دریاچه مرگ نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

دریاچه مرگ - نسخه متنی

سازمان آتش نشانی و خدمات ایمنی شهرداری تهران

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

درياچه مرگ

چند روزي است که حضور پاييز بيش از روزهاي گذشته احساس مي شود، به ويژه در هواي باراني نيمه آبان ماه که گويي قرار است سال 1381 رادرگوشه اي از تاريخ به ثبت برساند. از نخستين ساعت هاي بامداد، باد سردي وزيدن گرفته است وکساني که هواي پاييزي راجدي نگرفته اند، با تن پوش هاي سبک، گزش سرما را باتمام وجود احساس مي کنند. مردي ميانسال، از خودروي پارک شده درکنار خيابان، بيرون مي آيد ودرحال حرکت به سمت پياده روي مقابل دکمه قفل مرکزي رامي زند. نا باور به آسمان نگاه مي کند و از برخورد دانه هاي ريز بازان به صورت خود، ابرو در هم مي کشد وآنگاه باشتاب بيشتري از چارچوب ورودي ايستگاه 35 آتش نشاني مي گذردو وارد اتاق نگهباني مي شود.

مرد ضمن صحبت با آتش نشان جواني که پشت ميز نشسته انتظار مي کشد و چند لحظه يعد باتعارف او روي صندلي مي نشيند. آتش نشان با تلفن تماس مي گيرد وپس از قطع ارتباط، درحاليکه با لبخند به مرد نگاه مي کند، مژده مي دهد که به زودي شخص موردنظر به آنها ملحق خواهد شد. هنوز جمله اش تمام نشده که هر دو به ساختمان اصلي ايستگاه نگاه مي کنند،جايي که « غلامرضا يزداني» آتش نشان با تجربه به سوي آنها مي آيد. چند لحظه بعد « يزداني» باچهره اي خندان وارد مي شود و پس از احوالپرسي کنار مرد ميانسال روي صندلي مي نشيند. آنها بدون معطلي صحبت اصلي خود راآغاز مي کنند وآتش نشان جوان با اشتياقي آميخته به تعجب به دهان يزداني چشم مي دوزد.

- قبلا هم عرض كردم. من همه ورزش‌هاي آبي رو‌، هم آموزش ديدم،‌ هم تجربه كردم، « دريا نوردي»، « غواصي بين المللي»، قايقراني، نجات غريق .....ديگه .... ديگه آموزش شنا، مربيگري،‌ داوري،‌ همه رو گذروندم البته به صورت آماتور. چون من استخدام آتش نشاني ام. الان هم به صورت كاردان اينجا مشغول كارم. پس نمي تونم جاي ديگه‌اي استخدام بشم.

مرد،‌ كه انگار پيش ‌تر از اين موارد آگاهي داشته، لبخند مي زند و براي تمام شدن جملات يزداني انتظار مي كشد، آنگاه پس از مكث كوتاه پاسخ مي دهد.
- تموم شد!؟ تلفني هم عرض كردم. من نميخوام شما رو استخدام كنم. شما 24 ساعت به صورت « شيفت» كار مي كنين، 48 ساعت استراحت دارين. من ميخوام از دانش شما براي آموزش استفاده كنم. البته توي اون 48 ساعتي كه سر كار نيستين. اگه لطمه به كارم نزنه. خيلي هم خوشحال ميشم. چند روزي مهلت بدين، من فگر كنم. بعد در خدمتم.

- اگه وقت داشتم كه اينجا مزاحم نميشدم. صبر مي كردم فردا، پس فردا،‌ شما تشريف بيارين، ‌از نزديك هم وضعيت ما رو ببينين ‌، و هم راجع به قرار داد صحبت كنيم.

- عجله واسه چي يه؟ اين كه مثل كار ما اورژانس نيست.

- من يه سفر در پيش دارم. ميخواستم قبل از رفتن مطمئن بشم.

- حداقل چند ساعت وقت بدين.

- فردا شب پرواز دارم. اگه تا فردا ظهر خبر بدين ممنون ميشم. البته خبر قبولي. چون فرصت ندارم دنبال كسي ديگه‌اي بگردم.

يزداني لبخندي مي زند و به نشانه احترام سري تكان مي دهد،‌ به گونه‌اي كه مرد آن را علامت قبولي تلقي مي‌كند و شادمان مي شود.

- مزاحم كارتون نباشم آقاي يزداني!

- هنوز كلاس آموزشي شروع نشده. پس تا وقتي زنگ اتوماتيك صدا نكنه، ‌كاري نداريم.

مرد ميانسال از عبارت «زنگ اتوماتيك» سر در نمي آورد‌، اما چيزي هم نمي پرسد. يزداني با ديدن حالت او بيشتر توضيح مي دهد.

- وقتي اتفاقي بيفته،‌ مثلا آتيش سوزي يا حادثه ديگه‌اي،‌ اينجا زنگ صدا مي كنه. يه زنگ برا ي « حريق»‌ يه زنگ براي «نجات»‌ يا هر دو تا با هم. اونوقت ديگه فرق نمي كنه كه ما كجاييم و چيكار مي كنيم. همه مي دويم، ‌تا چشم به هم بزني سوار ماشين از ايستگاه رفتيم بيرون.

- خداحفظتون كنه. خدا به تون قوت بده.

در اين فاصله، زنگ تلفن شنيده مي شود و آتش نشان جوان در حال پاسخ دادن، ‌به يزداني نگاه مي كند.

- سلام عرض شد .... بعله اينجا تشريف دارن....چشم،‌ چشم.

يزداني و مرد ميانسال هر دو كنجكاوي مي كنند و آ‌تش نشان در حال گذاشتن گوشي صحبت مي كنه.

- آقاي يزداني احضار شدين، يه قايق موتوري واژگون شده ...

يزداني به سرعت بر مي خيزد و بدون خداحافظي با تمام توان به سمت ساختمان ايستگاه مي دود. مرد،‌با آتش نشان جوان خداحافظي مي كند و به آرامي از ايستگاه خارج مي شود. هنوز به خودروي شخصي خود نرسيده كه صداي آژير از سمت ايستگاه توجه او را جلب مي كند. خودروي نيسان لوله كشي، ‌به سرعت به خيابان مي پيچد و دور مي شود. مرد دستي بالا مي آورد اما«يزداني» داخل خودرو توجهي به او ندارد. عبور نيسان چنان سريع اتفاق مي افتد كه فرصت هيچ عكس العمل ديگري را براي مرد باقي نمي‌گذارد. در امتداد نگاه متعجب او، خودروي آتش نشاني به سرعت ناپديد مي شود.

« پارك شهر»‌ تهران بر خلاف هواي نسبتا سرد باراني پاييزي شلوغ است. تعدادي خودروي آتش نشاني در خيابان اصلي و محوطه پارك توقف كرده‌اند و ماموران آتش نشاني براي انجام عمليات نجات ‌آماده مي شوند. يك قايق موتوري از نوع « هامون» داخل درياچه واژگون شده و تعدادي دختر دانش آموز همراه با مربي راهنماي خود، ‌نزديك درياچه اندوهگين و هراسان گريه مي كنند. نگهبانان پارك، مرد پيمانكار، و ماموران شهرداري رنگ پريده و مستاصل به اين سو و آن سومي روند و ضمن توضيح راجع به موقعيت ازمأموران تقاضاي كمك مي نمايند . همزمان خودروي نيسان لوله‌كشي ايستگاه 35 به محل مي رسد و« غلامرضا يزداني» به سرعت از آن پياده مي شود و ضمن دويدن به سوي درياچه پارك در يك نگاه همه جا را از نظر مي گذراند،‌گروه‌هاي نجات چند ايستگاه از جمله گروه نجات « ايستگاه يك» مشغول عمليات هستند. «افسر آماده» و يزداني نزديك درياچه به هم مي رسند. پيداست كه به خوبي يكديگر رامي شناسند. در حاليكه افسر آماده توضيح مي دهد، يزداني لباس‌هايش را از تن بيرون مي آورد.

- ظاهرا شش نفر از دخترهاي دانش آموز به اضافه قايقران،‌ زير قايق گير افتادن.

يزداني به سرعت به درياچه مي پرد و در يك چشم به هم زدن،‌ زير آب ناپديد مي شود. افسر آماده،‌ بقيه نجاتگران را براي آوردن تجهيزات و كمك به انتقال مصدومان هدايت مي كند. چند لحظه بعد، يزداني، پيكر اولين دختر دانش آموز را به كمك نجاتگري كه پيش از او داخل درياچه به جستجو مشغول بوده بيرون مي كشد. نجاتگران پيش مي آيند و همزمان صداي فرياد و گريه همكلاسي‌ها فضا را پر مي كند.

افسر آماده از يك آتش نشان مي خواهد كه هر چه زودتر دانش آموزان را از محل دور كنند. ماموران انتظامي به كمك مي آيند و چند دقيقه بعد،‌ محوطه خلوت مي شود و اوضاع تحت كنترل قرار مي گيرد.

در اين فاصله پيكر بي جان 6 دانش آموز و سپس جنازه « علي اكبر سياه فخر آبادي» (قايقران) از درياچه خارج شده و پوشيده در كفن توسط نجاتكران آتش نشاني به ماموران تحويل داده مي شود.

يزداني د رحالي كه از سرما مي لرزد، ‌بغض كرده و اندوهگين،‌ كنار خودروي روي زمين مي نشيند و يكي از نجاتگران، با لباس گرم و «اور» به سراغ او مي آيد.
فضا به شدت سنگين است و صدايي از هيچكس شنيده نمي شود. افسر آماده دستي روي شانه يزداني مي گذارد و آهسته از نجاتگر همراه مي خواهد كه فرمان او را براي بازگشت به ايستگاه‌ها به اطلاع بقيه آتش‌نشانان برساند. در اين فاصله،‌ يكي از مسئولان «پارك شهر» در كنار «پيمانكار» كه يزداني را به خوبي مي شناسند به او نزديك مي شوند و همزمان افسر آمده از آنها فاصله مي گيرد.

« يزداني» با ديدن آنها عصبي مي شود وبا لحني اندوهگين اما پرخاشگرانه پرسش مي كند:

- منتظر همين بودين ديگه؟ آره؟ تا اتفاق نيفته باور نمي كنين؟ چقد رگفتم، «‌ناجي غريق» اينجا لازمه.

- تقصير من چي يه؟ به پيمانكار بگو

- به پيمانكار بگم؟ دو سال پيش شما نامه نوشتين كه ناجي غريق لازم نيست. مگه من و دو نفر ديگه كمك نمي كرديم؟

- اينا رو بايد به فدراسيون مي گفتي. اگه اونا عمل مي كردن. حالا اين بدبختي يقه ما رو نمي گرفت.

- به« هيئت نجات غريق» گفتم به «فدراسيون نجات غريق» نامه نوشتم. به خود شما گفتم ... اين درياچه ايمن نيست. خطرناكه ... جون آدمارو ميگيره ....

همزمان يكي از آتش نشانان به كمك مي آيد و يزداني را با خود به سوي خودرو نيسان مي برد. او آخرين جمله‌هايش را در حال رفتن مي گويد و پيمانكار كه تا اين لحظه در سكوت سر تكان مي داد،‌از « مسئول» سوال مي‌كند.

- اين مگه مامور آتش نشاني نيست؟ چرا از ما طلبكاره؟

- قبلا ساعت‌هايي كه آتش نشاني شيفت نبود،‌ ميومد به عنوان « ناجي غريق» كمك مي كرد. . وقتي كه همكاري شو قطع كرد،‌گفت كه اين درياچه خطرناكه.

« پيمانكار» دو دستي برسر خود مي كوبد و پشيمان و اندوهگين دور مي شود.

- كاشكي به من بدبخت هم مي گفتين . حالا چه خاكي به سرم بريزم ؟

مسئول درحالي كه به دور شدن او نگاه مي كند ، عصبي پاسخ مي دهد .

- تو مگه پيمانكار نيستي؟ خودت اين چيزها را نمي فهمي؟ حتما بايد بگن!؟

پيمانكار پاسخ نمي دهد و مسئول به دنبال او مي رود. در اين فاصله خودروهاي آتش نشاني به دنبال هم از محل دور مي شوند و تنها« نيسان لوله كشي» بر جا مي ماند. «يزداني» با اندوه روي صندلي خود نشسته و بهت زده به نقطه‌اي نامعلوم خيره شده است. عصبي به چپ و راست نگاه مي كند و سرش را با هر دو دست مي‌گيرد. از مجموعه سالهاي خدمت هرگز صحنه‌اي چنين جانگداز و اندوهبار را به خاطر ندارد. او بيشتر از اين جهت ناراحت است كه به عنوان يك آتش نشان حرفه‌اي و ناجي غريق آماتور تمام نكات ايمني را پيش از اين به صورت شفاهي و كتبي به اطلاع مسئولان رسانده است.

بغض خود را مي بلعد وبا تاسف سر تكان مي دهد، آنها كه اينك پيچيده در كفن به سوي آرامگاه ابدي مي روند، ‌چند ساعت پيش دختران دانش آموز پر شوري بوده‌اند كه در داخل ميني بوس دست افشان و شادمان برا ي گردش علمي به سوي « درياچه مرگ» حركت مي كردند. قطره اشكي كه گونه «غلامرضا يزداني» را نوازش مي دهد ، او را از اين كابوس اندوهبار بيرون مي آورد. اينك تقريبا همه رفته اند و قطرات باران پاييزي سطح درياچه مرگ رامي لرزاند. فرصتي براي ماندن و غصه خوردن نيست. بايد به ايستگاه باز گردد و بقيه 24 ساعت و همه روزهاي آينده را در التهابي دائمي گوش به زنگ حادثه بسپارد. باران همچنان مي بارد و خودروي نيسان لوله‌كشي ايستگاه 35،‌آرام و غمگين محوطه پارك شهر را ترك مي كند.

/ 1