با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه - نسخه متنی

م‍ح‍م‍دج‍واد طب‍س‍ی‌؛ ت‍ه‍ی‍ه‌ک‍ن‍ن‍ده:‌ پ‍ژوه‍ش‍ک‍ده‌ ت‍ح‍ق‍ی‍ق‍ات‌ اس‍لام‍ی‌ ن‍م‍ای‍ن‍دگ‍ی‌ ول‍ی‌ ف‍ق‍ی‍ه‌ در س‍پ‍اه‌؛ م‍ت‍رج‍م:‌ ع‍ب‍دال‍ح‍س‍ی‍ن‌ ب‍ی‍ن‍ش

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

پذيرفت ! به خدا سوگند راست مىگويى ، زره مال شماست . از شترتان افتاد و من برداشتم . گواهىمى دهم كه
خدايى جز خداوند يكتا نيست و محمد پيامبر اوست . على (ع) نـيـز زره را بـه او داد و نـهـصـد [درهـم ؟]
بـه او جـايـزه داد؛ و آنيـهـودى در جـنـگ صـفـيـن كـشته شد. (ر.ك . حلية الاولياء، ج 4، ص139؛ قاموس
الرجال ، ج 5، ص 408).
شـيـخ صـدوق روايـت مـى كـنـد: عـلى (ع ) در مـسـجد كوفه بود؛ كهعـبـدالله بـن فـضـل تميمى همراه زره
طلحه بر آن حضرت گذشت .فرمود: اين زره طلحه است كه در روز جنگ بصره به غنيمت گرفتهشـده اسـت . گـفـت :
قـاضـى خـويـش را مـيـان من و خود داور قرار ده .شـريـح از آن حـضـرت تـقـاضاى بيّنه كرد و او حسن (ع )
را آورد.گـفـت : بـا يـك گـواه قـضـاوت نـمـى كنم ، مگر آن كه ديگرى نيزهـمـراهـش بـاشـد. حضرت قنبر
را آورد. گفت : اين بنده است و من برپايه گواهى بنده قضاوت نمى كنم . امام (ع ) به خشم آمد و گفت :زره را
بـگـيـريـد كـه ايـن مـرد تا كنون سه بار ستمگرانه داورىكرد. شريح گفت : چگونه ؟ فرمود: به تو گفتم كه
اين زره طلحهاسـت كـه در جنگ بصره غنيمت گرفته شده است ؛ و تو گفتى گواهبـيـاور؛ و حـال آن كـه
پـيـامبر(ص ) فرمود: ((هر كجا غنيمتى يافتشـد، بـدون گواه گرفته مى شود)). سپس حسن را نزد تو آوردم
وگـفـتـى : قـضـاوت نـمى كنم مگر آن كه يك تن ديگر نيز باشد؛ وحـال آن كـه پـيـامـبر(ص ) با يك شاهد و
سوگند داورى كرد. آنگاهقـنـبـر را آوردم و تـو گـفـتـى : ايـن بـنـده اسـت ، وحال آن كه شهادت بنده
اگر عادل باشد منعى ندارد. آن گاه فرمود:اى شريح پيشواى مسلمانان در كارهايى بزرگ تر از اين امين است
.(من لا يحضره الفقيه ، ج 3، ص 63).
مـجـلسـى اول پـس از نـقل اين روايت گفته است : پس از آن شريح ازمـجـلس خـويش رفت و گفت : ((ميان دو تن
قضاوت نخواهم كرد تا آنكه به من بگويى از كجا سه بار ظالمانه داورى كرده ام !؟))
مـجـلسـى گـويد: چنان كه از ظاهر اين روايت برمى آيد ترك مجلسگفتن شريح دلالت بر كفر وى دارد، چرا كه
سخن معصوم را از سرسبك شمردن نپذيرفته است . (روضة المتقين ، ج 6، ص 261).
341- ارشاد، ص 209.
342- ارشاد، ص 210.
343- همان .
344- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 287.
345- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 287.
346- ارشاد، ص 213؛ اخبار الطوال ، ص 240.
347- تاريخ دمشق ، ج 14، ص 215.
348- ايـن سـتـمـگـر بـه نـاصـبى بودن و دشمنى شديد نسبت بهامـيـرالمـؤ منين و دشنام فراوان به آن
حضرت مشهور است . وى از آنرو لقـب اشـدق گـرفـت كـه بـر اثـر دشـنـام فراوانى كه مى داد،گلويش انحراف
پيدا كرد. (ر.ك . معجم الشعراء، ص 231).
عـمـرو بـن سعيد اشدق نسبت به بنى اميه بسيار تعصب و نسبت بهبنى هاشم و به ويژه اميرالمؤ منين ، على
(ع ) به شدت كينه داشت. او سنگدل و خشن و ستمگر و متكبر بود و از واژگون كردن حقايق وادعـاهـاى
دروغـيـن بـاك نـداشـت . يـكـى از خطبه هاى وى كه كاشف ازافـتـخـار وى بـه جـاهـليـت و امـويـتـش و
دشـمـنـى نـسـبـت بـهاهـل بيت و نيز سنگدلى ، خشونت و ستمگرى وى مى باشد، خطبه اىاسـت كـه ابـن
عـبـدربـه انـدلسـى از عـتـبـىنـقـل مى كند و مى گويد: عتبى گفت : سعيد بن عاص ، والى مدينه ،پـسـرش
عـمرو بن سعيد را به واليگرى مكه گماشت . چون به آنشـهـر رفـت ، جز حارث بن نوفل هيچ يك از قريش و بنى
اميه از اواستقبال نكردند. چون به او رسيد، گفت : اى حار! چه چيزى مردم تورا بـاز داشـت كـه آنـان نـيز
چون تو با من ديدار كنند. گفت : چيزىنبود جز اين برخوردى كه در ديدار با من داشتى ! به خدا سوگندنـه
مـرا بـه كـنـيـه صـدا زدى و نـه نـام راكـامـل ادا كردى ؛ از كبرورزى نسبت به همگنانت تو را نهى مى
كنم ،چرا كه اين كار موجب برترى تو نسبت به آنها نمى شود و آنان رانـزد تـو بـى مـقدار مى سازد. گفت :
به خدا سوگند، موعظه بدىنـكـردى و در خـيـرخواهى تو شك ندارم . آنچه هم از من ديدى خوى مناست ! چون به
مكه درآمد منبر رفت و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: امـا بـعد، اى مردم مكه ، ما مدتى را در اين شهر

/ 715