نياز به دين، فتواي اصيل عقل
براي توضيح اين که عقل نيز مانند نقل از منابع اثباتي دين محسوب مي شود، بيان او مطلب، در دو مقاملازم است.مقام اول؛ عقل، زير مجموعه نقل و در کنار سفره نقل نيست؛ بلکه اگر دليل عقلي با شرايطش ( تأمين صورت و
ماده برهان) ارائه شد و در چنين فضايي عقل مبرهن فتوا داد، اين عقل نظير اجماع نيست که کاشف از سنّت
باشد و زير مجموعه نقل قرار گيرد؛ بلکه مستقلاً از حکم خداوند حکايت و همان را کشف و ارائه مي کند و
به بيان ديگر، عقل در مقابل نقل واقع مي شود؛ نه در سايه نقل.مقام دوم؛ اگر مطلبي را عقل فهميد و به استناد آن فتوا داد، آن مطلب همتاي نقل و معاضد و معاون نقل
است؛ نه متخاصم و معارض آن؛ زيرا فتواي اصيل عقل
اين است: که من با براهين قطعي مي فهمم که به وحي و نبوت و رسالت احتياج درام؛ زيرا بسياري از امور را
نمي دانم؛ مثلاً مي فهمم که انسان راه ابد را در پيش دارد و راه را بلد نيست؛ مي فهمم که مرگ نابودي
نيست و پس از مرگ خبري هست، ولي نمي دانم چه خبر است؛ و چون عقل همه اين اصول را مي داند و آن ها را
کاملاً مي فهمد، درک مي کند که بايد راهنما و راه بلدي باشد تا او را راهنمايي کند و راهنما نيز بايد
از طرف کسي باشد که عالَم و آدم را آفريد.{بنابراين، عقل با براهين قطعي مي گويد: من محتاج راهنمايي انبيا و اولياي الهي ام. چگونه عقلي که خود
را نيازمند به وحي مي داند با وحي مخاصمه مي کند؟ به تعبير «آقا علي حکيم» که از بزرگان حکمت است،
معقول نيست که عقل از يک سو بگويد که من به پيامبر نياز دارم و از سوي ديگر، با ره آورد او به تخاصم و
تعارض برخيزد و در مقابل حکم پيامبر فتوا بدهد؛ مثل اين که کسي اصل بيماري خود را تشخيص مي دهد و مي
داند که مريض و به طبيب نيازمند است و نيز بداند که فلان شخص طبيب حاذقي است و در عين حال، در برابر
نسخه طبيب مقاومت کند؛ چنين کسي عاقل نيست. از اين رو، حکيمان الهي مي گويند: عقل با نقل در يک مسيرند
و اين طور نيست که عقل فتوايي بدهد که با خطوط کلي نقل ناهماهنگ باشد و وقتي عقل مخاصم و معارض نبود،
معاضد و معاون اوست و به ديگر بيان، عقل و نقل، همانند دو بال طاير قدسي و ملکوتي اند که با آن ها
پرواز در فضاي باز استدلال ميسّر مي شود.