جایگاه مفهوم کلی در نظام اندیشه هگل نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

جایگاه مفهوم کلی در نظام اندیشه هگل - نسخه متنی

عباس قربانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

جايگاه مفهوم كلي در نظام انديشه هگل1

عباس قرباني2

چكيده

ما اشياء را در قالب انواع عام و شامل ادراك مي­كنيم و در زبانمان از مفاهيم كلي استفاده مي­نماييم; اما نحوة وجود كلي براي ما روشن نيست. واقع­گرايان معتقدند كه كلي داراي وجود عيني است. مفهوم­گرايان آن را مفهومي ذهني مي­شمرند و نام­گرايان كلي را به صرف لفظ عام فرو مي­كاهند. نظر هگل در اين موضوع بديع است. او تعريف جديدي از كلي به دست مي­دهد و آن را كلي انضمامي مي­نامد. به نظر او, خطاست تصور كنيم كه مصاديق مفاهيم ذهني, نخست تحقق دارند و در مرحله بعد, تمثل ذهني ما تحقق مي­يابد و مفاهيم اشياء از رهگذر عمليات انتزاع و ائتلاف وجوه اشتراك آنها شكل مي­گيرد, بلكه مفهوم اصل است و چيزها اموري هستند كه از طريق مفهومي كه در آنها حضور دارد و خود را در آنها آشكار مي­كند تحقق دارند. اين مقاله به تعريف هگل از كلي، رهيافت او به آن، نسبت ميان كلي و جزئي و وجود كلي از ديدگاه وي مي­پردازد.

واژگان كليدي:

صورت معقول, ديالكتيك, مثال مطلق كلي انضمامي, هماني ذهن و عين

مقدمه:

كلي (Universal)به مفهومي اطلاق مي­شود كه بر افراد متعدد قابل صدق باشد و در مقابل, جزئي (Particular)مفهومي است كه تنها بر فرد واحد انطباق مي يابد:




  • «مفهومٌ اابٍ شركةً جزئي‏‎ٌ
    و منه ما لَم يأبَها كليٌ »



  • و منه ما لَم يأبَها كليٌ »
    و منه ما لَم يأبَها كليٌ »



(سبزواري 1366 :16)

مفهومي كه از شركت­پذيري در امور متعدد ابا دارد و محال است كه بر چند چيز صدق نمايد، مفهوم جزئي است و مفهومي كه مي تواند امري مشترك ميان چند چيز باشد, كلي است. فرد يا شخص (Indivadual) نيز همان مدلول خارجي است كه اين مفاهيم بر آن انطباق مي­يابند و او مصداق آنها را تشكيل مي­دهد. شايان ذكر است كه گاه فرد خارجي به تسامح يا نظر به اينكه نفس واقع را تشكيل مي­دهد و جز خود به چيز ديگري اشاره ندارد و در واقع امري شركت پذير نيست جزئي خوانده مي­شود. بحث از مفهوم كلي و احكام آن نخستين بار در آثار افلاطون مطرح شد و از آن به بعد به صورت موضوعي عام در متافيزيك، معرفت شناسي و مباحث مربوط به زبان معركه آرا گرديد و مكتبهاي متعددي را پديد آورد.

واقع اين است كه ما در زندگي روزمره, همواره با مفاهيم كلي سروكار داريم. از يك سو امور فرداني را در قالب انواع و دسته هايي عام ادراك مي­كنيم و از ديگر سو زباني كه به كار مي­گيريم بر ساخته از اسمها، صفات، قيدها و حتي گزاره هايي است كه مفيد معاني كلي است (Edvards, 1972: p.196) قوانين علوم هم تنها زماني اعتبار مي­يابند كه در كنار شرطهاي ديگر، از كليت برخوردار باشند. بدين ترتيب, كلي بايد معتبر، عيني و ضروري باشد; اما بر خلاف انتظار, مشاهده مي­شود كه واقعيت خارجي همواره به صورت جزئي يا همان شخصي تحقق دارد. اين تعارض تناقض­آميز ميان صورت معرفت يا كليت آن با ماده معرفت كه همانا امور جزئي و شخصي است، پرسشهاي مهمي­ از اين قبيل را پيش مي­نهد: مفهوم كلي چگونه حاصل مي­آيد و از چه نوع وجودي برخوردار است؟ برون­نمايي و نسبت مفهوم كلي با افراد و جزئيات آن چگونه است؟

بديهي است كه پي­جويي موضوعات فلسفي و حتي نوانديشي در آنها بايد در پرتو سنتهاي گذشته صورت پذيرد، تا ضمن برخورداري از پختگي و اصالت لازم، به نتايجي بي­پايه و خودخواسته نينجامد. محقق مي­تواند فارغ از شيفتگي و نفرت, بلكه از سر دقت, پاسخ پرسشهاي خود را در ژرفاي تاريك روشن نظامهاي پيشين گمان زند و با نگاهي ناب و ناياب, مطالب نهفته و بالقوه در آنها را به فعليت فراز آورد و بدين وسيله, ضمن معضل­گشايي از مسائل معاصر، جريان فلسفه را به سهم خويش پيش برد.

به شهادت تاريخ، از ميان سنتهاي فلسفي، انديشة هگل نقطة عطفي براي فلسفه جديد است. مكتبهاي مهمي نظير اگزيستانسياليسم، ماركسيسم، نظرية انتقادي، هرمنوتيك و در موضعي مخالف، فلسفه تحليلي تحت تأثير مستقيم يا غير مستقيم هگل پديد آمدند. (Beiser, 1993: p.11) بدون قصد بزرگ نمايي در بلند مرتبگي هگل, مي­توان ادعا كرد كه پس از افلاطون, هيچ فيلسوفي به جامعيت او ظهور نكرده است (پلامناتز، 1367 : ص142). هگل در زمان خود از چنان نفوذي برخوردار بود كه وقتي درگذشت, برخي معاصرانش به جد معتقد بودند كه فلسفه با او به پايان رسيد. البته دشواريابي انديشة هگل سبب مي­شود كه عده­اي از بهره­گيري از آراي او صرف نظر كنند و به راحتي از كنارش بگذرند (Rockmore,1996: p.2) و حتي گاه آن را ظاهراً عميق و باطناً عقيم بخوانند; انديشه­اي ناپخته و ناتراش و صرف قيل­ و قال خاطرپريش، چندان تودرتو و گريزپا كه در پستوهاي آن, ترس و يأس بر فهم بالغ غالب مي­آيد و محقق در فرجام هگل­شناسي درمي­يابد كه جز باد چيزي در دست ندارد. بي­گمان ادبيات فلسفي هگل به­غايت دشوار و هگل پژوهي وادي لغزاني است; اما اين بدان جهت است كه وي هدفي سترگ در سر دارد كه همانا اثبات هماني ذهن و عين است. به يقين خداوندان انديشه مي­پذيرند كه در كنار دشواري معمول كه با هر انديشه فلسفي همراه است، تبديل گسست ذهن و عين به پيوست، دشواري افزوني به همراه دارد و از اين جهت, نبايد در نكوهش هگل افراط ورزيد. اتفاقاً به جهت همين هدف است كه بررسي مسألة كلي در اين نظام فلسفي لازم مي­نمايد; زيرا وقتي طومار دوگانگي انديشه و هستي بكلي پيچيده شود و عين, ديگر به صورت امري جدا و برون آرميده در برابر ذهن عرض وجود نكند، انتظار مي­رود كه مسألة وجود كلي و احكام آن صورت جديدي پيدا كند و نتايج بديعي در پي داشته باشد. با عنايت به اين مهم، پس از توجه به مكتبهاي مطرح در اين موضوع، پاسخ پرسشهاي پيش گفته را در نظام انديشة هگل پي مي­جوييم.

روش تحقيق

متناسب با موضوع تحقيق, از روش كتابخانه­اي و اسنادي استفاده مي­شود. اطلاعات لازم از منابع مربوط، به خصوص آثار هگل و شروح مربوط به آن گردآوري مي­شود و سپس به شيوه­اي منطقي و مطلوب مورد تحليل و ارزيابي قرار مي­گيرد.

1- مكتبهاي مطرح در باب كلي

عموم متفكران در اين­باره هم داستانند كه شناخت هر چيزي مستلزم شناخت ويژگيهاي كلي آن است و امر معلوم, ذيل همان ويژگيها معنا مي­يابد. اما وقتي سخن بر سر نحوة وجود آن ويژگيهاي كلي يا همان كليات مي­رسد، اختلاف سر بر مي­زند و آن يگانگي نخستين به چندپارگي بدل مي­شود: عده­اي كلي را داراي وجود عيني و خارجي مي­دانند، گروهي آن را مفهومي ­در حوزه و قلمرو ذهن تلقي مي­كنند و برخي ديگر به صرف لفظ عام نه موجودي ذهني يا عيني فرو مي­كاهند. اين گروهها به ترتيب واقع­گرا، مفهوم­گرا و نام­گرا خوانده مي­شوند. (هاملين، 1374: ص27)

1_1_ واقع­گرايي يا اصالت واقع(Realism)

پيروان اين مكتب معتقدند كه كليات, تحقق عيني و خارجي دارند و اگر در جهان, هيچ ذهني نباشد كه از آنها خبر گيرد يا آنها را به تصور آورد، به بقاي خود ادامه مي­دهند و بلكه در قياس با اشياي جزئي به تحقق سزاوارترند; زيرا برخلاف آنها در تخته­بند زمان و مكان نيستند و گرد زوال و نيستي نمي­پذيرند. اصحاب اصالت واقع در دو مشرب افلاطوني و ارسطويي دسته­بندي مي­شوند:

واقع­گرايي افلاطوني يا كلي برون ذات

افلاطون تحت تأثير سقراط به مسألة كلي رهنمون شد. سقراط از ذات فضايل اخلاقي نظير شجاعت و عدالت سخن مي­گفت; اما افلاطون پيشتر رفت و به وجود ذات كلي براي اشياي طبيعي از نبات و جماد و حتي مصنوعات بشري رسيد. به اعتقاد وي مثلاً آنچه ميزها را در مجموعه­اي خاص گرد هم مي­آورد و از اموري مانند تخت و صندلي متمايز مي­سازد, وجود ماهيت عام و شامل در مجموعه ميزهاست. به نظر افلاطون حتي اوصاف و نسبتهايي نظير «زيبايي» و«بزرگي» نيز داراي ماهيت خاص خود هستند. بدين ترتيب او حوزة وجود ذات كلي را از اخلاق به متافيزيك، زيبايي­شناسي و زندگي روزمره توسعه داد و در نهايت, به نظرية معروف «مُثل» رهنمون شد. مثل صور متعالي و برون­ذاتي هستند كه نه تنها به هيچ شي‌ء مادي تكيه ندارند, بلكه خود تكيه­گاه آنهايند و تمام عالم مادي برساختة آنهاست. دست­كم دو دليل عمده افلاطون را بسوي فرض عالم مثل رهنمون شد: نخست اين كه وي به تحقق معرفت باور داشت و نيك مي­دانست كه عينيت معرفت تنها با ثبات معلوم يا متعلَّق شناخت حاصل مي­آيد: اما در عين­حال ملاحظه مي­كرد كه جهان مألوف محسوس به يك حال نمي­ماند و مدام در دام زوال و تغيير است. بنابراين جهاني ديگر پيراسته از هرگونه سيلان و زوال لازم بود تا عينيت منظور را تأمين نمايد. دليل ديگر، وجود تعارضات عديده در عالم مادي بود. افلاطون به عيان مي­ديد كه شيء واحد از جهتي زيبا, اما از جهتي ديگر زشت است و يا نسبت به چيزي بزرگ و در همان حال در قياس با چيزي ديگر خرد; و همين كافي بود تا نشان دهد كه مثل اگرچه ماهيت محسوسات را معين مي­كنند و همطراز آنها هستند, همطراز آنها نيستند و در درون آنها حضور ندارند. مثالها خود مصداق و نمونة تام و كامل نوع خود هستند و اشياء مادي تنها بدان جهت از همان نوعند كه روگرفتي كم رنگ و نمونه­اي ناقص از همان مثالهايند(Edvards,Ibid: p.196) بدين ترتيب افلاطون براي مثل دو نقش متافيزيكي و معرفت­شناختي در نظر مي­گيرد. دو مثال خير يا اعلي را به خورشيد مانند مي­كند. چنان­كه خورشيد سبب ظاهرشدگي موجودات زميني است و در عين حال حيات آنها هم به آن وابسته است. مثال خير، علت وجود موجودات مادي و نيز سبب آگاهي ما بدانهاست (افلاطون 1379: ص 384). نظرية مثل يا كلي برون­ذات افلاطون وقتي به بيان نسبت اشياء با مثال آنها مي­رسد, مبهم و ناساز مي­نمايد. البته او مي­كوشد كه مشكل را به ضعف سازوكار زبان و نارسايي آن در افادة مقصود ربط دهد; اما واقع اين است كه مساله عميق­تر از مشكل زبان است.

واقع­گرايي ارسطو يا كلي درون­ذات

ارسطو هم معتقد به تحقق عيني كلي است; اما در ضمن افراد نه مستقل و خودبنياد. وي نظرية مثل را دچار مشكلاتي جدي مي­ديد. اين نظريه به جاي ارائة پاسخي روشن در باب چيستي اشياء، صرفاً پرسش را به مرحله­اي بالاتر مي­كشاند; مثلاً وقتي از حقيقت زيد پرسش مي­شود، پاسخ داده مي­شود كه وي انسان, يعني نموداري از مثال انسان است و گمان مي­رود كه پاسخ لازم و تمام­كننده ارائه گرديده است; حال آن كه ذهن پرسشگر تازه آماده مي­شود كه از حقيقت مثال انسان سؤال نمايد. ارسطو در اين خصوص مي­گويد: «اين امر بدان ماند كه اگر كسي خواهان شمارش چيزهايي باشد، تصور كند كه چون تعداد آنها كمند, نمي­تواند آنها را بشمارد; اما چون آنها را بيشتر كند آنگاه آنها را شمارش تواند كرد.» (ارسطو 1367: ص428) پس فرض مثل فايدة منظور را برنمي­آورد. به علاوه موجب مي­شود كه زنجيره مثالها تا بي­نهايت واپس رود; زيرا همان طور كه مثال انسان، حامل وجه مشابهت افراد انسان و مصحح صدق ماهيت انسان بر آنهاست، مثال ديگري لازم است تا حامل مشابهت اين مثال به عنوان فردي از انسان _ البته فردي عالي _ با انسانهاي مادي باشد و باز مثالي ديگر بايد تا ميان اين سه را به هم آورد و اين رشته سر دراز تا بي­نهايت خواهد داشت. به نظر ارسطو, كلي چون ذات اشياء را تشكيل مي­دهد، نمي­تواند مستقل از آنها در قلمروي ديگر بسر برد و باز چون ميان تمام افراد خود مشترك است، در قالب جنس و نوع به وجودي وصفي، در ضمن آن افراد تحقق دارد.

واقع­گرايي به صورت مكتبي فراگير ادامه يافت و موضوع كليات, مسألة اصلي فلسفه در قرون وسطا گرديد (ژيلسون 1380: ص 9). در اين دوره, بحث عمده بر سر انتخاب افلاطون يا ارسطو و سپس ساماندهي موضوع مورد انتخاب بود. سنت اگوستين, نماينده واقع­گرايي افلاطون، با ديدگاهي كلامي­، علم الهي را ظرف تحقق مثالها مي­انگاشت. در مقابل، توماس اكوئيناس, نماينده قوي مشرب ارسطو قرار داشت كه بر قوت و نفوذ اين مشرب مي­افزود. بتدريج نظريه­هاي رقيب سر برمي­زدند و پا به ميدان مي­نهادند.

1_2_ مفهوم­گرايي يا اصالت تصور (Conseptualism)

مطابق اين مكتب, لفظ كلي دلالت بر مفهومي دارد كه فقط در قلمرو ذهن تحقق دارد و آن را راهي به خارج نيست. مفهوم­گرايي به صورت واكنشي در برابر واقع­گرايي توسط پطرس آبلار بنا نهاده شد. اما مهمترين نمايندگان اين مكتب را لاك، باركلي و هيوم تشكيل مي­دهند. مطابق نظر لاك، مفاهيم كلي توسط عملي ذهني موسوم به انتزاع حاصل مي­شوند; بدين صورت كه ذهن، اشياء جزئي را از قيود و تعينات زمان و مكان و ساير تصوراتي كه آنها را به وجودات خاص معيني مقيد مي­سازد، جدا مي­كند و مفهومي مطابق وجه مشترك آنها فراهم مي­آورد. آنگاه هر يك از آن افراد به سبب مطابقتشان با اين تصور انتزاعي, با يكديگر شباهت و سنخيت پيدا كرده، از يك نوع محسوب مي­شوند و اين مفهوم مي­تواند علامت آن مجموعه به حساب آيد و آنها را بازنمايي كند (بزرگمهر، 1398 ه.ق:صص74- 75).

باركلي, كلي انتزاعي لاك را تناقض­آميز مي­خواند; زيرا به نظر او لازم مي­آيد كه مفهوم مجردي چون مثلث كلي در آن واحد بر انواع مختلف و متعارضي از مثلث صادق باشد. به اعتقاد او, در ذهن فقط مفاهيم جزئي وجود دارند و اين مفاهيم بنا به طبيعتشان جزئي هستند, اما به لحاظ بازنمايي كلي مي­شوند; يعني مي­توانند مفاهيم همسنخ خود را بازنمايي كنند. مانند خطي كه يك رياضي­دان رسم مي­كند. اين خط في نفسه جزئي معين است, اما از لحاظ افادة معني كلي است و هر حكمي كه در بارة آن ثابت مي­شود, براي تمام خطوط همانند آن صادق است. (باركلي، 1362: صص 12-13).

هيوم نيز, همين نظر باركلي را دارد و مي­كوشد فرايند اين بازنمايي را به كمك مسأله تداعي معاني روشن كند. وي مدركات را به دو دسته انطباعات و مفاهيم يا تصورات تقسيم مي­كند. انطباعات همان ادراكات دقيق و مشخص هستند كه گاه از ارتباط حسي حاصل مي­آيند; اما مفاهيم، اثر به جا مانده پس از قطع آن ارتباط و در واقع, صرف انعكاسات رنگ­پريده و ضعيف انطباعاتند. هر مفهومي به رغم جرئي بودن و ريشه­ داشتن در انطباعي خاص, به جهت ابهامي كه دارد، مي­تواند بر مفاهيم مشابه كه ريشه در انطباعاتي مشابه دارند, منطبق گردد و آنها را تداعي كند. بدين ترتيب در ازاي هر لفظ عام, فقط مفهومي جزئي قرار دارد كه با ابهام خود بر موارد متعدد صدق نموده، دلالت كلي لفظ را فراهم مي­نمايد. ( هيوم, 1362: صص 8-127).

از آنچه گذشت, روشن مي­شود كه تنها ديدگاه لاك مي­تواند روايت كاملي از مفهوم­گرايي باشد; زيرا تنها اوست كه مفهوم كلي را در جنب مفهوم جزئي در قلمرو ذهن موجود مي­داند.

1_3_ نام گرايي يا اصالت تسميه (Nominalism)

پيروان اين مكتب معتقدند كه در ازاي الفاظ عام زبان، موجودي عيني و يا مفهومي ذهني كه كلي باشد تحقق ندارد. بلكه صرف لفظ است كه به نحو عام بر افراد خاص و جزئي دلالت دارد. روسيلين از مهمترين نمايندگان اين مكتب است. او از تعريف ارسطو كه كلي را « مقول و محمول بر كثيرين» مي­شمرد، آغاز كرد و بر اين باور رفت كه فقط افراد عيني تحقق دارند و كلياتي چون اجناس و انواع، صرف اسمها و الفاظي هستند كه به جاي تصورات بر كثيرين حمل مي­شوند. اين الفاظ با رابطه­اي دال _ مدلولي، مستقيماً به اشياء خارجي دلالت دارند و بر هيچ مفهومي كلي يا جزئي اشاره ندارند; مثلاً لفظ « انسان » فقط آواي خاصي است كه در وقت تلفظ اين لفظ ادا مي­شود و تنها بر افراد و اشخاص انسان دلالت دارد. به عبارت ديگر لفظ عام انسان از دو امر حكايت مي­كند: يكي حقيقت فيزيكي لفظ «انسان», با اين وصف كه صوتي خاص و برآمده از تماس هوا با تارهاي صوتي گوينده است و دوم, حقيقت عيني محسوس كه همانا افراد بني نوع بشر باشند ( بدوي، 1984: ص 267).

در اين جا نه از مثل افلاطون نشاني هست و نه از كلي درون­ذات ارسطويي و مجالي براي وساطت هيچ گونه مفهومي هم باقي نمي­ماند.

2- مفهوم كلي در ديدگاه هگل

آيا هگل در هيچ يك از مكتبهاي پيش گفته جاي مي­گيرد و يا اساساً آنها را يكسره مردود مي­شمرد؟ در اين­جا همين قدر مي­توان گفت كه اين مكتبها در نظر هگل به عنوان مراحلي از راه به سوي چشم­انداز درست، توجيهي تاريخي دارند; زيرا به نظر او, تاريخ فلسفه، تاريخ فلسفه­اي واحد است كه در شكل نظامهاي مختلف جلوه كرده است و درواقع نظامهاي فلسفي در طول تاريخ، لحظات و مراحل رشد و شكوفايي آن را تشكيل مي­دهند و از اين رو هريك به همان ميزان از اهميت و ضرورت برخورد است كه ديگري.

البته نظر به اين كه سير فلسفه همواره صعودي بوده است و مراحل بعدي، مراحل پيشين را به طور ضمني در درون خود دارند. (6 -PP. 125: 1975 Hegel,)، نظر هگل درباب موضوع كلي بايد كامل­تر از مكتبهاي ياد شده باشد و اگر هم با يكي از آنها منطبق گردد، شكل پرورده و كمال يافتة آن را تشكيل ­مي­دهد. شايان ذكر است كه موضوع «كلي» در فلسفة هگل به صورت فصلي بريده و مجزا مطرح نمي­شود بلكه بسان موضوعات ديگر, مرحله­اي از رشد اين نظام فلسفي را تشكيل مي­دهد و به صورت جزئي مؤثر در ساختار انداموار آن جاي مي­گيرد و ضمن اين كه پاسخي مطابق اين نظام مي­يابد, در تماميت طرح كلي آن دخالت دارد.

نظام انديشة هگل از سه بخش يا مرحله منطق، طبيعت و روح تشكيل مي­شود. بخش منطق, خود متشكل از سه حوزة وجود، ذات و مفهوم يا صورت معقول است و همين حوزة اخير است كه نمودار نظر هگل درباره مفهوم كلي است. وجود، نخست، در حال خودساني و تجزيه­ناشدگي است. سپس در مرحله ذات, دچار ناخودساني و دگرشدگي مي­شود و در نهايت در مرحلة صورت معقول, دوباره به خود برمي­گردد و آن گريز قبلي به آويز بدل مي­شود. اما در اين حال, ديگر انضمامي­ و مشخص است و آن سادگي و كم رنگي سابق را ندارد.

هگل در اشاره به صورت معقول يا مفهوم مشخص و انضمامي­، واژه «begriff» را بكار مي­برد. مفسران انگليسي زبان او به جاي لفظ معمول «Concept» از واژه «Notion» استفاده مي­كنند و مترجمان فارسي زبان هم كلمه «صورت معقول» را بكار مي­بندند. اين همه براي آن است كه جنبه انضماميت اين مفهوم, برجسته بماند و با آن نوع مفهومي كه هگل, كلي انتزاعي «Abstract Universal» مي­خواند, متمايز باشد.

2_1_ تعريف مفهوم كلي از نظر هگل

هگل در آثار خود از دو گونه مفهوم كلي سخن مي­گويد: يكي مفهومي كه از طريق انتزاع و تجريد وجه مشترك ميان افراد حاصل مي­آيد كه هگل آن را كلي انتزاعي مي­خواند و ديگري كلي انضمامي كه همان صورت معقول است. وي مشخصات اين دو نوع را در مواضع مختلف و در تعارض با يكديگر مطرح مي­كند:

الف- كلي انضمامي يا مشخص, بر خلاف كلي انتزاعي, محصول تجريد و انتزاع نيست:

در ذهن ما صورت معقول با عموميت انتزاعي همراه است. از اين رو اغلب به مفهوم عام توصيف مي­شود و لذا وقتي از مفاهيمي چون رنگ، نبات، حيوان و نظاير آنها سخن مي­گوييم، گمان مي­رود كه آنها با غفلت از خصوصياتي كه رنگها، نباتات و حيوانات را از يكديگر متمايز مي­سازد و حفظ مشتركات آنها حاصل مي­آيند. اين حالت مفهومي است كه فهم3 با آن سروكار دارد و درست است كه احساس، اين گونه مفاهيم واهي و تهي را خيالات و سايه­هاي محض بداند. اما كليت صورت معقول عبارت از صرف اجتماع مشتركات چند چيز نيست كه در ازاي آن جزئياتي كه از آن بهره دارند، قرار داشته باشند; بلكه بر عكس، خود جزئي كردن و مشخص نمودن خود است... كلي واقعي نبايد با امري كه صرفا ميان چند چيز مشترك است، اشتباه شود(Ibid:P. 227).

ب- كلي انضمامي بخلاف انتزاعي, ذات افراد خود را تشكيل مي­دهد:

... كلي، زمينه و بنياد است. ريشه و جوهر شخص است. براي اين كه اگر مثلاً كايوس، تيتوس و سمپرنيوس و ساكنان ديگر شهر يا كشورها را در نظر بگيريم, اين حقيقت كه تمام آنها انسان هستند، صرفاً چيزي نيست كه آنها به اشتراك داشته باشند; بلكه كلي يا نوع آنهاست و آن افراد بدون آن اصلاً نمي­توانند تحقق داشته باشند. اين مورد با آن عموميت ظاهري كه به غلط كلي خوانده مي­شود, بسيار تفاوت دارد. عموميتي كه صرفاً به معناي امري است كه به تمام افراد نسبت داده مي­شود يا ميان آنها مشترك است(Ibid :P. 240 ).

هگل براي توضيح مطلب, وجود نرمة گوش را مطرح مي­كند. انسانها در داشتن نرمة گوش، اشتراك دارند, اما نيك مي­دانيم كه نبود آن در يك شخص خاص، تواناييهاي ديگر او را تحت­الشعاع قرار نمي­دهد: اين در حالي است كه اگر انسانيت از وي ستانده شود، اوصاف كمالي ديگر را هم نمي­تواند دارا باشد. بدين ترتيب « كلي، جان و نفس امر مشخص و انضمامي را تشكيل مي­دهد.» (Hegel,1961:PP.236-7).

ج- كلي انضمامي, به خلاف انتزاعي, بر افراد خود تقدم دارد:

خطاست گمان بريم اموري كه محتواي مفاهيم ذهني ما را تشكيل مي­دهند، نخست تحقق دارند و سپس بازنمايي ذهني ما صورت مي­بندد و مفاهيم اشياء به وسيلة عمليات انتزاع پيش گفته و ائتلاف مفاد مشترك آنها شكل مي­گيرد; بلكه صورت معقول نخست اصل است و چيزها اموري هستند كه از طريق صورت معقول, كه در آنها حضور دارد و خود را در آنها آشكار مي­كند، تحقق دارند.

( Hegel,1975 :P 228 ).

د- كلي انضمامي مفهومي توسعه يابنده است:

... اما يك جنبة ماتقدم انديشه نيز وجود دارد; آن جا كه ] ما [ از طريق وساطت [ انديشه و شقاق و بروز آن] نه در امري بيروني, بلكه از طريق انعكاس و بازتاب در خودش به آن نوع بي­واسطگي مي­رسيم كه كليت است. خودخرسندي انديشه كه با خود چنان مشغول و مأنوس است كه احساس مي­كند با جزئياتي كه به سطحش نزول كرده و از اين طريق, طبيعت خويش را توسعه داده است، يكساني ذاتي دارد

(Ibid : p. 17 ).

و- كلي انضمامي بر خلاف انتزاعي افراد خود را در بر مي­گيرد:

آنچه صور معقول خوانده مي­شود و درواقع مفاهيم خاصي چون انسان، خانه، حيوان و نظاير آن نيز تعينات ساده و تمثلات انتزاعي هستند; انتزاعاتي كه از صورت معقول, تنها عنصر كليت را نگه مي­دارند و جزئيت و شخصيت را بي­حساب رها مي­كنند. بدين ترتيب در آن جهات توسعه­اي ندارند. آنها با اين عمل، صورت معقول را از دست مي­دهند.(Ibid : P.229 ).

از آنچه گذشت, به دست مي­آيد كه كلي انضمامي, چون موجودي زنده كه در فرايند رشد و تناوردگي، اجزاء‌ و اعضاي خود را پديدار مي­كند، جزئي و فرد را از بطن خود مي­پرورد و از همين جهت بر آنها تقدم دارد; اما كلي انتزاعي محصول تجريد ذهن است. مفهومي ساكن و جامد كه محتواي خود را به صورت داده­اي پيش بوده دريافت مي­كند و از اين رو ذاتاً واهي و ميان تهي است و افراد خود را دربرنمي­گيرد و به همين جهت, كلي واقعي بحساب نمي­آيد. نظر هگل درباره مفاهيمي كه گاه مفاهيم تجربي خوانده مي­شوند, مانند انسان، خانه و نظاير آن, دوپهلو است. گاهي آنها را محصول انتزاع مي­داند و گاه خلاف اين را مي­گويد.

( Inwood, 1994:pp.369- 370).

شايد اين مفاهيم در نظر هگل كلي واقعي و در بر دارندة افراد خود باشند, اما در عين حال بتوان آنها را از طريق انتزاع هم حاصل كرد; البته اين­بار صرفاً ديگر به عنوان امر مشترك و محصول انتزاع، كلي واقعي را تشكيل نمي­دهند. هگل گاه ذوات شخصي موجود را كلي انضمامي مي­خواند; البته در اين جا توجه به كمالاتي است كه شيء فعلاً به صورت بالقوه و بسيط دارد و بعدا در پي وساطت يا تغيير و دگرشدگي, به فعليت مي­رسند; مانند هسته­اي كه خصوصيات درخت را به طور ضمني در خود دارد يا هوش كه منبع معلومات بي­شماري به صورت نهفته است.

(Hegel, ibid: P.204 & Inwood, Ibid :P 370).

2_2_ فرايند رهيافت هگل به كلي مشخص يا انضمامي­

روشن­ترين تكليف هگل در مقام يك فيلسوف, توضيح و تبيين عالم بود. او بايد نشان مي­داد كه چرا عالم به جاي اين كه در گمخانه عدم بماند، پديد آمد و به حكم ضرورت تحقق دارد. اما ملاحظه مي­نمود كه كانت, پيش از اين، ابزار لازم را از وي ستانده است; زيرا قلمرو شناخت را ظاهر و وانمود چيزها دانست, نه باطن و بود آنها و در واقع با تأكيد بر ذات ناشناختني كه از تيررس هرگونه شناختي بركنار است, گسلي گذرناپذير ميان ذهن و عين پديد آورد و بدين ترتيب, امكان هرگونه تبييني را از ميان برد. در اين جا نياز به عاملي بود كه ذهن و عين را به هم گره زند, به گونه­اي كه آن دو را دو روي يك واقعيت نشان دهد; زيرا تنها در اين صورت بود كه متعلَّق شناخت، وجهي و جنبه­اي از فاعل شناسا مي­شد و ديگر خارج از حوزة شناسايي قرار نمي­گرفت تا انطباق ذهن و شناخت با آن مورد تشكيك باشد. البته هگل براي رسيدن به اين عامل, مايه­هاي لازم را در اختيار داشت: كانت و لاپلاس فرضيه­هايشان را دربارة تشكيل منظومه خورشيدي عرضه كرده­اند; لامارك و بعد از او هيلر مايه اصلي اعتقاد به دگرگوني را پرورانده­اند; لاوازيه شيمي را از چنگ نظريه­هاي اثيري رها ساخته و گوته كه بينش او بر انديشه­هاي هگل تأثيري عميق نهاده است، فكر وحدت اندامي طبيعت را با غنايي شاعرانه بيان كرده است و در همين زمان, انقلاب فرانسه دريافت كلي تاريخ را عميقاً دگرگون كرده و مضمون تحول جوامع، تناقضها و بحرانهاي آنها را پيش كشيده است (گارودي،1362: صص 9-28 ).

بدين ترتيب هگل طرح مطلقي را درانداخت كه تمام كائنات را در برمي­گرفت و عالم طبيعت، صرفاً تجلي سلسله مراتبي او بود. مطلقي كه از نازل­ترين سطح وجود آغاز مي­شد, به سوي معدنيات، نباتات و حيوانات فراز مي­آمد و با عالي­ترين درجه توسعه و سازمان يافتگي در خودآگاهي انسان پايان مي­گرفت. بدين ترتيب, مطلق, سازواره­اي زنده و كلي خودپرورنده و خودسامان يا تعيين­كننده خود را تشكيل مي­دهد و تنها در خودآگاهي اوست كه عين مورد شناسايي بخشي از فاعل شناسا مي­گردد و بدين صورت معرفت ممكن مي­شود. هگل، فيخته و شيلينگ با چنين تصويري از مطلق بود كه معتقد بودند آگاهي خود متناهي يا انسان نسبت به اشياء خارجي, تنها خودآگاهي نيمه هوشيارانة او در مقام خود مطلق است (Beiser, 1996: PP. 5-6, 12_13). بدين ترتيب, مشكل امكان معرفت برطرف مي­شود; اما اين بار خود مطلق است كه بايد توضيح داده شود و تبيين گردد. از اين رو هگل به جا آن را موضوع فلسفه بشمار آورد; چنان كه مي­گويد: «موضوع فلسفه ايده است و ايده آن قدر ضعيف نيست كه تنها حق يا الزامي جهت تحقق داشته باشد و او را از وجود واقعي بهره­اي نباشد, بلكه موضوع فلسفه واقعيتي است كه اشياء، قوانين و شرايط اجتماعي تنها جنبه­هاي بيروني و ظاهري آنند.»

( Hegel, Ibid :P. 10& see too Hegel, philosophy of mind, 1967: p. 14)

هگل براي تبيين «ايدة مطلق» دو راه را پيش رو داشت: يكي ذكر علت و ديگري بيان دليل. او راه دوم را برگزيد; زيرا اگر تبيين همان ذكر علت باشد، خارج از مطلق چيزي نمي­ماند تا در كسوت علت درآيد. بعلاوه, هگل ميان علت و معلول رابطه­اي ضروري نمي­بيند تا بتواند معلول را به حكم ضرورت از بطن علت به دست آورد. حتي به فرض پذيرش تبيين علّي، فرايند اين تبيين يا به علة العلل ختم مي­شود كه چون علتي ديگر پس پشت ندارد، رازي ناگشوده مي­ماند و يا زنجيرة علتها تا بي­نهايت واپس مي­رود كه در اين صورت مجموعه تبيين نشده رها مي­شود. ناگزير بايد به دليل توسل جست و نشان داد كه عالم يا همان مطلق در تحقق خود جهت معقول دارد يا امري منطقي است و به عبارت ديگر از دليل سرچشمه مي­گيرد و بلكه خود، تجسم دليل است. (استيس، 1370: ص 68 ).

البته اين دليل هم نمي­تواند با پيش­پنداري بر فرضي استنتاج ناشده بنا شود. به نظر هگل ما نمي­توانيم هيچ چيزي را فرض بگيريم و جزم­انديشانه بر آن اصرار ورزيم و نيز نمي­توانيم گفته­ها و فرضيات ديگران را مسلم انگاريم; لاجرم بايد نقطة آغازي داشته باشيم. اين آغازگاه به صورت ابتدائي و استنتاج نشده, مستلزم فرض است و بلكه خودش يك فرض است. (Hegel,1975: P. 5). براي رهايي از اين بن­بست, بايد ميان نقطة آغاز انديشه و فرجام آن رابطه­اي دوسويه برقرار باشد; يعني همان طور كه فرجام از نقطه آغاز نتيجه مي­شود، آغاز هم به نوعي از فرجام استنتاج شود. روشن است كه براي تحقق چنين امري, دليل منظور بايد به صورت دستگاه انديشه باشد; دستگاهي كه اجزاي آن سخت به هم گره خورده­اند و راه به يكديگر مي­برند و چون نمي­تواند به امري بيروني تكيه داشته باشد, به دايره­اي مي­ماند كه دو سر آن به هم آمده است و تنها از درون برمي­جوشد و توسعه مي­يابد. فرايند اين توسعه به صورت ديالكتيك است كه در سراسر دستگاه انديشه و جهان واقع حضور دارد.

( Ibid PP. 19-20, PP. 116-17& Hegel, Phenomenology of mind, 1967: P.10)

كارماية ديالكتيك را عنصر نفي تشكيل مي­دهد; زيرا در تحول ديالكتيكي، شيء با نفي هويت بالفعل خود، امكانات بالقوة خود را به بروز مي­كشاند و از اين طريق به اثبات خويش مي­پردازد. ديالكتيك از سه جزء تشكيل مي­شود: جزء نخست, برنهاد است كه همان بساطت اوليه و يكساني شيء است; برابرنهاد كه نفي بساطت اوليه و نايكساني است و سرانجام هم­نهاد يا نفي نفي كه وحدت يكساني و نايكساني است, به صورت عنصري كامل­تر، مشخص­تر و در واقع محصول دو جزء پيشين عرض وجود مي­كند و خود, برنهاد سه پاية جديد قرار مي­گيرد. به نظر هگل مفهوم محض وجود, نقطة آغاز در حركت ديالكتيكي انديشه است; زيرا هيچ­گونه تعيني ندارد.( Hegel, 1975: p.124). هستي كه از هرگونه تعيني محروم است، نه انسان است نه درخت و نه هيچ چيز ديگر; در واقع همان لاشيء و نيستي مي­شود و با آن فرقي ندارد. بدين ترتيب, نيستي از هستي نتيجه مي­شود. حال اگر تصديق كنيم كه چيزي هست, بايد اذعان آوريم كه آن چيز «نيست»; زيرا هستي متضمن نيستي است. ولي چگونه يك چيز مي­تواند در آن واحد هر دو حال را داشته باشد؟ پاسخ اين است كه يك چيز هنگامي كه مي­گردد, يعني تغيير مي­پذيرد، هم هست و هم نيست. مفهوم گرديدن به عنوان پاية سوم, تناقض را رفع مي­كند و البته خود برنهاد سه پاية ديگر قرار مي­گيرد و اين روند تا فرجام منطق و حوزه صورت معقول, يعني مثال مطلق ادامه مي­يابد. بدين ترتيب, مثال مطلق از مقولات سابق و در رأس همه, مفهوم هستي نتيجه مي­شود. اما از سوي ديگر, هستي هم به عنوان نقطه آغاز، امري جزمي و استنتاج نشده نيست. بلكه خود به نوعي از مثال مطلق نتيجه مي­شود; زيرا اگر هستي، مقولات پس از خود و مثال مطلق را به طور ضمني در بردارد، مثال مطلق هم مقولات قبل از خود و مقولة هستي را به طور صريح در بردارد. هستي وابسته به گرديدن يا شدن است; زيرا اگر گرديدن نباشد, هستي هم نيست; پس گرديدن بنياد و شرط هستي است و هر شرطي هم بالضروره بر مشروط خود مقدم است. اگرچه گرديدن، نتيجه و فرجام استدلال است، درواقع مقدمه، بنياد وآغاز آن نيز هست. به همين ترتيب مي­ توان پيش رفت و به اول سابق بر همة مقولات يعني مثال مطلق رسيد. بدين صورت اگر دليل مقوله واپسين، هستي است، دليل مقوله هستي هم مقوله واپسين است و اين گونه است كه تمامي انديشه و اجزاي دليل به خود بازمي­گردد و چون دليلي مقدم بر آن نمي­توان جست، سزاست كه بنياد توضيح و تبيين عالم به شمار آيد (استيسن: صص 23 و 154). البته اگر قدري ژرف­تر بنگريم, چون دليل از مطلق جدا نيست و مطلق تمام ذهن و عين را فرا مي­گيرد، خودشكوفايي دليل همانا شكوفندگي مطلق است و همين ايده يا خود مطلق است كه چون موجودي زنده, اعضاي خود را از بطن خويش مي­آفريند و به ظهور مي­رساند و درواقع تمام مقولات منطق، طبيعت و روح, لحظات گسترش وجودي اويند و هم, در كنار ساير مقولات منطق، كامل­ترين نمونه كلي انضمامي و مشخص است.

2_3_ نحوه تحقق مفهوم كلي

مطابق تعريف هگل از كلي انتزاعي, روشن مي­شود كه اين نوع كلي, نظر به اين كه محصول انتزاع ذهن است, تنها وجودي رواني دارد و به عنوان پديداري ذهني در قلمرو ذهن شخص تحقق دارد و وجود آن به وجود همان شخص وابسته است; اما كلي انضمامي­ به دليل اين كه جزئي و فرد را از بطن خود مي­پرورد و درواقع خود را در قالب آنها به فعليت مي­رساند, از تحقق عيني برخوردار است و به عبارتي تحقق فرد، همانا تحقق كلي است. البته حس به درك اين مطلب نائل نمي­شود. هگل در اين مورد مي­گويد: «كلي براي ناظر بيروني به عنوان كلي در خارج وجود ندارد. نوع به عنوان نوع نمي­تواند ادراك شود: قوانين مربوط به آسمان بر روي آن نوشته نشده اند. كلي نه ديده مي­شود و نه شنيده; فقط ذهن وجود آن را در مي­يابد. دين ما را به مطلقي رهنمون مي­شود كه تمام امور ديگر را در خود فرا مي­گيرد; مطلقي كه تمام امور ديگر توسط آن به وجود مي­آيند و اين مطلق موضوع شناخت حس نيست; بلكه موضوع ذهن و انديشه است.» (Hegel,1975:P. 34).

مطابق اين بيان, تحقق و واقعيت دو معنا دارد: يكي وجود محسوس و مشهود, و ديگري وجود عقلي به مثابة قانون; و كلي انضمامي به معناي اخير از عينيت و تحقق برخوردار است. بديهي است كه اگرچه قوانين فضايي به صورت امري محسوس مشاهده نمي­شوند, بر تمامي­ تحولات اجرام سماوي حكومت دارند و درواقع تحقق هر پديده­اي در آن حوزه، در ضمن يك قانون و به عنوان نمونه­اي از آن صورت مي­گيرد. بدين ترتيب, هر پديده­اي با تحقق خود، قانون حاكم بر خود را متعين مي­كند; زيرا بدون آن, هيچ معنا و اعتباري ندارد. به همين صورت, مفهوم كلي شرط تحقق فرد است; زيرا روح حاكم بر فرد، هويت او را معين و مسير تكامل آن را مشخص مي­كند و در حقيقت، فرد در مسير تحولات خود, لحظات و مراحل وجود كلي را متعين مي­كند و شناخت آن بدون توجه به مفهوم كلي يا صورت معقولي كه ذات آن را تشكيل مي­دهد، ممكن نيست. هگل تصريح مي­كند كه صورت معقول, همان قلب چيزهاست و آنها را چنان كه هستند مي­سازد. بنابراين تشكيل شدن صورت معقول يك شئ، آگاه شدن از آن است ] نه ساختن آن[. ما وقتي به نقد چيزي اقدام مي­كنيم يا راجع به آن حكمي ­مي­رانيم، عملي ذهني انجام نمي­دهيم و صرفاً فلان يا بهمان محمول را به آن نسبت نمي­دهيم; بلكه برعكس آن شئ را در صفت خاصي كه صورت معقول آن اعمال مي­كند، نظاره مي­كنيم ( .(Ibid:p.232از اين جا آن جملة معروف هگل در مقدمة كتاب فلسفة حق به ذهن متبادر مي­شود كه: «هرچه معقول است واقعي است و هرچه واقعي است معقول است »(Hegel, philosophy of right, 1967:P. 10) زيرا ساختة خودخواستة ذهن ما نيست; بلكه يافتة آن است و به عنوان جزئي از دليل پيش گفته از ضرورت منطقي برخوردار است و بنابر هماني ذهن و عين, لحظه­اي از گسترش وجودي ايدة مطلق را تشكيل مي­دهد. به نظر هگل عينيت حقيقي تفكر (Thinking) عبارت است از اين كه انديشه­ها, قطع نظر از آن كه انديشه­هاي ما باشند, در عين حال بايد ذات واقعي چيزها را تشكيل دهند و «عيني» هم يعني «ذات معقول شيء» ((The thought apprehendedessence of the existing thing كه در قبال انديشة ما قرار دارد (Hegel,1975:PP. 67-68). بدين ترتيب, كلي انضمامي ­برخلاف كلي انتزاعي از تحقق عيني برخوردار است (Baillie,1991:PP. 222-25&231-32)

2_4_ نسبت مفهوم كلي با فرد

از ملاحظات پيشين, نسبت ميان كلي با فرد تا حدي روشن مي­شود. قدر متيقن اين كه اين نسبت به صورت انطباق امري ذهني با ما بازايي خارجي نيست و به عبارت ديگر, فرد در حكم مصداق كلي نيست. در فلسفة هگل نسبت كلي با افراد خود بيشتر به صورت نسبت كل با اجزاء آن جلوه مي­كند. كليتي­اند امور و وحدتي كه تمام اجزاء را در برگرفته است و درواقع تمام آنها را در فرايند توسعة خود پديدار مي­كند. ايدة مطلق هگل كه از آن به ايدة الهي نيز تعبير مي­كند (ر.ك: همين نوشتار, ص 17) نمونة كامل كلي انضمامي است كه تمام اجزاي عالم را در برگرفته است و آن را از بطن خويش مي­پرورد. در اين فرايند توسعه, چيزي از خارج به آن ضميمه نمي­شود و اصلاً وراي آن, خارجي وجود ندارد; بلكه آنچه را به نحو بالقوه دارد، بروز مي­دهد. بدين ترتيب افراد، مراحل و لحظات وجود كلي را تشكيل مي­دهند و درواقع صرف تجلي و تظاهر آنند. كلي چون روحي حاكم بر آنها از نخستين لحظة تحقق فرد، حضور دارد و جهت تكامل آن كه جهت تكامل خود را مشخص مي­كند; همانند درختي كه در مرتبة وجود هسته حضور دارد و هسته، لحظة نخست وجود آن را تشكيل مي­دهد و سپس به سوي تحقق ريشه، تنه، شاخه­ها و برگها توسعه مي­يابد. بدين ترتيب, فرد تنها در ارتباط خود با كلي معنا مي­يابد; مثلاً هويت هسته در اين است كه هستة درختي است و تحقق درخت را در پيش رو دارد. بنابراين كلي، جهت معقول و دليل تحقق فرد است و درواقع دو نقش متافيزيكي و معرفت شناختي ايفا مي­كند: نخست اين كه اصل هستي فرد را تشكيل مي­دهد; چنان­كه فرد، تعين و لحظه­اي از گسترة وجودي آن است و ديگر اين كه شناخت فرد, قطع نظر از كليت حاكم بر آن امكان ندارد; نظير اين كه دست بريده و جدا افتاده، ديگر حقيقتاً دست محسوب نمي­شود و تنها در ارتباط با بدن است كه معنا مي­يابد. بنابراين كلي برايند اجتماع افراد نيست و بلحاظ وجودي, از آنها تأخر ندارد و ازاين­رو محصول انتزاع ذهن نيست; بلكه جهت معقول آنها را مي­سازد و در واقع با خود جزئي كردن، فرد را پديد مي­آورد. (Burbidge,1995: PP.114-15). هگل اين حالت را براي مفاهيمي نيز كه در قياس با مقولات منطق، كليات تجربي خوانده مي­شوند، ثابت مي­داند و در مقام ذكر مثال مي­گويد: «اگر حيوانيت سگ را از آن جدا كنيم، گفتن اين كه سگ چيست، ناممكن مي­شود. تمام اشياء چنان كه وجود خارجي دارند، ماهيت ذاتي هم دارند. آنها زنده مي­شوند و مي­ميرند، برمي­آيند و درمي­گذرند، اما بخش ذاتي و كلي آنها نوع است و اين چيزي بسيار بيشتر از امر مشترك ميان آنها است» (Hegel,Ibid:P. 37).

3- نتيجه

نظريه كلي انداموار هگل به واقع نظري بديع است و او نخستين كسي است كه كوشيد تا آن را به نحوي درچيده و سنجيده ثابت نمايد. هگل چون افلاطون كلي را واقعي و خودبنياد مي­داند; اما براي كليات، جهاني مستقل در نظر نمي­گيرد. به نظر او گرچه كلي شرط تحقق فرد است و بر آن تقدم دارد, اين تقدم، عقلي و منطقي است, نه زماني يا مكاني؛ يعني اگر فرض كنيم كه اولين لحظة تحقق فرد همان لحظة تحقق كلي باشد، اين فرد است كه به كلي وابسته است نه برعكس. صورت معقول يا كل انضمامي بلحاظ اين كه دربردارندة فرد است و بر آن احاطه دارد، ديگر مسأله انطباق مفهوم ـ مصداقي درباره آن صدق نمي­كند و درواقع با تعريف معمول از كلي چندان وفق نمي­نمايد. اين مفهوم, بلحاظ همين شمول و فراگيري, به كلي سعي عرفاني- در عرفان و فلسفه اسلامي- شباهت دارد: اما در عين حال از آن متمايز است; زيرا كلي سعي عرفاني- وجود اتمي ­كه وجودات مادون و تجليات خود را در بر گرفته است- نظر به اين كه كمال است، دستخوش تحول و حركت تكاملي نمي­شود; حال آن كه كلي انضمامي در فراگرد جزئيت يافتگي و فردشدگي همواره توسعه مي­يابد و به سوي تشخص و انضماميت بيشتر پيش مي­رود. در نظام انديشة هگل، واقعيت در هر شكل و درجه­اي كه باشد, از نازل­ترين جزء آن تا ذهن متعالي انديشه، يك كل يگانه و همان محتواي ايده و صورت معقول را تشكيل مي­دهد. كليت اندامواري كه اجزاي آن در ارتباط با يكديگر و كل معنا مي­يابند. اين كليت و صورت معقول كه در حد نخستين مقولة منطق, يعني مفهوم هستي محض, حضور دارد و روند توسعه, آن را به سوي طبيعت و روح، هدايت مي­كند، روح زندة واقعيت _ و نظر به صرف گزارشگري فلسفه- روح فلسفة هگل را تشكيل مي­دهد. واقعيت تنها از رهگذر همين صورت معقول است كه مي­تواند تحقق يابد و بلكه خود صورت معقول حقيقت وجود و ذات آن است كه نسبت به خود, ظهور و تقرر مي­يابد. بدين ترتيب, فلسفة اصالت معناي (Idealism) هگل كه در فلسفة عصر جديد نهايت اصالت عقل (Rationalism) خوانده مي­شود, چيزي جز اصالت صورت معقول يا كلي انضمامي نيست (ر.ك مجتهدي,1377: صص 309,275,271). البته نظرية كليات هگل تنها زماني صورت قبول مي­يابد كه فلسفة او بتواند بر اشكالات جدي و مهمي كه در برابر روش ديالكتيك و ساختار اين نظام انديشه مطرح است, فايق آيد. اما در هر صورت نوآوري هگل در عرصة انديشه و جسارت فلسفي او ارزشمند است.

منابع

الف- فارسي

1.ارسطو، متافيزيك، ترجمه: شرف الدين خراساني، تهران، گفتار، چ اول، 1367.

2.استيس، و.ت، فلسفه هگل، ترجمة: حميد عنايت، تهران، اميركبير، چ ششم، 1370.

3.افلاطون، جمهوري، ترجمة: فؤاد روحاني، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، چ هفتم،1379.

4.باركلي، جرج، «مبادي علم انساني»، در كتاب فلسفه نظري، گردآوري و ترجمه: منوچهر بزرگمهر، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، چ سوم، 1362.

5.بزرگمهر، منوچهر، فلاسفه تجربي انگلستان، تهران، انجمن حكمت و فلسفه، 1398 ه.ق, ج اول.

6.پلامتانز، جان. پتر دف، شرح و نقدي بر فلسفه سياسي و اجتماعي هگل، ترجمة: حسين بشيريه، تهران، نشرني، 1367.

7.ژيلسون، اتين، نقد تفكر فلسفي غرب، ترجمة: احمد احمدي، تهران، انتشارات سمت، 1380.

8.گارودي، روژه، در شناخت انديشه هگل، ترجمة: باقر پرهام، تهران، آگاه، 1362.

9.مجتهدي، كريم، منطق از نظرگاه هگل، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1377.

10. هاملين، ديويد، تاريخ معرفت­شناسي، ترجمة: شاپور اعتماد، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1374.

11. هيوم، ديويد، تحقيق درباره فهم انساني، در كتاب فلسفه نظري، گردآوري و ترجمه: منوچهر بزرگمهر، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، چ سوم، 1362.

ب- عربي:

1_ بدوي،عبدالرحمن، موسوعه الفلسفه، بيروت، المؤسسه العربيه للدراسات و النشر،1984،ج دوم.

2_ سبزواري، ملا هادي، شرح المنظومه، قم، دارالعلم، چ پنجم، 1366، جزء اول.

ج- انگليسي:

1- Beiser,Frederick.C, Introduction: Hegel and the problem of metaphysics, in: the Cambridge companion to Hegel, edited by frederick.C.Beiser,Cambridge, Cambridge university press, 1993.

2- Baillie, James.B, The Origin and significance of Hegel's Logic, London and New Yourk, The macmillan Company, 1991.

3- Burbidge, Jahn. W, on Hegel's Logic, New jersey , Humanities press, 1995.

4- Edward's, paul, the Encyclopedia of philosophy, New Yourk , Macmillan publishing, Co and the free press, 1972. Vo 8.

5- Hegel, G.W.F, Phenomenology of mind, thranslated by G.B.Baillie, New Yourk and Evanston, Harper torchbooks the Academy library harper and Row publishers, 1967.

6- Hegel, G.W.F, Hegels' Logic, translated by william wallace, Oxford and london, Oxford univerity press, 1975.

7- Hegel, G.W.F,Hegel's Philosophy of mind, Translated by william wallace, Oxford, Oxford university press, 1976.

8- Hegel.G.W.F, Hegels' philosophy of right, translated by T.M.Knox, London and Oxford and NewYourk, Oxford university press, 1967.

9- Hegel, G.W.F, Hegel's Science of logic, Translated by W.H. Johnston and L.G.Struthers.Vol 2, London: George Allen and Unwin L.t.d and New York: The macmillan Company , 1961.

10-Inwood, M.J, Hegel, London and Boston and melborn and Henley, Routledge and Kengan paul, 1994.

11- Rockmore , Tom, On Hegel's epistemology and contemporary philosophy, New Jersey, Humanities press, 1996.



1_ اين مقاله برگرفته از پايان نامه دكتري است كه با راهنمايي جناب آقاي دكتر احمد احمدي صورت گرفته است.

2_ استاديار دانشگاه ايلام

3 - verstand سطحي از آگاهي كه از عقل يا Vernunft كه يكساني و نايكساني را در وحدتي منسجم مي­بيند، پائين تر است و تنها مي­تواند يكساني يا نايكساني را در نظر بگيرد.

/ 1