در شب بيست و يكم ماه رمضان ، شب نزول فرشتگان به عالم خاك ، در بيمارستاني در شهر اصفهان كودكي زاده شد ، از خانواده اي كه پدر و مادر هر دو متدين و پايبند به اسلام بودند و پدر بزرگ روحانيي بود كه حتي در دوران استبداد رضا شاهي نيز عمامه از سر برنداشته بود براي نوزاد ، بايد نامي انتخاب ميشد پدر و پدربزرگ هر كدام نامي را در نظر گرفته بودند نو هيچ كدام از نظر خود دست بر نميداشتند حكميت به قرآن بردند و قرآن اين گونه پاسخ داد اني عبدالله اتاني الكتاب و جعلني نبياَ پس نوزاد را عبدالله ـ بنده خدا ـ ناميدند در دامان پر مهر مادر و آغوش گرم پدر پرورش يافت شير نخورد مگر با ذكر بسم الله مادر و نخفت مگر بااواي زيارت عاشوراي پدر اين گونه بود كه خود نيز از عاشوراييان شد به دبستان رفت و در كنار دروس دبستاني ، خواندن قران را نيز آموخت ، جانش ذره ذره از چشمه نامتناهي قرآن نوشيد و لبريز شد دوران دبستان به پايان رسيد و او وارد عرصه كار و كوشش شد روزها در مغازه كوچك بدر به كار مشغول شد و شبها را به درس خواندن اختصاص داد به نوجواني رسيد آموخته هاي مذهبيش كه با جان آميخته شده بود، ميدان عمل مي خواست پس به يازي پدر ، هياتي تأسيس كرد با نام مقدس حضرت رقيه س در هيات عزاداري ميكردند در كنار آن ، قرائت قرآن را به هم سالان خويش اموزش مي داد و اندك اندك آنان را با روح واقعي تعاليم اسلام آشنا ميكرد وارد دبيرستان شد و فارغ از جو حاكم ، به تحصيل پرداخت در دبيرستان ، شخصيت صادق ، فروتن و صميمي او همگان را به احترام واداشت زمانه ، زمانه ستم بود و بيداد زمانةعربده مستانه ظالمان و ناله فروخوده مظلومين او در سكوت در برابر بيدار را بر خود روا نداشت پس فعاليت سياسياش آغاز شد ولي چگونه و به وسيلة چه كسي ؟ اين رازي است كه تا به قيمات همچنان با اودر سينه خاك مدفون مي ماند هستة اوليه روشنگري ، كلاسهاي قرآن بود در هيمن كلاسها دو يار همراه خويش را يافت شهيد مصطفي داني پور و شهيد رحمت الله ميثمي عوامل ستم در همه جا رخنه كرده بودند و چشمان ناپاكشان در جستجوي پاكان روزگار وقيحانه تمام حريمها را ميپاييد پس بايد ترفندي انديشيده ميشد ذهن خلاق او راهي يافت به مقبره مرحوم كرباسي ازعلماي بزرگ اصفهان رفت و آمد چنداني نميشد پس متولي مقبره شد و هفتهاي يك روز را به اين كار اختصاص داد ياران ، از راهههاي مختلف ، در مقبره دور هم جمع ميشدند و از چشمه سخنان روشنگر او جانهاي تشنه شان را لبريز ميكردند كتابهايي كه تهيه ميكرد ، دست به دست ميچرخيد خوانده ميشد و به بحث گذاشته ميشد و مبارزه رفته رفته شكل مطلوبي مييافت از همان اوان كودكي ـ دوران دبستان ـ همواره در اشتياق كسب علوم ديني و به لباس روحانيت در آمدن ، مي سوخت براي او لباس روحانيت، نشان از معنويت داشت پس بر آن شد كه خود نيز بدين كسوت درآيد ميدانست براي پدر و ماد ر، دوري او چه سخت خواهد بود اما نياز به تحصيل علوم ديني چنان در جان او ريشه داشت كه ناگزير قدم در اين راه گذاشت پس با استعانت از بارگاه حق تعالي ، عزم جزم كرد و شبي نيت خود فاش نمود پدر و مادر ، در كمال رضايت ، رنج دور ياز فرزند دلبند را به جان خريدند و او به همراه دو يار ديرينهاش ، رو به سوي ديار موعود ، شهر مقدس قم نهادمدتي نگذشته بود كه يكي از بي شمار كوفيان تاريخ ، راز جلسات شبانه مقبره را بر دستگاه جهنمي ساواك فاش ساخت دژخيمان ، سرآسيمه به راه افتادند موج دستگيريها شروع شد و افراد بسياري به دخمه هاي شكنجه و آزار افكنده شدند در ابتدا دست دژخيمان از شهيد ميثمي كوتاه ماند و او در قم با نام مستعار به كسب علم و مبارزه در راه آرمان خويش ادامه داد اما دژخيمان از پاي ننشستند و همه جا به دنبال او بودند و در اين راه افراد بسياري شكنجه شدند در سفري به شهر زادگاهش ـ اصفهان ـ از زبان يكي از ياران رها شده از بند شنيد آنچه را كه لو رفته بود شنيد كه چگونه به خاطر يافتن او ، يارانش زير شكنجه ، بي رحمانه فرياد درد برميكشند روح حساس و مهربان او آنچنان بر آشفت كه ميخواست براي رهايي دوستانش از بند ، خود را به دژخيمان تسليم كند ، اما پدر و مادر مانع اجراي اين تصميم شدند هر چه دليل ميآورند ، قبول نميكرد به قرآن پناه بردند استخاره كردند و شهيد ميثمي با شنيدن جواب از تصميم خود منصرف شد و به سوي قم مدرسيه حقاني ـ به راه افتاد هر سه يار در مدرسه حقاني در يك حجره كوچك منزل گزيده بودند رابطه ميان اين سه تن ، رفتار و كردارشان ، همه چشمها را متوجه آنان كرده بود در اين ميان ، نقش رهبري و خط دهنده او به گونه اي بارز بود كه هر تازه واردي ، با چند برخورد ، به خوبي ان را درك مي كرد يك سال سپري شد ، يك سال پر كوشش و تلاش و سالي كه او در آن عبارت و راز و نياز با خالق را با مبارزات سياسي پيوند داده بود در حالي كه بسياي از مبارزه غافل ميشدند و تنها تعبد ميكردند و بسياري نيز از تعبد غافل شده و تنها به مبارزه ميانديشيدند و باور داشتند تعبد و مبارزه باهم در تضادند ، اما وجود شهيد ميثمي حجتي بود بر بطلان اين باور اشتباه شبي از شبهاي تيره ـ شب ازدهم خرداد 1354 ـ دژخيمان به مدرسه حقاني يورش بردند مدرسه تحت محاصره قرار گرفت در حجرهها به ضرب لگدها گشوده شد و دهاني مست از باده غرور ، فرياد برآورد عبدالله ميثمي ، عبدالله ميثمي جلو بيايداو ، بي واهمه از ميان انبوه طلاب جمع شده در حياط مدرسه پيش رفت ، چشم در چشم آنان دوخت و بيترس گفت عبدالله ميثمي من هستم زمان آزمايش الهي فرا رسيده بود زمان تحمل خفقان رژيم ، عذاب و شكنجه ، سلولهاي تنگ و تاريك ، ضربات پي در پي شلاق و سوالاتي كه با خود بوي پليدي را به همراه ميآورد ميكوشيدند با فشار و بي رحمي ، صندوقچه اسرار سينه او را درهم شكنند و او اسرارش را چون گوهري گرانبها ازدستان ناپاك آنان دور نگاه ميداشت توكل به درگاه باري تعالي و استعانت از صاحب الامر عج سبب شد تا بتواند تمام سختيها را تاب بياورد و در مقابل تمامي فشارها چون كوه استوار بماند شكنجه ها و بازجوييها به پايان رسيد دادگاه فرمايشي حكومت ، او را به پنج سال زندان محكوم كرد دوران آزمايشي ديگر فرارسيده اين بار نوبت مصاف با كساني بود كه داعيةآزاديخواهي و مبارزه با ستم را داشتند در بند سياسي زندان قصر ، تعداد زيادي از زندانيان را وابستگان فرقههاي چپي و التقاطي تشكيل ميدادند ، جمود فكراني كه تاب تحمل و لمس حقيقت وجود و انديشههاي شهيد ميثمي را نداشتند و از هيچ آزاري نسبت به او خودداري نميكردند احساس ، انديشه و باورهاي مذهب ي، او را بر آن ميداشت تا جان پاك خود را از هر نوع تأثير پليد آن محيط دور نگاه دارد از آنجا كه غذاي زندان با گوشت وارداتي كه ذبح اسلامي نداشت پخت ميشد و خود شهيد نيز رژيم را غاصب بيت المال ميدانست ـ در تمام طول مدت زندان از غذاي زندان نخورد او به تكه نان و گاهي ماست ، اكتفا ميكرد ديگر زندانيان چپ گرايان در هر سلولي تشكيل كمون داده بودند و او چون ميديد مرامشان سازگاري با دين مبين اسلام ندادر ، به آنان نپيوست و به همين دليل آماج حملات كودلانه آنان قرار گرفت زندان سبب نشد تا از كسب معرفت دست بردارد در بين هم سلولي ها ، پيرمردي بود فاضل و روحاني ، از علماي مدرسه مروي از تمام لحظات حضور اين شخص استفاده كرد تا بر آگاهيهايش بيفزايد با استفاده از لحظات زندان ، با قرآن بيشتر مأنوس شد نهج البلاغه ، اصول كافي و را تا به انتها مطالعه كرد و در عين حال از يك پزشك زنداني ، علوم پزشكي را فرا گرفت به دليل داشتن روحيه مذهبي و بيان عقايد ، دو بار مورد هجوم و حمله مبارز نمايان چپ گرا قرار گرفت اينان بي هيچ واهمهاي ، دهان حقگوي او را خونين كردند از ديگر سو ، رژيم با سوءاستفاده از جو داخلي زندان ، تلاش ميكرد تا شهيد ميثمي را به سمت خود جذب كند و يا حداقل چنين وانمود كند كه او از مبارزه دست كشديه است به گفته خود او ، در تمامي مدت زندان ، يگانه ياري دهنده او آيات قرآن ، به خصوص سوره مباركه يوسف و راز و نيازهايي بود كه با خالق خود داشت ، آن هم در سخت ترين شرايط هر جمعه با اندك آبي غسل ميكرد شبها در سلول ، به دليل عدم وجود جاي كافي ، در كنار ديوار و رو به ديوار مي خوابيد تا با هداي خود مناجاتكند اين در حالي بود كه اگر عوامل رژيم از عبادات او با خبر ميشدند ، او را به سختي تنبهي مي كردند همين راز و نيازهاي عاشقانه ، كارساز شد و سبب شد تا پس از يك سال و نيم ، او را به همراهي عدهاي ديگر از زندان قصر به زندان اصفهان منتقل كنند و در ميان زندانيان و بزهكاري عادي جا دهند بدين ترتي ب، فشار مضاعف گروهكهاي منحرف از دوش او برداشته شد شهيد ميثمي حتي در زندان اصفهان ، در ميان گمراهان و مطرودان و ره گم كردگاني كه در آنجا گرد آورده شده بودند ، از پاي ننشت و به ارشاد و پالايش روح اين درماندگان از رحمت الهي پرداخت چهرةواقعي اسلام را بر آنان آشكار كرد ، سوالاتشان را پاسخ گفتو چنان در قلوب زنگار بسته آنان جاي گرفت كه همگان احترامش را پاس ميداشتند او درباره اين دوران چنيني ميگفت دو عاشورا را در زندان بودم سال اول با منافقين و سال بعد در زندان عادي و در جمع جاهلها در شب عاشورا همين جاهلها آن چنان نوحه خواني كردند و سينه زدند كه مرا منقلب كردندحركتهاي مردمي و جوشش انقلاب شروع شد شهرها يك به يك بپا خاستند مظلومان ، سينه سپر كرده و ظالم را به مبارزه طلبيدند ظالم قدم به قدم پس نشست ، چهره عوض كرد، رنگ باخت و انقلاب هر روز بالنده تر و پرشكوهتر سربرآورد زماني رسدي كه ديگر رژيم را ياراي مقابله بود ، پس زندانها گشوده شد لحظه شيرين آزادي فرا رسيد شهيد ميثمي پس از دو سال و اندي اسارت در زندانهاي مخوف رژيم ، در تاريخ اول آبان 1357 ، آزاد شد سختي زندان ، به جاي درهم شكستن روح تلاش و مبارزه ، اراده او را راسخ تر و عزمش را براي مبارزه محكمتر كرده بد بنابر احساس وظيفه ، از همان رزهاي اول آزادي قدم به شاهراه مبارزات انقلاب گذاشت و راهي دور افتادهترين مناطق شد مأمورين رژيم ، با پس ماندههاي قدرت پوشالي شان تلاش كردند سد راهش باشند يك بار او را چند روز به بازداشتگاه افكندند و بار ديگر در ميان بياباني پر از خطر ، در نيمه شب رها كردند بدين اميد كه درندگان كاري را كه خود از انجامش هراس داشتند ، به پايان رسانند ولي تمامي اين تلاشهاي مذبوحانه ، نتوانست موجب هراس شهيد ميثم شود و او ثابت قدم به مبارزه ادامه داد انقلاب به ثمر نشست اشتياق هميشگي شهيد ميثمي به تحصيل علوم ديني سبب شد تابار ديگر به شهر مقدس قم برود باانضباطي سخت ، صبح بعد از ظهر را به استفاده از محضر اساتيد وش بها را به مطالعه و راز و نياز با خالق خويش اختصاص دادانقلاب نوزادي نو پا بود كه از هر سو درندگان سودجو در كمين آن نشسته بودند تا در فرصتي مناسب نابودش كنند به همين دليل، حضرت امام خميني ره براي مقابله با توطئه هاي دشمنان دستور تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را صادر كرد تعهد راستين شهيد ميثمي سبب شد تا بنا به امر و فمرايش پير و مرادش ، از تحصيل چشم پوشيده ، به سپاه بپيوندد و در ياسوج ، اين ديار فراموش شدگان زمان طاغوت ، مشغول انجام وظيفه شود شهيد ميثمي ، از همان لحظه ورود ، با چشماني باز و هوشي سرشار ، تمامي تحولات استان و حركتهاي ضد انقلاب را زير نظر گرفت از يك سو با برخورد قاطع ، خانها و ضد انقلاب را از صحنه خارج ساخت و از ديگر سو با رسيدگي به وضعيت معيشتي ، اجتماعي و فرهنگي مردم محروم ، زمينه جذب آنان را به سوي انقلاب و خط ولايت فراهم ساخت اساس كار شهيد ميثمي ، جذب نيروهاي مستعد ، علاقمند و جوان و آ,وزش صحيح آنان طبق تعاليم عاليه اسلام و نظرات مقام شامخ ولايت بود در اين راه آن چنان موفق بود كه سپاه ياسوج روز به روز قدرتمندتر در صحنه استان و سپس جنگ ظاهر شد و توانمندي استان را در جهت حفظ انقلاب و كشور به كار گرفت او علاوه بر مسؤوليت در سپاه در شهرباني ، دبيرستانها، مساجد و روستاهاي دور و نزديك حجضور يفعال داشت او نخستين نماز وحدت را در ياسوج برگزار كرد و براي تشكيل نماز جمعه و انتخاب امام جمعه ياسوج تلاش بسياري كرد و به همت او بود كه نزديك به چهارصد كتابخانه در روستاهاي دور و نزديك تأسيس شد تا زماني كه در استان حضور داشت، هر هفته خانوادههاي بي بضاعت روستايي چشم انتظار امدن او با ماشين سيمرغ قديم سپاه بودند كه با خودمايحتاج اوليه زندگي آنان را به همراه ميآورد به مرور ، مسؤوليتهاي شهيد ميثمي بيشتر شد ، حوزه عملكردش از استان فراتر رفت و استانهاي همجوار را نيز در برگرفت پليدان ، آتش جنگ را برافروختند و او در اشتياق پيوستن به رزمندگان اسلام ، تنها بنا به اطاعات از دستور مقام ولايت به فعاليتش در استان ادامه ميدادتا اين كه بعد از سي ماه فعاليت در ياسوج ، به عنوان مسؤل دفتر نمايندگي حضرت امام ره در سپاه به شيراز منتقل شد در همين زمان ، هنگامي كه براي انجام يك مأموريت نظامي همراه با شهيد كلاهدوزان فرمانده منطقه نه سپاه عازم بندر عباس بود ، در تصادف شديدي كه در جاده رخ داد ، به شدت مجروح شد و همراهش به فيض عظيم شهادت نايل آمد او پس از بهبودي ، بلافاصله به انجام وظيفه پرداخت شهيد ميثمي ، در همان زمان كه در شيراز مشغول خدمت به انقلاب بود ، با خانواه شكوهنده كه دو فرزندانشان به شهادت رسيده بود وصلت كرد و حاصل اين ازدواج سه پسر به نامهاي هادي ، حسين و محمد ميباشد سرانجام پس از سي ماه تلاش شبانه روزي در شيراز ، به آرزوي ديرينهاش رسيد و به عنوان نماينده ولي فقيه در قرارگاه خاتم الانبياء ـص در تاريخ ششم تير 1363 ، به جبهه شتافت هنگام ورود به قرارگاه ، عدهاي پنداشتند اين جوان ساده پوش ، با چفيه اي زير بغل كه كتابها و لباسهايش را در آن پيچيده ، قدرت تحمل و به سرانجام ساندن اين وظيفه مهم را نخواهد داشت شهيد ميثمي بي توجه به اين گونه نظرات و برخوردها ، آرام و دور از هياهو ، آغاز به كار كرد به تدريج ، همانند گذشته رفتار دوستانه و دلنشين ، نظرات عميق و راه حلهاي كارسازش سبب شد تاهمگان او را به عنوان فردي كارا بشناسند و مهرش را رد قلبهاي خويش جاي دهند حضورش صورت مجسم اميد بود و القاء كنندةتوكل به ذات باري تعالي او هيچگاه براي انجام وظيفه به دنبال امكانات و يا حتي كوچكترين امتيازي براي خود نبود همواره شانههاي نحيفش را زير سنگينترين و سهمناكترين مسؤؤليتها ستون ميكرد و تا به نتيجهاي مطلوب نميرساند ، از پاي نمينشست به پاداش زحماتش ، پيشنهاد شد تا به حج برود و خانه خدا را زيارت كد اما عشق به جبهه و خدمت به نظام مقدس اسلام باعث شد تا پاسخ دهد حج من در جبهه است از نقش عظيم او همين بس كه بعد از شهادتش ، سردار محسن رضايي گفت تا وقتي شهيد ميثمي بود ، همه كارها خود به خود انجام ميشد و ما از مشكلات خبردار نميشديم ، ولي حالا برا هر كاري بايد مشكلات بي شماري را حل كنيم در تمام حيات پربارش ساده زيست و از هر گونه شهرتي به دور بود غذايش از دو وعده در شبانه روز تجاوز نمي كرد و كل اثاثيه شخصي او، چفيهاي بود با چند جلدكتاب لباسهايي اندك دفتر كارش اطاق سادهاي بود موكت شده ، بدون ميز و صندلي ، فايل پرونده ها و مداركش را صندوقهاي مهمات تشكيل ميدادند هيچ گاه اتومبيل اختصاصي نداشت ، چه شخصي و چه دولتي در مأموريتها و سفرها ، چه در جبهه و چه در پشت جبهه ، از وسايل نقليه عمومي استفاده ميكرد در تمام عمر خانه اي از آن خود نداشت و با همسر و فرزندانش در اتاقي كوچك ، در مسافر خانهاي كه سپاه براي مبلغين و خانوادههايشان اجارده كرده بود ، زندگي ميكرد واحد اعزام مبلغ از جمله واحدهايي بود كه تنها با زحمات و كوششهاي او پا گرفت از بركت وجود او بود كه در تمامي يگانها و مناطق عملياتي ، عطر حضور روحانيت به مشام جانهاي رزمندگان ميرسيد آخرين آرزويش برآورده نشده بود و او در نهان ، در اشتياق برآورده شدن اين آرزو ، نالهها سر ميداد يك بار گفت ديگر دارم آتش ميگيرم آخر تا كي شاهد باشم دوستانم ، يارانم ، عزيزاني كه با من بودند ، اين فرماندهان و رزمندگان كه خوب ميشناسمشان ، شهيد شوند و من شاهد باشم يارانش يك به يك رفته بودند دو يار ديرينهاش كه همواره در تمامي فراز و نشيب زندگاني و حركت و مبارز همراهش بودند شهيد مصطفي ردانيپور و شهيد رحمت الله ميثمي پرواز كرده بودند و جان عاشق از هنوز پاي ب رعالم خاك داشت عمليات كربلاي پنج شروع شد و گوش جان او ، نواي نزديك شدن زمان ديدار حق را شنيد ، آن گونه كه ناخواسته گفت من در اين عمليات اجر خودم را ميگيرم اصابت تركشي كوچك در سرش ، در مرحله دوم عمليات كربلاي پنج ، بهانه رهايي روح والاي او از قفس تن شد تن مجروح و غسل كرده به خونش را بلافاصله به اهواز و سپس تهران انتقال دادند تلاش پزشكان نتوانست راه بر پرواز روح ملكوتي او ببندد و سرانجام در دوازدهم دي 1365 ، در سالروز شهادت حضرت فاطمه س به ارزوي ديرينهاش رسيد بسيار خبر را باور نكردند ، اما حقيقت بود حجت الاسلام عبدالله ميثمي به ملكوت اعلي پيوست و به فيض عظيم شهادت نايل شد حجتي ديگر از حجتهاي خداوند از ميان انسانهاي خاكي رخت بركشيد و دستان نيازمند ما از دامان پرفيضش او كوتاه شد يادش همواره گرامي و در قلبهاي پاك نهادان روزگار محفوظ باد!