بیشترتوضیحاتافزودن یادداشت جدید
در درس ششم، سخن بر سر سومين اندام شناخت از نظرگاه قرآني، يعني دل است نخست، با استناد به فرهنگهاي عمومي زبان فارسي، نشان داده ميشود كه مجموع تركيبهايي كه در آنها لفظ دل به كار رفته است، در زبان فارسي، بيش از 116 تركيب است، و حال آنكه با لفظ مُخ = مغز فقط دو تركيب، و با لفظ دماغ = مغز فقط چهار تركيب ساخته شده است كثرت الفاظ مركب حاوي دل يا معادلهاي اين لفظ، مانند قلب، در قياس با الفاظِ مركبِ حاوي مغز يا معادلهاي آن، از قبيل مخ و دماغ، اختصاص به زبان فارسي ندارد، بلكه در ساير زبانها، از جمله عربي، انگليسي، آلماني، و ديگر زبانهاي اروپايي هم، وضع بر همين منوال است كثرت الفاظ مركب حاوي دل و قلت الفاظ مركب حاوي مغز را چگونه تبيين ميتوان كرد؟ اين مسأله را بايد فهميد اين مسأله مسألهاي نيست كه شوخي بردارد مسأله جديتر از اين حرفهاست و اين هم كه نق بزنند كه اي آقا، چرا قرآن، در شمار سمع و بصر، فؤاد را آورده و مغز و دماغ را نياورده ـ اين حرفها نيست؛ حرف از اين خيلي وسيعتر است ص 192 مسأله اين است كه بشر نه فقط مسلمان و نه فقط پيرو قرآن و نه فقط ايراني نقشهاي گوناگون عاطفي و روحي و آنچه بيشتر به بشريت او مربوط ميشده را در فرهنگش با دل مربوط كرده است هماننقش فعال سازنده زندگي انسان و شكل دهنده به زندگي انسان، همه، مربوط به دل است ص 194 اما خود اين دل چيست؟ت است كه لفظ دل، در زبان فارسي، و هر يك از معادلهاي آن در ساير زبانها، مانند فؤاد و قلب در عربي و ht در انگليسي و Htz در آلماني، چندين و چند معنا دارند، ولي اصل همه اين معاني يك چيز است و بس مركز دستگاه گردش خون ص 198 پس، دل به همين معني اندام صنوبري است و بشر، به دليل و وجهي كه بايد اين دليل و وجه را به دست آورد، بين اين كارها، اين عواطف، اين كوششهاي انساني، عشق، اراده، محبت، خشم، تصميم، ترديد، و دل رابطهاي يافته و حس كرده ص 201 اين دليل و وجهي كه بايد به دستش آورد چيست؟ براي كشف اين دليل و وجه، بايد توجه داشت به اينكه شناختهاي انسان، از حيث تأثير در عمل، به دو دسته قابل تقسيماند شناختهاي غير مؤثر و شناختهاي مؤثر، دستة اول شناختهايي هستند كه مستقيم يا غيرمستقيم و شبه مستقيم در رفتار و سرنوشت و كار و زندگي او تأثيري ندارند همان، و دستة دوم شناختهايي هستند كه منشأ اثر عملياند ص 202 در همه مواردي كه آگاهي و علم و معرفت در رفتار انسان اثر و واكنشي دارد يك اندام در انسانهاست كه زودتر و عموميتر از همة اندامهاي ديگر تغيير وضع و حالت ميدهد همين دل؛ همين دل كه مركز گردش خون است همان براي بشر، چه ديروز و چه امروز و چه فردا، همين قلب يك نقش فعال حساس ظريف در نشان دادن اين مسائل دارد يعني دل ميتواند حتي يك عامل آگاهي باشد ص 204 بنابراين، اگر در يك فرهنگ، در يك ايدئولوژي، در يك مكتب، بخواهند روي آن بخش از آگاهي و شناخت كه با زندگي رفتاري و عملي انسان مربوط است انگشت بگذارند، آيا در آن فرهنگ ميتوانند از مخ نام ببرند؟ همان حال اگر اشكال شود كه آيا تاكنون كسي نقشي براي دل در زمينة شناخت كشف كرده است؟ب اين است اينكه ما تا حالا كار دل را فقط در نقش دستگاه تنظيم گردش خون كشفكردهايم، دليل نميشود كه دل يك نقش ديگري هم در زمينة شناخت نداشته باشد كه هنوز براي ما كشف نشده باشد، بايد دنبالش رفت؛ و متأسفانه ميدانيد كه علوم طبيعي دنبال اين مسأله نمي روند، چرا ؟ چون اصلش را قبول ندارند چون اصلاً آن نوع معرفت و آن نوع آگاهي و آن نوع يقين را از اول غير علمي ميدانند ميگويند علم اصلاً سراغ كشف اين مسأله نميرود شايد هم اصلاً كشف اين رابطه از توان علم بيرون باشد ص 211، پس، اگر قرآن ميگويد كه القُلوبُ الَّتي فِي الصُّدور يعني همين دلهايي كه در سينهها جاي دارند، يعني همين اندام صنوبري شكل از اندامهاي ادراك است، به جاي اينكه نفيش كنيم، انگيزهاي باشد كه كشفش كنيم ص 218 و باز اگر اشكال شود كه اگر قلب يكي از ابزار شناخت است پس در اين صورت بايد هنگام بروز ناراحتيهاي قلبي شناختهاي ما هم خدشه دار شود ص 227،ميتوان گفت قلب عضوي داراي چند بعد است اگر عوارض ارگانيك پيش بيايد به امر گردش خون مربوط است؛ ولي اشكال ندارد كه آن بخش مربوط به ادراك در آن سالم بماند همان.