(( عبّاس بن محمّد )) بده و به او فرمان بده كه آنچه در اين نامه نوشته شده به آن عمل كند.4 - در زندان سندى بن شاهك : هارون نامه ديگرى به مسرور خادم داد و به او گفت : اين نامه را نيز به سندى
بن شاهك (زندانبان بى رحم يهودى ) بده ، در آن نامه دستور داده بود كه هرچه (( عباس بن محمّد )) دستور
داد، سندى بن شاهك از او اطاعت كند.(( مسرور خادم )) به بغداد آمد و به خانه (( فضل بن يحيى )) وارد شد، كسى نمى دانست كه مسرور براى چه
آمده است ؟ او يكسره نزد امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) رفت و او را همانگونه كه به هارون خبر داده
بودند در رفاه و آسايش ديد و از آنجا بى درنگ نزد عبّاس بن محمّد و سندى بن شاهك رفت و نامه هاى هارون
را به اين دو نفر رساند.طولى نكشيد كه ديدند ماءمور عبّاس بن محمد با عجله به خانه فضل بن يحيى آمد، فضل ، وحشتزده و هراسناك
شد و همراه ماءمور، نزد (( عبّاس بن محمد )) رهسپار گرديد. عباس چند تازيانه و تخت مانندى طلبيد و
دستور داد فضل بن يحيى را برهنه كردند و سندى بن شاهك ، صد تازيانه جلو روى عباس بن محمّد به فضل بن
يحيى زد. سپس فضل در حالى كه برخلاف وقت ورود، پريشان و رنگ باخته بود، از خانه عباس بيرون آمد و به
مردمى كه در سمت چپ و راست بودند، سلام كرد. سپس مسرور خادم در ضمن نامه اى ماجراى شلاّق خوردن فضل بن
يحيى را براى هارون الرّشيد نوشت . هارون (دريافت كه سندى بن شاهك براى شكنجه دادن و كشتن امام كاظم
(عليه السلام ) مناسب است ) به مسرور خادم دستور داد كه موسى بن جعفر (عليه السلام ) را به سندى بن شاهك
تسليم كن (كه همين كار انجام شد).
شهادت مظلومانه امام كاظم (ع )
هارون در اين ايام يك مجلس (تمام عيار طاغوتى در كاخ خود) ترتيب داد كه بسيارى از رجال كشورى و لشكرىدر آن شركت كرده بودند، به آنان رو كرد و چنين گفت :(( اى مردم ! فضل بن يحيى (در مورد كشتن موسى بن جعفر) از فرمان من سرپيچى كرده است ، من مى خواهم او را
لعنت كنم ، شما نيز همصدا با من ، او را لعنت كنيد )) .همه حاضران در مجلس فرياد زدند: (( لعنت بر فضل بن يحيى )) ، فرياد لعنت آنان ، در و ديوار كاخ هارون را
به لرزه درآورد، اين خبر به يحيى بن خالد برمكى ، پدر فضل رسيد، فورا با شتاب ، خود را به كاخ هارون
رساند و از در مخصوص ،غير از در همگانى ،واردكاخ شد و از پشت سر هارون به طورى كه او نفهمد،نزد هارون
آمد و به هارون گفت : استدعا دارم به عرض من توجّه فرماييد.هارون در حال ناراحتى و خشم ، گوش فراداد، يحيى گفت : فضل يك جوان تازه كار است (كه نتوانسته فرمان تو
را اجرا سازد) من به جاى او جبران مى كنم و فرمان تو را اجرا مى نمايم .هارون از اين سخن برافروخته و شادمان شد و به مردم روكرد و گفت :فضل بن يحيى در موردى از فرمان من سر باز زد و من او را لعنت كردم ، اينك او توبه كرده و به فرمان من
بازگشته است ، پس او را دوست بداريد! )) .همه حاضران گفتند: ما هركس تو را دوست دارد، دوست مى داريم و با هركس كه با تو دشمنى كند دشمن هستيم ،
اينك ما فضل را دوست داريم .يحيى بن خالد، پس از اين ماجرا، با عجله به بغداد آمد، مردم از ورود شتابزده يحيى (از رِقّه ) به
بغداد، هراسان شدند و هركس در اين باره سخنى مى گفت (و بازار شايعات رواج يافت ) ولى يحيى خود وانمود
كرد كه براى تنظيم امور شهر و رسيدگى به كار كارگزاران و فرمانداران آمده است و در اين مورد خود را به
بعضى از اينگونه كارها سرگرم كرد كه سخنش را درست جلوه دهد.