- جرمى والدرون، (Jeremy Waldron) ترجمه: دكتر محمد راسخ (2)
چكيده
فلسفه حق اكنون يكى از شاخههاى فربه فلسفه ارزشها گرديده است. به رغم اين كه تاريخچه ظهور مفهوم «حق» به معناى جديد به سده سيزدهم برمى گردد و از آن پس به تدريجبه دست متفكران، از پختگى و پيچيدگى قابل توجهى برخوردار شد. بحث تحليلى و برهانى پيرامون اين موضوع و تشخيص و تفكيك وجوه گوناگون آن، وامدار تلاشهاى موشكافانه فيلسوفان و نظريه پردازان سده بيستم مىباشد. در اين ارتباط، مقاله آقاى «جرمى والدرون» نمونهاى است از تلاشهاى فيلسوفانه در شرح و بسط پارهاى از مهمترين موضوعات فلسفه حق. وى در اين نوشتار به سه موضوع بسيار مهم «مفهوم حق»، «محتواى حق» و «تئوريهاى موجه ساز حق» پرداخته است. اما در آغاز توضيحاتى هر چند كوتاه توسط مترجم، پيرامون سه بحث مقاله آمده است كه عمدتا به ذكر نكاتى پرداخته شده كه «والدرون» آگاهى خوانندگان از آنها را فرض مىگيرد، يا براى روشنى بحثهاى وى ضرورى به نظر مىآيند.
پيشگفتار مترجم
فلسفه حق اكنون يكى از شاخههاى فربه فلسفه ارزشها گرديده است. به رغم اين كه تاريخچه ظهور مفهوم «حق»، (ius) به معناى جديد (يعنى «حق داشتن» در مقابل معناى قديمى حق بودن) به سده سيزدهم و آثار فيلسوف «فرانسيسكان ويليام اهل اوكام» بر مىگردد (3) و از آن پس به تدريجبه دست متفكرانى چون «فرانسيسكو سوآرز»،«هوگو گروسيوس»، «جان لاك»، «ويليام بلك استون»، «ايمانوئل كانت»، «فردريك هگل»، «جرمى بنتام» و «توماس پين» از پختگى و پيچيدگى قابل توجهى برخوردار شد. بحث تحليلى و برهانى پيرامون اين موضوع و تشخيص و تفكيك وجوه گوناگون آن وامدار تلاشهاى موشكافانه و نكته انديشانه فيلسوفان و نظريه پردازان سده بيستم مىباشد. طى اين سده موضوع كلى «حق» زير شاخههاى گوناگونى پيدا كرده كه هر كدام در نتيجه توجه به يكى از وجوه مربوط به موضوع مزبور به وجود آمده است. گروههاى متفاوت نويسندگان هر كدام بر وجهى از آن وجوه تمركز نموده و مجموعههاى نظرى نسبتا گستردهاى را به نگارش درآودهاند. مجموعه هايى كه در يك نسبت هندسى و كل گرايانه با ديگر اجزاى مباحث فلسفه حق در حال رشد و عمق يافتن مىباشند. در اين ارتباط، مقاله آقاى جرمى والدرون نمونهاى است از تلاشهاى فيلسوفانه در شرح و بسط پارهاى از مهمترين موضوعات فلسفه حق. وى در اين نوشتار به سه موضوع بسيار مهم «مفهوم حق»، «محتواى حق» و «تئوريهاى موجه ساز حق» پرداخته است. اما در آغاز لازم مىنمايد توضيحاتى هر چند كوتاه پيرامون سه بحث مقاله (به ترتيب مذكور) به عنوان پيش درآمد آورده شوند. در اين توضيحات عمدتا به ذكر نكاتى پرداخته مىشود كه والدرون آگاهى خوانندگان از آنها را فرض مىگيرد يا براى روشنى بحثهاى وى ضرورى به نظر مىآيند. در آغاز سده بيستم متفكرانى چون هوفلد، (Hohfeld) توجه خود را به «مفهوم» حق معطوف داشتند و با تيزبينى بر اين نكته متفطن گشتند كه وقتى از حق سخن مىگوييم در تمامى موارد يك معنا را مراد نمىكنيم. هنگامى كه در دادگاهها يا مجالس قانونگذارى يا مراكز آموزش حقوق يا بالاخره در زندگى روزمره به «حق طلب دين» توسل مىجوييم چيزى غير از تمسك به «حق آزادى بيان» در قلمروهاى ياد شده است. در نمونه نخست معناى «ادعا» نهفته استحال آن كه نمونه دوم بر معناى «آزادى» دلالت مىكند. از هر دو با عنوان حق ياد مىكنيم اما وقتى به «طرف»هاى درگير در رابطه مزبور، «موضوع» حق و شيوه «توزيع» استحقاق و تكليف توجه كرده و متاملانه بر نوع ارتباط و جهتگيرى توزيع امتيازات و مسؤوليتها مىنگريم، گويى با هوياتى كاملا متفاوت سروكار داريم. بدين ترتيب بود كه تحت عنوان حق، چهار گونه ارتباط متقابل و متلازم كه (به ادعاى هوفلد) قابل فروكاسته شدن به يكديگر نبودند، كشف گرديد: 1) حق - ادعا، [claim-right] ، 2) حق - آزادى، [liberty-right] ، 3) حق - قدرت، [power-right] 4) حق - مصونيت، .[immunity-right] حقهايى مانند حق طلب دين از نوع «حق ادعا» هستند و به عبارتى ديگر «حق به معناى مضيق» ناميده شدهاند. حق ادعاها هميشه با تكليف همراه مىباشند. بدين معنا كه در اين نوع از حق يك رابطه دوجانبه ميان دو شخص وجود دارد كه براى يكى استحقاق و بر ديگرى تكليف مىآورد. رابطهاى كه بر اساس قرارداد قرض بين دو شخص برقرار شده ستيك طرف را در طلب موضوع دين محق مىشناسد و در مقابل، طرف ديگر را به پرداخت مكلف مىكند. اگر «الف» مىتواند (محق است) طلب خود را از «ب» ادعا كند، در برابر، «ب» مكلف است دين خود (همان طلب الف) را بپردازد. بنابراين ادعاى طلب و تكليف پرداخت دين لازم و ملزوم يكديگرند. حقهايى مانند حق آزادى بيان از نوع «حق آزادى» يا «امتياز»ها، (privileges) هستند. در اين جا نمىتوان همانند نوع پيشين ادعا و تكليف متلازم را براى دو طرف متفاوت تعيين كرد. بلكه اگر «الف»، براى نمونه، حق آزادى بيان دارد اين بدين معنا نيست كه «الف» مىتواند (محق است) چيزى را از «ب» بخواهد و «ب» مكلف باشد همان چيز را براى «الف» فراهم كند (البته ممكن است چنين چيزى از نتايج غير مستقيم اين نوع حق باشد نه مدلول مستقيم آن). هنگامى كه مفهوم حق - آزادى بكار برده مىشود، ادعا و تكليف هر دو در ارتباط با يك شخص مطرح مىشوند و معنا مىيابند. بر اين اساس اگر «الف» حق آزادى بيان دارد اين بدين معنا نيست كه شخصى ديگر مانند ب مكلف به فراهم آوردن چيزى براى اوست، بلكه بدين معناست كه «الف» مىتواند (محق است) كه محتواى ذهن خود را آشكار سازد و در برابر «ب» تكليفى به عدم بيان ذهن خود (يا تكليفى به بيان مطلبى خاص) ندارد. به بيانى ديگر، «ب» نيز ادعايى نسبتبه «الف» ندارد. به همين دليل است كه اين دستحقها عموما با عنوان آزادى يا امتياز نام برده مىشوند. در اينجا آزادى و عدم ادعا (از جانب طرف مقابل) لازم و ملزوم يكديگرند. نوع سوم حق، «حق قدرت» است. حق قدرت آن جاهايى به ميان مىآيد كه «الف» مىتواند (قدرت دارد يا محق است) كه نسبت «ب» با يك رابطه حقوقى را تغيير دهد و در نتيجه مىتوان گفت «ب» «در معرض» چنين تغييرى قرار دارد. براى نمونه، اگر «الف» مالك شىء X باشد مىتواند (حق دارد) آن را به «ب» هبه غير معوض نمايد و نسبت«ب» با آن شىء را دگرگون سازد، يعنى پس از اعمال قدرت، «ب» را مالك X سازد. در اين صورت «ب» در معرض تغيير مذكور قرار داشته و نسبتى جديد با شىء مزبور مىيابد. «الف» قدرت داشته است تا عنوان مالكيت نسبتبه شىء X را از خود سلب و به «ب» انتقال دهد، «ب» نيز كه تا پيش از اعمال چنين قدرتى رابطهاى با X نداشت مالك جديد آن شىء مىشود. همين گونه است تنظيم وصيت نامه يا برى كردن ذمه بدهكار. در اين گونه روابط ديگر از ادعا و تكليف سخن به ميان نمىرود بلكه مفاهيم اصلى، و البته لازم و ملزوم، عبارتند از «قدرت» و «درمعرض قرار داشتن». نوع چهارم حق، «حق مصونيت» مىباشد. اگر «الف» نسبتبه چيزى از مصونيتبرخوردار باشد بدين معناست كه طرفهاى مقابل، مانند «ب»، ناتوان از اين هستند (قدرت و صلاحيت ندارند) كه رابطه «الف» با آن چيز را دگرگون سازند. براى نمونه، در بسيارى از قوانين اساسى مدرن قانونگذار از محروم ساختن شهروندان از پارهاى از حقوق بنيادين منع شده است. بنابراين، «الف» نسبتبه سلب حقهاى اوليهاش و در مقابل تمامى مقامات (به ويژه مقام قانونگذار) داراى مصونيت است و قوه يا مرجع مربوطه در انجام چنين كارى از قدرت برخوردار نيست (به ديگر سخن، صلاحيت چنين كارى را ندارد). يا اگر مالك نسبتبه مال خود مصونيت دارد اين بدين معناست كه كسى نمىتواند (صلاحيت ندارد) كه رابطه مزبور را بر هم زند و براى مثال اقدام به فروش آن مال نمايد. لازم و ملزوم در اينجا عبارتند از: مصونيت و عدم صلاحيت. لازم و ملزومهاى ناشى از چهاررابطه متقابل ياد شده در بالا را مىتوان به صورت زير خلاصه كرد: (5)
الف) حق ادعا:
1- ادعا، claim) 2- تكليف، (duty)
ب) حق آزادى:
1- آزادى، (liberty) 2-عدم ادعا، (no-claim)
ج) حق قدرت:
1- قدرت، (power) 2-مسؤوليت (يا در معرض قرار داشتن)، (liability)
د) حق مصونيت:
1- مصونيت، -2 (immunity) عدم صلاحيت، (disability) گذشته از چهار ارتباط ياد شده، بحث مفهومى از حق به گونهاى ديگر محل توجه و مذاكره نظرى متفكرين قرار گرفت. اين بار پرسش بدين صورت طرح گرديد كه اساسا عناصر مقوم مفهوم «حق» كدامند؟ چه تعريف از حق مىتوان داد كه تمامى چهارگونه ياد شده را در برگرفته و همه آنها را به خوبى توضيح دهد؟ در پاسخ به اين پرسش و به تدريج، دو تئورى رقيب از سوى نظريه پردازان پيش نهاده شد: نظريه اراده / انتخاب، (Will/ChoiceTheory) و نظريه سود / منفعت، .(Interest / Benefit Theory) براساس نظريه اراده «حق يعنى اراده تضمين شده»، بدين معنا كه جزء مقوم و گوهر حق وجود يك اراده آزاد است كه مىتواند بر ارادههاى ديگر قيد زده و آنها را مقيد سازد. حال آن كه از ديدگاه نظريه منفعت «حق يعنى منفعت تضمين شده»، بدين معنا كه حق در راستاى حفظ و حمايت از يك سود و منفعت مطرح مىشود و با هدف تضمين يك منفعتبنيادين بر عهده ديگران تكليف مىگذارد. برگزيدن يكى از اين دو نظريه البته تصميمى بس مشكل است. چرا كه هر كدام از آنها پيامدها و لوازم منطقى را به دنبال مىآورد كه شايد نتوان به آسانى از آنها دفاع كرد. براى نمونه اگر كسى بر اين باور باشد كه حق يعنى اراده آزاد تضمين شده، لازمه چنين نظرى اين است كه تنها هوياتى مىتوانند صاحب حق باشند كه از يك اراده مستقل برخوردارند، چرا كه ابتدا وجود هويات صاحب اراده بالغ و مستقل فرض گرفته شده و سپس حمايت از آنها بر دوش حقها گذارده شده است. به بيانى روشن و دقيق، از اين منظر تنها انسانهاى بالغى كه قدرت اتخاذ تصميمهاى ارزشى را دارند مىتوانند صاحب حق باشند. بارى، پرسش اين است كه آيا انسان بالغ و عاقلى كه اكنون بر اثر تصادف در حالتبيهوشى بسر مىبرد، به دليل نداشتن آگاهى و اراده آزاد و مستقل، ديگر صاحب هيچ گونه حقى نيست (شامل حق بهداشت و درمان)؟ يا كودك دو سالهاى كه فاقد ويژگى شرط شده است. وضع او چگونه است؟ آيا اساسا كودكان «شخص» نيستند و مىتوان با آنها همانند اشياء رفتار كرد؟ اگر به اين پرسشها پاسخ مثبتبدهيم. در نتيجه نظريهاى بدست مىآيد كه بسيار مضيق و در برخى موارد ضد انسانى خواهد بود. بگذريم از اين كه سخت استبتوان بر پايه اين نظريه مواردى مانند قرارداد به نفع ثالث را توضيح داد و صاحبان حق و تكليف را در آنجا مشخص نمود. فرض كنيد نظريه اراده را كنار نهاده و نظريه منفعت را برگزينيم. اگر بپذيريم كه هر جا كه منفعتى مطرح استحقها خلق مىشوند، در اين صورت بسيارى از معضلاتى كه گريبانگير نظريه قبلى بود قابل حل خواهند بود. اما اين پرسش پيش خواهد آمد كه آيا منفعت تنها منفعت انسانهاست؟ آيا گياهان و حيوانات داراى منافع نيستند؟ اگر مدافعين اين نظريه به اين پرسش پاسخ مثبتبدهند، كه عموما و معمولا چنين مىكنند، دايره صاحبان حق آنقدر فراخ مىشود كه تئورى حق را تقريبا از اثر مىاندازد. بدين معنا كه در اين صورت همه جا و درباره هر چيز مىتوانيم با زبان حق سخن بگوييم: حقوق انسانها، حقوق حيوانات، حقوق گياهان و... . روشن است دارويى كه همه دردها را درمان كند در واقع يافت نمىشود و بكاربردن حق در مقياسى به اين گستردگى بى شك آن را كم ارزش، اگر نگوييم بى ارزش، ساخته و از نيروى اخلاقى و سياسى آن مىكاهد. در ارتباط با اين نظريه نيز مىتوان مواردى را يافت كه در تحليل آنها نتوان به آسانى از مفهوم منفعت استفاده كرد. مانند بسيارى از مصاديق حقهاى مدنى و سياسى (البته مشروط بر اين كه به هنگام بحث از اين گونه حقوق، معناى «نفع» را آنقدر موسع نگيريم كه شامل «هرچيزى» شده و از كارايى نظرى ساقط گردد). اكنون در پى يافتن پاسخ به پرسشهاى بالا يا رسيدن به يك تصميم درباره دو نظريه ياد شده، نيستيم. هدف تنها اين است كه يكى از مواضع اختلاف در حوزه مفهومى حق به تصوير كشيده شود و تا حدى لوازم هم سويى نظرى با هر كدام از آنها به نحو گذرا روشن گردد. افزون بر اين، «والدرون» با برگزيدن نظريه منفعت از بين دو نظريه مذكور، مساله ديگرى را در اين حوزه در مىاندازد. از نظر «جرمى والدرون» كاربرد اصلى حق براى برآورده ساختن منفعت صاحب حق مىباشد. به ديگر سخن، يكى از مهمترين عناصر مفهوم حق، اهميتحصول منفعتى معين مىباشد. حال، سؤال اين است كه از منظر چه كسى بايستى به اهميتحصول منفعت مزبور نگريست؟ يك وقت مىتوان به آن منفعت از منظر حق (دقيقتر، از منظر صاحب حق) نگريست. يعنى ادعا كرد كه براى صاحب حق مهم برآورده شدن منفعت مورد بحث است و در اين فرقى نيست كه چه كسى آن را برآورده مىسازد. در اين صورت يك «تكليف عام» بر عهده همه مىآيد تا به صاحب حق در تحصيل منفعتياد شده يارى رسانند. اما يك وقت مىتوان به آن منفعت از منظر تكليف (دقيقتر، از منظر صاحب تكليف) نگريست. بدين معنا كه مىتوان گفت تمام تكليفى كه در مقابل صاحب حق بر دوش فرد ديگر گذارده مىشود اين است كه از حصول منفعتياد شده جلوگيرى نكند، نه اين كه شرايط تحصيل آن را فراهم آورد. در اين حالت از يك «تكليف خاص» (مربوط به يك فاعل مشخص) سخن مىگوييم. از دو تكليف پيش گفته مىتوان به ترتيب با عنوان تكليف ايجابى (تكليف به كمك و فراهم آوردن زمينه) و تكليف سلبى (تكليف به عدم ايجاد مانع) نيز ياد كرد. دسته دوم مباحثبه محتواى واقعى حقها، يا مصاديق بيرونى حق، مربوط مىشود. در اين قسمت از سه نوع يا نسل از حقوق نام برده شده است. حقهاى نسل اول يعنى حقهاى مدنى و سياسى عمدتا از جنس حقهاى سلبى هستند. حقهاى نسل دوم يعنى حقهاى اجتماعى و اقتصادى بطور عمده از جنس حقهاى ايجابى هستند كه تحقق آنها منوط به فراهم آمدن يك سرى شرايط و امكانات مىباشد. به همين دليل اصل وجود آن حقها محل ترديد و نزاع واقع شده است كه نويسنده نمونه هايى از استدلالهاى مطرح در اين زمينه را در قسمت مربوط به بحث محتوا آورده است. هر دو نسل اول و دوم حقها در اين، با هم مشتركند كه حاملين آنها فرد مىباشد. حال پرسش اين است كه آيا جامعه، از آن جهت كه جامعه است و نه از حيث افراد، نيز داراى حق است؟ حقهاى نسل سوم حقهايى هستند كه ادعا مىشود جامعه از حيث جامعه بودن صاحب آنهاست، مانند حق به توسعه اقتصادى يا حق به زبان اقليت. ادعا مىشود جامعه از آن جهت كه جامعه است و نه اشخاص به نحو انفرادى داراى حقهاى نامبرده هستند. بارى، گذشته از اشكالاتى كه نويسنده در متن مقاله بدانها مى پردازد، وجه متافيزيكى مربوط به حقهاى نسل سوم قابل تامل است. آيا مىتوان براى هويات صاحب آن حقها (مانند جامعه و اقليتهاى قومى يا فرهنگى) واقعيتبيرونى يافت؟ در صورت دادن پاسخ مثبتبه اين سؤال البته بايستى بتوان دلايل و استدلالهاى فلسفى درخور و قانع كننده ارائه نمود. امرى كه سختبتوان از عهده آن برآمد. اما اگر پاسخ منفى باشد، نتيجه منطقى اين خواهد بود كه حقهاى نسل سوم درنهايتبه يكى از حقهاى نسل اول يا دوم فروكاسته خواهند شد. نكته مهم ديگرى كه مايلم نظر خواننده محترم را بدان جلب نمايم اين است كه چگونه «جرمى والدرون» به عنوان يكى از نظريه پردازان ليبرال و به رغم حفظ موضع و منظر ليبرالى (يعنى دفاع از آزادى به عنوان يك ارزش و همچنين پذيرش اصل كرامت ذاتى انسان) در بحث از مصاديق حق به نظريه باز توزيع ثروت و مساله عدالت اجتماعى مىپردازد. وى فى الواقع ضمن عقيم دانستن تئورى حقى كه فارغ از اصول و نظريه عدالت اجتماعى طراحى شده باشد. انگاره موجود توزيع منابع را به پرسش گرفته و از نوعى بازتوزيع دفاع مىكند. كمترين نتيجه اين رويكرد اين است كه نظريه حق خود جزئى از تئورى كلان عدالت است (يا به يك معنا، بايد باشد) و نمىتواند منفك از آن موجه گردد. مهمتر همان گونه كه «والدرون» توضيح مىدهد، اين نكته است كه - نكتهاى كه ما را به بخش سوم منتقل مىكند - از يك سو مباحث مفهوم و محتواى حق از يكديگر جدا نيستند و از ديگر سو مباحث مزبور از تئوريهاى فلسفه اخلاق جدا نيستند و نمىتوانند جدا نگهداشته شوند. در توضيح بايد گفت كه حل نهايى مسايل اصلى مطرح در حوزههاى مفهوم و محتواى حق، مانند اين كه آيا حق به معناى اراده آزاد يا منفعت تضمين شده است، بدون مراجعه به مبانى ارزشى و تئوريهاى فلسفى، اخلاقى كه در پس نظريههاى رقيب نهفته است، ميسر نيست. مبانى و تئوريهاى ياد شده درضمن مباحث مربوط به موجه سازى به ميان مىآيند. از اين رو هرگونه نظريهپردازى در بخشهاى گوناگون يك تئورى حق بدون بحث از موجه سازى، (justification) ناقص و بى ثمر خواهد بود. از اين رو اجزاى گوناگون فلسفه حق در يك نسبت هندسى و كل گرايانه با هم قرار مىگيرند. نسبتى كه تصميمگيرى در هر حوزه را منوط به تصميمگيرى در حوزههاى ديگر مىگرداند. فرض كنيد درباره پرسشها و مسايل مربوط به مفهوم و مصاديق حق به گونهاى به يك نتيجه برسيم. اكنون با اين سؤال مواجهيم كه اصل وجود حق بر چه مبنايى استوار است. از چه راهى مىتوان براى حقها (فارغ از چيستى مفهومى و محتوايى آنها) استدلال كرد؟ آيا اساسا بيرون از حوزه قانون و بدون اراده قانونگذار، هويت ارزشى (اعتبارى) به نام حق به منصه ظهور مىرسد؟ بخش سوم مباحثبه اين دست پرسشها مىپردازد و به دنبال موجه ساختن ادعاهاى مبتنى بر حق است. نويسنده مقاله، تئوريهاى موجه ساز را به چهار نوع، دسته بندى مىكند (نظريه كانتى، سود - انگارى، تئورى ارسطويى و قرارداد گرايى). از جهتگيرى مباحثبر مىآيد كه وى اساسا از منظر تئورى كانتبه موضوع حق نظر افكنده است. وى به درستى حقها را بر دو ايده بنيادين بنا نهاده است: «ارزش ذاتى و برابر انسانها» و «فاعليت انسانى». بارى، در اين نوشتار «والدرون» بطور عمده به نقد تئورى سود - انگار پرداخته و نمونههايى از ديدگاههاى متاثر از نظريه كانت (مانند تئورى و رز، ([Raz] را معرفى نموده است. در اين ارتباط، ضرورى است تصويرى هر چند بسيار گذرا از يك طبقه بندى منطقى از تئوريهاى حق ارائه دهيم. نخست، بايستى از تئوريهاى مؤيد و تئوريهاى نافى حق نام برد. تئوريهاى نوماركسيستى مانند مكتب مطالعات انتقادى حقوقى و برخى از قرائتهاى مكتب اصالت اجتماعى (مانند نظريات مك اينتاير) جزو نظريههاى نفى كننده حق مىباشند. البته اگر چه يك قرائت از مكتب سود - انگار، قرائت متعلق به «جرمى بنتام»، حق را از اساس نفى نمىكند ولى با نفى انديشه حقهاى طبيعى (6) تنها بر حق قانونى، حقى كه از سوى قانونگذار به رسميتشناخته شدهاست، صحه مىگذارد. از آنجا كه حقها در نظام حقوقى خلق نمىشوند بلكه به رسميتشناخته مىشوند و بدين معنا از اعتبار فراحقوقى برخوردارند (و اساسا در فلسفه حق در سطح فراحقوق قرار داريم)، بنابراين قرائت مزبور به نظريههاى نافى حق نزديكتر است. دوم، تئوريهاى مؤيد حق را در گام اول مىتوان به تئوريهاى حقوق طبيعى و تئوريهاى غير حقوق طبيعى تقسيم بندى كرد. شايد منظور «والدرون» از تئورى ارسطويى اشاره به آن دسته از تئوريهايى باشد كه ديدگاه فلسفى اخلاقى شان بر پايه «طبع» و «حسن و قبح ذاتى» قرار دارد. از اين منظر، ارزشها و خوب و بد در ذات موجودات خارجى قرار دارند و بدين معنا نوعى «ويژگى طبيعى» مىباشند. بنابراين تئوريهايى مثل نظريه «جان فينيس» يا نظريه «آلن گوورث» به اين ديدگاه نزديك بوده و جزو تئوريهاى طبيعى درباره حق به شمار مىآيند. سوم، نظريههاى غير طبيعى را مىتوان به چند دسته فرعى طبقه بندى كرد. دسته اول نظريههاى سود - انگار مىباشند كه اخيرا و در پى استقرار و رشد مفهوم حق، تلاش در جهت ارائه سيستمى اخلاقى دارند كه حق را در خود جاى بدهد. دسته دوم تئوريهاى قرارداد گرا هستند كه عمدتا منشا حق را در نظريه قرارداد جستجو مىكنند. دسته سوم نظريههاى متاثر از فلسفه اخلاق «ايمانوئل كانت» فيلسوف سده هيجدهم آلمانى، مىباشند. نظريههاى مزبور به تدريجبه دو گروه آزادى - بنياد و برابرى - بنياد تقسيم شدهاند. هر دو گروه بر اصل «ممنوعيت ابزار قرار دادن انسان» كه مبناى محتوايى نظريه ارزشهاى كانت مىباشد، تكيه زدهاند. هر چند در تفسير آن اصل هر كدام ارزش بنيادين جداگانهاى را پيش مىنهند: اولى ارزش آزادى و دومى ارزش برابرى. پيش از به پايان بردن اين پيشگفتار، اشاره به يك نكته ضرورى مىنمايد. مقاله حاضر به سه مساله از مسايل اصلى فلسفه حق (مفهوم حق، محتواى حق و موجه سازى حق) پرداخته است. اما «والدرون» خود در آغاز اعتراف كرده است كه در محدوده نوشتار حاضر نمىتواند به همه موضوعات و مسايل حق بپردازد. از اين رو اساسا هيچ گونه ذكرى از پارهاى ديگر از مسايل مهم فلسفه حق، مانند «تئورى شخص يا نظريه صاحبان حق»، «تحديد حدود حق و مساله تعارض حقوق» و «لوازم عملى حق» به ميان نيامده است. در فرصت و جايى ديگر بدين موضوعات خواهيم پرداخت.
مقدمه
اين كه افراد صاحب حق اند و حقهاى مزبور محدوديت مهمى را بر آنچه كه دولت مىتواند انجام دهد يا بر آنچه كه مىتوان تحت عنوان مفاهيم اخلاقى ديگر انجام داد، وارد مىكنند امروزه موضع نظرى آشنايى در فلسفه سياسى مدرن است (7) . البته ايده مزبور در زمينههاى غير فلسفى نيز آشناست. كشورهاى بسيارى در قوانين اساسى خود ليستى از حقوق را درج نمودهاند كه براى نمونه اعلام مىدارند حكومت نبايستى به حقهاى زير تجاوز كند: آزادى بيان شهروندان، آزادى مسافرت، روابط جنسى، آزادى دين و حق دادخواهى برابر. همچنين اين اعلاميههاى حقوق، ] (BillsofRights) كه حقوق مزبور را معمولا در قالب آنها مىآورند] اهميت ايده حقوق بشر را در جامعه بين الملل منعكس مىسازند: اين باور جدى كه آزاديها و منافع بنيادينى وجود دارند كه هر جامعه بايستى صرفنظر از سنتها، تاريخ و سطح توسعه اقتصادى، آنها را تامين كند. بحث فلسفى پيرامون حق تا حد زيادى پاسخ به پرسش زير است: لوازم و پيش فرضهاى رويكرد حق گرا به اخلاق سياسى كدامند؟ اما به اندازه توجه عمومى فيلسوفان به تحليل مفهومى - اين كه معناى « P داراى حق نسبتبه X است» چيست؟ - آنان همچنين در مباحثات سياسى پيرامون اينكه در واقع چه حقهايى داريم، شركت مىجويند. براى نمونه، آيا علاوه بر آزاديهاى مدنى، انواع حق به كمكهاى اقتصادى نيز وجود دارند (1980، ?(Shue آيا بايد ادعاهاى فمينيستى [زن گرايانه] يا ادعاهاى اقليتهاى نژادى را در قالب حق بيان كرد؟ يا اين كه ادعاهاى مزبور را بايستى با زبان سياسى راديكالترى بيان كرد، يا به زبانى كه ويژگى متفاوت آنها را از ديگران درجامعه جدا مىكند (1991، ?( Williams آمادگى و تجربه پرداختن به نزاعهاى نظرى مزبور بخشى از جنبش وسيعتر بررسى امور عمومى، (public affairs) از ديدگاه فلسفى طى دو دهه اخير مىباشد. جنبش مزبور تا حد زيادى از اين درك ريشه گرفت كه موضوعات مربوط به تحليل [مفهوم حق] و موضوعات مربوط به محتواى [حق] بهم وابستهاند. و اين كه هيچ كدام از آندو را نمىتوان از بررسى تئوريهاى عميقتر موجه ساز، (theories of justification) جدا ساخت. تئوريهاى ياد شده عبارتند: از نظريه كانتى، (Kantianism) ،سود - انگارى، (Utilitarianism) ،تئورى ارسطويى، ( Aristotelinaism) و قرارداد گرايى، (Contractarianism) كه همگى در قلمروى فلسفه اخلاق جاى مىگيرند. غير ممكن است در فصلى بدين كوتاهى بر تمامى مباحثى كه در سالهاى اخير مطرح شده است، به نحو وافى پرداخت. در زير نكات اصلى مربوط به برخى از موضوعات قابل توجه را كه مطرح شدهاند، مىآورم: نخست تحليل حق، سپس نزاع درباره انواع حقهاى واقعى، و در آخر بحث عميقتر مبانى اخلاقى حق.
تحليل حق
اگرچه فرمول « P حق انجام X را دارد» گاهى اوقات صرفا به اين معنا بكار مىرود كه « [ P تكليفى به عدم انجام X ندارد، با اين حال كاربرد اصلى آن براى طرح ادعاهاى زير است: 1- ديگران تكليف دارند تا P را از انجام X باز ندارند. 2- هدف تكليف مزبور ارتقاء يا حمايت از برخى از منافع « [ P مىباشد. 3- هرچند « [ P از انجام X نفع شخصى مىبرد، ولى نبايستى در اجرا و اصرار بر تكليف پيش گفته هيچ خجلتى را احساس كند. عناصر بالا با هم مبين اين معنايند كه حق ادعايى مشروع است كه فرد مىتواند بر عليه ديگران داشته باشد. پارهاى از منتقدين (مانند: 1991 ، (Glendon استدلال نمودهاند كه حق به معناى مذكور، خودخواهانهتر از آن است كه بتواند بنيان استوارى براى اخلاق جمعى باشد. پيشنهاد آنان اين است كه ما بايستى بيش از حق بر مسؤوليت تاكيد بورزيم. پيشنهاد ايشان بر خطاست. بر اساس تحليلى كه در بالا ارائه كرديم حقها با تكاليف لازم و ملزوم يكديگرند و در نتيجه سخن گفتن از حق خود نوعى سخن گفتن از مسؤوليت مردم است. به علاوه، اكثر حقها با عبارات عام بيان مىشوند: اگر « [ P حقى بر عليه « [Q داشته باشد آنگاه « [Q نيز معمولا حقى مشابه بر عليه « [ P دارد و بدين صورت در برابر تكاليف « [Q ،مسؤوليتهايى وجود دارند كه به نوبه خود بر دوش « [ P گذارده شدهاند. پارهاى ديگر به لحن قطعى و خشن كه ادعاهاى مبتنى بر حق غالبا با آن بيان مىشوند، اعتراض كردهاند. منتقدينى مانند «گلندون» (1991) و «گيليگان» (8-136. (Giligan, 1982, pp علت لحن مزبور را غلبه ارزشهاى مردگرا و روحيه مرافعه جوى جوامع مدرن مىدانند. اما با آن كه قطعا سوء استفاده هايى وجود داشته است، ولى نظريه پردازان حق نبايستى بدين سوى كشيده شوند كه نظرات خويش را پيرامون اهميت اخلاقى ادعاهاى شخصى مبتنى بر حق، پس بگيرند. اين مهم است كه در زندگى اجتماعى نه تنها به منافع مردم احترام گذارده شود، بلكه آنان از حس خود - احترامى كافى براى دفاع از منافعشان برخوردار باشند (1973 ، .(Hill حق بيان كننده اين ايده است كه احترام براى يك منفعتخاص بايستى از ديدگاه فرد صاحب منفعت نگريسته شود. ما با حمايت از آن منفعت از ديدگاه آن فرد پشتيبانى مىكنيم. با اين ادعا كه ديدگاه مزبور به اندازه هر ديدگاه اخلاقى ديگر (مانند ديدگاه جامعه يا ديدگاه منتسب به خدا) معتبر است. برخى اوقات گفته مىشود كه يك سياست اجتماعى انسانى بايستى بيش از حق بر نيازها تمركز كند. اين نيز يك نوع كج فهمى است كه محتواى يك ادعا را با شكل ارزشى كه ادعاى مزبور در قالب آن بيان شده، در هم مىآميزد (مثل اين مىماند كه بگوييم بايستى بيش از تكاليف بر حقيقت گويى تمركز كنيم!). زبان حق به گونهاى كه امروز فهميده مىشود دلمشغولى نسبتبه نيازهاى بشر را كاملا جوابگوست. استناد به يك حق به معناى ايجاد يك تكليف در راستاى يك منفعت فردى ويژه مىباشد (166. (Raz, 1986, p ،و اگر چه منفعت مزبور غالبا به آزادى مربوط مىشود، با اين حال به همان اندازه مىتواند به نيازهاى مادى نيز مربوط شود. (8) در تحليل مفهوم حق درباره اين كه آيا در مفهوم حق توجه انحصارى به آزادى فرض مىشود، اختلاف نظر وجود داشت. اما اين ادعا كه فرض مزبور وجود دارد (براى نمونه: 1995 ، (Hart اكنون به نحو گستردهاى كنار گذارده شده است و زبان حق براى اشاره به ادعاهايى به كار مىرود كه معتقدند نفع فردى بايد مورد حمايت قرار گرفته و ارتقاء يابد (نفع فردى از ديد خود فرد) و اهميت اخلاقى بسيار جدى بدان داده شود. (شايد تذكر اين نكته ضرورى باشد كه بسيارى از حملات پيش گفته به حق، به ويژه آنهايى كه در نوشتجات جنبش «مطالعات انتقادى حقوقى» آمريكا، (Critical Legal Studies Movement) آمده است، اصلا اعتراض به ايده فلسفى حقوق بشر نبوده بلكه حمله به تاكتيك استفاده از روشهاى مرافعه جويانه مندرج در قانون اساسى به عنوان ابزار اصلاح اجتماعى بوده است. نكته مزبور از اهميت فلسفى كمى برخوردار است و از اين رو در اين مقاله بدان نپرداختهام). يك اختلاف عمدتا تحليلى وجود دارد كه هنوز حل نشده است. اگرچه حقوق مبين اهميت منافعى خاص از ديد فردى مىباشند، اما آنها همچنين منافع مزبور را به عنوان امور اخلاقا مهم مطرح مىسازند. براى نمونه، حق « [ P به حيات نه تنها اهميتحيات از ديد ‹ [ P را نشان مىدهد بلكه اهميت اخلاقى (و بنابراين از ديد همه ما اهميت) كشته نشدن او را مىرساند. ولى فيلسوفان درباره تفسير اهميت وسيعتر اخلاقى مزبور، اختلاف دارند. روشن است كه هر كدام از ما مىتواند به خود بگويد «من نبايد P را بكشم». همچنين روشن است كه اگر « [ P ] ,[Q را بكشد در اين صورت بر همه ما فرض است كه عمل « [Q را محكوم كنيم و خواهان دستگيرى و مجازات او بشويم. اما فرض كنيد R مىتواند « [Q را از كشتن « [ P باز بدارد، ولى براى چنين عملى مىبايستى متحمل هزينه قابل توجهى بشود. آيا R مكلف به انجام عمل مزبور است؟ در صورت مثبتبودن پاسخ، آيا تكليف ياد شده به اندازه تكليف خود R به نكشتن « [ P اهميت دارد؟ پارهاى از فيلسوفان - برجستهترين آنان نوزيك (51-28. - (Nozick, 1974, pp بر اين باورند كه بايستى دست كم به سؤال آخر پاسخ منفى داد. آنان مىگويند تكليفى كه حق « [ P به كشته نشدن، بر دوش R مىگذارد صرفا تكليف به به انجام تمام امور ضرورى كه كشته نشدن ‹ [ P را تضمين مىكنند. به ديگر سخن، تكليف مزبور «شخصى» [يا خاص يا وابسته به فاعل]، (agent-relative) است. براساس اين تكليف، كشتن ممنوع است اما اين ممنوعيتبطور خاص بر «شخص» هر كس كه با آن سروكار پيدا مىكند، تمركز دارد. از ديد « [Q ، تكليف اين است كه او « [ P را نكشد، از ديد « [R تكليف اين است كه او « [ P را نكشد. چيزى به نام تكليف «عام» به نكشتن « ] [ P بدونتوجه به شخص] كه بر « [Q و « [R هر دو واجب باشد، وجود ندارد. حق « [ P به حيات به « [Q و « [R فرمان پيگيرى هدف مشترك معطوف به نتيجه «كشته نشدن [ P را نمىدهد (118-98. ] .(Williams, 1973, pp فقط به هر فرد مىگويد « [ P را نكش، به همه فرمان نمىدهد كشته نشدن « [ P را تضمين كنيد و پى بگيريد.] هيچ كس شك ندارد كه ايده تكليف خاص، (agent-relative duty) ايدهاى منطقا سازگار است [يعنى معناى منطقى حق حيات اين را مىرساند] اما موجه ساختن ايده مزبور امرى ديگر است (115-80. (Scheffler, 1982, pp و به نظر من پرواضح است كه نمىتوان آن را بر اساس «حق» موجه ساخت. براى موجه ساختن يك تكليف خاص بايستى نشان دهيم كه چرا هر فاعل بايد به كيفيت رفتار خود علاقمند باشد. حال همانگونه كه «برنارد ويليامز» (53-40. ( 1981, pp و «توماس نيگل» (85-164. (Nagel, 1986, pp دليل آوردهاند، برخى اوقات مهمتر است كه موجه سازى، (justification) را از ديد خود فاعل ببينيم نه از يك ديدگاه بيطرف. اما يكى از وجوه تحليل پيشين من از حق اين بود كه تحميل تكليف به دليل اهميتى است كه براى ديدگاه صاحب حق قائليم، و نه براى ديدگاه فاعل يا صاحب تكليف كه به وسيله حق مقيد شدهاند. به استثناى موارد خاصى مانند مادركشى. آنچه براى « [ P اهميت دارد اين است كه صرفا كشته نشود نه اين كه توسط فاعل خاصى كشته نشود. اگر واقعا منفعتياد شده [منفعت « [ P به كشته نشدن] مبناى تكليف « [R باشد، او به همان اندازه كه نسبتبه تهديد ناشى از عمل خودش براى « [ P حساس است، بايستى نسبتبه تهديد ناشى از اعمال « [Q براى « [ P نيز حساس باشد. مزيت رويكرد بالا اين است كه بر آن اساس تفكيك ميان تكاليف برخاسته از حق و تكاليف ديگر جدى گرفته مىشود (105-62. .(Dworkin, 1978, pp.169-73; Moackie, 1984; and Waldron, 1988, pp با طرح اين كه كشته نشدن P هدف مشتركى است كه « [Q و « [R بايستى دنبال كنند، رويكرد مزبور بر اين تاكيد مىورزد كه تكاليف « [Q و « [R واقعا به خاطر « [ P و نه به خاطر خودشان تحميل شده است (1982 ، .(Sen اما ضعف آن رويكرد اين است كه ما را مجبور به رها كردن اين حس احتمالى مىكند كه حقها مبين قيدهاى مطلق اخلاقى هستند، يا اين حس كه كاركرد حقها مانع شدن از مقايسه منافع فرد با هر گونه منافع ديگران مىباشد. اگر ميان حقها تعارض و در نتيجه برقرارى تعادل ميان اهداف رقيب وجود داشته باشد، به نظر مىرسد كه به هيچ وجه نمىتوان از محاسبات پيچيده و سفسطهآميز اخلاقى كه پنداشته مىشد وجه مشخصه تئوريهاى صريحا نتيجه گرا هستند، رهايى يافت. در نهايت فكر نمىكنم نگرانى فوق اهميت تعيين كنندهاى داشته باشد. دنيا براستى مكان پيچيدهاى است و ما نبايستى بدين افتخار كنيم كه با اصولى با آن مواجه مىشويم كه آنقدر سادهاند كه معضلات اخلاقى را بسيار سادهتر از آنچه در واقع هستند، نشان مىدهند.
محتواى حق
در محافل حقوق بشر بين الملل، ديپلماتها از حقهاى نسل «اول»، «دوم» و «سوم» سخن مىگويند (ر.ك:307. .(Alston, 1987, p حقهاى نسل اول همان آزاديهاى سنتى و امتيازات شهروندى اند: تساهل مذهبى، آزادى از دستگيرى دلبخواهى، آزادى بيان، حق راى و مانند آنها. حقهاى نسل دوم ادعاهاى اجتماعى - اقتصادى هستند: حق آموزش، مسكن، مراقبتبهداشتى، اشتغال و سطح مناسب زندگى. اگرچه اين گونه پنداشته مىشود كه حقهاى نسل دوم ادعاهاى راديكالترى هستند كه موجب پيدايش دولت مداخله جو، (interventionist) مىشوند، با اين حال به لحاظ محتوا اساسا حق هايى فردى هستند بدين معنا كه اين رفاه مادى هر مرد، زن يا فرزند است كه بايستى به وسيله حقوق ياد شده تضمين گردد. در مقايسه، حقهاى نسل سوم با اجتماعات يا كليت مردم، و نه فرد فرداشخاص، سروكار دارند. آنها در برگيرنده حق به زبان اقليت، حق ملى به حاكميتبرسرنوشت و حق به منافع پراكندهاى چون صلح، تماميت محيطى، ] (environmental intergrity) بهداشت محيط زيست] و توسعه اقتصادى مىباشند. اگر چه تمامى ايده آلهاى بالا نشان دهنده آرمانهاى قابل تحسين هستند، با اين حال ادعاهاى نسل دوم و سوم بسيار مورد اختلافند. بسيارى از نظريه پردازان بر اساس دلايل ماهوى فلسفى (اگر نه براساس دلايل تحليل مفهومى) معتقدند كه ادعاهاى جديد به جريان حاكم حقوق لطمه مىزنند. ادعاهاى مزبور از سوء استفاده پارهاى از ايدئولوگها از مفهوم حق ناشى مىشوند كه به مبانى ليبرالى حق اعتقاد چندانى ندارند. بحث را با نكاتى چند پيرامون حقهاى نسل سوم آغاز مىكنيم. بطور خلاصه، مشكل اين است كه آنها حق به منافع «غير منفرد» مىباشند. منافعى كه بطور دسته جمعى از آنها بهره برده مىشود و نه توسط افراد براى نفع شخصى. براى نمونه بهداشت محيط يك نفع عمومى است: اگر اين بهداشت در يك منطقه براى يك نفر تامين شود ضرورتا براى همه تامين شده است. به اين ترتيب به سختى مىتوان موضوع تماميت محيطى [بهداشت محيط زيست] را در قالب تحليل سنتى حق ارائه داد، تحليلى كه در آن تكاليف بر پايه احترام به منافع افراد بنا مىشوند (90-186. .(Raz, 1984, pp مشكل ياد شده درباره منافعى كه على الظاهر ويژگيهاى اصلى يك اجتماع هستند مانند بقاى زبان آن اجتماع، حادتر مىباشد. اما شايد بتوانيم گروهها را هوياتى كه صاحب حق باشند به شمار آوريم و بگوييم حقوق يك اجتماع، به ويژه يك اقليت، در برابر يك هويتسياسى بزرگتر كم و بيش از همان منطق حقوق فرد در برابر اجتماع برخوردار است. با اين وجود، برخى اوقات براى تعريف گروههاى ياد شده و تعيين هويت آنها با مشكل مواجه مىشويم. اما چنين مىنمايد كه رويكرد مزبور با هيچ گونه مشكل منطقى يا اخلاقى روبرو نباشد، البته بدين شرط كه حقوق گروه هميشه بر عليه يك هويتبزرگتر ادعا شوند و نه در مقابل اعضاى فردى خودش (20-314. .(Waldron, 1987a, pp حقهاى نسل دوم چطور؟ آيا مردم (جامعه) داراى حق رفاه اجتماعى و اقتصادى هستند؟ در اين جا سه نوع استدلال با نتايجخاص خود وجود دارد. نخستين استدلال اين گونه است كه اگر اساسا در تعهدمان نسبتبه حقها جدى باشيم بالضروره بايستى حقهاى نسل دوم را به رسميتبشناسيم. اگر ضروريات يك زندگى فعال و همراه با سلامتى فراهم نباشد هيچ كس نمىتواند بطور كامل صاحب يك حق شود يا آن را اعمال كند، حقى كه به درستى استحقاق آن را دارد. به رغم اين كه بيشتر حقها به تصميمگيرى شخصى و آزادى مربوط مىشوند، با اين حال مىدانيم كه چيزهايى مانند سوء تغذيه و بيمارى همه گير مىتوانند توانايى و استعدادهاى انسانى را كه براى استقلال فردى لازماند، تضعيف كرده و در نهايت نابود سازند (5-24. . (Shue, 1980, pp گونههاى ويژهاى از استدلال بالا را مىتوان در دفاع از حقهايى خاص توسعه داد. براى نمونه، بسيارى از نظريه پردازان زن گرا، (feminist) مىگويند اين كافى نيست كه حق قانونى سقط جنين صرفا به معناى غير مجرمانه ساختن عمل سقط جنين باشد. يك زن مستمند كه به دليل عدم دسترسى به خدمات كلينيكى يا نداشتن قدرت مالى نمىتواند از حق مزبور بهره ببرد، تقريبا درست در همان وضعيتبدى قرار دارد كه اصلا حق قانونى سقط جنين نداشته باشد (1991 ، .(Mackinnon بطور كلى، اگر هدف يك حق اين است كه يك انتخاب صورت گيرد، بنابراين برخى اوقات تسهيل واقعى انجام انتخاب مزبور به اندازه عدم ايجاد مانع بر سر راه آن مهم است. استدلال دوم براى حقهاى رفاهى استدلالى مستقيمتر است. به جاى گفتن اين كه امنيت اقتصادى براى جدى گرفتن حقها ضرورى است7 استدلال مزبور صريحا مىگويد كه نيازهاى اجتماعى - اقتصادى به اندازه هر نياز يا منفعت ديگرى مهماند، و اين كه اگر يك نظريه اخلاقى پيرامون كرامت و رفاه فردى نيازهاى ياد شده را به حساب نياورد، نظريهاى آشكارا ناقص است. مزيت رويكرد مزبور اين است كه به هيچ وجه براى حقهاى نسل اول تقدم (برترى) قائل نمىشود. هر چند ممكن است نگران شويم كه با اين حساب ادعاهاى مبتنى بر حق زياد مىشوند، ولى به هيچ روى روشن نيست كه در اين ميان ادعاهاى مربوط به رفاهاند كه بايستى كنار گذارده شوند. مرگ، بيمارى، سوء تغذيه و در معرض خطرات طبيعى قرار داشتن به اندازه هر گونه انكار آزاديهاى سياسى و مدنى موجب نگرانى است. امتناع توجه به مشكلات مزبور، هنگامى كه از بين بردن آنها ممكن است، توهين آشكارى استبه شرافت انسانى و قصورى است در جدى گرفتن ارزش بى قيد و شرط هر انسان. با اين همه، اين گونه استدلالها بايستى پاسخگوى چالشهاى ارائه شده از جانب «رابرت نوزيك»، (Nozick) باشند: بسيار خوب است كه حقوق بشر را بر نيازهاى مادى بنا نهيم اما ممكن است ديگران از پيش بر منابعى كه بايد براى رفع نيازهاى ياد شده به كار روند، حق مالكيت داشته باشند. به گفته وى برخى ادعاهاى مالكيتشخصى ممكن است «جاى حقها را پركنند و ديگر محلى براى حقهاى عام به داشتن رفاه مادى معين باقى نگذارند» (238. .(Nozick, 1974, p نقد بالا فرض مىگيرد كه حقهاى مبتنى بر نياز، نقش نسبتا سطحىاى را در تئورى كلى حقوق اقتصادى بازى مىكنند - گو اين كه ما ابتدائا تعيين مىكنيم كه چه كسى، چه چيزى را مالك است و آنگاه به سراغ نيازهاى برآورده نشده مىرويم. شايد نيازها بايستى نقش بنياديترى را در تصميمگيرى پيرامون اعطاى اوليه حقهاى مالكيتبازى كنند. مطلب بالا استدلال سوم از استدلالهاى مذكور مىباشد. به جاى اين كه حقهاى اجتماعى - اقتصادى را مبناى تكليف به كمك اجبارى قرار دهيم كه بر مالكين واجب مىشود، آن حقها را براى به زير سؤال كشيدن اصل ترتيبات موجود مالكيتبه كار مىبريم. ترتيب تقدم «نوزيك» را برعكس مىكنيم و بر اين اصرار مىورزيم كه اگر در نتيجه يك نظام مالكيت عده زيادى بينوا و گرسنه باقى مىمانند آن نظام مالكيت موجه و مقبول نيست (82-475. .(Waldron, 1986, pp با اين حساب، فراهم آوردن رفاه به منزله گام اول در بازنگرى كامل يك نظام توزيع مالكيت محسوب مىشود كه قصور آن نظام در احترام گذاردن به حقوق بنيادين در اين واقعيت نهفته است كه مردم بيشمارى بدون دسترسى به منابع لازم براى نيازهاى حياتى شان گذران عمر مىكنند. استدلال سوم را همچنين مىتوان براى پاسخ دادن به يك انتقاد رايج از حقهاى نسل دوم به كار برد. انتقاد مزبور اين است كه حقهاى نامبرده غير عملى و بسيار پر هزينهاند. پارهاى از منتقدين استدلال مىكنند كه حقهاى رفاهى مطروحه اصل منطقى «بايد متضمن توانستن است»، ] (Ought implies can) تكليف مالا يطاق محال است] را نقض مىكنند، بسيارى از دولتها حتى منابع كافى براى فراهم آوردن حداقل امنيت اقتصادى براى اكثريتشهروندانشان را ندارند. به علاوه از آن جا كه دولتها در اين زمينه به نحو قابل ملاحظهاى با هم اختلاف نظر دارند، بسيار سخت است كه تامين رفاه اقتصادى را جزو حقوق جهانشمول بشرى بدانيم (1-50. .(Cranston, 1967, pp با اين حال، ادعاى غير ممكن بودن تامين اقتصادى ياد شده در بسيارى از كشورها، از اين فرض ريشه مىگيرد كه توزيع فعلى منابع (ملى يا بين المللى) قرار استبطور عمده دست نخورده باقى بماند. براى نمونه هنگامى كه در پاسخ به درخواستبراى تامين رفاه يا كمك به كشورهاى ديگر، يك حكومت محافظه كار غربى مىگويد «پول موجود نيست»، معمولا بدين معناست كه دور از سياست و تدبير است كه پول مزبور را از طريق ماليات جمع آورى كنيم. چالش راديكالترى كه نسبتبه توزيع موجود ثروت مطرح مىشود، به سادگى مغفول افتاده است. اگر به مطالب از اين زاويه بنگريم خواهيم ديد كه «بايدهاى» حقوق بشر بيشتر با «نمىخواهيم» ناشى از خودخواهى و حرص غير ممكن مىشود تا با «نمىتوانيم» ناشى از غير عملى بودن بايدها. ممكن است كسى هنوز اصرار بورزد كه آيا حقهاى ياد شده بيش از حد بار بر دوش ما نمىگذارند؟ دست كم حقهاى نسل اول تنها اين را لازم مىآورند كه ما و حكومتهايمان از انجام اقدامات مستبدانه و خشونتآميز گوناگون خوددارى كنيم. آنها حقهايى «منفى» (يا سلبى: (negative مىباشند كه لازمه آنها تكليف «ترك فعل» است. حال آن كه لازمه حقهاى اجتماعى - اقتصادى تكليف «مثبت» (يا ايجابى: (Positive به كمك مىباشد. يكى از مزاياى حقهاى منفى اين است كه اين حقها هرگز با هم تعارض پيدا نمىكنند زيرا انسان مىتواند در هر زمانى بى نهايت ترك فعل انجام دهد. ولى در مورد حقهاى مثبت هميشه بايستى مساله كمبود منافع و خدمات لازم را مدنظر قرار دهيم (50. .(Cranston, 1967, p متاسفانه تلازم ميان حقهاى نسل اول و دوم (به ترتيب) با تكاليف ترك فعل و تكاليف مثبتبه كمك كردن هميشه درست نيست. بسيارى از حقهاى نسل اول (مانند حق راى) مستلزم تلاش قابل ملاحظهاى براى برپايى و نگهدارى چارچوبهاى سياسى است، و مطالباتى از اين دستبار سنگينى را بر منابع كمياب پليس و قانون تحميل مىكنند. تكاليف ملازم با حقهاى نسل دوم نيز بسته به شرايطى مىتوانند تكاليف مثبتيا منفى باشند. اگر عدهاى واقعا به دليل گرسنگى در حال مرگ باشند، حق آنان بر ما تكليف مثبت كمك كردن را واجب مىسازد. اما اگر همان عده داراى يك زندگى رضايتبخش در چارچوب يك نظام اقتصادى سنتى باشند، تمام چيزى كه حق آنها بر ما لازم مىآورد اين است كه از انجام اقداماتى كه شرايط آنها را بر هم بزند خودارى نمائيم (64-35 .(Shue, 1980, pp بطور كلى، جاهايى كه منابع نسبتبه نيازهاى انسانى كميابند «هر» نظام حق يا استحقاق از ديد كسانى كه تكليف بر عهده شان مىآيد، يك نظام پرهزينه و زحمتبه نظر مىآيد. اگر يك نظام اقتصادى كمكهاى رفاهى را نيز مقرر بدارد، ممكن است از ديد پرداخت كنندگان ماليات نظامى بيش از حد پرهزينه باشد. اما اگر كمكهاى مزبور را مقرر ندارد، آنگاه نظام «حقوق اموال»، (property rights) است كه در نظام اقتصادى ياد شده براى مستمندان بسيار پرزحمت و هزينه به نظر مىآيد، چرا كه از آنان مىخواهد منابع متعلق به ديگران را براى رفع نيازهاى حياتى خود به كار نگيرند. مانند هميشه، سؤال اين نيست كه آيا مىخواهيم يك نظام پرهزينه حق داشته باشيم، بلكه پرسش به نحوه توزيع هزينههاى نظام مزبور بر مىگردد. معذلك توجه به كميابى منابع اين مزيت را دارد كه نظريههاى حق را مجبور مىكند مساله عدالت را جدى بگيرند. مناسب نيست كه حقها را به عنوان ادعاهاى اخلاقى، به روش خطى و آيتم به آيتم، مطرح سازيم و هر مورد را به گونهاى قطعى و آمرانه ارائه نماييم كه گويى هيچ گونه انكار يا مصالحه را بر نمىتابد. اگر مىپذيريم كه مردم صاحب حقهايى هستند كه ممكن است در تعارض واقع شوند، در اين صورت حقهاى مزبور را بايستى در ارتباط با يك تئورى عدالت اجتماعى كه مسائل توزيعى ناشى از حقها را جدى مىگيرد، قرار دهيم. اما همين كه چنين ارتباطى برقرار شد، ديگر به راحتى نمىتوانيم براى حقهاى مالكيتيا حقهاى رفاهى (يا همچنين براى حقهاى مدنى) يك محتواى قطعى و متعين مدعى شويم. «جان رولز» در كتاب خود پيرامون عدالت اجتماعى بر اين باور است كه مسايل مربوط به توزيع عادلانه را با طرح اصول كلى براى ارزيابى ساختارهاى اجتماعى بهتر مىتوان مورد بررسى قرار داد تا با وضع حقهاى خاص كه سهمى از ثروت اجتماعى را به دليل استحقاق افراد به آنان تخصيص مىدهد (90-88 ÷ 64. .(Rawls, 1971, pp
موجه سازى حق
از زمان «بنتام» بدين سو يك اشكال عمومى به «حق» اين بوده است كه حق چيزى جز يك ادعاى دورى نيست. «بنتام» استدلال مىكرد كه اصلاح اجتماعى معقول مستلزم توجه تفصيلى به شرايط تجربى است و چنين توجهى به نوبه خود مستلزم «قدرت ذهنى براى ارزيابى و شكيبايى براى تحقيق و تفحص» مىباشد. ولى در مقايسه، زبان حق طبيعى «از ابتدا تا انتها تماما ادعاى محض است كه هر آنچه را كه مورد نزاع استبه عنوان اصل بنيادين و غير قابل نقض قرار مىدهد» (74. .(Bentham [1794] 1987, p دلمشغولى مزبور تا 200 سال بعد نيز تاثير خود را از دست نداد. اگرچه ايده حق جذاب به نظر مىرسد، ولى اكثر دانشجويان «سياست عمومى»، (Public Policy) ترجيح مىدهند با زبان تحليل سود - انگارانه، (utilitarianist) سخن بگويند، يعنى محاسبه اثرات يك طرح پيشنهادى اصلاح بر رفاه هر فرد (و با در نظر گرفتن همه جوانب) انتخاب طرحى كه بالاترين بالانس خشنودى بر رنج را به دنبال مىآورد. براى بررسى انتقاد بالا بايستى مراقب باشيم كه عظمت پيچيدگيهاى موشكافانه تحليل سياستها، پارهاى از مشكلات واقعى اخلاقى آنها را از چشم ما دور ندارد. از آن جا كه سود - انگارها تمامى پيامدها و نتايج امور را بر اساس يك معيار با هم جمع كرده و محاسبه مىكنند، آنان بايستى بر اين باور باشند كه هر گونه لطمه و ضررى كه به يك فرد وارد مىشود با سودى كه به نحو گسترده نصيب ديگران مىشود قابل جبران استحتى اگر سود مزبور صرفا رفاه جزيى باشد كه هر يك از اعضاى يك گروه بزرگ به دست مىآورند. منطق «حداكثر سازى»، (maximization) آنان لازم مىآورد كه با خونسردى تمام بپذيرند مىتوان عدهاى اندك را براى رفاه ديگران كنار گذارد يا فدا كرد. آنچه را كه غالبا از جانب تئوريهاى حق «ادعاى محض» مىدانند همين ادعاى جدى و مصرانه است كه فدا كردن اقليتبراى رفاه اكثريت، بنياد اخلاقى رضايتبخشى براى تدوين «سياست عمومى» نيست. برخى از سود انگاران عمل مشابهى را مرتكب شده و يك «ادعاى محض» پيش مىنهند كه هيچ ايرادى بر دستگاه محاسباتى آنان وارد نيست. اما برخى ديگر موضعى كمتر راديكال اتخاذ كرده و معتقدند كه بر اساس قرائت پيچيدهترى از سود - انگارى مىتوان براى افراد پارهاى از حقوق را قائل شد. چون درمحاسبات خطا پذيريم. بنابراين شايد بتوانيم بگوييم كه براى نمونه ممنوعيت مطلق شكنجه بيشتر خوشبختى انسان را تامين مىكند تا ارزيابى مورد به مورد موضوع، هر وقت كه موقعيت موجهى براى شكنجه پيش مىآيد. آيا اين كه چنين تئورى سود - انگارانه غير مستقيم مىتواند حقهاى واقعى را به دنبال آورد محل اختلاف است ( Hare, 1981, pp .44-64, 147-68 را با 1984 ، Lyons مقايسه كنيد). اما حتى اگر هم بتواند حقهاى مزبور را نتيجه دهد با اين حال مشكل بنيادين پابرجاست: «حقها»ى مورد بحث هنوز بر اين فرض بنا شدهاند كه هيچ مشكل اساسى در اين حكم وجود ندارد كه مىتوان منفعت مهم يك فرد را در راه منافع خرد يك گروه بزرگ فدا كرد. فرض مزبور در مبانى تئورى سود - انگار حفظ شده است و منشا نگرانى اخلاقى مىباشد. تئوريهاى حق همچنين اين فرض سود - انگارانه را بر نمىتابند كه تمامى ترجيحهاى انسانى براى كسب خشنودى، ( satisfaction) است. «رونالد دوركين» (1978, pp.232-8; 1984, pp .155-67) استدلال كرده است كه براى نمونه نبايستى ترجيحهاى نژاد پرستانه را به هنگام محاسبه سود و زيان به حساب آورد چرا كه محتواى آن ترجيحها با اين فرض برابرى گرا كه تك تك افراد مستحق توجه و اقدام يكسان مىباشند، قابل جمع نيست. اگرچه در عمل ممكن نيست كه آن ترجيحهاى «بيرونى»، (extrnal) را از خواستههاى مربوط به رفاه مردم جدا كرد، با اين حال «دوركين» معتقد است كه نقش حقها برطرف ساختن تحريفهايى است كه به دليل حضور ترجيحهاى «بيرونى» در محاسبات سود - انگارانه به وجود مىآيند. باور مزبور توضيح مىدهد كه چگونه به عبارت مشهور وى، حقها را بايستى «برگهاى برنده»، (trumps) بر عليه «سود و منفعت» گرفت، - (Dworkin, 1978, p.xi) اين توضيح كه چرا حقها نسبتبه محاسبات سود و زيان كه ممكن است ترجيحهاى نژادپرستانه يا ديگر ترجيحهاى نابرابرى گرا در آنها حاضر باشند، از تقدم برخوردارند. جزئيات موضع تئوريك «دوركين» هنوز محل بحث و نزاع است (ر.ك: (Hart, 1979, pp .86-97 اما فرض كلى كه بر آن قرار دارد - يعنى اين فرض كه حقها متضمن تعهد به اصل برابرى هستند و اين كه اصل مزبور عميقا با برداشتهاى نژادپرستانه و جنسى از ارزش انسانى مخالف است - اكنون غير قابل چون و چراست. بيشتر تلاشهاى «بنيادى» در حوزه نظريههاى حق، كوششى استبراى شرح و بسط چيستى اين اصل زيرين برابرى گرا. يكى از نظريهها بر تفكيك ميان «شايستگى»، (merit) و «ارزش»، (worth) بنا شده است .(Vlastos, 1984, pp .49-60) اگر چه فضايل و تواناييهاى افراد با هم فرق دارند، ايده حق يعنى قائل شدن «ارزش» بى قيد و شرط براى وجود هر شخص، بدون در نظر گرفتن ارزش افراد نسبتبه يكديگر. به لحاظ سنتى از نظريه مزبور تفسيرى الهى ارائه مىشد: از آنجا كه خداوند عشق خود را در خلقت همه ما به وديعت نهاده است، بر ما فرض استبا ديگران به گونهاى رفتار كنيم كه آن مقام محترم داشته شود .(Lock [1689] 1988, pp .270-1) در يك چارچوب بيشتر عرفى، فرض ارزش بى قيد و شرط اشخاص بر اهميت زندگى هر شخص براى خودش متكى استبدون در نظر گرفتن ثروت، قدرت يا موقعيت اجتماعى او. هر كسى به دنبال اين است كه زندگى را بر اساس نظرات و خواستههاى خود شكل دهد. تئورى حق بر اين ادعاست كه امر مزبور را بايستى به نحو برابر براى همه محترم شمرد، و اين كه تمامى اشكال قدرت، سازمان، اقتدار و انحصار را بايستى با اين معيار كه تا چه حد در خدمت تلاشهاى فردى مذكور هستند، ارزيابى كرد. مطالب بالا تضاد ميان مدافعين حق و «اصالت اجتماعى»ها، (communitartians) در تئورى سياسى مدرن راتوضيح مىدهد .(Sandel , 1984) از ديد اصالت اجتماعيها، نكته اصلى در باره جامعه انسانى اين است كه مردم بر اساس شرايط فراهم آمده توسط فرهنگ يا اجتماع اطرافشان زندگى خود را شكل مىدهند. مطابق اين رويكرد اين كه هر كس بر اساس خواست و نظر خود زندگى اش را شكل مىدهد، افسانهاى بيش نيست و اگر باور مزبور مردم را به اين سمتسوق دهد كه به ساختارهاى اجتماعى كه در واقع زندگى انسانى را قابل تحمل مىسازند بى توجهى كرده يا آنها را زير پا بگذارند، يك افسانه خطرناك است .(Taylor, 1985, pp . 187-210) با اين حال، مهم است كه در اينجا موضوعات اخلاقى و جامعه شناختى را در هم نياميزيم. از ديدگاه علمى، شايد بتوان يك تبيين على كامل از زندگى فرد بر اساس چارچوبهاى اجتماعى و فرهنگى ارائه داد. اما ايده حق ادعايى است كه به ارزش مربوط مىشود: زندگى هر شخص، فارغ از مبدا و منشا آن، متعلق به خود اوست و نزد او به لحاظ درونى مهم جلوه مىكند. ايده حق مبين يك تصميم قطعى استبر انعكاس احساس اهميت مزبور در قالب احترامى كه براى يكديگر قائل مىشويم و آن را مبناى بنيادينى براى زندگى جمعى خود قرار مىدهيم. پيشتر مساله ارتباط ميان حقوق، (rights) و آزادى، (liberty) مطرح شد. اشاره گرديد كه انديشه سياسى مدرن اين امكان را باز مىگذارد كه ممكن استحق به چيزهايى غير از آزادى وجود داشته باشد. اما اكنون مىبينيم كه آزادى فرد در سطحى بسيار عميقتر با حق گره خورده است. آنچه را كه به عنوان ايده مبنايى حق گرفتهام - يعنى رهبرى زندگى بر اساس نظرات و خواستههاى خود - صرفا به اين معنا نيست كه فرد «زنده باشد». بلكه به معناى «هدايت و رهبرى يك زندگى» است و بر فاعليت، (agency) ،انتخاب و حس مسؤوليت فردى دلالت دارد. اخيرا «آلن گوورث»، ( در يك سرى از نوشتهها (1978; 1982, pp .41-178) استدلال كرده است كه ايده فاعليت كليد حق است: هر يك از ما براى خود ارزش فاعليت قائل است و از اين رو بر اساس آنچه كه «گوورث» «اصل سازگارى عمومى» مىنامد، متعهد است كه فاعليت را براى ديگران نيز ارج بگذارد و وسايل اعمال آن را فراهم آورد. شايد مايه تاسف باشد كه «گوورث» ملاحظات مزبور را با مطالب بهم ريخته ديگر، يعنى ارائه يك «برهان منطقى» براى ادعاى اخلاقىاش، درگير نموده است. وى مىخواهد نشان بدهد كه شخصى كه براى فاعليت همه، ارزش قائل نيستبه نحو غير معقول استدلال مىكند. به نظر مىرسد بهتر بود مطلب اخير را براى حوزه تخصصى متا - اخلاق، (Meta-Ethics) رها مىكرد. به هر حال اهميت «فاعليت» در مباحث مدرن پيرامون حق غير قابل بحث است، چون هر يك از ما زندگى را مىخواهيم كه بطور عمده بر اساس افكار، احساسات و تصميمات خودمان شكل گرفته باشد، ايده حقوق فردى اين همه جذاب به نظر مىرسد. بى شك اين همان معنايى است كه تئوريهاى مدرن به حكم قديمى «كانت» مىدهند كه «ما بايستى انسانيت هر انسان را به عنوان يك غايتبگيريم و هرگز از آن به عنوان وسيله براى اهداف ديگران استفاده نكنيم» .(Kant, [1785] 1969, pp .52-4) به لحاظ اخلاقى مهمترين واقعيت درباره انسانيت ما اين است كه هر يك از ما قادر استبر اساس عقل عملى يك «فاعل» باشد. مىدانيم كه ظرفيت و توانايى مزبور در پارهاى از انسانها را مىتوان به نفع پارهاى ديگر به كار گر فت; بردگى و تابع ساختن زنان در منزل از نمونههاى بسيار برجسته زندگى براساس خواستهها و نظرات ديگران و نه خواستهها و نظرات خود مىباشند. در تحليل نهايى ايده حق از طرفداران خود مىخواهد كه با تمامى اشكال چنان تبعيتهايى مخالفت كنند و بطور كلى تمامى توان خود را بكار گيرند (به صورت فردى يا بطور جمعى از طريق دولت) تا اين را تضمين كنند كه تمامى منافع فاعليت عقلانى هر فرد بطور كامل فعليتيافته و در خدمت زندگى كه خود برگزيده تا راهبرى كند، قرار گيرند.
منابع
1- Alston, p.: A third generation of solidarity rights:progressive development or obfuscation ofinternational human rights law? , Netherlands International Law Review , 29(1987), 307-65. 2- Arendt, H.:The Origins of Totalitarianism (New York:Hrcourt, Brace and Company , 1951). 3- Bentham, J.:Anarchical Fallacies; being an examination of the Decl Rights issuedduringthe French Revolution (1796), excerpted in Waldron (1987a pp .46-76). 4- Cranston, M.: Human rights, real and supposed , in Political Theor Rights of Man, ed.D.D.Raphael (London:Macmillan , 1967). 5- Donnelly, J.:The Concept of Human Rights (London:Croom Helm , 1985 6- Dworkin, R.:Taking Rights Seriously (London:Duckworth , 1978). <> 7- Dworkin, R.: Rights as trumps , in Waldron (1984), pp .153-67. <> 8- Finnis, J.:Natural Law and Natural Rights (Oxford:Clarendon Press 9- Gewirth, A.:Reason and Morality (Chicago:University of Chicago Pre 10- Gewirth, A.:Human Rights:Essays on Justification and Application (Chicago University ofChicago Press , 1982). 11- Gilligan, C.:In a Different Voice:Psychological Theory and Women| Development (Cambridge,Mass.:Harvard University Press , 1982). 12- Glendon, M.A.:Rights Talk (New York:Free Press , 1991). 13- Hare, R.M.:Moral Thinking (Oxford:Clarendon Press , 1981). <> 14- Hart, H.L.A.: Arethere any natural rights? , Philosophical Review 175-91. 15- Hart, H.L.A.: Between utility and rights , in Ryan (1979), pp . 7 16- Held, V.:Rights and Goods:Justifying Social Action (Chicago:Unive Chicago Press , 1984). 17- Hill, T.E.: Servility and self-respect , The Monist , 57(1973), 1 18- Lyons, D., ed.:Rights (Belmont:University of California Press , 19- Lyons, D., ed: Utility and rights , in Waldron (1984), pp . 110-3 20- MacCromick, N.:Legal Right and Social Democracy:Essays in Legal ndPolitical Philosophy(Oxford:Clarendon Press , 1982). 21- Mackie, J.L.: Can there be a right-based moral theory? , in Waldr pp . 168-81. 22- Mackinnon, C.A.:Toward a Feminist Theory of the State (Cabridge, Harvard UniversityPress , 1991). 23- Nagel, T.:The View from Nowhere (Oxford:Oxford University Press , 24- Nickel, J.W.:Making Sense of Human Rights:Philosophical Reflectio UniversalDeclaration of Human Rights (Berkeley:University of California Press , 1987). 26- Rawls, J.:A Theory of Justice (Cambridge, Mass.:Harvard Universit 1971). 25- Nozick, R.:Anarchy, State and Utopia (Oxford:Blackwell , 1974). 27- Raz, J.: Right-based moralities , in Waldron (1984), pp . 182-200 28- Raz, J.:The Morality of Freedom:(Oxford:Clarendon Press , 1986). 29- Ryan, A., ed.:The idea of Freedom:Essays in Honour of Isaiah Berlin (Oxford : Oxford UniversityPress , 1979). 30- Sandel, M., ed.:Liberalism and its Critics (Oxford:Blackwell , 19 31- Scheffler, S.:The Rejection of Consewuentialism (Oxford:Clarendon 1982). 32- Scheffler, S., ed.:Consequentialism and its Critics (Oxford:Oxfor Press , 1988). 33- Sen, A.: Rights and agence , Philosophy andPublic Affairs , 11 ( 34- Shapiro, I.:The Evolution of Rights in Liberal Theory (Cambridge: University Press ,1986). 35- Shue, H.:Basic Rights:Subsistence, Affluence, and U.S. Foreign Po Princeton, NJ:PrincetonUniversity Press , 1980). 36- Taylor, C.: Atomism , in C. Taylor, Philosophy and the Human Scie Philosophical Papers 2(Cambridge:Cambridge University Press, 1985), pp . 87-210. 37- Thomson, J.J.:The Realm of Rights (Cambridge, Mass.:Harvard Unive Press , 1990). 38- Tuck, R.:Natural Rights Theories:Their Origin and Development (Ca CambridgeUniversity Press , 1979). 39- Vlastos, G.: Justice and equality , in Waldron (1984), pp . 41-76 40- Waldron, J., ed.:Theories of Rights (Oxford:Oxford University Pre 41- Waldron, J.: Wlfare and the images of charity , Philosophical Qua 1986), 463-82. 42- Waldron, J.:Nonsense Upon Stilts:Bentham, Burke and Marx on the R Man (London:Methuen, 1987a ). 43- Waldron, J.: Can communal goods be juman rights? , Archives europ sociologie, 27(1987b ), 296-321. 44- Waldron, J.:The Right to Private Property (Oxford:Clarendon Press 46- Wellman, C.:A Theory of Rights:Persons Under Laws, Institutions, and Morals (Totowa, NJ:Rowman & Allenheld , 1985). 45- Waldron, J.: Rights in conflict , Ethics , 99(1989), 503-19. 47- Williams, B.: A critique of utilitarianism , in J.J.C. Smart and Utilitarianism, For andAgainst (Cambridge:Cambridge University Press , 1973), pp .75-150. 48- Williams, B.: Utilitarianism and moral self-indulgence , in B. Wi Luck:PhilosoPhicalPapers 1973-1980 (Cambridge:Cambridge University Press, 1981), pp .40-53. 49- Williams, P.:The Alchemy of Race and Rights (Cambridge, Mass.:Har University Press ,1991).