با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه - نسخه متنی

م‍ح‍م‍دج‍واد طب‍س‍ی‌؛ ت‍ه‍ی‍ه‌ک‍ن‍ن‍ده:‌ پ‍ژوه‍ش‍ک‍ده‌ ت‍ح‍ق‍ی‍ق‍ات‌ اس‍لام‍ی‌ ن‍م‍ای‍ن‍دگ‍ی‌ ول‍ی‌ ف‍ق‍ی‍ه‌ در س‍پ‍اه‌؛ م‍ت‍رج‍م:‌ ع‍ب‍دال‍ح‍س‍ی‍ن‌ ب‍ی‍ن‍ش

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

سكونت گزيديم ونـاخـواسـتـه از آن بيرون رفتيم . آنگاه ما چنين بوديم كه بخشش هايـكـى پـس از
ديـگـرى سوى ما سرازير گرديد. برترين شان راگرفتيم و در والاترين جايگاه نشستيم . سپس كارى ميانه پيش
آمد وكـشـتـيـم و كـشـتـه شديم . به خدا سوگند نه بر كنار رفتم و نهكـسـى مـا را بـر كـنـار كـرد تـا
آن كه خون را خون نوشيد، گوشتگـوشـت را خـورد و اسـتـخـوان اسـتـخـوان را شـكـسـت . سـپـسرسول خدا،
از سوى پروردگار به رسالت برگزيده شد. آنگاه، ابـوبـكـر بـه خـاطـر پـيـشـيـنه و فضيلتش زمام امور
را به دستگرفت . پس از او عمر زمامدار شد و سپس كار به جايى كشيد كه ماچـونـان جـويـبارهاى يك چشمه از
هم جدا شديم ؛ و آن كه سخت تر وزورمـنـدتـر بود پيروز شد و ما يكى از آن جويبارها بوديم .
آنگاهشـكـافـى در مـيان افتاد و ما كشتيم و كشته شديم . به خدا سوگندنـه بـر كـنـار رفـتيم و نه كسى
ما را بر كنار كرد تا آن كه خونخـون را نـوشـيـد و گـوشـت گوشت را خورد و استخوان استخوان راشـكـسـت
و حرام حلال گرديد و هر جنبنده اى با ضرب شمشير ساكتگـشت ؛ با نبرد و زور و گزيدن و كندن يكديگر تا آن
كه حاضرشـدنـد حـق مـا را بـاز پـس ‍ دهـند. به خدا سوگند كه آن را با مدارانـدادنـد؛ و در آن به قضا
راضى نگشتند و مى گفتند حق ما بود كهبـه زور از مـا گـرفـتـنـد. ما نيز اين را با اين و اين را در اين
كيفرداديم .
اى مـردم مـكـه بـر جـان خـويـش بـتـرسـيـد و مواظب نابخردان خويشبـاشـيـد. چـرا كـه مـن شـمـشيرى
دارم عبرت آموز و تازيانه اى دارمزيـانـبـار كه هر كدام ، بر سر اهلش فرود مى آيد. آنگاه فرود
آمد.(عقد الفريد، ج 4، ص ‍ 134).
اشـدق از كـسـانـى بود كه زمان حيات معاويه نسبت به يزيد اظهاردوسـتـى كـردند؛ و بدون ترديد همين ،
يكى از اسباب ابقاى او برواليـگـرى مـكـه حـتـى پـس از مـرگ مـعـاويـه بـود. يـزيـد، پـس ازعـزل
وليـد بـن عـتـبـه واليـگـرى مـديـنـه را نـيـز بـه او داد. يـكنـقـل تـاريـخى مى گويد: هنگامى كه
معاويه براى يزيد عقد بيعتبست ، مردم بر مى خاستند و سخنرانى مى كردند. معاويه خطاب بهعمرو بن سعيد
گفت : اى ابااميه ، برخيز. او برخاست و پس از حمدو ثـنـاى الهـى گفت : اما بعد، يزيد بن معاويه اميدى
بود كه بدانچـشـم داشـتـيـد و دورانـى است كه آرامش خود را در آن مى جستيد. اگرمـيـهـمـان
بـردبـاريـش گـرديـد شما را وسعت مى بخشد؛ اگر از اوراهـنـمايى بخواهيد، هدايت تان مى كند و اگر به
آنچه دارد نيازمندشـويـد، بـى نـيـازتـان مـى كـنـد. جـوانـمـردى است هوشيار. پيشىگـرفـتـه شـد و
پـيـشـى گـرفت . ستوده شد و ستود. تنبيه شد وتنبيه كرد. پس او جانشين اميرالمؤ منين است و جانشين
ديگرى ندارد.
آنـگـاه مـعـاويـه گـفـت : اى ابـا مـعـاويـه ، داد سـخـن دادى ، بـنـشين .(عقدالفريد، ج 4 ص 132).
349- تذكرة الخواص ، ص 214.
350- عقد الفريد، ج 4، ص 132.
351- حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 316ـ317؛ وى خطبهرا از تاريخ الاسلام ذهبى ، ج 2، ص ‍ 268 و داستان
خون دماغ شدنرا از سمط النجوم العوالى ، ج 3، ص 57 گرفته است .
352- مجمع الزوائد، ج 5، ص 240.
353- عقد الفريد، ج 4، ص 376.
354- وى بـه ايـن بـهـانـه ، عـبـيـدالله بـن ابـى رافـع را دويـستتازيانه زد برادرش از او شفاعت كرد
(ر.ك . المعارف ، ص 145).محمد بن عمر نوشته است كه عمرو بن سعيد بن عاص اشدق ، در ماهرمـضان سال شصت به
مدينه رفت ؛ و بر مردم شهر وارد شد. چونمردم مدينه نزد وى آمدند، او را مردى بسيار متكبر يافتند...
آنگاه درپـى چـنـد تـن از اهـل مـديـنـه فـرسـتاد و آنان را به سختى كتك زد.(تاريخ طبرى ، ج 3، ص 372).
355- عـلامـه امـيـنـى ، فـهـرسـت شـصـت تـن از صـحـابـه را كه درقـتـل عـثـمـان شـركـت داشـتـنـد
ارائه داده اسـت . (الغـديـر، ج 9، ص195ـ163).
356- اللهوف ، ص 128.
357- ارشاد، ص 201.
358- نور الابصار، ص 258.

/ 715