با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه - نسخه متنی

م‍ح‍م‍دج‍واد طب‍س‍ی‌؛ ت‍ه‍ی‍ه‌ک‍ن‍ن‍ده:‌ پ‍ژوه‍ش‍ک‍ده‌ ت‍ح‍ق‍ی‍ق‍ات‌ اس‍لام‍ی‌ ن‍م‍ای‍ن‍دگ‍ی‌ ول‍ی‌ ف‍ق‍ی‍ه‌ در س‍پ‍اه‌؛ م‍ت‍رج‍م:‌ ع‍ب‍دال‍ح‍س‍ی‍ن‌ ب‍ی‍ن‍ش

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

عساكر در يك جمله معترضه يادآورمى شود كه امام در گفت و گوى با عدوى عنوان كرد كه شيعيانش درآن شـهـر
(يـعـنـى مكه !) به او نامه نوشته اند. (ر.ك . تاريخ ابنعـسـاكـر، تـرجـمـة الامـام الحـسـيـن ، تحقيق
محمودى ، ص 222، حديثشماره 203، مجمع احياى فرهنگ اسلامى ، قم .)
دوم ـ روايت ابن عبدربه اندلسى در العقدالفريد (ج 4، ص 352،دار احـيـاء التـراث العربى ) است . در اين
روايت ، راوى ميان ديدارنخست عبدالله عدوى با امام در راه مدينه ـ مكه و ديدار دوم ايشان پساز بيرون
آمدن حضرت از مكه به سوى عراق خلط كرده است ! و همينمـوضـوع اين توهم را براى خواننده پيش مى آورد كه
امام (ع ) پيشاز رسـيـدن بـه مـكـه از نـامـه هاى فراوانى كه از كوفيان دريافتداشته به عدوى خبر داده
است !
سوم ـ روايتى است كه نويسنده كتاب اسرارالشهاده (ص 367) طبقگـفته خودش ، از برخى شاگردان اديب و مورد
اعتماد و عرب خويشنـقـل مـى كـنـد و مـى گـويـد كه اين فرد مورد اعتماد به مجموعه اىمـنـسـوب بـه
يـكـى از قـاريـان اديـب وفـاضـل دسـت يـافـتـه و خـبـر را از آنـجـانقل كرده است .
راوى در آنـجـا مى گويد: هنگامى كه حسين (ع ) در مدينه بود، همراهنامه اى از اهل كوفه نزد او رفتم . چون
به خدمتش رسيدم و نامه راخواند و مضمونش را دانست ، فرمود: سه روز به من مهلت بده . من درمـديـنـه
مـانـدم ، سپس به خدمتش رسيدم تا آنكه آهنگ رفتن به عراقفرمود...
ايـن روايـت هـاى سـه گـانـه در بـخـشاول اين پژوهش (با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه ) مورد
مناقشهتحقيقى قرار گرفته و بى اعتبارى آنها بر طبق آنچه در اين بارهنـقـل شـده بـه اثـبـات رسـيـده
اسـت . (ر.ك . جـزءاول ، زيـر عـنـوان ((آيـا در آسـتـانه حركت امام از مدينه نامه اى بهايشان رسيد؟)).)
565- محمد بن بشر همدانى ؛ وى در كوفه در ميان گروهى كه مسلمنامه حسين (ع ) را براى آنان خواند حضور داشت
و هيچ نگفت !
او در سلسله سند شيخ صدوق در كتاب توحيد، باب معناى حجزة ازابـى جـارود از او (محمد بن بشر) از محمد
حنفيه از اميرالمؤ منين (ع )قـرار دارد. نـيـز در سـنـد غـيبت طوسى (ص 277) آمده است : از ابىجـارود از
مـحـمـد بن بشر، از اميرالمؤ منين (ع ) (ر.ك . مستدركات علمالرجال ، ج 6، ص 480).
طـبـق تـاريـخ طـبـرى ، ابـومـخـنف از حجاج بن على از محمد بن بشرداستان اجتماع شيعه را در منزل
سليمان بن صرد، به منظور دعوتاز امـام حـسـيـن (ع ) بـه نـزد خـودشـان در كـوفـه چـنـيـننـقل مى كند:
مى نويسد كه امام (ع ) مسلم را فرستاد و او نامه امام رابراى مردم كوفه خواند. سپس عابس شاكرى ، حبيب بن
مظاهر، سعيدبن عبدالله حنفى به نوبت برخاستند و عنوان كردند كه در اين راهبراى هر گونه جهاد و
فداكارى آماده اند.
در ايـن هـنـگـام حـجـاج از محمد مى پرسد: آيا توهم چيزى گفتى ؟ ومحمد در جواب مى گويد: اگر بودم دوست
داشتم كه خداوند يارانمرا بـا پـيـروزى عزيز گرداند و دوست نداشتم كه كشته شوم و ازدروغ گـفـتـن هم
بدم مى آيد! (ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 5، ص 352؛قاموس الرجال ، ج 9، ص 134).
566- سـليـمـان بـن صـرد خـزاعـى : از يـارانرسول خدا(ص ) و ياران اميرالمؤ منين ، على (ع )، و حسن و حسين
(ع ).نـام وى در دوره جـاهـليـت ، يـسـار بـود ورسـول خـدا(ص ) او را سـليـمـان نـامـيـد. او مـردى
خـيـّر وفـاضـل بود. در كوفه سكونت گزيد و در آنجا خانه اى ساخت . اوهـمراه نخستين مسلمانانى كه در
كوفه سكونت گزيدند، در آن شهرسـكـنـى گزيد. او در ميان قبيله اش از جايگاه و منزلتى والا و
نفوذكـلمـه بـرخوردار بود. در صفين با على (ع ) حضور داشت . او كسىاسـت كه حوشب ظليم را در جنگ صفين در
يك مبارزه تن به تن كشت وآنـگـاه بـه صـف سپاهيان معاويه حمله برد (ر. ك . الاستيعاب ، ج 3،ص 210، شماره
1061).
نـصـر بـن مـزاحـم در كـتـاب خـويـش بـهنـقـل از عـبـدالرحـمـن بـن عـبـيـد بـن ابـى الكـنـودنـقل
مى كند كه سليمان بن صرد خزاعى ، پس از بازگشت على بنابى طالب از بصره بر آن حضرت وارد شد. على (ع ) او
را نكوهشو سـرزنـش ‍ كـرد و گـفـت : تو دچار ترديد گشته ، در گوشه اىمـنـتـظـر نـتـايـج كـارهـا
مانده اى ! تو در نزد من از موثق ترين مردمبـودى ؛ و بـه گمان من پيش از ديگران به يارى من مى شتافتى
.چـه چيز تو را از اهل بيت پيامبرت باز داشت كه از يارى آنان كنارهگرفتى !؟

/ 715