اشعار (غزل)
عنوان:
شمشير و شهادت موضوع: توصيف نهضت حسينى
اى كه پيچيده شبى در دل اين كوچه صدايت
تا قيامت همه جا محشر كبراى تو برپاست
عطش آتش و تنهايى و شمشير و شهادت
همرهانت صفى از آينه بودند و، خوش آن روز
كاش بوديم و سر و ديده و دستى چو اباالفضل
از فراسوى ازل تا ابد، اى حَلق بريده
مىرود دايره در دايره پژواكِ صدايت
يك جهان پنجره بيدار شد از بانگ رهايت
اى شب تار عدم، شام غريبان عزايت
خبرى مختصر از حادثه كرب و بلايت
كه درخشيد خدا در همه آينههايت
مىفشانديم سبكتر ز كفى آب، برايت
مىرود دايره در دايره پژواكِ صدايت
مىرود دايره در دايره پژواكِ صدايت
عنوان:
رجعت سرخ موضوع: سرهاى شهدا بر نيزه
كربلا را مىسرود اين بار، روى نيزهها
نينوايى شعر او، از ناى هفتاد و دو نى
صحنه اوج و عروج است و طلوع و روشنى
زنگيان آيينه مىبندند بر نى يا خدا
خشك نى به هفتاد و دو گل، آذين شده است
زخمى داغند اين گلهاى پرپر، اى نسيم
يا بر اين نيزار خون امشب متاب اى ماهتاب
قافله، در رجعت سرخ است و، جاده فتنه جوش
صوت قرآن است اين، يا با خدا در گفتگوست
ياد دارى آسمان با اختران، خورشيد گفت:
با برادر گفت زينب راه دين هموار شد
خواهرش بر چوب محمل زد سر خود را، كه آه
چشم ما آيينهآسا غرق حيرت شد، چو ديد
آنهمه خورشيد اختر بار روى نيزهها
با دوصد ايهامِ معنى دار، روى نيزهها
مثل يك (ترجيع)، شد تكرار، روى نيزهها
سير كن سير تجلّىزار، روى نيزهها
پرده برمىدارد از رخسار، روى نيزهها
لالهها را سر به سر بشمار، روى نيزهها
گام خود آرامتر بگذار روى نيزهها
يا قدم آهستهتر بردار، روى نيزهها
چشم مير كاروان بيدار، روى نيزهها
روبرو، بىپرده، در انظار، روى نيزهها
وعده ديدارمان اين بار، روى نيزهها
گرچه راه تو است ناهموار، روى نيزهها
تيرهتر بادا ز شام تار، روى نيزهها
آنهمه خورشيد اختر بار روى نيزهها
آنهمه خورشيد اختر بار روى نيزهها
عنوان:
اسب بىصاحب موضوع: سخنى با اسب
اى اسب بىصاحب من برگرد كارى ندارم
با آن كه زخمىترينى، امّا نمىخواهى از من
مىدانى اى اسب زخمى هنگام رفتن رسيده است
اى كاش مىداد رخصت تا در كنارش بمانم
اى شيهه غربت من رو خيمهها را خبر كن
تصويرى از دود و آتش در چشم من مىنشيند
منظومه شمسى انگار، پاشيده از هم دراين دشت
از هُرم دل واپسىها، بر اينهمه بىكسىها
زينب خداحافظ تو، رفتم كه از جانب تو
آن كشته را مىشناسم، از عطر ياسى كه دارد
داغش برون از شمار است، زخمش فزون از ستاره
او را به غربت سپردم وقتى كه مىگفت: برگرد
من هم دراين دشت حسرت خود را به او مىسپارم
خواهم اينجا نباشى، وقتى كه جان مىسپارم
بخشم ترا التيامى، يا آن كه مرهم گذارم
گاه وداع من و تو است، ديگر مجالى ندارم
داغم از اين بىنصيبى، از روى او شرمسارم
اكنون كه گودال خون را در پشتسر مىگذارم
در خيمه آتش فتاده است يا من سراپا شرارم
طاق گردون شكسته است يا من برون از مدارم
آيا نبايد بسوزم آيا نبايد ببارم
بر سينه زخمى او، آلالهاى را بكارم
مىخواهم آنجا بميرم، آنجا كنار سوارم
آغاز كار است و دارم هفتاد را مىشمارم
هم دراين دشت حسرت خود را به او مىسپارم
هم دراين دشت حسرت خود را به او مىسپارم
عنوان:
به سوى دوست موضوع: كاروان كربلا
مهر ز نور شد تهى، روح شد از بدن جدا
آن كه به دست او بود، نقشه حكمت قدَر
شورِ كجاست در سرش از چه شتاب مىكند
كيست امير كاروان حافظ عزّت حرم
كجاوهها به ناقهها بسته و در ميانشان
قافله رفت ساربان، حُدى بخوان، ناقه بران
كجا گريزد از اجل هُژَبر بيشه ازل
آنچه ز بيش و كم رسد، رنج رسد، الم رسد
من ز تبار احمدم، سُلاله هدايتم
نهادهايم جان به كف، در پى مردى و شرف
اى گل باغ عاشقى چشم و چراغ عاشقى
اى حرم تو كوى دل، مهر تو آبروى دل
سينه سراچه غمت، گريه نثار ماتمت
وين دل (آشفته) كند مويه به ياد كربلا
خانه نهاده پشت سر، صاحب خانه خدا
از حرم خدا برون، مىشود از بدِ قضا
سوى كدام منزلش قافله مىزند درا
جان نماز و صوم و حج، روح عبادت و دعا
پردگيان آل حق، عصمت ختم الانبيا
منزل عشق پيشِ رو، خانه دوست در قفا
تا نرسد به دين خلل، حج ادا كنم قضا
جان مرا چه غم رسد، چون به خداست التجا
قبول بيعت ستم، مرا كجا بود روا
گر همه خصم، صف به صف تيغ كشد به روى ما
با دل ما چه كردهيى كز تو نمىشود جدا
مىزنم از سبوى دل، مى به محبّت شما
وين دل (آشفته) كند مويه به ياد كربلا
وين دل (آشفته) كند مويه به ياد كربلا
عنوان:
شروع عشق موضوع: ظهر عاشورا
نخستين كس كه در مدح تو شعرى گفت، آدم بود
نخستين اتّفاق تلختر از تلخ در تاريخ
مدينه نه، كه حتّى مكّه ديگر جاى امنى نيست
فتاد از پا كنار رود، در آن ظهر دردآلود
دلش مىخواست مىشد آب از شرم، امّا حيف
اگر در كربلا طوفان نمىشد، كس نمىفهميد
چرا يك عمر پشت ذوالفقار مرتضى خم بود
شروع عشق و آغاز غزل شايد همان دم بود
كه پشت عرش را خم كرد، يك ظهر محرّم بود
تمام كربلا و كوفه غرق ابن ملجم بود
كسى كه عطر نامش آبروى آب زمزم بود
مىخواست صد جان داشت، امّا بازهم كم بود
چرا يك عمر پشت ذوالفقار مرتضى خم بود
چرا يك عمر پشت ذوالفقار مرتضى خم بود
عنوان:
مسلمان سوخت، كافر هم موضوع: عظمت مصيبت عاشورا
دراين ماتم، خليل از ديده خون افشاند، آزر هم
مكيد آن تاجدار ملك دين تا از عطش خاتم
ز تاب تشنگى تا شد شَبَهگون لعل سيرابش
فلك آل على را جا كجا زيبد به ويرانه
به داغِ اين ذبيحاللَّه، مسلمان سوخت، كافر هم
ز دست و فرق جم انگشترى افتاد و افسر هم
على زد جامه را در اشك ياقوتى، پيمبر هم
نه آخر غير اين ويرانه بودى جاى ديگر هم
زنى تا چشم برهم، خامه خواهد سوخت، دفتر هم
شگفتى نايَدت، بينى چو در خون دامنِ گيتى
به خونش تا قَبا شد لعلگون دستار گلنارى
چو فرق كوكب برج اسد از كين دو پيكر شد
ز ابر ديده (يغما) برق آه ار بازننشانى
كزين سوك، آسمان افشاند خون از ديده، اختر هم
به باغ خلد، زهرا جامه نيلى كرد، معجر هم
ز سر بشكافت فرقِ صاحبِ تيغ دو پيكر هم
زنى تا چشم برهم، خامه خواهد سوخت، دفتر هم
زنى تا چشم برهم، خامه خواهد سوخت، دفتر هم
عنوان:
نور خدا موضوع: در رثاى امام حسين(ع)
قامتت را چو قضا بهر شهادت آراست
هر طرف مىنگرم، روى دلم جانب تو است
دشمنت كشت، ولى نور تو خاموش نشد
بيدق سلطنت افتاد كيان را، ز كيان
نه بقا كرد ستمگر، نه بجا ماند ستم
زنده را، زنده نخوانند كه مرگ از پى اوست
دولت آن يافت كه در پاى تو سر داد ولى
رفت بر عرشه نى تا سرت اى عرش خدا
كرسى و لوح و قلم بهر عزاى تو بپاست
با قضا گفت مشيّت كه: قيامت برخاست
عارفم بيت خدا را، كه دلم قبلهنماست
آرى آن نور، كه فانى نشود نور خداست
سلطنت، سلطنت تو است كه پاينده لواست
ظالم از دست شد و، خانه مظلوم بجاست
بلكه زنده است شهيدى كه حياتش ز قفاست
اين قَبا، راست نه بر قامت هر بىسر و پاست
كرسى و لوح و قلم بهر عزاى تو بپاست
كرسى و لوح و قلم بهر عزاى تو بپاست
عنوان:
دلم مىگيرد موضوع: عشق حسين(ع)
چند وقت است دلم مىگيرد
مثل يك قرن شب تاريك است
مثل اين است كه دارد كمكم
دسته سينهزنى در دل من
گريهام، يعنى: باران بهار
بسكه دلتنگى من بسيار است
لشكر عشق، حرم را بخدا
بخودِ عشق قسم، مىگيرد
دلم از شوق حرم، مىگيرد
دوسه روزى كه دلم مىگيرد
هستيَم رنگ عدم مىگيرد
نوحه مىخوانَد و دم مىگيرد
هم نمىگيرد و هم مىگيرد
دلم از وسعت كم مىگيرد
بخودِ عشق قسم، مىگيرد
بخودِ عشق قسم، مىگيرد
عنوان:
سقّا مىسوخت موضوع: تشنگى اطفال امام حسين(ع)
از عطش تا جگرِ زاده زهرا مىسوخت
آب، مهريّه زهرا و در آن دشت بلا
همچو مجنون كه شكيبا نبود در غم عشق
اصغر آن غنچه نشكفته گلزار رباب
حرم آلعلى سوخت چنان ز آتش كين
از غم تشنگى و سوزِ جگرهاى كباب
زاده ساقى كوثر ز عطش بر لب آب
در كنار بدن بىسر پروانه عشق
كربلا دشت بلا بود و، چنان وادى طور
چشم خونبار قلم از دل (رودى) مىگفت:
كاش از آتش اين واقعه، دنيا مىسوخت
حَرمش لالهصفت تشنه به صحرا مىسوخت
از چه رو گلشن او بر لب دريا مىسوخت
در فراق رخ اكبر، دل ليلا مىسوخت
بر سر دستِ نوازشگر بابا مىسوخت
كه ز هر شعله آن گنبد خضرا مىسوخت
سينه علقمه چون سينه سقّا مىسوخت
بعد هفتاد و دوتن، يكّه و تنها مىسوخت
زينب غمزده چون شمع، سراپا مىسوخت
خيمهها چون شجر سينه سينا مىسوخت
كاش از آتش اين واقعه، دنيا مىسوخت
كاش از آتش اين واقعه، دنيا مىسوخت
عنوان:
كوير غربت موضوع: توصيف امام حسين(ع)
اى فصل بلند و بىنهايت
درياىِ به خاك و خون نشسته
افسانهترين حكايت عشق
اسطوره آسمانىِ خاك
در خاطره غروب، جارى است
يادآورِ لحظههاى تلخى است
جا داشت فرات، خشك مىشد
با ياد لب تو از خجالت
طوفان غرور و كوه غيرت
در گستره كوير غربت
آغوش صميمى صداقت
تنديسِ شكوه و استقامت
پرواز تو در طلوع هجرت
اى خواهش سرخِ بىاِجابت
با ياد لب تو از خجالت
با ياد لب تو از خجالت
عنوان:
دست و مشگ و عَلَم موضوع: در رثاى عباس(ع)
چشمم از اشك پُر و، مشگ من از آب تهى است
گفتم از اشك كنم آتش دل را خاموش
به روى اسب، قيامم به روى خاك، سجود
جان من مىبَرد، آبى كه از اين مشگ چكد
هرچه بختِ منِ سرگشته به خواب است حسين
دست و مشگ و عَلَم، لازمه هر سقّاست
مشگ هم اشك به بىدستىِ من مىريزد
بىسبب نيست اگر مشگ من از آب، تهى است
جگرم غرقه بخون و تنم از تاب، تهى است
پر ز خوناب بُوَد، چشم من از آب، تهى است
اين نماز ره عشق است، ز آداب تهى است
كشتيَم غرق در آبى كه ز گرداب، تهى است
ديده اصغرِ لب تشنهات از خواب، تهى است
دست عبّاس تو از اينهمه اسباب تهى است
بىسبب نيست اگر مشگ من از آب، تهى است
بىسبب نيست اگر مشگ من از آب، تهى است
عنوان:
چشمه فرياد موضوع: زينب پيام رسان كربلا
سِرِّ نى در نينوا مىماند، اگر زينب نبود
چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفانِ رنگ
چشمه فرياد مظلوميّتِ لبتشنگان
زخمه زخمىترين فرياد در چنگ سكوت
در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ
ذوالجناح دادخواهى، بىسوار و بىلگام
در عبور از بستر تاريخ، سيل انقلاب
پشت كوه فتنهها مىماند، اگر زينب نبود
كربلا در كربلا مىماند، اگر زينب نبود
پشت اَبرى از ريا، مىماند، اگر زينب نبود
در كوير تَفته جا مىماند، اگر زينب نبود
از طراز نغمه وا مىماند، اگر زينب نبود
در گلوى چشمها مىماند اگر زينب نبود
در بيابانها رها مىماند، اگر زينب نبود
پشت كوه فتنهها مىماند، اگر زينب نبود
پشت كوه فتنهها مىماند، اگر زينب نبود
عنوان:
كبوتران حرم موضوع: گزارش سفر اسارت
به زخمهاى تنت چون اشاره مىكردم
براى رفتنِ تا كوفه، داشتم ترديد
ز سيل گريه لرزان خويش در كوفه
كبوتران حريم ترا به هر منزل
شبى كه يك تن از آنان ميان ره گم شد
به طشت زر، به لبت چوب خيزران مىزد
به سينه چنگ زنان خيره مىشدم به رباب
به قطره قطره اشكم از اين سفر (تائب)
هماره آبْ دل سنگ خاره مىكردم
به دامن از مژه، جارى ستاره مىكردم
به مصحف بدنت استخاره مىكردم
خراب، پايه دارالاماره مىكردم
به قصد منزل ديگر، شماره مىكردم
به سينه، پيرهن صبر پاره مىكردم
يزيد و، من به تحيّر نظاره مىكردم
چو ياد تشنگى شيرخواره مىكردم
هماره آبْ دل سنگ خاره مىكردم
هماره آبْ دل سنگ خاره مىكردم
عنوان:
بخواب اصغر موضوع: در رثاى على اصغر(ع)
گشودى چشم در چشم من و، رفتى به خواب اصغر
به دست خود به قاتل دادمت، هستم خجل امّا
به شب تا مادرت گيرد ببَر قنداقه خاليت
تو با رنگ پريده غرق خون، دنيا به من تاريك
برو سيراب شو از جام جَدّت ساقى كوثر
گلوى تشنه بشكافته بنْماى با زهرا
الا اى غنچه نشكفتهْ پژمرده، بهارت كو
خراب از قتل ما شد خانه دين مسلمانان
به چشم شيعيانَت اشك حسرت يادگار تو است
الا اى لاله خونين چه داغى آتشين دارى
تو آن ذبح عظيم استى كه قرآن را شدى ناطق
خدا چون پرسد از حقِّ رسول و آل در محشر
نمىدانم چه خواهد داد اين امّت جواب، اصغر
خدا حافظ خدا حافظ بخواب اصغر بخواب اصغر
ز تاب تشنگى آسودى و از التهاب، اصغر
بگريند اختران شب به لالاى رباب، اصغر
كجا ديدى شب آميزد شفق با ماهتاب، اصغر
كه دنيا و سرِ آبش نديدى جز سراب، اصغر
بگو كز زهْر پيكانها به ما دادند آب اصغر
كه در رَفتن به تاراج خزان كردى شتاب، اصغر
كه بعد از خانه دين هم، جهان بادا خراب اصغر
بلى در شيشه مانَد يادگار از گل، گلاب اصغر
جگرها مىكنى تا دامن محشر كباب، اصغر
الا اى طلعت تأويل آيات كتاب، اصغر
نمىدانم چه خواهد داد اين امّت جواب، اصغر
نمىدانم چه خواهد داد اين امّت جواب، اصغر
عنوان:
لالايى موضوع: در رثاى على اصغر(ع)
امشب به خواب رفته نگاه ستارهها
فردا كنار علقمه تصوير مىشود
شبنالهيى غريب دراين دشت لالهخيز
لالاى لاى كودكِ لب تشنهام، بخواب
مادر بخواب تا رود از ياد نازكت
مادر بخواب تا كه نبينى نخفتهام
دنيا به خواب رفته، تو هم لحظهيى بخواب
بنگر به خواب رفته نگاه ستارهها
افتاده از نفَس، طپش گاهوارهها
طرح شگفتِ حادثه خون نگارهها
آشفته، خوابِ سنگىِ اين سنگوارهها
اى غنچه گل شكفته دشت شرارهها
آواى جانگدازِ گلو پارهپارهها
در حيرتِ شكستن بغض منارهها
بنگر به خواب رفته نگاه ستارهها
بنگر به خواب رفته نگاه ستارهها
عنوان:
ميعاد تماشايى موضوع: قرآن خواندن سر بريده حسين
كربلا را، كربلا سرداد روى نيزهها
خشمِ در خون خفته مظلوم عاشوراييان
آسمان، خم شد به پابوس زمين، آنجا كه ديد
خصم را، عمق سقوط و، دوست را اوج عروج
از صميميّت، گره مىخورد دلها، با نگاه
حنجر فرياد سرخ از زير تيغ اختناق
بىتعارف داشت هفتاد و دو مهمان عطش:
صوت قرآن، از گلوى تشنه بىحنجره
جلوه مظلومى، از آنسوى ناپيداى عشق
پايدارى را جهت مىداد، روى نيزهها
نينوا در نى، نوا افتاد روى نيزهها
بىصداى ناله، شد فرياد روى نيزهها
چرخ را منظومه ايجاد، روى نيزهها
جلوهگر شد با همه ابعاد، روى نيزهها
در تماشايىترين ميعاد روى نيزهها
رفت، تا حق را شهادت داد روى نيزهها
ميزبانى كردنِ جلاّد روى نيزهها
غربت اسلام را، سرداد روى نيزهها
پايدارى را جهت مىداد، روى نيزهها
پايدارى را جهت مىداد، روى نيزهها
عنوان:
مرگ سرخ موضوع: فلسفه نهضت حسينى
بزرگ فلسفه نهضت حسين اين است
حسين، مظهر آزادگىّ و آزادى است
نه ظلم كن به كسى، نى به زير ظلم برو
همين نه گريه بر آن شاه تشنهلب كافى است
ببين كه مقصد عالىّ نهضت او چيست
فراز نى سر وى گر رود نباشد باك
اگر چه داغ جوان تلخكام كردش، گفت
ز خاك مردم آزاده بوى خون آيد
ز خاك سرخ شهيدان كربلا، (خوشدل)
دهان غنچه و دامان لاله، رنگين است
كه مرگ سرخ بِه از زندگى ننگين است
خوشا كسى كه چنينش مرام و آيين است
كه اين مرام حسين است و منطق دين است
اگرچه گريه بر آلام قلب، تسكين است
كه درك آن سبب عزّ و جاه و تمكين است
كه سرفرازى طاها و آلياسين است
كه مرگ در ره حفظ شرف چه شيرين است
نشان شيعه و آثار پيروى اين است
دهان غنچه و دامان لاله، رنگين است
دهان غنچه و دامان لاله، رنگين است
عنوان:
آيه نور موضوع: در فراق امام حسين(ع)
اى ز داغ تو روان خون دل از ديده حور
خاكبيزان بسر اندر سر نعش تو بنات
ز تماشاى تجلاّى تو مدهوش، كليم
ديدهها گو همه دريا شو و، دريا همه خون
شمع انجم همه گو اشك عزا باش و بريز
پاى در سلسله سجّاد و بسر تاج، يزيد
دير ترسا و سر سبطِ رسول مدنى
جهان باشد و بوده است، كه داده است نشان
سر بىتن كه شنيده است به لب آيه كهف
جان فداى تو، كه از حالت جانبازى تو
قدسيان سر به گريبان به حجاب ملكوت
غرق درياى تحيّر زلب خشك تو، نوح
مرتضى با دل افروخته، لا حول كنان
كوفيان دست به تاراج حرم كرده دراز
انبيا محو تماشا و ملائك، مبهوت
شمر، سرشار تمنّا و تو سرگرم حضور
بىتو عالم همه ماتمكده تا نفخه صور
اشكريزان ببر از سوك تو شَعراى عبور
اى سرت سرّ اَنا اللَّه و، سنان نخله طور
كه پس از قتل تو منسوخ شد آيين سرور
بهر ماتمزده، كاشانه چه ظلمات و چه نور
خاك عالم به سر افسر و ديهيم و قصور
آه اگر طعنه به قرآن زند انجيل و زبور
ميزبان خفته به كاخ اندر و، مهمان به تنور
يا كه ديده است به مشكوة تنور آيه نور
در طَف ماريه از ياد بشد شور نُشور
حوريان دست به گيسوى پريشان ز قصور
دست حسرت به دل، از صبر تو ايّوب صبور
مصطفى با جگر سوخته حيران و حَصور
آهوان حرم از واهمه در شيون و شور
شمر، سرشار تمنّا و تو سرگرم حضور
شمر، سرشار تمنّا و تو سرگرم حضور
عنوان:
دعوت موضوع: دعوت به بزم حسينى
خون در دل خون، زمزمه جوش است، بياييد
ساز دل عشّاق به آهنگ حسينى
در خمّ ولا كوثر ايثار زند جوش
موجِ نفَس داغِ گل باغ رسالت
بىآتش عشقى كه شما راست به سينه
دنبال سرِ عشق خدا رفتن و رفتن
پايى به سر چشم(جمالى) بگذاريد
گلخانه ما، آينهپوش است، بياييد
گوش از همه دل ناله نيوش است، بياييد
در زير و بم جوش و خروش است، بياييد
فرزند على باده فروش است، بياييد
پيچيده به هر لاله گوش است، بياييد
در محفل ما لاله خموش است، بياييد
ديوانه شدن غايت هوش است، بياييد
گلخانه ما، آينهپوش است، بياييد
گلخانه ما، آينهپوش است، بياييد
عنوان:
پروانه در آتش موضوع: در رثاى امام حسين(ع)
زير ايوانت اگر روزى كبوتر مىشدم
آتشم گل كرد و، بالم سوخت با پروانهها
كاش در هنگام طوفان سياه نيزهها
پرچمى بر شانههاى چاكچاك نينوا
اى سرانگشت جنون در فصل رقص عاشقان
سوى تو پر مىزدم، با بوى تو پر مىزدم
با برادر گفت زينب: كاش بىتو در جهان
در حريم تو، كبوترها به باران مىرسند
گر به كويَت راه مىبردم، كبوتر مىشدم
آن قدر پرمىزدم در خون، كه پرپر مىشدم
كاش چون پروانه در آتش شناور مىشدم
سرختر از شرمِ بغضآلود خنجر مىشدم
مرهمى بر زخمِ خونينِ برادر مىشدم
زخمهيى گر مىزدى تا شعلهورتر مىشدم:
از شميم روحانگيزت معطّر مىشدم
مرغِ بىپر، باغِ بىبر، نخلِ بىسر مىشدم
گر به كويَت راه مىبردم، كبوتر مىشدم
گر به كويَت راه مىبردم، كبوتر مىشدم
عنوان:
آبروى ميدان موضوع: عظمت عباس(ع)
اين جوان كيست كه در قبضه او طوفان است
پنجه در پنجه آتش فگنَد گاهِ نبَرد
مَشك بر دوش گرفته است، وَدل را در مشت
تا كه لبتشنه نمانند غريبان امروز
اين طرف: كوهِ جوانمردى، ايثار، شرف
صف به صف مىشكند پشت سپاه شب كيش
خيره بر خيمه زينب شده و مىنگرد
سَمتِ خون عَلقَمه در آتش و، در سَمتِ عطش
اين كه بر صفحه پيشانى او حَك شده است
آيههايى است كه در سوره (الرّحمن) است
آسمان زيرِ سُمِ مَركبِ او حيران است
دشت از هيبت اين معركه، سرگردان است
كوهمَردى كه همه آبروى ميدان است
مىرود در دلِ آتش، به سرِ پيمان است
روبرو: قومِ جفاپيشه و سنگستان است
آذرخشى است كه غُرّندهتر از شيران است
كودكى را كه تمامى عطش و، گريان است
خيمهها شعلهور و، باديه اشك افشان است
آيههايى است كه در سوره (الرّحمن) است
آيههايى است كه در سوره (الرّحمن) است
عنوان:
در باد موضوع: ظهر عاشورا
مىدَود اسبى، با يال پريشان در باد
مىرود ... از جگر معركه برمىگردد
از شرارِ نفس سوختهاش، چون خورشيد
خيمه مىسوزد و، طفلى كه تمامى عطش است
تا نشيند عطش معركه، اينك زينب
رودها مرثيه مىخوانند از دلتنگى
مَرقَدش مشرق گلهاى فروزان بادا
آن كه جان داد چو فانوس فروزان، در باد
پشتِ زين خشم دگر دارد، توفان در باد
بىسوار امّا، آن سوخته يكران در باد
شعله مىگيرد گيسوى بيابان در باد
مىدود تلخ و برافروخته دامان، در باد
كوهه ابرى است كه مىبارد باران در باد
آسمان نيز دريده است گريبان در باد
آن كه جان داد چو فانوس فروزان، در باد
آن كه جان داد چو فانوس فروزان، در باد
عنوان:
در مصاف گلوى تو موضوع: عظمت مصيبت عاشوراخورشيد، سربرهنه برون آمد چون گوى آتشين و، سراسر سوختآيينههاى عرش ترك برداشت، قلب هزار پاره حيدر سوختاز فتنههاى فرقه نوبنياد، آتش به هرچه بود و نبود افتادتنها نه روح پاك شقايق مرد، تنها نه بالهاى كبوتر سوختحالت چگونه بود نمىدانم، وقتى ميان معركه مىديدىبر ساحل شريعه خونآلود، آن سرو سربلند تناور سوختجنگاورى ز اهل حرم كم شد، از اين فراق قامت تو خم شدآرى ميان آتش نامردان، فرزند نازنين برادر سوختهنگام ظهر، كودك عطشان را، بردى به دست خويش به قربانگاهجبريل پاره كرد گريبان را وقتى كه حلق نازك اصغر سوختدر آن كوير تَفته آتشناك، آنقدر داغ و غرق عطش بودىتا آنكه در مصاف گلوى تو، حتّى گلوى تشنه خنجر سوختچشمان سرخ و ملتهبى آن روز، چشم انتظار آمدنت بودندامّا نيامدىّ و از اين اندوه، آن چشمهاى منتظر آخر سوختمىخواستم براى تو اى مولا شعرى به رنگ مرثيه بنويسمامّا قلم در اوّلِ ره خشكيد، اوراق ناگشوده دفتر سوختشعر از: يدالله گودرزىعنوان:
غوغاى فراز نيزه موضوع: مصيبت محرمدوباره فصل محرّم شد؛ دوباره سينه، سيهپوش استدوباره غربت و غم با اين دل شكسته هماغوش استدوباره كرب و بلا آمد، حسين راهى ميدان شدو هرچه چشمه غم جارى، ز چشم ديده پرجوش استدوباره ظهر عطش آمد، فراز نيزه چه غوغايى استصداى كيست كه مىخواند، صداى كيست كه پرجوش استصداى شيهه اسبى باز، به ذهن ثانيهها جارى استهم او كه از تپش افتاده است؛ هم او كه خاطره بردوش استقسم به سوره عاشورا، قسم به سوره «اعطينا»هميشه قافله دلها، بسوگ داغ تو مدهوش استهميشه نام بلند تو، در آسمان و زمين جارى استچه كس شنفته كه فانوس خدا و عشق، فراموش استشعر از: مجتبى تونهاىعنوان:
آفتاب سوزان موضوع: مصيبت محرم
يك شب به خواب رفتم و ديدم كه خونچكان
ناگه ز خواب جستم و آويختم به صبح
«امّن يجيب» خواندم و گفتم محرّم است
در خاطرم تجسّم غوغاى العطش
اينك حسين روى به ميدان نهاده است
آيا بود كسى كه مرا ياورى كند...
ناگه ميانه دو سِپَه، شعله درگرفت
لَهلَه زنان برآمد، با لحن آتشين
بادا قرين ننگ كه افشاند يك نفس
گويى كه با تنوره مرگ آفرين خود
يارب چه فتنه بود كه در دشت كربلا
شرمى ز اشك ديده زينب چرا نكرد
يارب تو را قسم به لبِ تشنه حسين
آه اى حسين مشعلهدار قيام عشق
هر نيم روز گرم، در اين سير شعله خيز
بعد از تو اى ذبيح، سوى بستر شفق
بعد از تو اى قتيل در آن گير و دار تلخ
مىزد به قتلگاه شفق، پرپر، آفتاب
مىزد به قتلگاه شفق، پرپر آفتاب
پرتو فشانده بود به بام و در، آفتاب
كايد ز كوهسار، برهنهسر، آفتاب
آمد پديد چون نگرستم در آفتاب
اِستاده بر كنار، تماشاگر، آفتاب
برتافت رخ ز دعوت او يكسر، آفتاب
آتشبيار معركه شد آخر، آفتاب
بر دشتهاى تفته، عطش گستر، آفتاب
بر پيكر حسين، تفِ آذر، آفتاب
بر حنجر حسين زدى خنجر، آفتاب
خوفى نداشت از قِبَل محشر، آفتاب
بر خيمههاى سوخته ... اى اُف بر آفتاب
هرگز مباد جرعه كش كوثر، آفتاب
بر آستان تو است، ستايشگر، آفتاب
بر خاك كربلاى تو سايد سر، آفتاب
مىرفت سوگوار و به چشم تر، آفتاب
مىزد به قتلگاه شفق، پرپر، آفتاب
مىزد به قتلگاه شفق، پرپر، آفتاب
عنوان:
كوفه اى وفاى دروغين موضوع: مصيبت محرمدر نگاه من نم خون است بر زبان من، همه آتشفرصتى مرا كه بريزم، در گلوى زمزمه، آتشگفتم از كتاب محرّم، غير اشك و خون چه بخواندتا به رازتان برسد دل، گفت: بىمقدّمه آتشبعد از آن كه پيكر خورشيد، چشمه چشمه، نقش زمين شدسهم قمريان حرم بود، در غبار و همهمه، آتشتا هميشه مانده به ذهنش راز آن دو دست وفادارجاى آه و ناله، بلند است از نگاه علقمه، آتشكوفه اى وفاى دروغين، تا هميشه كوفه بمانىهمنوا شدى كه ببارد بر حريم فاطمه، آتشواى از آن دمى كه تو را هم، با سرآمدان شقاوتمىكشد به مظلمه، دوزخ؛ مىبرد به محكمه، آتشدر هواى آن كه بنالد در عزاى ايل شقايقتار و پود من همه، نى شد نينواى من همه، آتششعر از: رضا معتمدعنوان:
حصار نيزهها موضوع: غربت امام حسين(ع)ابتداى كربلا مدينه نيست، ابتداى كربلا غدير بودابرهاى خونفشان نينوا، اشكهاى حضرت امير بودنطفه خلافت ار چه بسته شد در سقيفه، بيعتى شكسته شدامّت رسول، دسته دسته شد او سكوت كرد، ناگزير بودبعد از آن فتوّت هميشه سبز، بركت از حجاز و از عراق رفتهر چه دانه كاشتند سنگ شد، پشت هر كوير، صد كوير بودمصلحت، كه نيزه خلافت است، از ابوذر اعتراض را گرفتمكر و حيله، حُجر را شهيد كرد بعد از آن بلال، سر به زير بودبعد، مكه و مدينه، دام شد، كوفه صرف عيش و نوش شام شدآفتاب سربلند سايهسوز، در حصار نيزهها اسير بودالامان زشام، الامان زشام، الامان ز درد و غربت امامشام بىمروّت غريب كُش، كاش كوفه بهانهگير بود«هان هبا، شُديد، هان هدر شديد مردم مدينه بىپدر شديد»اين صداى حسرت مدينه بود، اين صداى زخمى بشير بودكربلا به اصل خود رسيدن است هرچه مىروم به خود نمىرسمچشم تا به هم زدم چه دير شد، تا به خويش آمدم چه دير بودشعر از: عليرضا قزوهعنوان:
جان دادند در اوج عطش، دلهاى شيدايى موضوع: در رثاى امام حسين(ع)
تو با تنهايىات از خود فرا رفتى به تنهايى
تو در اندازههاى ناگزير ما نمىگنجى
از اول، آخر كرب و بلايت را چنين ديدم
نواى گريه باران در اين شبهاى بىپايان
از آن روزى كه خونت بر زمين باريد مىبينم
كسى مثل تو لفظ عشق را معنا نخواهد كرد
زلالىهاى باران تو را تصوير از اين بهتر
به جان تو كه از تو غير تو هرگز نخواهم خواست
ولى دستى تهى دارم مگر بر من ببخشايى
ولى در خود فرو مانديم ما جمع تماشايى
تو را هم با تو مىسنجيم ما جمع شكيبايى
تو و هفت آسمان غربت، تو و يك دشت تنهايى
به سوگ تو است با ما عاشقان، گرم همآوايى
تمام خاك لبريز از شقايقهاى صحرايى
كسى مثل تو مثل تو به اين ايجاز و شيوايى
كه جان دادند در اوج عطش، دلهاى دريايى
ولى دستى تهى دارم مگر بر من ببخشايى
ولى دستى تهى دارم مگر بر من ببخشايى
عنوان:
سخنى با برادر موضوع: مصائب زينب(س)
مانديم لب تشنه اينجا در متن صحرا برادر
آن سوىتر، رود جارى مىپيچد از بىقرارى
آن سو گلوى تو خونين، خورشيد روى تو خونين
در من خروشيد اندوه، اندوهِ سرخ زمانه
يك چند، واگويه كردم در خويشتن مويه كردم
ديدم كه در بىكسىها دارم خدا را برادر
آلاله تب كرد اينجا پژمرد بىما برادر
اين سو ولى تشنه هستند انبوه گلها برادر
اين سو علمدار، جان داد با شوق دريا برادر
جان داد تنهاى تنها، بر دست بابا، برادر
ديدم كه در بىكسىها دارم خدا را برادر
ديدم كه در بىكسىها دارم خدا را برادر
عنوان:
بهانه گريستن موضوع: گريه براى حسين(ع)
اى بهترين بهانه براى گريستن
در راه بازگشت به خود، عشق كاشته است
شش سوى، لاله مىدمد اى عشق باز كن
در راه كربلاى تو هر لاله مىدهد
آماده شو «فريد» به فتواى بازگشت
در خلوت شبانه براى گريستن
وى داغ جاودانه براى گريستن
داغ تو را نشانه براى گريستن
راهى از اين ميانه براى گريستن
ما را به كف بهانه براى گريستن
در خلوت شبانه براى گريستن
در خلوت شبانه براى گريستن
عنوان:
تشنگى و نامردان موضوع: در رثاى امام حسين(ع)
مىرفتى آرام آرام با كولهبارى پر از درد
آيينه بودى كه گفتند: اين سنگ تقديمى تو
آن روز، تنها تو بودى با بغضهايى شكسته
بعد از همان ظهر خونين، ظهرى كه آبت ندادند
مىگفت آن ظهر خونين، تنهاترين كودك دشت:
بابا پناهى ندارم برگرد برگرد برگرد
غم با دل بىقرارت آنروز آيا چه مىكرد
در خود شكستى ولى باز، اين قوم ايمان نياورد
از پشت سر، تشنگى بود از روبرو خيل نامرد
دستى چه كوچك، موى تو را شانه مىكرد
بابا پناهى ندارم برگرد برگرد برگرد
بابا پناهى ندارم برگرد برگرد برگرد
عنوان:
كوفهمرامان شام موضوع: اثر خون حسين(ع)
شور بپا مىكند خون تو در هر مقام
باده به دست تو كيست طفل جنون جوان
در رگ عطشانتان، شهد شهادت به جوش
ساقى بىدست شد، خاك زِ مِى مست شد
بر سر نى مىبرند ماه مرا از عراق
از خود، بيرون زدم در طلب خون تو
عشق به پايان رسيد خون تو پايان نداشت
آنك، پايان من، در غزلى ناتمام...
مىشكنم بىصدا در خود، هر صبح و شام
پير غلام تو كيست عشق عليه السّلام
مىشكند تيغ را خنده خون در نيام
ميكده آتش گرفت، سوخت مى و سوخت جام
كوفه شود شامتان كوفه مرامان شام
بنده حرّ توأم، اذن بده، يا امام
آنك، پايان من، در غزلى ناتمام...
آنك، پايان من، در غزلى ناتمام...
عنوان:
زمزمه آب، آب موضوع: در رثاى عباس(ع)
ديگر بدون موج و تلاطم مخواب آب
با غفلتى به وسعت خواب فرات، آه
فردا كه سنگ طعنه تو را سرزنش كند
خنجر رسيد و ماند مقاوم، گلوى زخم
يك سوى، مشكها همه سيراب مىشدند
گفتم به تيغ: «اى كه لبت زخم مىخورد
ظالمتر از تو كيست كه...» دادم جواب: «آب»
بنشين چو نبض دلهره در اضطراب، آب
كردى عمود خيمهى دين را خراب، آب
مرداب مىشوى و ندارى جواب، آب
خنجر رسيد و ريخت به چشم ركاب، آب
يك سوى، طفل و زمزمه آب، آب، آب
ظالمتر از تو كيست كه...» دادم جواب: «آب»
ظالمتر از تو كيست كه...» دادم جواب: «آب»
عنوان:
عطش عاشورا موضوع: عطش در عاشورا
تا به اوج خود رسيد آن روز در صحرا، عطش
آفتاب از پا فتاد و ماه را در برگرفت
لحظه ديدار، سر بر سينه صحرا نهاد
تا شود اين عرصه خاكى، سراسر كربلا
كاش ابرى شعلهور، يك قطره باران مىفشاند
بر كوير روح من از آن همه دريا عطش
مىنهاد آهسته آتش بر لب گلها عطش
بست راه خيمه را انگار بر سقّا عطش
در نماز آخرين، آن مرد سرتاپا عطش
تا ابد مىجوشد از رگهاى عاشورا عطش
بر كوير روح من از آن همه دريا عطش
بر كوير روح من از آن همه دريا عطش
عنوان:
دوباره قلب پاك عمه، لرزيد موضوع: تشنگى اطفال امام حسين(ع)
نگاه غنچهها در حسرت آب
ميان خيمه، بوى گريه پيچيد
كنار رود و بوى خشكسالى
دو تا دست غريب و اشك و فرياد
تمام نخلهاى سبز، بىتاب
دوباره قلب پاك عمّه لرزيد
سپاه كوفيان در بىخيالى
عزاى نخلها و نوحه باد
به روى گونههايش اشك افتاد
و يك كودك، ميان خيمه، بىحال
كسى آيا صداى العطش را
به زير پاى اسبان، گوشه دشت
روان شد در پى عبّاس، خورشيد
به روى دست مادر رفته در خواب
كنار رود ناآرام نشنيد
دو تا دست غريب و مشك خالى
به روى گونههايش اشك افتاد
به روى گونههايش اشك افتاد
عنوان:
آئينه آفتاب موضوع: در رثاى عباس(ع)
از تير سنگ سنگدلى تا سبو شكست
تا بوسه داد تير عدو مشك آب را
هر ناوكى كه كرد رفو زخم تيغ را
بهر نماز عشق به محراب وصل دوست
مرآتِ مهر بود ابوالفضل بر حسين
صد چاك ديد نعش برادر به روى خاك
چون تشنه جان سپرد به نزديكى فرات
جان داد و تن به ذلت نامردمان نداد
پيروز شد به نفس و غرور عدو شكست
آواى العطش همه را در گلو شكست
عبّاس ديد پيكره آرزو شكست
تيغ دگر دوباره بيامد رفو شكست
سيلاب خون، بهاى زلال وضو شكست
آيينه با جمال چو شد روبرو شكست
از شدّت و نگرانى غم، پشت او شكست
آب فرات را به جهان آبرو شكست
پيروز شد به نفس و غرور عدو شكست
پيروز شد به نفس و غرور عدو شكست
عنوان:
مونس تنهايى حسين(ع) موضوع: وداع حسين(ع) با عباس(ع)
نه آن طاقت كه برگردم تنت بر جاى بگذارم
الا اى مونس تنهايىام در بين دشمنها
مخور غم گر قيامت، متّصل گرديده بر سجده
تو بعد از من نماندى تا تنم از خاك بردارى
اگر تا صبح محشر در كنار كشتهات باشم
جراحات تنت آنقدر بسيارند، عبّاسم
كه ممكن نيست زخمت را بشويم يا كه بشمارم
نه قوّت، تا كه جسمت را ز روى خاك بردارم
چگونه در ميان دشمنان، تنهات بگذارم
كه پيش تير دشمن، من ركوعش را بهجاآرم
مرا مهلت نباشد تا تو را بر خاك بسپارم
به هر زحمت هزاران بار جاى اشك، خون بارم
كه ممكن نيست زخمت را بشويم يا كه بشمارم
كه ممكن نيست زخمت را بشويم يا كه بشمارم
عنوان:
عطش آب موضوع: در رثاى عباس(ع)
تا دست بسته بازكنى مشت آب را
نقش هزار زلزله در شط، پديد شد
دستت به آب، لب نزد و لب به آب، دست
از ساحل تو آب، عطشناك مىرود
با آب، دست و پنجه كمى نرم كرده، سخت
ماليدهاى به خاك ادب، پشت آب را
داغت شكست هفت كمر، پشت آب را
تا ريختى به روى زمين مشت آب را
حيران نهادهاى به لب انگشت آب را
در حسرت لب تو طمع كشته آب را
ماليدهاى به خاك ادب، پشت آب را
ماليدهاى به خاك ادب، پشت آب را
عنوان:
سرباز كوچك موضوع: در رثاى على اصغر(ع)
پوشيد سرباز كوچك، قنداقه يعنى كفن را
ناليد يعنى مراهم در كاروانت نصيبى است
بگذار تا روى دستت قدرى عطش را بگريم
قدرى بنوشان مرا از اشك غريبانه خويش
تا چند اينجا بمانم وقتى در اين ظهر غربت
يك سينه دارى پر از داغ، دست تو بگذارد اى كاش
ناگاه در دست مولا يك چشمه جوشيد از خون
گهواره خالى، خدايا تنها دلى ماند و داغى
داغى كه از من گرفته است پرواى دل سوختن را
پيمود ياس سپيدى راه شقايق شدن را
يعنى كه در پيشگاهت آوردهام جان و تن را
بگذار تا خون ببارد بر پيكرم پيرهن را
تا حس كنم در نگاهت لب تشنه پرپر زدن را
مىبينى، افتاده بر خاك، ياران شمشيرزن را
بر شانه كوچك من اين داغ قامت شكن را
بوسيد تيرى گلوى آن شاخه نسترن را
داغى كه از من گرفته است پرواى دل سوختن را
داغى كه از من گرفته است پرواى دل سوختن را
عنوان:
ايثار طفل موضوع: در رثاى على اصغر(ع)
مادر نه طفل تشنه خود را به باب داد
چون قحط آب، قحط وفا، قحط رحم ديد
بر كودك و پدر چو جوابى نداد كس
خون گلوى طفل، نه ايثار را ببين
هم عندليب پرسد و هم باغبان به اشك
پرپر چو مرغ مىزد و تا پر نشسته، تير
او خنده كرد و عالم ازين خنده، گريه كرد
ديگر به لاىلاى ندارد نياز، تير
او را به خواب بُرد و به مهد تراب داد
مهتاب را فلك به كف آفتاب داد
چشمش به اشك خشك وى از اشك، آب داد
يك تير، هر دو را به سه پهلو جواب داد
آن گل نخورد آب و به گلچين گلاب داد
آبى به گل نداد چرا گل به آب داد
اما به خنده، باز تسلاّى باب داد
آبى نديد و آب به چشم سحاب داد
او را به خواب بُرد و به مهد تراب داد
او را به خواب بُرد و به مهد تراب داد
عنوان:
شوق شهادت موضوع: حديث نفس حسين(ع)
اى دل تنگ، دل غصّه بدوشم برگرد
مرگ بيچاره درمانده، اگر پشت درى
به كجا آمدهاى، وسوسه نوشيدن
رو به ميدان كفنى خواستم و ميدان گفت
عهد بستم كه نخندانده لبى، جان ندهم
اى به لب آمده، بگذار بكوشم؛ برگرد
بايد اين جان گران را بفروشم، برگرد
از شهادت، خبرى خورده به گوشم برگرد
خواهرم تشنه، مخواه آب بنوشم، برگرد
كفنى بر تو به جز زخم نپوشم، برگرد
اى به لب آمده، بگذار بكوشم؛ برگرد
اى به لب آمده، بگذار بكوشم؛ برگرد
عنوان:
اسب بىسوار موضوع: بازگشتن ذوالجناح از ميدان
شن بود و باد، قافله بود و غبار بود
فرصت نداشت جامهى نيلى به تن كند
گويى به پيشواز نزول فرشتهها
مىسوخت در كوير، عطشناك و روزهدار
نخلى كه از ميان هزاران هزار فصل
شن بود و باد، نخل شقايق تبار عشق
مىآمد از غبار، غمآلود و شرمسار
بيرون دويده دختر زهرا ز خيمهها
برگشته بود اسب ولى بىسوار بود
آن سوى دشت، حادثه در انتظار بود
خورشيد، سر برهنه، لب كوهسار بود
صحرا پر از ستاره دنبالهدار بود
نخلى كه از رسول خدا يادگار بود
شيواترين مقدّمه نوبهار بود
تنديس واژگون شدهاى در غبار بود
آشفته يال و شيههزن و بىقرار بود
برگشته بود اسب ولى بىسوار بود
برگشته بود اسب ولى بىسوار بود
عنوان:
زخمهاى ذوالجناح موضوع: ذوالجناح
باز مىگردد ز عاشورا چه تنها ذوالجناح
از عطش مىآيد اين گيسو پريش بىقرار
از بلوغ واقعه مىآيد اين توفان سرخ
زخم مىبارد ز عاشوراى چشمانش ولى
دشت چشمانش پر از اسطورههاى بىسر است
لحظهاى بربند چشمان شهيدت را بخواب
وارث خون خدا امروز، تيغ خشم ماست
انتقام عشق را بگذار با ما ذوالجناح
حرفهايى سرخ دارد با دل ما ذوالجناح
دارد از دريا نشانى هيچ آيا ذوالجناح
پس چرا چيزى نمىگويد، خدايا، ذوالجناح
با تمام زخمها سرپاست امّا ذوالجناح
با كه گويد ترجمان زخمها را ذوالجناح
زخمهايت مىشود فردا شكوفا ذوالجناح
انتقام عشق را بگذار با ما ذوالجناح
انتقام عشق را بگذار با ما ذوالجناح
عنوان:
كهكشان سوخته موضوع: شام غريبان اهل بيت(ع)
انگار از مصيبت خواهر، خبر نداشت
مىرفت از آشيانه آتش گرفتهاش
شب، ترسناك بود و سراسيمه مىدويد
آن سوتر از خيام حرم در ميان خاك
يك كربلا مصيبت و صد قتلگاه غم
در قلبهاى سختتر از سنگ اثر نداشت
تا صبح، خفته بود و سر از خاك، برنداشت
با دستهاى كبوتر تنها، كه پَر نداشت
طفلى كه غير عمّه، اميد دگر نداشت
يك كهكشان سوخته ديدم كه سر نداشت
در قلبهاى سختتر از سنگ اثر نداشت
در قلبهاى سختتر از سنگ اثر نداشت
عنوان:
پيشامدى زيبا موضوع: زيبايى عاشورا
گرچه روزى تلختر از روز عاشورا نبود
عشق مىفرمود «بايد رفت» مىرفتند و هيچ
خيمهها از مرد خالى مىشد امّا همچنان
آفتاب ظهر عاشورا به سختى مىگريست
آسمان مىسوخت از داغى كه بر دل داشت، آه
كاروان كمكم به سمتى ناكجا مىرفت و كاش
بازگشتى اين سفر را باز، از آنجا نبود
آنچه ما ديديم جز پيشامدى زيبا نبود
بيمشان از تيرهاى تلخ و بىپروا نبود
اهل بيت عشق از مردانگى تنها نبود
كودكان لب تشنه بودند و كسى سقا نبود
كودكى آتش به دامن مىشد و بابا نبود
بازگشتى اين سفر را باز، از آنجا نبود
بازگشتى اين سفر را باز، از آنجا نبود
عنوان:
اُمّ بىبنين موضوع: بىكسى ام البنين
اگر به گريه خونين بهانه مىخواهى
بيا كه مادر شيران مست عاشورا
بگو كه چيست حكايت، مگر فضيلت را
كنار خط افق چون درخت گل، خفتهاست
حريق شيون و فرياد از مدينه داغ
چراغ ناله مستانه را برافروزيد
ز شهر شيون امّالبنين بىفرزند
«فريد» آمده با آهى آتشين امشب
بيا مجسمه داغ را ببين امشب
به قلب شب زده، با ناله حزين امشب
فتاده است از انگشترى، نگين امشب
عمود خيمه زينب، ستون دين، امشب
نفوذ كرده به كاشانه زمين امشب
به ياد بىكسى اُمّ بىبنين امشب
«فريد» آمده با آهى آتشين امشب
«فريد» آمده با آهى آتشين امشب
عنوان:
آفتاب روى نى موضوع: مصائب اهل بيت حسين(ع)
شبى كه بر سر نى، آفتاب ديدن داشت
ننالم از خط تقدير خويش در زنجير
چه بود در سر گلهاى باغ سبز رسول
بسيط دشت، چنان لالهزار حسرت بود
هدف چه بود در اين كارزار خون آلود
پيام پرپر گلهاى باغ را مىبُرد
صبور ثانيههاى غم و بلاى تو بود
دلم كه وعده بسيار داغ ديدن داشت
حديث دربه دريهاى من شنيدن داشت
كه سرنوشت تو در خاك و خون، تپيدن داشت
كه دست فتنه هنوز آرزوى چيدن داشت
كه سبزه نيز، سرِ سرخ بر دميدن داشت
كه شعله، شوق به هر خيمه سركشيدن داشت
نسيم صبح كه بر خاك و خون، خزيدن داشت
دلم كه وعده بسيار داغ ديدن داشت
دلم كه وعده بسيار داغ ديدن داشت
عنوان:
مهمان نوازى كوفه موضوع: كوفيان بىوفا
ز خون سرخ شهيدان، فرات رنگين است
پس از مصيبت جان سوز روز عاشورا
سياهپوش غم ميهمان مظلومى است
نگاه پنجرههاى قصاص مانده به راه
در انتظار «سوارى» كه پشت پرچين است...
دريغ، كوفه كه مهمان نوازىاش اين است
طلوع صبح در اينجا غروب غمگين است
تمام وسعت شهرى كه غرق آذين است
در انتظار «سوارى» كه پشت پرچين است...
در انتظار «سوارى» كه پشت پرچين است...
عنوان:
خرابه نشين موضوع: سخن دختر امام حسين(ع)
اى رفته بىخبر به سفر از سفر بيا
اى آرزوى گمشده در دشت لالهها
چشمم چنان دو پنجره انتظار، باز
جايم خرابه و دلم از آن خرابتر
از بس كه سنگ روى تو بر سينهام زدم
هر چند شه، گذار به ويرانه كم كند،
ايثار عمه بود، اگر زنده ماندهام
افتاده داس غصه به جانِ نهال ياس
بنماى روى و جان مرا رونما بگير
مپسند جانِ بر لبِ طفلت هدر، بيا
خواهى كسى خبر نشود بىخبر بيا
پا در سراى جان بگذار و به سر بيا
تا غم نبسته پنجرهها را، ز در بيا
اى انتظار دامن مهرش، به سر بيا
از سوزم آب شد دل سنگ، اى پدر بيا
امشب تو راه، كج كن ازين رهگذر بيا
او شد كمان ز بس كه مرا شد سپر، بيا
جان مىكَنم به ديدن من زودتر بيا
مپسند جانِ بر لبِ طفلت هدر، بيا
مپسند جانِ بر لبِ طفلت هدر، بيا
عنوان:
دخترى شبيه زهرا(س) موضوع: سخن امام حسين(ع) با دختر
دخترم صبور باش مثل مادرت كه بود
دست مهربان من گر چه بر سرت نبود
مثل شمع، گريه كن سوزناك و بىصدا
رنگ آسمان گرفت صورت نجيب تو
مهربان خستهام، خوب دل شكستهام
گرچه غصههاى تو، قصهاى نگفتنى است
دخترم صبور باش، مثل مادرم كه بود
شكوهاى ز غم نكرد، مخفيانه مىسرود
دستهاى عمّه، اشك، از دو ديدهات زُدود
چون ترنّم سحر، همصداى حلقِ رود
گيسويت سپيد شد، مثل مادرم، چه زود
پيش چشم آسمان، بازكردهاى صعود...
دخترم صبور باش، مثل مادرم كه بود
دخترم صبور باش، مثل مادرم كه بود
عنوان:
ساغر خنجر موضوع: امتناع از بيعت با ظالم
از اين بيعت كه دشمن خواست اولاد پيمبر را
اسير بيعت دونان شدن آن مشكلى باشد
چه تلخىهاست در تمكين نااهلان كه چون شكر
حسين گر غيرت اللَّه است حاشا كى روا دارد
كنار آب جان دادن لب خشكيده آسانتر
روى خاك و خون خفتن به صد برهان شرف دارد
سر غيرت فرو نارند مردان پيش نامردان
زهى مردان كه اندر بيعت فرزند پيغمبر
زهى اصحاب با همت كه پيش نيزه و خنجر
نهنگانى كه بهر تشنه كامان تا برند آبى
شهادت بود صهبايى درون ساغر خنجر
نخوردند آب و جان دادند پهلوى فرات آخر
بنوشيدند از جام فنا آب حيات آخر
همان خوشتر كه بنهادند گردن تيغ و خنجر را
كه آسان مىكند بر دل اسيريهاى خواهر را
گوارا مىكند در كام جان مرگ برادر را
كه گردد فاسقى فرمانروا شرع پيمبر را
كه ديدن تر دماغ از مى يزيد شوم كافر را
كه ديدن تكيهگاه بدنهادى بالش زر را
اگر چه از قفا از تن جدا سازند آن سر را
گر افتد دستشان از تن دهند آن دست ديگر را
بر اندازند از تن جوشن و از فرق مغفر را
شكافند از دم شمشير صد درياى لشگر را
زهى مستان كه بوسيدند و نوشيدند ساغر را
بنوشيدند از جام فنا آب حيات آخر
بنوشيدند از جام فنا آب حيات آخر
عنوان:
مهمان عرش موضوع: عظمت امام حسين(ع)
اى طلوع آيت والشمس در سيماى تو
دعوت معراج و مهمانى عرش كبريا
وه كه در پيچيد عرش و فرش در يك چشمزد
شهسوار ذىالقرن، آن شاهباز دست غيب
ما غريق لُجّه و كشتى و كشتيبان تويى
گوش دل بگرفتى از واى غراب كفر و كين
آب حيوانى كه خضرش چشمه در ظلمات يافت
آنچنان تأويل شد قرآن كه در طى قرون
وقت آن باشد كه دژخيمان ز كين در خون كشند
منبر و محراب شد بازيچه دست ستم
خفتگان خاك و خون برخيزد از خواب قرون
دور جغدان نيز هم دارد به پايان مىرسد
چشم خودبين جهان دارد خدابين مىشود
«شهريارا» گر حقايق وانمودى، واى من
ور زبان و دل يكى با ما نبودى، واى تو
سوره والطور وصف سينه سيناى تو
بوالعجب تشريف سلطانى است بر بالاى تو
زير پاى رفرف كون مكان پيماى تو
چون عُقابى در ركاب موكب والاى تو
اى دل دريادلان غرق دل درياى تو
گر نخواندى بلبل توحيد در آواى تو
قطرهاى بود از دل درياى گوهرزاى تو
اهرمن را گفت هان يا جاى من يا جاى تو
خاك و خون آغشتهگان روز عاشوراى تو
آسمان چرخيد تا تعبير شد رؤياى تو
و آسمان از صيحه برپا مىكند غوغاى تو
مىرود كز قاف خود سر بركند عنقاى تو
توتياى چشم دل كردند خاك پاى تو
ور زبان و دل يكى با ما نبودى، واى تو
ور زبان و دل يكى با ما نبودى، واى تو
عنوان:
چند بوسه موضوع: زينب(س) و سر بريده
غروب نيست خدايا چرا هلال دميده
هلال و ظهر و سر نيزه و تلاوت قرآن
بنا نبود كه از هم جدا شويم من و تو
به نيزهدار بگو چند گام پيش تر آيد
دو روز پيش جبين تو را به سنگ شكستند
به جان فاطمه درياب جان فاطمهات را
كنار محمل، دستم نمىرسد به سر نى
به نخل «ميثم» اگر آتش است سوز تو دارد
از اين درخت كسى غير شعله ميوه نچيده
هلال را به سر نى به وقت ظهر كه ديده
حقيقتى است كه ما ديدهايم و كس نشنيده
چرا سر تو ز من زودتر به كوفه رسيده
كه چند بوسه بگيرم از اين گلوى بريده
چرا ز حنجرت امروز خون تازه چكيده
كه آب شد دل و رنگش چو آفتاب پريده
مرا ببخش كه قَدَم ز بار غصّه خميده
از اين درخت كسى غير شعله ميوه نچيده
از اين درخت كسى غير شعله ميوه نچيده
عنوان:
سرو سرفراز موضوع: در رثاى امام حسين(ع)
اى جلوهگاه راز كجا اوفتادهاى
اى شاهد الست كجا بار بستهاى
اى آفتاب عشق كجا كردهاى غروب
اى دردمند عشق كه درمان عالمى
طفلان داغديده ز پا اوفتادهاند
بانگ اذان و هلهله خصم حيلهگر
افتاده بودى آنطرف لالهها، ولى
در باغ روزگار نروييده چون تو سرو
پرواز خون به قله اعجاز كردهاى
اى شاهباز راز كجا اوفتادهاى
اى قبله نياز كجا اوفتادهاى
مست سبوى ناز كجا اوفتادهاى
اى مهر دلنواز كجا اوفتادهاى
با درد جانگداز كجا اوفتادهاى
اى دست چارهساز كجا اوفتادهاى
اى معنى نماز كجا اوفتادهاى
اينبار گو كه باز كجا اوفتادهاى
اى سرو سرفراز كجا اوفتادهاى
اى شاهباز راز كجا اوفتادهاى
اى شاهباز راز كجا اوفتادهاى
عنوان:
بستان حسينى موضوع: عاشقان حسين(ع)
اى برده گل رويت، رونق ز گلستانها
بستان حسينى را، غرق گل و ريحان بين
پيمانه دلها شد، لبريز ز مهر تو
در محفل مشتاقان گر چهره برافروزى
عشقت ز دل عاشق، هرگز نرود بيرون
آن دل كه تو را جويد دست از همه جا شويد
اصحاب وفادارت، در عرصه جانبازى
گلگون كفنان يكسو، غلتيده به خاك و خون
در محفل مشتاقان، اى ماه تجلّى كن
تا دوست نهد مرهم، بر زخم تنت هردم
ناموس خدا زينب در ظلمت شب گويى
از چهره تابانش افروخته محفلها
ما را ز در احسان اى دوست مران هرگز
اى خاك صفا بخشت سرچشمه انسانها
وى قامت دلجويت، پيرايه بستانها
آنجا كه كند مستت بوى گل و ريحانها
كز روز ازل بستيم با عشق تو پيمانها
بر شمع رخت سوزند پروانه صفت جانها
ثبت است حديث تو در صفحه دورانها
دل از تو چسان گيرند اين بىسر و سامانها
افكند همه چون گوى، سر در خم چوگانها
خونين جگران يكسو، افتاده به ميدانها
كز دورى رخسارت شد پاره گريبانها
سر ديده چه محنتها، تن خورده چه پيكانها
شمعى است كه گرد او جمعند پريشانها
وز خطبه سوزانش انگيخته طوفانها
اى خاك صفا بخشت سرچشمه انسانها
اى خاك صفا بخشت سرچشمه انسانها
عنوان:
ياحسين موضوع: عظمت مصيبت امام حسين(ع)
آنچه در سوگ تو اى پاكتر از پاك گذشت
چشم تاريخ در آن حادثه تلخ چه ديد
سر خورشيد بر آن نيزه خونين مىگفت
جلوه روح خدا در افق خون تو ديد
مرگ هرگز به حريم حرمت راه نيافت
حر آزاده شد از چشمه مهرت سيراب
آب شرمنده ايثار علمدار تو شد
بود لب تشنه لبهاى تو صد رود فرات
بر تو بستند اگر آب سواران سراب
با حديثى كه ملائك ز ازل آوردند
سخن از قصه عشق تو ز لولاك گذشت
نتوان گفت كه هر لحظه چه غمناك گذشت
كه زمان مويه كنان از گذر خاك گذشت
كه چهها بر سر آن پيكر صد چاك گذشت
آنكه بر پاى دل از قله ادراك گذشت
هر كجا ديد نشانى ز تو چالاك گذشت
كه به ميدان عطش پاك شد و پاك گذشت
كه چرا تشنه از او اينهمه بىباك گذشت
رود بىتاب كنار تو عطشناك گذشت
دشت دريا شد و آب از سر افلاك گذشت
سخن از قصه عشق تو ز لولاك گذشت
سخن از قصه عشق تو ز لولاك گذشت
عنوان:
گل گلزار عشق موضوع: در رثاى على اصغر(ع)
اى كه گرفتى به دوش، بار غم و بار عشق
قصّه شنيدم كه دوش، تشنه لب گل فروش
گل غم ناگفته داشت، خاطر آشفته داشت
عشوه كنان ناز كرد، واشدن آغاز كرد
گرچه زمان دير بود، تشنه لب شير بود
طفل، تب و تاب داشت، گل طلب آب داشت
تا هدف تير شد، چرخ ز غم پير شد
آن گل مينو سرشت، بر ورق سرنوشت
اين گل باغ خداست، از چمن كربلاست
آه كه با پشت خم، پشت خيام حرم
اى ادب آموخته، جز دل افروخته
غنچه خاموش من، يار كفنپوش من
دشت پر از هاى و هوست، مشترى عشق اوست
خيمه به كويم زدى، خنده به رويم زدى
تازه گل پرپرم، من ز تو عاشقترم
كودك من لاى لاى، از غم تو واى واى
با تو «شفق» پر گرفت، عشق در او درگرفت
تا نفسى برگرفت، پرده ز اسرار عشق
باز بيا سركنيم، قصّه گلزار عشق
برد گلى سبزپوش، هديه به بازار عشق
چشم به خون خفته داشت، از غم سالار عشق
خنده زد و باز كرد، ديده به ديدار عشق
منتظر تير بود، يار وفادار عشق
كى خبر از خواب داشت، ديده بيدار عشق
عشق زمينگير شد، اى عجب از كار عشق
با خطى از خون نوشت، معنى ايثار عشق
خوابگه او كجاست، سينه سردار عشق
نغمه سرايد به غم، قافله سالار عشق
جز جگر سوخته، نيست سزاوار عشق
زينت آغوش من، يار من و يار عشق
اى شده قربان دوست، اوست خريدار عشق
مى ز سبويم زدى، بر سر بازار عشق
اصغرم اى اصغرم، اى گل گلزار عشق
گريه كند هاى هاى، چشم عزادار عشق
تا نفسى برگرفت، پرده ز اسرار عشق
تا نفسى برگرفت، پرده ز اسرار عشق
عنوان:
روى نيزهها موضوع: سرهاى شهدا بر نيزه
جلوه دارد پرتو انوار روى نيزهها
مىتپد پيش نگاه مرده نامردمان
آسمان، من آنهمه خورشيد در خون خفته را
بيش از اين بر خاك مقتل بود معراج حضور
آستينم را كلاف اشك گوهر كردهام
كاروان را منزل غربت جدا افتاده بود
تا بمانى سرخرو تا صبح محشر اى شفق
آسمان گر اختران خويش را گم كردهاى
كوفه، كوفه داس و خنجر بود و از آل على
يك گلستان لاله شد تبدار روى نيزهها
شد تماشايى خدا انگار روى نيزهها
عشق صد آيينه در تكرار روى نيزهها
يافتم با چشم حسرتبار روى نيزهها
خوش تجلّى كردهاند اينبار روى نيزهها
يوسفند و گرمى بازار روى نيزهها
همرهان را تازه شد ديدار روى نيزهها
بوسه از لبهايشان بردار روى نيزهها
شرحه شرحه عشق را بشمار روى نيزهها
يك گلستان لاله شد تبدار روى نيزهها
يك گلستان لاله شد تبدار روى نيزهها
عنوان:
با من سخن بگوى موضوع: زينب(س) و سر بريده
بگذار، خون چشم تو، به اشك خود بشويم
بگذار، تا توقّف بكنند نيزهداران
بگذار، تا ببوسم ز رُخت بجاى زهرا
بگذار، تا گلويت، ز سرشك خود كنم تر
بخدا قسم كه زينب، نكند هنوز باور
لحظات وصل، ترسم، ز كفم رود حسينم
خبر از تنور خولى، دهد اين غبار رويت
چه كنم درين بيابان، اثر از رقيّهام نيست
چو نشانه مودّت بود اشك من (حسانا)
به خدا همين مرا بس، به دو عالم آبرويم
كه مگر شود ميسّر، نگهى كنى به سويم
كه دمى بياد طاها، گل روى تو ببويم
كه درين سفر، برادر، همه جا بياد اويم
كه فشار غُصّه ديگر، شده عقده در گلويم
كه تنت به كربلا و، سر توست روبرويم
ز گزارشات هجران، تو بگوى و، من بگويم
تو بريز اشك و من هم، تو بشوى و من بشويم
تو بگرد و، من بگردم، تو بجوى و، من بجويم
به خدا همين مرا بس، به دو عالم آبرويم
به خدا همين مرا بس، به دو عالم آبرويم