بیشترتوضیحاتافزودن یادداشت جدید
انسان، امري مادي و زمانمند است؛ بر خلاف حيثيت فراطبيعي انسان که خارج از محدوده زمان و مکان است که از آن به روح الهي ياد مي شود: فإذا سوّيته و نفخت فيه من روحي. 1 اصل انسان، همان روح الهي اوست و بدن، فرع و پيرو روح است.گرچه شناخت حيثيت طبيعي انسان، خالي از صعوبت نيست، اما شناخت فراطبيعت او به مراتب مشکل تر است؛ زيرا حيثيت فراطبيعي او مجرّد و منزّه از خصوصيات طبيعي و مادي است. به ديگرسخن، روح و جسم همتاي هم نيستند؛ بلکه روح ثََقََل اکبر و بدن ثََقََل اصغر خداوند است و به اعتباري مي توان گفت: بدن، ثقل اصغر نيز نخواهد بود؛ بلکه بدن قشر است و روح لب: «أصل الانسان لبّه» ؛ 2 اصل و حقيقت انسان، جان ملکوتي اوست؛ و چون شناخت روح انسان دشوار است، شناخت نيازهاي او و معرفت بيماري ها و درمان آن ها نيز دشوار خواهد بود.برخي از صاحب نظران، انسان را در محور حس و طبيعت محدود مي کنند و فقط در اين جهت به شناخت و ارزيابي او مي پردازند؛ اما بايد توجه داشت که شناخت انسان به اين گونه، همانند شناخت درخت منهاي معرفت ريشه اوست؛ همان سان که شناخت کامل درخت ممکن نيست، شناخت کامل انسان نيز به حيثيت فراطبيعي و طبيعي اوست و محدود کردن انسان در حيثيت طبيعي و شناخت او در اين جهت، شناخت حقيقت انسان نيست. شناخت حقيقت انسان به شناخت روح الهي اوست و شناخت اصل اوست که انسان پژوه را به شناخت نيازهاي ويژه و حقيقي انسان توجه مي دهد؛ ليکن تنها مبدئي که انسان را اين سان مي شناسد و مي شناساند، خالق انسان است؛ چنان که تأمين نيازهاي او را خالق و آفريدگارش که به حقيقت او توجه دارد، به عهده دارد.1. سوره حجر، آيه 29؛ سوره ص، آيه 72.2. بحارالانوار، ج 1، ص 82، ح 2.