بديهي باشند، نيازي به استدلال ندارند؛ زيرا مقدمات بديهي، نه قابل اثبات است و نه قابل نفي و
انکار؛ اگر کسي بخواهد انکار کند، بايد با دليل عقلي انکار کند و اگر بخواهد اثبات کند، بايد با دليل
عقلي اثبات نمايد و چيزي که اثبات و انکارش مستحيل است، معلوم بالذات خواهد بود و معلوم بالذات،
نيازي به استدلال ندارد. امّا اگر مقدمات عقلي، نظري باشد به بديهي ارجاع مي شود؛ يعني به چيزي ارجاع
مي شود که معلوم بالذات است و نياز به استدلال ندارد.بنابراين، چون انسان در فضاي استدلال زندگي مي کند و هيچ حرکتي را بدون استدلال انجام نمي دهد،
استدلال او بايد به جايي برسد که بديهي يعني معلوم بالذات باشد و نيازي به استدلال نباشد.اما اين که گفته شد، انسان بدون استدلال کاري انجام نمي دهد، براي توضيح مثالي ذکر مي شود؛ مثلاً اگر
کسي بخواهد از جايي به جايي حرکت کند، حتماً استدلال مي کند؛ مثلاً مي گويد: من احتياج به آب دارم؛ هر
کس بخواهد نيازش را برطرف کند، بايد وسايل آن را فراهم کند. از اين رو، برمي خيزد و حرکت مي کند و آب
را فراهم مي کند و مي نوشد و آرام مي گيرد؛ يا اگر کسي بخواهد عالم بشود، مي گويد: من مي خواهم عالِم
شوم؛ هر کسي که بخواهد عالم شود، بايد به خدمت معلم برود، از اين رو به سراغ استاد و کلاس درس مي رود و
از استاد سؤال مي کند تا عالِم شود. پس، انسان تمام شؤون زندگي خود را با استدلال عقلي و به صورت شکل
اول، که در هر انساني مرتکز است، تنظيم مي کند.