بگذار با ما ذوالجناح‏



شعر از: رضا اسماعيلى

عنوان:

كهكشان سوخته موضوع: شام غريبان اهل بيت(ع)




  • انگار از مصيبت خواهر، خبر نداشت
    مى‏رفت از آشيانه آتش گرفته‏اش
    شب، ترسناك بود و سراسيمه مى‏دويد
    آن سوتر از خيام حرم در ميان خاك
    يك كربلا مصيبت و صد قتلگاه غم
    در قلبهاى سخت‏تر از سنگ اثر نداشت‏



  • تا صبح، خفته بود و سر از خاك، برنداشت‏
    با دسته‏اى كبوتر تنها، كه پَر نداشت‏
    طفلى كه غير عمّه، اميد دگر نداشت‏
    يك كهكشان سوخته ديدم كه سر نداشت‏
    در قلبهاى سخت‏تر از سنگ اثر نداشت‏
    در قلبهاى سخت‏تر از سنگ اثر نداشت‏



شعر از: فضل‏اللَّه قدسى

عنوان:

پيشامدى زيبا موضوع: زيبايى عاشورا




  • گرچه روزى تلخ‏تر از روز عاشورا نبود
    عشق مى‏فرمود «بايد رفت» مى‏رفتند و هيچ
    خيمه‏ها از مرد خالى مى‏شد امّا همچنان
    آفتاب ظهر عاشورا به سختى مى‏گريست
    آسمان مى‏سوخت از داغى كه بر دل داشت، آه
    كاروان كم‏كم به سمتى ناكجا مى‏رفت و كاش
    بازگشتى اين سفر را باز، از آنجا نبود



  • آنچه ما ديديم جز پيشامدى زيبا نبود
    بيمشان از تيرهاى تلخ و بى‏پروا نبود
    اهل بيت عشق از مردانگى تنها نبود
    كودكان لب تشنه بودند و كسى سقا نبود
    كودكى آتش به دامن مى‏شد و بابا نبود
    بازگشتى اين سفر را باز، از آنجا نبود
    بازگشتى اين سفر را باز، از آنجا نبود



شعر از: سيّد ضياءالدّين شفيعى

عنوان:

اُمّ بى‏بنين موضوع: بى‏كسى ام البنين




  • اگر به گريه خونين بهانه مى‏خواهى
    بيا كه مادر شيران مست عاشورا
    بگو كه چيست حكايت، مگر فضيلت را
    كنار خط افق چون درخت گل، خفته‏است
    حريق شيون و فرياد از مدينه داغ
    چراغ ناله مستانه را برافروزيد
    ز شهر شيون امّ‏البنين بى‏فرزند
    «فريد» آمده با آهى آتشين امشب‏



  • بيا مجسمه داغ را ببين امشب‏
    به قلب شب زده، با ناله حزين امشب‏
    فتاده است از انگشترى، نگين امشب‏
    عمود خيمه زينب، ستون دين، امشب‏
    نفوذ كرده به كاشانه زمين امشب‏
    به ياد بى‏كسى اُمّ بى‏بنين امشب‏
    «فريد» آمده با آهى آتشين امشب‏
    «فريد» آمده با آهى آتشين امشب‏



شعر از: قادر تهماسبى

عنوان:

آفتاب روى نى موضوع: مصائب اهل بيت حسين(ع)




  • شبى كه بر سر نى، آفتاب ديدن داشت
    ننالم از خط تقدير خويش در زنجير
    چه بود در سر گلهاى باغ سبز رسول
    بسيط دشت، چنان لاله‏زار حسرت بود
    هدف چه بود در اين كارزار خون آلود
    پيام پرپر گلهاى باغ را مى‏بُرد
    صبور ثانيه‏هاى غم و بلاى تو بود
    دلم كه وعده بسيار داغ ديدن داشت‏



  • حديث دربه دريهاى من شنيدن داشت‏
    كه سرنوشت تو در خاك و خون، تپيدن داشت‏
    كه دست فتنه هنوز آرزوى چيدن داشت‏
    كه سبزه نيز، سرِ سرخ بر دميدن داشت‏
    كه شعله، شوق به هر خيمه سركشيدن داشت‏
    نسيم صبح كه بر خاك و خون، خزيدن داشت‏
    دلم كه وعده بسيار داغ ديدن داشت‏
    دلم كه وعده بسيار داغ ديدن داشت‏



شعر از: زنبق سليمان‏نژاد

عنوان:

مهمان نوازى كوفه موضوع: كوفيان بى‏وفا




  • ز خون سرخ شهيدان، فرات رنگين است
    پس از مصيبت جان سوز روز عاشورا
    سياه‏پوش غم ميهمان مظلومى است
    نگاه پنجره‏هاى قصاص مانده به راه
    در انتظار «سوارى» كه پشت پرچين است...



  • دريغ، كوفه كه مهمان نوازى‏اش اين است‏
    طلوع صبح در اينجا غروب غمگين است‏
    تمام وسعت شهرى كه غرق آذين است‏
    در انتظار «سوارى» كه پشت پرچين است...
    در انتظار «سوارى» كه پشت پرچين است...



شعر از: سيد حسين مؤيد

عنوان:

خرابه نشين موضوع: سخن دختر امام حسين(ع)




  • اى رفته بى‏خبر به سفر از سفر بيا
    اى آرزوى گمشده در دشت لاله‏ها
    چشمم چنان دو پنجره انتظار، باز
    جايم خرابه و دلم از آن خراب‏تر
    از بس كه سنگ روى تو بر سينه‏ام زدم
    هر چند شه، گذار به ويرانه كم كند،
    ايثار عمه بود، اگر زنده مانده‏ام
    افتاده داس غصه به جانِ نهال ياس
    بنماى روى و جان مرا رونما بگير
    مپسند جانِ بر لبِ طفلت هدر، بيا



  • خواهى كسى خبر نشود بى‏خبر بيا
    پا در سراى جان بگذار و به سر بيا
    تا غم نبسته پنجره‏ها را، ز در بيا
    اى انتظار دامن مهرش، به سر بيا
    از سوزم آب شد دل سنگ، اى پدر بيا
    امشب تو راه، كج كن ازين رهگذر بيا
    او شد كمان ز بس كه مرا شد سپر، بيا
    جان مى‏كَنم به ديدن من زودتر بيا
    مپسند جانِ بر لبِ طفلت هدر، بيا
    مپسند جانِ بر لبِ طفلت هدر، بيا



شعر از: على انسانى

عنوان:

دخترى شبيه زهرا(س) موضوع: سخن امام حسين(ع) با دختر




  • دخترم صبور باش مثل مادرت كه بود
    دست مهربان من گر چه بر سرت نبود
    مثل شمع، گريه كن سوزناك و بى‏صدا
    رنگ آسمان گرفت صورت نجيب تو
    مهربان خسته‏ام، خوب دل شكسته‏ام
    گرچه غصه‏هاى تو، قصه‏اى نگفتنى است
    دخترم صبور باش، مثل مادرم كه بود



  • شكوه‏اى ز غم نكرد، مخفيانه مى‏سرود
    دستهاى عمّه، اشك، از دو ديده‏ات زُدود
    چون ترنّم سحر، همصداى حلقِ رود
    گيسويت سپيد شد، مثل مادرم، چه زود
    پيش چشم آسمان، بازكرده‏اى صعود...
    دخترم صبور باش، مثل مادرم كه بود
    دخترم صبور باش، مثل مادرم كه بود



شعر از: زكريا تفعّلى

عنوان:

ساغر خنجر موضوع: امتناع از بيعت با ظالم




  • از اين بيعت كه دشمن خواست اولاد پيمبر را
    اسير بيعت دونان شدن آن مشكلى باشد
    چه تلخى‏هاست در تمكين نااهلان كه چون شكر
    حسين گر غيرت اللَّه است حاشا كى روا دارد
    كنار آب جان دادن لب خشكيده آسان‏تر
    روى خاك و خون خفتن به صد برهان شرف دارد
    سر غيرت فرو نارند مردان پيش نامردان
    زهى مردان كه اندر بيعت فرزند پيغمبر
    زهى اصحاب با همت كه پيش نيزه و خنجر
    نهنگانى كه بهر تشنه كامان تا برند آبى
    شهادت بود صهبايى درون ساغر خنجر
    نخوردند آب و جان دادند پهلوى فرات آخر
    بنوشيدند از جام فنا آب حيات آخر



  • همان خوشتر كه بنهادند گردن تيغ و خنجر را
    كه آسان مى‏كند بر دل اسيريهاى خواهر را
    گوارا مى‏كند در كام جان مرگ برادر را
    كه گردد فاسقى فرمانروا شرع پيمبر را
    كه ديدن تر دماغ از مى يزيد شوم كافر را
    كه ديدن تكيه‏گاه بدنهادى بالش زر را
    اگر چه از قفا از تن جدا سازند آن سر را
    گر افتد دستشان از تن دهند آن دست ديگر را
    بر اندازند از تن جوشن و از فرق مغفر را
    شكافند از دم شمشير صد درياى لشگر را
    زهى مستان كه بوسيدند و نوشيدند ساغر را
    بنوشيدند از جام فنا آب حيات آخر
    بنوشيدند از جام فنا آب حيات آخر



شعر از: ملك الشعراى صبورى

عنوان:

مهمان عرش موضوع: عظمت امام حسين(ع)




  • اى طلوع آيت والشمس در سيماى تو
    دعوت معراج و مهمانى عرش كبريا
    وه كه در پيچيد عرش و فرش در يك چشمزد
    شهسوار ذى‏القرن، آن شاهباز دست غيب
    ما غريق لُجّه و كشتى و كشتيبان تويى
    گوش دل بگرفتى از واى غراب كفر و كين
    آب حيوانى كه خضرش چشمه در ظلمات يافت
    آنچنان تأويل شد قرآن كه در طى قرون
    وقت آن باشد كه دژخيمان ز كين در خون كشند
    منبر و محراب شد بازيچه دست ستم
    خفتگان خاك و خون برخيزد از خواب قرون
    دور جغدان نيز هم دارد به پايان مى‏رسد
    چشم خودبين جهان دارد خدابين مى‏شود
    «شهريارا» گر حقايق وانمودى، واى من
    ور زبان و دل يكى با ما نبودى، واى تو



  • سوره والطور وصف سينه سيناى تو
    بوالعجب تشريف سلطانى است بر بالاى تو
    زير پاى رفرف كون مكان پيماى تو
    چون عُقابى در ركاب موكب والاى تو
    اى دل دريادلان غرق دل درياى تو
    گر نخواندى بلبل توحيد در آواى تو
    قطره‏اى بود از دل درياى گوهرزاى تو
    اهرمن را گفت هان يا جاى من يا جاى تو
    خاك و خون آغشته‏گان روز عاشوراى تو
    آسمان چرخيد تا تعبير شد رؤياى تو
    و آسمان از صيحه برپا مى‏كند غوغاى تو
    مى‏رود كز قاف خود سر بركند عنقاى تو
    توتياى چشم دل كردند خاك پاى تو
    ور زبان و دل يكى با ما نبودى، واى تو
    ور زبان و دل يكى با ما نبودى، واى تو



شعر از: سيد محمدحسين شهريار

عنوان:

چند بوسه موضوع: زينب(س) و سر بريده




  • غروب نيست خدايا چرا هلال دميده
    هلال و ظهر و سر نيزه و تلاوت قرآن
    بنا نبود كه از هم جدا شويم من و تو
    به نيزه‏دار بگو چند گام پيش تر آيد
    دو روز پيش جبين تو را به سنگ شكستند
    به جان فاطمه درياب جان فاطمه‏ات را
    كنار محمل، دستم نمى‏رسد به سر نى
    به نخل «ميثم» اگر آتش است سوز تو دارد
    از اين درخت كسى غير شعله ميوه نچيده‏



  • هلال را به سر نى به وقت ظهر كه ديده‏
    حقيقتى است كه ما ديده‏ايم و كس نشنيده‏
    چرا سر تو ز من زودتر به كوفه رسيده‏
    كه چند بوسه بگيرم از اين گلوى بريده‏
    چرا ز حنجرت امروز خون تازه چكيده‏
    كه آب شد دل و رنگش چو آفتاب پريده‏
    مرا ببخش كه قَدَم ز بار غصّه خميده‏
    از اين درخت كسى غير شعله ميوه نچيده‏
    از اين درخت كسى غير شعله ميوه نچيده‏



شعر از: غلامرضا سازگار »ميثم?

عنوان:

سرو سرفراز موضوع: در رثاى امام حسين(ع)




  • اى جلوه‏گاه راز كجا اوفتاده‏اى
    اى شاهد الست كجا بار بسته‏اى
    اى آفتاب عشق كجا كرده‏اى غروب
    اى دردمند عشق كه درمان عالمى
    طفلان داغديده ز پا اوفتاده‏اند
    بانگ اذان و هلهله خصم حيله‏گر
    افتاده بودى آنطرف لاله‏ها، ولى
    در باغ روزگار نروييده چون تو سرو
    پرواز خون به قله اعجاز كرده‏اى
    اى شاهباز راز كجا اوفتاده‏اى‏



  • اى قبله نياز كجا اوفتاده‏اى‏
    مست سبوى ناز كجا اوفتاده‏اى‏
    اى مهر دلنواز كجا اوفتاده‏اى‏
    با درد جانگداز كجا اوفتاده‏اى‏
    اى دست چاره‏ساز كجا اوفتاده‏اى‏
    اى معنى نماز كجا اوفتاده‏اى‏
    اينبار گو كه باز كجا اوفتاده‏اى‏
    اى سرو سرفراز كجا اوفتاده‏اى‏
    اى شاهباز راز كجا اوفتاده‏اى‏
    اى شاهباز راز كجا اوفتاده‏اى‏



شعر از: عباس براتى‏پور

عنوان:

بستان حسينى موضوع: عاشقان حسين(ع)




  • اى برده گل رويت، رونق ز گلستانها
    بستان حسينى را، غرق گل و ريحان بين
    پيمانه دلها شد، لبريز ز مهر تو
    در محفل مشتاقان گر چهره برافروزى
    عشقت ز دل عاشق، هرگز نرود بيرون
    آن دل كه تو را جويد دست از همه جا شويد
    اصحاب وفادارت، در عرصه جانبازى
    گلگون كفنان يكسو، غلتيده به خاك و خون
    در محفل مشتاقان، اى ماه تجلّى كن
    تا دوست نهد مرهم، بر زخم تنت هردم
    ناموس خدا زينب در ظلمت شب گويى
    از چهره تابانش افروخته محفلها
    ما را ز در احسان اى دوست مران هرگز
    اى خاك صفا بخشت سرچشمه انسانها



  • وى قامت دلجويت، پيرايه بستانها
    آنجا كه كند مستت بوى گل و ريحانها
    كز روز ازل بستيم با عشق تو پيمانها
    بر شمع رخت سوزند پروانه صفت جانها
    ثبت است حديث تو در صفحه دورانها
    دل از تو چسان گيرند اين بى‏سر و سامانها
    افكند همه چون گوى، سر در خم چوگانها
    خونين جگران يكسو، افتاده به ميدانها
    كز دورى رخسارت شد پاره گريبانها
    سر ديده چه محنتها، تن خورده چه پيكانها
    شمعى است كه گرد او جمعند پريشانها
    وز خطبه سوزانش انگيخته طوفانها
    اى خاك صفا بخشت سرچشمه انسانها
    اى خاك صفا بخشت سرچشمه انسانها



شعر از: ملك الشعرا

عنوان:

ياحسين موضوع: عظمت مصيبت امام حسين(ع)




  • آنچه در سوگ تو اى پاكتر از پاك گذشت
    چشم تاريخ در آن حادثه تلخ چه ديد
    سر خورشيد بر آن نيزه خونين مى‏گفت
    جلوه روح خدا در افق خون تو ديد
    مرگ هرگز به حريم حرمت راه نيافت
    حر آزاده شد از چشمه مهرت سيراب
    آب شرمنده ايثار علمدار تو شد
    بود لب تشنه لبهاى تو صد رود فرات
    بر تو بستند اگر آب سواران سراب
    با حديثى كه ملائك ز ازل آوردند
    سخن از قصه عشق تو ز لولاك گذشت‏



  • نتوان گفت كه هر لحظه چه غمناك گذشت‏
    كه زمان مويه كنان از گذر خاك گذشت‏
    كه چه‏ها بر سر آن پيكر صد چاك گذشت‏
    آنكه بر پاى دل از قله ادراك گذشت‏
    هر كجا ديد نشانى ز تو چالاك گذشت‏
    كه به ميدان عطش پاك شد و پاك گذشت‏
    كه چرا تشنه از او اينهمه بى‏باك گذشت‏
    رود بى‏تاب كنار تو عطشناك گذشت‏
    دشت دريا شد و آب از سر افلاك گذشت‏
    سخن از قصه عشق تو ز لولاك گذشت‏
    سخن از قصه عشق تو ز لولاك گذشت‏



شعر از: نصراللَّه مردانى

عنوان:

گل گلزار عشق موضوع: در رثاى على اصغر(ع)




  • اى كه گرفتى به دوش، بار غم و بار عشق
    قصّه شنيدم كه دوش، تشنه لب گل فروش
    گل غم ناگفته داشت، خاطر آشفته داشت
    عشوه كنان ناز كرد، واشدن آغاز كرد
    گرچه زمان دير بود، تشنه لب شير بود
    طفل، تب و تاب داشت، گل طلب آب داشت
    تا هدف تير شد، چرخ ز غم پير شد
    آن گل مينو سرشت، بر ورق سرنوشت
    اين گل باغ خداست، از چمن كربلاست
    آه كه با پشت خم، پشت خيام حرم
    اى ادب آموخته، جز دل افروخته
    غنچه خاموش من، يار كفن‏پوش من
    دشت پر از هاى و هوست، مشترى عشق اوست
    خيمه به كويم زدى، خنده به رويم زدى
    تازه گل پرپرم، من ز تو عاشق‏ترم
    كودك من لاى لاى، از غم تو واى واى
    با تو «شفق» پر گرفت، عشق در او درگرفت
    تا نفسى برگرفت، پرده ز اسرار عشق‏



  • باز بيا سركنيم، قصّه گلزار عشق‏
    برد گلى سبزپوش، هديه به بازار عشق‏
    چشم به خون خفته داشت، از غم سالار عشق‏
    خنده زد و باز كرد، ديده به ديدار عشق‏
    منتظر تير بود، يار وفادار عشق‏
    كى خبر از خواب داشت، ديده بيدار عشق‏
    عشق زمين‏گير شد، اى عجب از كار عشق‏
    با خطى از خون نوشت، معنى ايثار عشق‏
    خوابگه او كجاست، سينه سردار عشق‏
    نغمه سرايد به غم، قافله سالار عشق‏
    جز جگر سوخته، نيست سزاوار عشق‏
    زينت آغوش من، يار من و يار عشق‏
    اى شده قربان دوست، اوست خريدار عشق‏
    مى ز سبويم زدى، بر سر بازار عشق‏
    اصغرم اى اصغرم، اى گل گلزار عشق‏
    گريه كند هاى هاى، چشم عزادار عشق‏
    تا نفسى برگرفت، پرده ز اسرار عشق‏
    تا نفسى برگرفت، پرده ز اسرار عشق‏



شعر از: محمدجواد شفق

عنوان:

روى نيزه‏ها موضوع: سرهاى شهدا بر نيزه




  • جلوه دارد پرتو انوار روى نيزه‏ها
    مى‏تپد پيش نگاه مرده نامردمان
    آسمان، من آنهمه خورشيد در خون خفته را
    بيش از اين بر خاك مقتل بود معراج حضور
    آستينم را كلاف اشك گوهر كرده‏ام
    كاروان را منزل غربت جدا افتاده بود
    تا بمانى سرخ‏رو تا صبح محشر اى شفق
    آسمان گر اختران خويش را گم كرده‏اى
    كوفه، كوفه داس و خنجر بود و از آل على
    يك گلستان لاله شد تبدار روى نيزه‏ها



  • شد تماشايى خدا انگار روى نيزه‏ها
    عشق صد آيينه در تكرار روى نيزه‏ها
    يافتم با چشم حسرتبار روى نيزه‏ها
    خوش تجلّى كرده‏اند اينبار روى نيزه‏ها
    يوسفند و گرمى بازار روى نيزه‏ها
    همرهان را تازه شد ديدار روى نيزه‏ها
    بوسه از لبهايشان بردار روى نيزه‏ها
    شرحه شرحه عشق را بشمار روى نيزه‏ها
    يك گلستان لاله شد تبدار روى نيزه‏ها
    يك گلستان لاله شد تبدار روى نيزه‏ها



شعر از:

عنوان:

با من سخن بگوى موضوع: زينب(س) و سر بريده




  • بگذار، خون چشم تو، به اشك خود بشويم
    بگذار، تا توقّف بكنند نيزه‏داران
    بگذار، تا ببوسم ز رُخت بجاى زهرا
    بگذار، تا گلويت، ز سرشك خود كنم تر
    بخدا قسم كه زينب، نكند هنوز باور
    لحظات وصل، ترسم، ز كفم رود حسينم
    خبر از تنور خولى، دهد اين غبار رويت
    چه كنم درين بيابان، اثر از رقيّه‏ام نيست
    چو نشانه مودّت بود اشك من (حسانا)
    به خدا همين مرا بس، به دو عالم آبرويم‏



  • كه مگر شود ميسّر، نگهى كنى به سويم‏
    كه دمى بياد طاها، گل روى تو ببويم‏
    كه درين سفر، برادر، همه جا بياد اويم‏
    كه فشار غُصّه ديگر، شده عقده در گلويم‏
    كه تنت به كربلا و، سر توست روبرويم‏
    ز گزارشات هجران، تو بگوى و، من بگويم‏
    تو بريز اشك و من هم، تو بشوى و من بشويم‏
    تو بگرد و، من بگردم، تو بجوى و، من بجويم‏
    به خدا همين مرا بس، به دو عالم آبرويم‏
    به خدا همين مرا بس، به دو عالم آبرويم‏



شعر از: حسان

/ 1