گزارش ديباجه «نهجالبلاغه»
سيد محمد حسين حسيني جلاليترجمه و تحرير جويا جهانبخشتمهيد ترجمان
«ديباجه»يكتابها، بايد از مهمترين و خواندنيترين اجزاي آنها قلمداد شود، زيرا - معمولاً - خواننده، از طريق ديباجه، به گوشههايي از ذهن و زبان و شخصيت و روان نويسنده راه ميجويد، كامههاي او را در نگارش در مييابد، و خطوط برجسته فرمانروا بر قلم و شيوه او را باز ميشناسد.اين، تازه، با صرفنظر از كتابهايي چون مناقب ابن شهر آشوب (ره) و شرح نهجالبلاغهي ابن ميثم (ره) است كه ديباجه آنها رسالهاي تقريباً مستقل و لطيف يا تأليفي نوآورانه و منيف به شمار ميآيد.باري، با همه اهميتي كه ديباجه دارد، و علي رغم نقش كليدي و محورياي كه بسياري از نويسندگان بدين بهره از نوشتار خويش دادهاند، معالأسف، نه تنها عموم خوانندگان توجه كافي به ديباجهها مبذول نميدارند، بسياري از عالمان و متعلمان هم ديباجه متن را جدي نميگيرند؛ و چه بسيار ديدهام طالب علماني را كه به هنگام درس و بحث، يا ديباجه متن را بكلي رها كرده و فرو نهادهاند، و يا به تجزيه و تركيب عبارات آن بسنده نمودهاند!!در حالي كه بويژه در متون قديم - و علي الأخص در دانشهاي نقلي - كاويدن و بر رسيدن ديباجهها ضرورت فراوان دارد، و اي بسا كه توجه به مقاصد و مطالبي كه مؤلف در ديباجه مطرح ميسازد، فهم ما را از متن بيكباره دگرگون كند. نگارنده اين سطور كه خود در مقاله سيره شريف رضي (ره) و نهاد حماسي نهجالبلاغه، از ديباجه نهجالبلاغه سود وافرجُسته و براهميت و پرباري آن نيك واقف بود، ژرفكاوي در سرتاسر اين ديباجه را يك ضرورت فرهنگي ميديد، و از اين رو وقتي نوشتار مايهور استاد سيد محمد حسين حسيني جلالي - دام اجلاله - را در گزارش ديباجه نهج البلاغه ديد، مشتاقانه آهنگ ترجمه آن نمود.بيگمان، نكات فراواني هست كه ميتوان بر اين گزارش افزود و دقايقي هست كه ميتوان در آنها با گزارشگر مناقشه نمود، ولي سودمنديها و نوآوريها و باريك بينيهاي گزارش موجود، چندان است كه بجِد بايد آن را مغتنم داشت و در كاويدن ديباجه شريف رضي (ره) بر نهجالبلاغه مورد اعتنا قرار داد.شايان يادكردست كه اين شيوه را در بررسي و كاوش ديباجههاي ديگر ماهنامههاي تراث هم ميتوان - بل: بايد - به آزمون گرفت و بسا سخنان بكر و دستاوردهاي نوآيين از دل آن بركشيد.سخن را بيش از اين به درازا نميکشم و شما را به خواندن گزارش استاد جلالي بر بهرههاي دوازدهگانه ديباجه نهج البلاغه فرا ميخوانم:بهره نخست در براعت استهلال:
به نام خداوند بخشنده مهربان، پس از سپاس خدا كه آن را بهاي نواختهايش كرده، و پناهگاه از بلاهايش، و دستاويز در رسيدن به بهشت خود و مايه فزايش نيكويياش؛ و درود بر فرستادهاو كه پيامبر رحمت است و پيشواي پيشوايان و چراغ فروزندهامت، گزيده دودمان بزرگواري است، و چكيده مهتري و سالاري، و رستنگاه شرف و نجابت، وشاخه بارور بزرگي و شرافت،و برخاندان او كه چراغهاي فروزاناند و امتها را نگاهبان، نشانههاي روشن ديناند و معيارهاي فضيلت،درود خداوند بر همگي ايشان باد، درودي كه دهش ايشان را در خور آيد، كردارشان را پاداش باشد، و پاكي اصل و فرعشان را بسزايد، چندان كه سپيده دميده روشني دهد و ستاره برآمده فرو شود. در بهره نخست ديباجه، شريف رضي، نهجالبلاغه را، با سپاس و ستايش خداوند و درود بر پيامبر و خاندان آن بزرگوار (ع)، ميآغازد؛ اين شيوه [دانشمندان]روزگار اوست، ولي وي از براي هر يك انگيزههايي ياد ميكند كه اين يادكرد، نوآوري و مايه امتياز كار او به شمار ميرود. نخست: «سپاس خداي راست»؛ و اين، چهار انگيزه دارد كه دليل هر يك از اين انگيزهها، از آيات قرآني و سنت پاك پيامبر (ص) باز جسته ميشود.سپاس خداوند، بخاطر قراردادي عرفي كه ميان انسان و آفريدگارش وجود دارد، واجب است. زيرا نواختهاي بيشمار خداي متعال در آفاق و انفس - كه به طور مستقيم و غير مستقيم در زندگي انسان اثر ميگذارند-، بناگزير، بهايي دارند، و هيچ چيز جز «سپاس» با اين بها، برابر نميآيد (و ان تعدوا نعمه الله لا تحصوها)همچنين، «سپاس خداوند»، مايه نگاهداري انسان از هر گزند و ناخوشايند است، و هر كه سپاسگزار و شاكر نباشد در پريشاني روحي بسر ميبرد. (الا بذكر الله تطمئن القلوب)وانگهي، «سپاس خداوند»، دستاويزي است كه آدمي در آن چنگ ميزند تا او را به بهشتي برساند كه خداوند در برابر كردار شايسته در اين جهان گذران، وعده داده است.سرانجام، «سپاس»، به طور عام، مايه زيادت احسان ميگردد؛ چه انسان بنده احسان است، و (هل جزاء الاحسان الا الاحسان)دوم: درود بر پيامبر خدا (ص)؛ كه هفت انگيزه برگرفته از روايات، از براي آن، مذكور ميافتد:پيامبر خدا (ص)، پيامبر رحمت است (و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين) و رحمت او همه بشريت را فرا ميگيرد؛ چنانكه شريعتي آورده كه برقراري عدالت در جامعه بشري را بر عهده گرفته است.پيامبر (ص)، پيشواي پيشوايان است؛ چه او خاتم انبيا و مرسلين است، بشارت اسلام را چونان هدايت و رحمت فراز آورده، و مكارم اخلاق و كمال دين را به آدميان رسانيده است (اليوم اكملت لكم دينكم)پيامبر - (ص) - چراغ فروزان امّت است، و امت بدون سنت پيامبر در چنان ظلمتي بسر ميبرد كه نه راه خود را مييابد و نه فرجام خويش را ميشناسد؛ پس براستي كه او چراغ درخشان و تابان است.پيامبر (ص) از دودمان بزرگواري برآمده، خداوند از ميان آفريدگانش او را براي بر دوش كشيدن رسالت برگزيده است. پيامبر (ص)، چكيده مهتري و سالاري است، چون از تباري ارجمند برآمده و مجد را از پدرش، ابراهيم (ع) به ميراث برده است.پيامبر (ص)، رستنگاه شرف و نجابت است، و همانگونه كه مجد را به ارث برده است، با فرو كاشتن آن نازش ريشهمند، آن را در ميان نسلهاي آينده به ميراث نهاده.و پيامبر (ص)، شاخه بارآور بزرگي و شرافت است؛ در زنجيرهابناء بشر، شاخه آن پدران و پاكان بشمار ميرود، و بخشش و دهش او بسته به روزگار ويژهاي نيست، بلكه چندان كه روزگاران بپايند، ديرنده و روينده و پاينده است:سوم: درود بر خاندان پيامبر (ع)؛ كه چهار انگيزه، از براي آن، مذكور ميافتد:خاندان پيامبر (ع) چراغهاي روشنگر تاريكياند؛ زيرا فروغ و روشنايي را از نياي خويش كه چراغي رخشان و تابان بود، به ارث بردهاند و نور او را كه باعث شده است ايشان، درتاريكي، چراغهاي هدايت مردمان گردند، به ارث گرفتهاند.خاندان پيامبر (ص) امتها را نگاهباناند، و همه امتها - برغم اختلاف مشاربشان -، آنجا كه از انحراف بركنار ميمانند و دست در دامان حق ميزنند، رو به اهل بيت پيامبر دارند.خاندان پيامبر (ص)، نشانههاي روشن ديناند؛ زيرا ايشان - كه وارثان ميراث پيامبر (ص) بشمار ميآيند-، نشانههايياند كه راه رسيدن به سنت پيامبر (ص) را روشن ميسازند.خاندان پيامبر (ص) معيارهاي فضيلتاند، زيرا فضل را به ايشان برميسنجند؛ ايشان زندگي پيامبر را در زندگاني خويش مجسم ميسازند، و از اين رو، معيار مقايسه حق و باطل ايشاناند.شريف رضي، پس از درود جمعي بر پيامبر (ص) و اهل بيت آن حضرت (ع)، سه انگيزه از براي درود بر ايشان ياد ميكند؛ كه از اين قرار است: 1- در خور آمدن با دهش ايشان چه هر كس شكرمخلوق نگزارد، شكر خالق را ادا نكرده است، و آن دهش و بخشش معنوي كه اهل بيت (ع) در ازناي حيات خويش بدان دست يازيدند، بناگزير بايد با دهش پاسخ گفته شود، و جز درود بر ايشان، دهشي نيست كه با آن دهش و بخشش برابر آيد.2- پاداش دادن كردار ايشان، چه هيچ چيزي جز درود بر اهل بيت (ع)، نمي تواند پاداش اين قرار گيرد كه ايشان، در شرايط نابساماني سياسي و اجتماعي، ميراث و سنت پيامبر (ص) را، با روايت،و عمل به طريقه آن حضرت، و نيز نثار جان و مال خويش، پاس داشتهاند.3- سزاوار بودن از براي پاكي اصل و فرعشان چه، ايشان فرع نبوتاند و اصل ايشان نبياكرم (ص) است؛ و اين چيزي است كه نه ميتوان به بهايي سنجيد و نه بدلي براي آن برگزيد؛ بلكه جمالي معنوي است كه به حساب اين كه اصل، پيامبر (ص) است و فرع،اهل بيت آن حضرت كه ميراث بر اويند و احياگر سنت وي، ايشان را سزاوار درود جاودانه ميدارد؛ درودي بيزوال، چندان كه در درازناي، روزگاران سپيده دميده در روز، روشني دهد و ستاره برآمده، در شب، فرو شود.بهره دوم درباره تأليف خصائص الائمه (ع):
درباره انگيزه اين گزينش گفته است: «من در آغاز جواني، و شادابي درخت زندگاني، گردآوري كتابي را درباره ويژگيهاي پيشوايان (ع) بياغازيدم كه محاسن اخبار و جواهر گفتار ايشان را دربرداشته باشد. درودهاي خداوند بر ايشان باد! آنچه مرا بدين كار واداشت در آغاز كتاب نگاشتم و بر ديگر سخنان مقدم داشتم؛ آنگاه از گردآوري و نگارش ويژگيهايي كه ويژه امير مؤمنان، علي (ع)، بود بپرداختم. ليك بازدارندگيهاي روزگاران و امروز و فرداكردن هاي، زمان، از به پايان رسانيدن باقي كتاب مانع آمد. آنچه آماده بود، در بابهايي جاي داده و بتفاريق در فصولي چند نهاده بودم. واپسين فصل، سخنان دلپسند و كوتاه نقل شده از آن بزرگوار را - كه درود خداوند بر او باد! در پند و حكمت و مثل و ادب، در برداشت؛ بيآنكه خطبههاي دراز و نامههاي فراخ دامنه را در آن آورده باشم.»در اين بهره، شريف رضي، از چند چيز سخن ميراند:آنكه او كتاب خصائص الائمّة (ع) را تاليف كرده، ولي جز بخش ويژه امام علي بن ابيطالب (ع) را به پايان نبرده است.در آغاز جواني به اين تأليف دست يازيده.در پايان كتاب فصلي بوده است كه منقولات دلپسند ازامام اميرالمؤمنين (ع) را دربر داشته و تنها شامل سخنان كوتاه بوده است.(چنان كه در پيشگفتار خصائص الأئمّة (ع) تصريح ميكند) خصائص را در تاريخ 383 هـ. ق. تأليف كرده است.نهجالبلاغه را پس از خصائص گردآورده.از ميانه تاريخهاي «ولادت شريف» (به سال 359)، «اتمام نهجالبلاغه» (به سال 400)، و «در گذشت وي» (به سال 406)، ميتوان پارهاي حقائق تاريخ را بدين تفصيل فرا دست آورد:شريف رضي در زماني كه 24 سال از عمرش ميگذشته و دست كم، از منظري - در عنفوان شباب بوده است، كتاب خصائص را تأليف كرده؛ نهجالبلاغه را، تقريبا در درازناي 17 سال، بين سال 383 و 400، گردآورده؛ و خود 47 سال (359-406) زيسته است.ديباجه كتاب خصائص الائمة (ع) نشان ميدهد كه شريف رضي از اتمام كتاب خصائص رويگردان شده، و در اجابت درخواست گروهي از دوستان، به گسترش دادن فصل واپسين كتاب روي آورده است.خوشبختانه دست روزگار دستنوشتي كهن از كتاب خصائص را به ما رسانيده است كه بر آن گواهي قرائتي به خط ابوالرضا فضل اللـه حسين بن علي راوندي، به تاريخ 555 ديده ميشود. متن گواهي مكتوب بر اين دستنوشت - كه در كتابخانهاي در رامپور هند نگهداري ميشود - از اين قرار است: «قرات الخصائص علي الشيخ الرئيس الولد وجيهالدين فخرالعلماء ابوعلي عبدالجبار بن الحسين بن ابي القاسم دامت نعمه، و رويتها له عن شيخي ابي الفتح اسماعيل بن الفضل بن احمد بن الاخشيد السراج عن ابي المظفر عبداللـه بن سپيد ]ظ[. عن ابي الفضل الخزاعي عن الرضي (ره) و كتب فضل بن عليالحسين ابن الرضا الراوندي في ذيالقعده في سنة خمس و خمسين و خمسمائة حامدا اللـه تعالي و مصليا علي سيدنا محمد و آله الطاهرين و اصحابه الراشدين ]ظ[».در اينجا متن خطبه مؤلف را در آغاز خصائص اميرالمؤمنين (ع) با همه درازياش - ميآوريم، زيرا كه تاريخ هاي پيشگفته را روشنتر ميكند:شريف رضي (ره) گفته است:«خداوند دينت را حفظ كناد و يقينت را در دوستي عترت طاهره به نيرو داراد! از من خواسته بودي كتابي مشتمل بر اخبار ويژه پيشوايان دوازده گانه - كه درودها و بركات و تحيّات خداوند بر ايشان باد! - برايت تصنيف كنم چنان كه ترتيب روزگاران و توالي نسل ايشان مراعات شده باشد، و در آن زمان ولادت و طولِ عمر و تاريخ درگذشت و جايگاه مرقد و نام مادران و مختصري از فضل زيارت ايشان را ياد كنم، آنگاه طرفي از پاسخهايي كه به پرسشهاي مردمان دادهاند و سخنان و احاديث ايشان را بياورم، و از طريق نص در باب امامت ايشان احتجاج کنم و بر آن برهان اقامه نمايم؛ آنگونه كه بر صفا و دوستي دوستدارانشان بيفزايد و پرده از دل و ديده دشمنانشان بردارد و راهشان مورد اتباع و پيروي قرار گيرد؛ و ميبايست در اين كار طريق اختصار پيش گيرم و از پرگويي بپرهيزم زيرا مناقبِ سرورانِ ما - كه درودِ خداوند بر ايشان باد! - بيشمار است و من معتقدم دشمنان اين بزرگواران گرفتارِ جهالت و ضلالتاند و عناد ورويگرداني ايشان به سبب آن است كه چنگ در دامن متاع قليل دنيا زدهاند كه بقائي هم ندارد و دير نميپايد وعاقبت در روز رستاخيز هر كس هر آنچه از نيك و بد كرده است، حاضر يابد، و آرزو كند كه مگر بين او وآن كار بدش فرسنگها فاصله باشد.گرفتاريها و دشواريها مرا از برآوردن خواسته تو بازداشت تا آن كه رخدادي برايم پيش آمد كه حميّتم را برانگيخت ونيّتم را قوت داد تا بدين كار دست يازم؛ آن رخداد،اين بود که صاحب منصبي ـ كه غرض وي نكوهيدن من و فرو پوشيدن ستودگيهايم و فرا نمودن نكوهيدگيهايم بود - مرا ديد و من در آن زمان كه شبانگاه عرفه سال 383 ه ق. بود، رهسپار زيارت مرقد سرورانمان، امام كاظم و امام جواد (ع)، بودم پرسيد كه به كجا رهسپارم. به او گفتم، او به من گفت: چگونه چنين چيزي ممكن است؟! و مرادش آن بود كه همه موسويان قائل به «وقف»اند، و از هر كه قائل به «قطع» باشد؛ بيزارند. او ميدانست كه من امامي مذهب هستم ولي ميخواست بر من خرده بگيرد و دردينم طعن بزند همانجا به او پاسخ دادم. با اينهمه وقتي بازگشتم عزم جزم كرده بودم كه اين كتاب را بنويسم تا مذهب مرا بنماياند، از نهان دلم پرده بردارد و رديباشد بر آن دشمن كه از من عيبجويي ميكند و به نكوهش و زشت گفتن به من ميپردازد.اينك من به ياري خداوند به نگارش كتاب به صورتي كه ياد كردم، ميآغازم، و خداست كه از گمراهي ميرهاند و به راه راست ره مينمايد،...»شيوه شريف رضي در خصائص الائمة (ع) آن است كه با تعبير «بأسناد مرفوع» به اسانيد اشارت كند، آنگاه امامي را كه سند حديث تا او فرا برده ميشود ياد مينمايد و بدين ترتيب از ستبر شدن كتاب تن ميزند؛ هر چند گاه اسانيدعالي كوتاه ثلاثي را گاه ياد ميكند، چنان كه (در صفحه 14) از حميري - كه پيداست از قرب الاسناد اوست - چنين نقل كرده است:«الحميري، عن احمد بن محمد، عن جعفر بن محمد بن عبيدالله بن ]م، عن[ عبدالله ميمون،عن جعفر بن محمد، عن ابيه عن ابائه (ع) قال: مر اميرالمؤمنين ]م + عليه السلام[ في ناس من اصحابه بكربلاء، فلما مرّ بها اغرورقت عيناه بالدموع من ]م: - بالدموع من[ البكاء، ثم قال: هذا مناخ ركابهم، و هذا ملقي رحالهم، وهاهنا تراق ]م: تهراق[ دماؤهم، طوبي لك من تربة عليها تراق ]م: تهراق[ دماء الأحبة» (يعني: حميري، از احمد بن محمد، و او از جعفربن محمد بن عبيدالله بن عبدالله ميمون، و او از جعفربن محمد، و او از پدر خويش، و او از پدرانش (ع) نقل كرده است كه:اميرمؤمنان در جمعي از يارانش به كربلا گذر كرد و چون بر كربلا گذر مينمود اشك ديدگانش را پر كرد، سپس فرمود: اينجا آنجاست كه مركبهاشان فرود ميآيند، و اينجا آنجاست كه رخت و اثاثهشان را فرو ميافكنند، و اينجا خونشان ريخته ميشود؛ خوشا به حال تو اي خاك كه خون دوستداران بر تو ريخته شود!)شريف رضي واپسين بهره از كتاب خصائص را - كه از صفحه 55 تا 95 را فرا ميگيرد و پايان كتاب است - «المنتخب من قضاياه ]اي الامام علي عليه السلام[ و جوابات المسائل سئل عنها (يعني: برگزيده داوريهاي امير مؤمنان (ع) و پاسخ پرسشهايي كه از آن حضرت پرسيدهاند)، خوانده است. استاد ما، علامه ] شيخ آقا بزرگ طهراني[، اين بهره واپسين را يك سوم كتاب دانسته.بهره سوم درباره انگيزه گردآوري كتاب:
شريف رضي قدس سره ميگويد:«گروهي از دوستان، آنچه را در فصل پيشگفته بود، پسنديدند؛ به بدايع آن دل دادند واز نمونههاي ناب و سره آن در شگفت ماندند؛ پس درخواستند تا به گردآوري كتابي دست يازم كه برگزيده سخنان اميرمومنان (ع) را،از همه گونهاي و هر نمونهاي، خواه خطبه و نامه و خواه اندرز و پند، در برداشته باشد. ايشان ميدانستند كه چنين كتابي، چندان از شگفتيهاي بلاغت و تازگيهاي فصاحت و گوهرهاي ادب عربي و سخنان روشنگر ديني ودنيايي در خود خواهد داشت كه در هيچ گفتار و هيچ نوشتار، در كنار هم و يكجا، يافت نشود.»نكاتي چند در گفتار شريف رضي ملحوظ ميافتد:نخست آن كه علت دست يازيدن شريف رضي به اين گردآوري، درخواست «گروهي از دوستان» بوده است. ما، اگر چه نامهاي ايشان را نميدانيم ولي خبرداريم ايشان گروهي بودند كه آنچه را شريف رضي،از پندها و حكمتها و امثال امام (ع)، در كتاب خصائص الائمة (ع) نقل كرده بوده است، پسنديده و به بدايع آن دل سپرده بودند. از همين رو، از وي خواستند تا با تأليفي جامع كه تنها بر حكمتها بسنده نكند و خطبه ها و نامههاي بليغ امام (ع) را نير در بر بگيرد، دامنه کار را گسترش دهد. شريف رضي هم كه كتبخانه اسلام را از اين كتاب تهي ميديد، خواسته شان را پذيرفت.دوم آن كه هدف او گردآوري خطبه ها و نامه ها و حكمتهاي بليغ امام (ع) بوده است، و همه سخنان آن حضرت را، مانند محاورات عادي ايشان كه در زندگي اجتماعي همه مردم هست، گرد نياورده. كار شريف رضي، از اين حيث، با راويان و محدثان پيش از وي كه به گردآوري خطبه هاي امام علي (ع) پرداختند، فرق ميكند. زيرا ايشان به چنين هدفي چشم ندوخته بودند، بلكه هدفشان صرف گردآوري بود، بيآنكه دست به گزينش بزنند.در اين باره كه «شريف رضي (ره) درخواست چه كساني را براي گردآوري نهجالبلاغه پذيرفته؟» خود وي از ايشان نامي نميبرد، ولي ميدانيم وي جمعي را براي دوستي برگزيده بوده كه ذوق شعر وحلاوت ادب، بدور از اختلافات گروهي و اجتماعي، ايشان را با او پيوند ميداده است؛ در ميان ايشان كساني بودهاند كه به باورهاي او باور نداشته باشند و در مورد آن آداب اجتماعي كه وي در آنها زيست ميكند، احساس پايبندي نكنند.شايد آن اشخاص، اعضاي انجمن «رشته گردن آويز» باشند. انجمن رشته(ره) گردن آويز:شريف رضي از انجمني شش نفره - كه خودش نيز يكي از آنهاست - ياد ميكند؛ به آن ميبالد و آن را «رشته گردن آويزي» ميبيند كه دانه هاي آن را دوستي و مهرباني كنار هم نشانيده است». دور نيست دوستاني كه در ديباجه نهجالبلاغه از ايشان سخن ميرود، همينان يا برخي از ايشان باشند.اين دوستان پنجگانه شريف، عبارتند از:1- البتّي: او همان ابوالحسن بن احمد بن علي كاتب بتّي (درگذشته به 405 ه. ق) است كه رضي او را با چكامه اي بدين آغازه رثا گفته است:ما للهموم كانها نار علي قلبي تشب نار علي قلبي تشب نار علي قلبي تشب
اشكوراليك مدامعا تكف بعد النوي، و جوانحا تجف بعد النوي، و جوانحا تجف بعد النوي، و جوانحا تجف
سلا ظاهر الانفاس عن باطن الوجد فان الذي اخفي نظير الذي ابدي فان الذي اخفي نظير الذي ابدي فان الذي اخفي نظير الذي ابدي
ابا علي للالذ ان سطا وللخصوم ان اطالوا اللّغطا وللخصوم ان اطالوا اللّغطا وللخصوم ان اطالوا اللّغطا
اكذا المنون تقنطر الابطالا اكذا الزمان يضعضع الاجبالا؟ اكذا الزمان يضعضع الاجبالا؟ اكذا الزمان يضعضع الاجبالا؟
أعلمت من حملوا علي الأعواد؟ أ رأيت كيف خبا ضياءالنّادي؟ أ رأيت كيف خبا ضياءالنّادي؟ أ رأيت كيف خبا ضياءالنّادي؟
أي دموع عليك لم تصب و أي قلب عليك لم يجب و أي قلب عليك لم يجب و أي قلب عليك لم يجب
يا يوسف بن أبي سعيد دعوة اوحي إليك بها ضمير موجع اوحي إليك بها ضمير موجع اوحي إليك بها ضمير موجع
نعوه علي ظنّ قلبي به
فللّه، ماذا نعي النّاعيان
فللّه، ماذا نعي النّاعيان
فللّه، ماذا نعي النّاعيان
ألا يا لقومي للخطوب الطوارق
و للعظم يرمي كل يوم بعارق
و للعظم يرمي كل يوم بعارق
و للعظم يرمي كل يوم بعارق
بهره چهارم
آبشخورهاي انديشه امام عليه السلام
شريف رضي ميگويد: «چه، اميرمؤمنان (ع) چشمه و آبشخورِ فصاحت و رستنگاه و زادگاه بلاغت بوده است. او پردگيهاي سخن را آشكار نمود و آئين سخنوري را آموزگار بود. گويندگان سخن ران همه به پيروي او ره پيمودند، و اندرزگويان ترزبان، همه،از گفتار وي استعانت نمودند؛ با اينهمه، او گوي سبقت ربود و اينان به وي نرسيدند، و او پيش افتاد و اينان واپس خزيدند. زيرا سخن او از آن سخنان است كه در آن رنگي از علم خداست و بويي از گفتار مصطفي (ص).» در اين بهره، شريف رضي، از آبشخورهاي انديشه امام علي (ع) ياد ميكند و به دو چيز اشاره ميكند كه آن دو «قرآن كريم» و «سنت پاك نبوي»اند. همچنين اشاره ميكند كه امام (ع) از اين دو آبشخور، به شيوه خاصِ خود - كه اسوه نسلهاي سپسين خطيبان و واعظان قرار گرفت - بهره برده است. منابع سيره نبوي و تاريخ و تراجم، سرشار از آبشخورهاي انديشگي امام علي (ع) اند، زيرا آن حضرت در حيات انديشگي و اجتماعي و سياسياش - كه قابليت هاي شخصي و خانوادگي آن بزرگوار زمينه ساز آن شد. همواره بدان دو منبع - يعني كتاب و سنت - استناد ميفرمود.بدرِ عيني در شرح بخاري گفته است:«او عليبن ابي طالب هاشمي مكي مدني است؛ برادر پيامبر خدا (ص) از راه مؤاخات كه به وي فرمود: «تو دردنيا و آخرت برادر من هستي»؛ پدر سبطين، ريحانههاي پيامبر؛ نخستين هاشمي كه باب و ماماش هر دوهاشمي بودند، و نخستين خليفه از بنيهاشم؛ يكي از آن ده تن كه به ايشان مژده بهشت داده شد،و يكي از اعضاي ششگانه شورا كه پيامبر خدا هنگامي كه از اين جهان رفت از ايشان خشنود بود؛ يكي از خلفاي راشدين،ويكي از عالمان خدايي آئين،ويكي ازدليران نامبردار و زاهدان شناسا به نام؛ يكي از پيشتازان به سوي اسلام؛ و يكي از پايداران روز احد؛ او در همه هنگامهها با پيامبر خدا (ص) حاضر بود، مگر در تبوك كه پيامبر او را به جانشيني خود در مدينه گذاشته بود؛ در روز احد شانزده زخم برداشت، و در روز خيبر پيامبر (ص) رايت را بدو سپرد و خبر داد كه فتح بر دست وي خواهد بود؛ مناقب او انبوه است، و احوالش در دلاوري مشهور؛ و اما علم او: در برترين پايه از علوم جاي داشت.» بهره پنجم
در بلاغت امام عليه السلام:
شريف رضي گويد:«پس با علم به آن سود بزرگ و نام خنيده و پادافراه اندوخته كه دراين كار هست، دستيازي به آن را پذيرفتم، وبر آن شدم كه با اين كار پايگاه بزرگ اميرمؤمنان (ع) را در اين هنر، افزون بر آنهمه محاسن بسيار و فضائل بيشمار، فرانمايم، و نشان دهم آن حضرت (ع) است كه از پيشينيان ديرينهاي كه از ايشان،اندكي نه در خور شماره، و پراكندهاي آواره، از اين جنس سخنان، باز گفته ميشود، پيشتر تاخته و يكه تازانه به غايت مقصود دست يافته؛ او كه سخنش دريائي بيكران، و انبوهي بيپايان را مي ماند. خواستم در نازش به آن حضرت - كه درودهاي خداوند بر او باد - تمثل به سروده فرزدق مرا روا باشد:اي جرير! آنگاه كه در انجمنها گرد آئيم ] ومفاخرت نمائيم، بدان كه[ اينان پدران مناند؛ پس ] اگر ميتواني[ مانندهشان را برايم بياور ]و به چنين نياكاني نازش كن[!.»رضي، در اين بهره، اشارت ميكند كه امام (ع) در بلاغت پيشرو است.شايد به درازا كشاندن سخن در بلاغت امام بيهوده باشد، چون گفتارهاي منقول از آن حضرت (ع) بهترين دليل است بر آن كه او امام كلام است؛ همچنين است هنبازي او در ادب و شعر عربي. پايگاه او در اينهمه،متناسب و بسان پايگاه بلند خاندان او در جامعه صدر اسلام است. ابن عبدربه (درگذشته به سال 328 هـ.ق) گويد: «ابوبكر شاعر بود، و عمر شاعر بود، و علي شاعرترين اين سه تن بود».اين حال، براي كسي كه در گاهواره شعر و ادب پرورش يافته، طبيعي است. چه، نياي او، عبدالمطلب شاعر بود؛ ابوطالب هم شاعر بود. بدين ترتيب، بلاغت امام، خصلتي سرشتينه بود كه از سپيده دم دعوت اسلامي تا شهادت آن بزرگوار، با همه رخدادهاي اسلام، همراه شده بود. اين حقيقت، بر كسي كه با تاريخ اسلام آشنا باشد، پوشيده نيست؛ و از همينجاست كه شيخ محمد عبده گفته است: «در اطلاع يافتن از كتاب نهجالبلاغه، حكم تقدير با من يار شد و به طور كاملا اتفاقي، بي آن كه كوششي كرده باشم به آن دست يافتم. در آن زمان،سري نابسامان و خاطري پريشان داشتم، و با همه اشتغالات فراوانم، از كارهاي اصلي خود بركنار شده بودم. پس اين كتاب را مايه آرامش و چاره گرفتاريهايم شمردم. به تصفح برخي از صفحات آن پرداختم و در شماري از عبارتهايش، در مواضع گوناگون و موضوعات پراكنده، درنگ كردم. در هر مقام با خود ميپنداشتم آتش جنگ زبانه كشيده ودستها به تاراج گشوده شده؛ دولت بلاغت و صولت فصاحت را هم مشاهده ميكردم؛ پندارها طغيانگري ميكردند و ترديدها زشتكاري مينمودند؛ ولي سرانجام ميديدم كه حق پيروز است و باطل شكست خورده؛ شك به كوي گمنامي خزيده و ترديد پياله خاموشي و فراموشي سركشيده؛ و تدبيرگر اين دولت وسلحشور جانباز اين صولت، اميرالمومنين علي بن ابي طالب (ع) بود كه درفش پيروزمند آن را بر دوش ميكشيد.» بهره ششم
در تبويب كتاب:
رضي گويد: «چنين ديدم كه سخنان امام (ع) بر سه گونه است: نخست: خطبه ها و فرمانها، دوم: نامهها و نبشتارها، سوم: حكمتها و پندها.پس به ياري خداوند جليل آهنگ آن كردم كه نخست به گزينش بهترين خطبهها بپردازم، آنگاه بهترين نامهها، و سپس بهترينهاي حكمت و ادب؛ و از براي هر گونه، بابي جداگانه بسازم.»شريف رضي در اين بهره به تبويب كتاب در سه بخش اصلي - كه البته آنها را شماره گذاري نكرده است - اشاره ميكند. اين سه بخش عبارتند از:1-خطبهها و فرمانها - كه شمار آنها 239 است.2-نامهها و نبشتارها - كه شمارشان 79 است. 3- حكمتها و پندها - كه شمارشان 478 است.شريف رضي يك فصل كوتاه هم به كتاب افزوده است كه در خطبه از آن سخني نگفته، ولي آن را در بخش حكمتها وپندها، با عنوان «فصل نذكر فيه شيئا في اختيار غريب كلامه المحتاج الي التفسير»، آورده است. اين فصل شامل نه حديث است. گمان ميرود افزايش سخنان غريب آن حضرت، پس از آن باشد كه وي غريب الحديث ابوعبيد را مطالعه كرده و به موافقت آن باب جداگانهاي از براي حديث غريب قرار داده است. اين هم كه شريف رضي در همين فصل يكجا ميگويد: «هذا معني ما ذكره ابوعبيد القاسم بن سلام»، بر گمان ما دلالت ميكند. ابوعبيد قاسمبن سلام ( درگذشته به سال 224 ه.ق) پارهاي از آنها را در غريب الحديث خويش آورده. همچنين است ابن قتيبه عبداللـه بن مسلم مروزي (در گذشته به سال 257 ه.ق). ابن ابي الحديد نيز در پايان شرح خويش گفته: «هم اكنون از سخنان غريب آن حضرت، آنچه را نه ابوعبيده ونه ابن قتيبه درگفتار خويش آوردهاند، ياد ميكنم و به شرح آن ميپردازم». بهره هفتم
درباره استدراك:
رضي گويد: «در هر باب برگهائي برافزودم تا اگر سخني را هماكنون به دست نياورده باشم و در آينده فرا دستم آيد، در آن جاي دهم. اگر هم كلامي از امام (ع) فرادستم آمده كه در ميانه گفت و شنود است، يا پاسخ پرسش كسي، يا درباره چيزي جز آنچه در سه باب ياد كردم و بنياد كار را بر آن نهادم، آن را به بابي كه با آن سازگارتر است و به محتواي آن سزاوارتر، درپيوستهام.»طبيعت هر كاري كه منوط به تتبع در منابع باشد، مستلزم استدراك است. شريف رضي، خود، مجالي را براي اينگونه استدراكات آماده ساخته، و چنانكه در اين بهره بصراحت بيان ميكند - بخشهائي از برگههاي سپيد را براي استدراك خالي گذاشته است.وي در پايان نهجالبلاغه هم بدين نكته تصريح ميكند:«چنان كه در آغاز شرط كرديم، تصميم ما اين شد كه اوراقي سپيد در پايان هر باب بيفزائيم تا آنچه ازدست شده و به دست آريم، در آن به ثبت و ضبط آريم. شايد چيزي كه بر ما پوشيده بوده است، روشن گردد، و چيزي كه فرادست نيامده بوده، دستياب شود»مستدركي بر نهجالبلاغه، از احمد بن يحيي بن أحمدبن ناقه در كتاب ملحق نهجالبلاغهي او هست. مجموع اين خطبهها و ملحقات، همه، به خط محمدبن محمد بن محمدبن حسنبن طويل صفار حلي است كه باشنده واسط بوده و به سال 729 ه.ق دست از كتابت آن بپرداخته. ابن أبي الحديد (در گذشته به سال 656 ه.ق) نيز حكمتهائي را كه از آن حضرت روايت شده و در نهج البلاغه نيامده است، به عنوان «الألف المختارة» (/ هزاره برگزيده)، بربخش سوم كتاب استدراك نموده ودر مقدمه آن گفته است: «ما هماكنون آنچه را جماعتي به آن حضرت نسبت دادهاند ولي رضي ياد نكرده است، ياد ميكنيم. پارهاي از اين سخنان به نام آن حضرت مشهور است؛ و پارهاي ديگر چنين شهرتي ندارد، ولي از او روايت گرديده و بدو منسوب شده است؛ پارهاي هم از سخنان حكيماني غير از اوست ولي ماننده سخن و مشابه حكمت اوست؛ و چون اين سخنان شاخههائي سودمند از حكمت را دربرداشت، مصلحت آن ديديم كه اين كتاب را از آنها تهي نگذاريم، چرا كه چون تكمله و تتمهاي از براي كتاب نهجالبلاغه است.»علي جندي و گروهي ديگر هم در سجعالحمام في حكم الامام (ع)، بر بخش حكمتها استدراك نمودهاند. جندي در سجعالحمام (ص 6،چاپ بيروت، به سال 1368 ه.ق) چنين ميگويد: «ليك بسياري از سخنان امام (ع) در كثيري از كتابهاي ادب و تاريخ پراكنده بمانده است كه در زيبائي و دلربائي و استواري و رسائي، از آنچه در اين كتابها وارد شده،فروتر نيستند. بسياري هم از آنچه در اين كتابها آمده، نياز به تصحيح و شرح دارند و به تحريف و ابهام فراوان دچارند. صواب آن ديديم كه اين حكمتهاي پراكنده را در يك رشته و مجموعه گردآوريم و آنچه را از كلام امام تشخيص داديم و از چشمه انديشه و بر هنجار گفتار او يافتيم، از اين ميانه برگزينيم. آنگاه اين برگزيدهها را ترتيب الفبايي داديم تا رجوع به آن ودستيابي به مواضع مختلفش آسان گردد. نيز، بر آنها شرح نوشتيم، و در اين شرح، بر آن بودهايم كه واژگانِ غريب را تفسير كنيم و پرده از چهره معاني برگيريم؛ همچنين سخن شاعراني را هم كه بر اين حكمت ها دست يافته و درونمايه آنها را در كالبد قافيه و خيال به وديعت نهادهاند، آورديم؛ تا اين كتاب - چنان كه أبوالعباس مبّرد در وصف كتاب خود، الكامل گفته است - به خودي خود بسنده باشد و از اين كه خواننده براي تفسيرش به كسي ديگر روي آورد، بينياز گردد. مرجع هر حكمت را در ذيل آن آورديم و رمزي متناسب، بدين تفصيل، از براي آن قرار داديم:هزار سخن برگزيده ابن ابي الحديد - با رمز «ح».حكمتهاي كوتاه مندرج در كتاب نهجالبلاغه - با رمز «ر».حكمتهاي كوتاه مندرج در كتاب دستور معالم الحكم - با رمز «ق».حكمتهاي مندرج در كتاب البيان و التبيين جاحظ - با رمز «ب».حكمتهاي مندرج در كتاب عيون الأخبار ابن قتيبه - با رمز «ع».حكمتهاي مندرج در كتاب الكامل مبرد - با رمز «ك».حكمتهاي مندرج در كتاب الاعجاز و الايجاز ثعالبي - با رمز «ز».حكمتهاي مندرج در كتاب التمثيل و المحاضرهي ثعالبي - با رمز «ت».حكمتهاي مندرج در كتاب اسرارالبلاغهي عاملي - با رمز «س».كتابهائي به عنوان مستدرك نهجالبلاغه پديد آمدهاند كه مؤلفانشان به شيوه رضي پايبند نبوده و هدفي را كه او دنبال كرده است، پي نگرفتهاند، بل كه مقصودشان گردآوري چيزهائي بوده كه در نهجالبلاغه نيست. اين البته هدفي والاست كه به سامان دهي مسانيد نزديكتر است تا گزينش سخنان بليغ امام (ع) از جمله اين كتابهاست:مستدرك نهجالبلاغه، موسوم به مصباحالبلاغه، فراهم آوردهسيد حسن ميرجهاني طباطبائي، چاپ شده در دو مجلد در طهران به سال 1388 هـ.ق.نهجالسعادة في مستدرك نهج البلاغه، فراهم آورده شيخ باقر محمودي، چاپ شده درنجف، در هفت بخش، به سال 1385 هـ.ق.نهجالبلاغة الثاني (آنچه در نهج البلاغه نيامده)، فراهم آورده شيخ جعفر حائري، چاپ شده توسط مؤسسه دارالهجره، در قم، به سال 1410 هـ.ق.سزاوارتر از استدراك، مراجعه به نسخ مختلف خود نهجالبلاغه است، و اين كار از يك تن ساخته نيست. قديمترين آنها،دستنوشتي است در كتابخانه مدرسه سپهسالار كه نه امكان عكس برداشتن از آن به من داده شده و نه - جز آنچه مينويسم - امكان نقل از آن را يافتهام. اين دستنوشت، دستنوشتي كامل و كهن و ظاهرا از سده پنجم است كه به شماره 3083 و 3056 در آن كتابخانه به ثبت رسيده. پس از انتهاي بخش حكمتها، در آن چنين آمده است: «وهذا آخر انتهاء الغاية بنا الي قطع المختار من كلام اميرالمؤمنين (ع)» تا آنجا كه گويد: «و ما توفيقنا الا بالله عليه توكلنا و هو حسبنا و نعمالوكيل». آنگاه با رنگ سرخ نوشته شده: «زيادة كتبت من نسخة كتبت علي عهدالمصنف، و قال (ع)» و در ادامه، با رنگ سياه چنين آمده: «الدنيا خلقت لغيرها، و لم تخلق لنفسها. انّ لبني امية مرودا - بحرون فيه، و لو قد اختلفوا فيما بينهم ثم كادتهم الضباع لغلبتهم. و المرود - هاهنا - مفعل من الارواد و هو الامهال و الانظار، و هذا من أفصح الكلام و أغربه، فكأنه (ع) شبه المهلة التي هم فيها بالمضمار الذي - بحرون فيه الي الغاية، فاذا بلغوا منقطعها انتقض نظامهم بعدها، و قال (ع)» (پايان).باري، شايد برآوردن اين آرزو، كسي جز مرا دست دهد. بهره هشتم
درباره شيوه گزينش:
رضي (ره) گويد: «چه بسا در آنچه ميگزينم، فصولي ناهماهنگ افتد و گفتارهايي نيكو، به رشته ناكشيده ماند؛ چرا كه من در پيآوردن پارههاي برجسته و درخشانم و آهنگ مراعات پيوند و ترتيب ندارم.»نگاهي گذرا به مؤلفات رضي از مشغوليت و اهتمام ادبي او به ميراث اسلامي پرده برميدارد. چه، او زنجيرهاي همپيوند از نگارشها را درباره مجازِ قرآن و مجازات نبوي و بلاغت امام علي بن اُبيطالب (ع) پديد آورده است و در حقيقت، موهبتهايي كه از ادب عربي داشته و پيشتازياش در ميدان سرايش، او را بدين سوي رانده است. وي با شيوه خاص خود در هر سه عرصه ظاهر شده است. ويكي از امتيازات اين شخصيت هوشيار آن است كه شيوه خود را در ديباجه هر كتابي كه نوشته است، شرح داده و از همان آغاز اعلام كرده است كه هدف وي بلاغت از جمله مجاز و استعاره - است. شيوه او در گردآوري نهجالبلاغه همين است و اين بر متتبع منصف پوشيده نيست.گروهي از كساني كه به مطالعه و تحقيق در نهجالبلاغه پرداختهاند، به اين شيوه توجه دادهاند. شايد نخستين ايشان ابن ابي الحديد باشد كه در شرح نهجالبلاغه گفته است: «ولي رضي - رحمه الله - به گزينشگري از گفتار اميرمؤمنان (ع) ميپردازد و در پي گرفتن سخنان پياپي اصراري ندارد، زيرا غرض وي ياد كرد فصاحت امام (ع) است، و اگر همه اين خطبهها را، چنان كه بودهاند، ميآورده است، چند برابر كتابي كه گرد آورده است ميشد.»شيخ هادي كاشف الغطاء اين شيوه وي را به تفصيل توضيح داده و گفته است: «مؤلف نهجالبلاغه، جز آنچه را برگزيده و اختيار نموده است نقل نميكند، و در اختيار نيز، به حسب ذوق و شناخت خويش، سخنان هرچه بليغ تر و هر چه فصيحتر را برميگزيند. چه بسا از يك خطبه فقرات معدودي را اختيار مينمايد و باقي خطبه را رها ميسازد و گاه يك خطبه را از خطبههاي پراكنده يا سخنان مختلف موجود در مواضع جداگانه جمع مي كند؛ وي خود در ديباجه كتابش بدين روش تصريح نموده است. مواردي از نهج البلاغه را كه از اين قبيل است، عينا در يك مأخذ مستقل نميتوان يافت، ولي پژوهنده ميتواند فقراتي چند را به طور ناپيوسته وناپيايند پيدا كند، چنان كه ما در برخي مواضع نهج البلاغه به چنين چيزي بازخورديم».وي همچنين گفته: «در اينجا نكتهاي هست كه بايد مورد توجه قرار گيرد و ترديدهايي كه طولانيبودن برخي عهدنامهها يا خطبهها برميانگيزد، به وسيله آن دفع ميشود. آن نكته اين است كه سيد شريف گاه يك خطبه را از خطبه هايي كه فصول و فقراتي از آنها اختيار ميكند، برميگزيند و به يكديگر پيوند ميدهد. گاه اين گزينش از خطبه هاي مختلف وسخنان پراكنده صورت ميگيرد و او برگزيدههاي خود را گرد ميكند و به شكل يك خطبه درميآورد. ما در آن چه گذشت، بدين مطلب اشارت نموديم و از شارحان نهج البلاغه، شارح فاضل و شارح علامه و استاد محمد عبده بدين مطلب توجه دادهاند. شيخ محمد عبده، ذيل عبارت «فقمت بالأمر حين فشلوا»، در شرح خود (ص 55)،گفته است: اين گفتار را رضي چنان مطرح كرده كه پنداري يك پاره است که درباره يک غرض گفته شده ولي چنين نيست ؛ بلکه چند پاره جداگانه است كه هر يك در معنايي جز معناي ديگري به كار رفته، و چهار بخش دارد....(الي اخر) و من ]= شيخ هادي كاشف الغطاء[ ميگويم كه اين امر ميتواند از ديباجه كتاب نهجالبلاغه مستفاد گردد؛ چه سيد رضي - رحمه الله - به آن توجه داده وعذر خويشتن را تبيين كرده، و از اين روي اعتراضي بر وي نيست.»عبدالعزير دهلوي (درگذشته به 1239 ه.ق) در التحفة الاثني عشريه گفته است «هر چه متفق عليه جماعه امت باشد حق است و خلاف آن باطل بدليل آنچه درنهجالبلاغه كه به اجماع شيعه صحيح و متواتر است از اميرالمؤمنين (رض) روايت نموده في كلام له (ص): الزموا السواد الأ عظم فان يداللـه علي الجماعة و اياكم و الفرقة فان الشاذ من الناس الشيطان كما انالشاذ منالغنم للذئب، و ايضا در شروح نهجالبلاغة كه تصنيف اماميهاند نوشتهاند مماصح عن أميرالمؤمنين (رض) انه كتب الي معاويه: الا ان للناس جماعة يداللـه عليها و غضب اللـه علي من خالفها فنفسك نفسك قبل حلول الغضب، و قد اورد الرضي بعض هذالكتاب و أسقط منه صدره لكونه مخالفا لمذهبه المبني علي و الفرقة، فروي اخره و هو قوله و اتق اللـه فيما لديك و انظر في حقه عليك».جلالي ]=نويسنده[ گويد: اين ناشي از جهل دهلوي نسبت به شيوه تأليف و تاريخ است؛ زيرا كه جماعت به خلافت علي (ع) اعتقاد داشتند، و شكاف به دست معاويه پديد آمد، و او كسي است كه از جمهور مسلمانان همروزگارش منحرف و رويگردان شده است. پس صدر خطبه با مذهب رضي ناسازگار نيست، و تنها از اين روي آن را ذكر نكرده است كه شيوه او در گردآوري كتاب، توجه به كلام بليغ بوده.در روايت «اتق الله فيما لديك و انظر في حقه عليك»، سجع و بلاغتي است كه در آنچه دهلوي آورده نيست؛ و كسي كه از اين ذوق و شناخت بيبهره باشد، سخن گفتن با او سودي ندارد.عمر فروخ هم به چنين اشتباهي دچار شده و گفته است: «شريف رضي نتوانست همه نامهها وخطبههاي امام علي را به ثبت آورد، زيرا درازدستي زمانه، برخي از آنها را پيش از آن روزگار از ميان برده بود و حتي بسياري از خطبههايي كه شريف رضي يافته است، به طور كامل به دست او نرسيده. از همين رو، خود شريف رضي پيش از آغازِ متنِ بيشترينه خطبههايي كه در نهجالبلاغه آورده است، ميگويد: «و من خطبة له (ع)» و اين نشان ميدهد كه اين خطبهها به طوركامل به دست او نرسيده است».شيوه شريف رضي، در واقع، گزينش از خطبههاست و نه آوردن متن كامل خطبه. شريف در تأليف خود يك طرح و شيوه را در پيش گرفته بود، و آن شيوه گزينش بهرههايي است كه داراي ارزش أدبي باشد. تخصص و ذوق ادبي او چنين اقتضا مينموده، و اين خوي اهل ادب است.وي همچنين در اينكار از شيوه محدثان در ذكر اساتيد رويگردان بوده است، و اين اهميت ديگر مباحث مربوط به اين روايات را فرو نميكاهد، زيرا وي اصلا كاري با اين جنبه نداشته است، و من گمان ميكنم كه اگر شريف رضي ميدانست، حذف اسناد به شبهه بدل خواهد شد، حتما به ياد كرد آنها ميپرداخت.او اين شيوه را در مورد بلاغت قرآن و بلاغت حديث نبوي به كار گرفته است، و طبيعي بوده كه در پي آنها بلاغت كلام علوي را نيز به بررسي بگيرد.تبيين شيوه شريف رضي در ديباجه اين كتاب و ديگر كتابهايش كه از ولاء اهل بيت (ع) و دفاع از ايشان و نازش به ميراثشان سرشارند، شكي باقي نميگذارد كه وي درگردآوري نهجالبلاغه در درجه اول بر روايات اهل بيت (ع) تكيه كرده، واگر از جز ايشان سخني در ميان ميآورد، از براي آنست كه با برشمردن همسوئيها، بر خصم حجت آورده باشد. از اينجا درونمايه سخن دكتر احسان عباس را ميتوان دريافت كه در كتاب الشريف الرضي اش ميگويد: «دور نيست كه وي اهتمام زياديدر تحقيق انتساب سخناني كه گرد ميآورده است، نكرده باشد. او خود خَستو شده است كه روايات سخنان سرور ما، علي بسيار اختلاف دارند» هدف اصلي وي، برجستهسازي سخنان أفصح و أبلغ بوده است، و در اين راه به جستجوي فراخ دامنه دست يازيده، و هنگامي كه نسبت يك سخن به امام علي (ع) مورد ترديد بوده، از آن دست نميداشته، و آنچه را هم مشترك النسبه بوده به كنار نمينهاده است. اين چيزي است كه حقيقت كتاب، يعني طريقه شريف را در گردآوري و گزينش، تبيين ميكند. چنان كه خطبهاي هست كه جاحظ درالبيان والتبيين به نام معاويه آورده ولي خوداو در اين نسبت تشكيك نموده و گفته است: «اين خطبه، به سخن علي، مانندهتر است»: شريف رضي هم با تكيه بر تشكيك جاحظ و اين كه او در راي خد ناقدي بصير است، خطبه مذكور را در نهجالبلاغه درج كرده است؛ ليك جاحظ خطبه ديگري را در البيان والتبيين به نام قطريبن الفجاة آورده و شريف آن را درنهجالبلاغه به نام علي ]عليه السلام[ درج كرده و اين بار، در روايت، به كسي كه او را ناقد بصير خواند، اعتماد نكرده است. در حقيقت، شريف رضي (ره)، درباره خطبه امام بر روايات اهل بيت تكيه كرده وسخن جاحظ را فقط در تأييد و تقويت روايت خود آورده است؛ زيرا جاحظ شيعي نيست تا در سخني كه موافق مذهب أهل بيت (ع) است،مورد اتهام قرارگيرد. به همين منوال، شريف سخن ديگري را كه با آن همداستان نبوده است، ياد نكرده؛ و ناقد بصير بودن جاحظ باعث نميشود كه وي در هر حالت و هر روايتي چنين باشد. بهره نهم
درباره شخصيت امام (ع):
رضي گويد: «از شگفتيهاي امام (ع) كه در آن يكه تاز و بيهنباز است، آن است كه هر گاه درنگرنده، در گفتارهاي وي درباره پارسايي و پند و يادآوري و بازداري، درنگرد وانديشهگر در آن بينديشد، و در دل نياورد كه اين گفتار از چنوئي است كه پايگاهش والاست، و فرمانش روا، و به فرمانروايي بر زير دستان چيره، بي هيچ گمان آن را گفتار كسي ميشمارد كه جز زهدورزي و عبادتگري بهره و پيشه ديگري ندارد، در گوشه خانهاي خزيده، و يا در دل كوهي خلوت گزيده، بجز آواي دم خويش را نميشنود، و جز خود را نميبيند. چنان كسي به دشواري باور دارد كه اين سخنان، گفتار كسي است كه با تيغ آهيخته در هنگامه كارزار فرو شود، سرها را از تن بيفشاند ودليران را به خاك و خون كشاند، و با تيغي بدرآيد كه خون از آن روان است و آنچه فرو ميچكاند خون دل جنگاوران است. با اينهمه و در عين حال، پارساي پارسايان باشد، و برترين مردان خدا. اين از فضيلتهاي شگفتانگيز و ويژگيهاي باريك و دلاويز اوست كه به آن خصلتهاي ناهمساز را با هم گردآورد و خويهاي واگريزنده و پراكنده را با هم آشنايي دهد. چه بسيار، در اين باره، با يارانم گفت و گو كردم، و از دل و جانشان شگفتي برآوردم، كه اينجا براستي جايگاه پند آموختن و زينت فكرت برافروختن است.»بسياري، از خلال خطبهها ونامهها و حكمتهاي رسيده از امام علي (ع)، به مطالعه جوانب گوناگون زندگي امام (ع) پرداختهاند، و كتابخانه نهج البلاغه از اينگونه مطالعات سرشار است.ما، در اين زمينه، دو گفتار از كساني ميآوريم كه - چنان كه شايد و بدان ژرفا و دريافتي كه بايد - به امام علي (ع) به عنوان يك پيشواي ديني باور نداشتهاند: ابن ابي التحديد معتزلي ميپرسد و ميگويد: «من چه بگويم درباره مردي كه دشمنان و كين توزانش به فضل او خستو آمده ونتوانستهاند مناقبش را انكار كنند و فضلش را كتمان نمايند! بني اميه كوشيدند تا فروغ او را خاموش سازند، بر همه منابر او را لعن كردند، ستايندگانش را به زندان افكندند و به قتل آوردند، از روايت هر حديثي كه متضمن فضيلت او باشد يا نامش را بر فرازد جلوگيري كردند، تا جايي كه نميگذاشتند كسي به نام وي ناميده شود، ولي اينهمه جز بر رفعت و علوّ او نيفزود، و چون مشك بود كه هر چند پوشيده دارندش بوي خوش بپراكند و رايحه دلپسند به مشام آورد، و چون خورشيد كه نميتوانش با كف دستي پوشيد، و چون روشنايي روز كه اگر يك چشم آن را نديد، چشمهاي فراوان آن را دريابند. چه بگويم درباره مردي كه هر فضيلتي را به نام او بازخوانند، همه فرقه ها به او انجامند، و هر طائفهاي او را از ديگري ربايند!» همچنين گفته است: «و من چه بگويم درباره مردي كه پيشتر از مردمان به سوي هدايت رفت و در زماني كه همه اهل زمين سنگ ميپرستيدند و آفرينشگر را انكار ميكردند به خداوند ايمان آورد و او را به پرستش گرفت. در راه توحيد هيچكس، جز آن كه به سوي همه نيكوئيها پيشتازست، يعني محمد رسول خدا - صلي الله عليه و آله - بر او پيشي نگرفته است.»جبران خليل جبران مسيحي هم گفته است:« عليبن ابي طالب در حالي درگذشت كه شهيد عظمت خويش بود؛ در حالي درگذشت كه نماز بر لبان داشت؛ در حالي درگذشت كه در دل او شوق خدا بود و عرب حقيقت مقام و پايه او را نشناخت تا آنكه از همسايگانشان، يعني ايرانيان، مردماني برخاستند كه فرق ميان گوهرتابان و ريگ بيابان را ميدانستند؛ پيش از آنكه رسالت خود را در برابر جهان بتمامي بگزارد درگذشت؛ چونان پيامبران نيكخواه درگذشت كه به شهري رهسپار ميشوند كه شهر ايشان نيست، به سوي قومي كه قوم ايشان نيست و در زمانه اي كه زمانه ايشان نيست؛ ليك دست پروردگارت در كارست و او داناتر است».گرد آمدن اين صفات عالي دريك تن متعذر است، و شاعر اهل البيت، سيد صفيالدين حلي (درگذشته به 752 ه.ق) چه نيكو گفته است:
جمعت في صفاتك الاضداد
زاهد حاكم حليم شجاع
شيم ما جمعن في بشر قطّ
ولا حاز مثلهن العباد
فلهذا عزّت لك الانداد
ناسك فاتك فقير جواد
ولا حاز مثلهن العباد
ولا حاز مثلهن العباد