با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه - نسخه متنی

م‍ح‍م‍دج‍واد طب‍س‍ی‌؛ ت‍ه‍ی‍ه‌ک‍ن‍ن‍ده:‌ پ‍ژوه‍ش‍ک‍ده‌ ت‍ح‍ق‍ی‍ق‍ات‌ اس‍لام‍ی‌ ن‍م‍ای‍ن‍دگ‍ی‌ ول‍ی‌ ف‍ق‍ی‍ه‌ در س‍پ‍اه‌؛ م‍ت‍رج‍م:‌ ع‍ب‍دال‍ح‍س‍ی‍ن‌ ب‍ی‍ن‍ش

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

گفت : يا اميرالمؤ منين ، به گذشته كارها باز مگرد و مرا به خاطرگـذشـتـه نـكـوهـش مـكن . مرا همچنان
دوست خود بدان كه خيرخواه توهـسـتـم . هنوز كارهايى باقى مانده است كه تو دوست و دشمنت را درآنها
بازشناسى . امام (ع ) چيزى نگفت . سليمان اندكى نشست ، سپسبـرخـاست و نزد حسن بن على (ع )، كه در مسجد
نشسته بود، رفت وگـفـت : آيـا شـمـا را از امـيرالمؤ منين و سرزنش و نكوهشى كه از وىديـده ام بـه
شـگفت نياورم ؟ حسن فرمود: كسى سرزنش مى شود كهامـيـد بـه دوسـتـى و خيرخواهى اش مى رود. گفت : هنوز
كارها (فتنهها)يى در پيش است كه براى (رفع ) آن ها بايد نيزه ها منظم شوندو شمشيرها از نيام بيرون آيد و
در آنها به كسانى چون من نياز استنصيحت مرا مشكوك مدانيد و مرا متهم نكنيد.
حـسـن گـفـت : خـدايـت رحمت كند، تو در نزد ما مشكوك نيستى )) (وقعةصفين ، ص 6 ـ 7).
راوى ايـن داسـتـان ، عـبـدالرحـمـن بـن عـبيد ـ يا عبد ـ بن ابى الكنودمـجـهـول الحـال اسـت (ر.ك .
تـنقيح المقال ، ج 2، ص 145). شمارىديـگـر از رجـاليـون بـدون سـتايش يا نكوهشى از وى نام برده اند(ر.ك .
قـامـوس الرجـال ، ج 6، ص 125؛ مـعـجـمرجـال الحـديـث ، ج 9، ص 335 و 337، شـمـاره 6392 و 6400؛مستدركات علم
الرجال ، ج 4، ص 407).
ابـن عـبـدربـه داسـتـان هـمـيـن عـتـاب و خـطـاب را بـا اخـتـلاف واجـمـال و بـه گـونه مرسل نقل
كرده است ((اين از روايت هاى عاميانهاست ))، (ر.ك . العقدالفريد، ج 4، ص 330).
ولى مـامـقـانـى ضـمـن انـكـار تـخـلف سـليـمـان در جـنـگجـمل ، به گفته ابن اثير استدلال كرده است
كه او در همه جنگ ها باعـلى (ع ) شـركـت داشـت (ر.ك . تـنـقـيـحالمـقـال ، ج 2، ص 63). ابـن سـعد نيز گفته
است كه او در جنگ هاىجـمـل و صفين با على (ع ) همراه بود (ر.ك . الطبقات الكبرى ، ج 4،ص 292).
ولى شـوشترى با تكيه بر روايت كتاب وقعة صفين انكار مامقانىرا رد كرده است (قاموس الرجال ، ج 5، ص 279).
هـمـچـنـيـن مامقانى بر اين باور است كه ابن زياد پس از آگاهى برمكاتبه كوفيان با حسين بن على (ع )، 45
تن از ياران اميرالمؤ منينو دلاوران شهر را به زندان افكند كه از آن جمله سليمان بن صُرد،ابراهيم بن
اشتر و صعصعه بودند؛ و اينان هيچ راهى براى يارىحسين نداشتند (ر. ك . تنقيح المقال ، ج 2، ص 63).
قـرشـى نـيـز از كـتـاب ((الدر المـسـلوك فـىاحـوال الانـبـيـاء والاوصـيـاء)) (ج 1، ص 190،
مـخـطـوط)نقل كرده است كه سليمان بن صرد خزاعى ، مختار و چهارصد تن ازاعـيان و بزرگان كوفه در شمار
زندانيان ابن زياد بودند (ر.ك .حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 416).
مـمـكـن است به اين سخن اين گونه پاسخ داده شود كه اگر قضيهچـنـيـن بـوده بـاشـد و او در خـوددارى از
يـارى حـسـيـن (ع ) گـنـاه وتقصيرى نداشته است ، پس چرا توبه كرد و از چه رو رهبرى قيامتوابين را به
دست گرفت !؟
كـسـى كـه در خـطـبـه هـاى سـليـمـان ـ در مـيـان تـوابـيـن ـتاءمل بورزد هيچ نشانى از زندانى
بودنش نمى بيند! بلكه در مىيـابـد كـه سـليـمـان خـود و يـارانـش را بـه سـسـتـى ، كـوتـاهى
،نـاتوانى و درنگ متهم مى كند و او مى گويد: ((ما چشم به راه قدومخاندان پيامبرمان ، محمد(ص )، بوديم و
آنان را به پيروزى نويدمـى داديـم و تـشويق به آمدن مى كرديم ، ولى چون آمدند، سستى ونـاتـوانـى
ورزيـديـم و درنگ كرديم تا آنكه فرزندان پيامبر ما ونسل او و شيره وجود او و پاره اى از گوشت و خونش
كشته شدند...))(الكـامل فى التاريخ ، ج 3، ص 333؛ و ر. ك . تاريخ طبرى ، ج3، ص 391).
پـاسـخ اشـكـال يـاد شـده را مى توان اين طور داد كه اين كتاب هاىتاريخ و زندگينامه هاى اهل تسنن است
كه سليمان بن صرد را بهتـقـصـيـر و شك و ضعف و ناتوانى متهم مى سازند. علاوه بر آنچهطـبـرى و ابن اثير
نوشته اند، ذهبى مى گويد: ابن عبدالبر گفتهاسـت : ((سـليـمـان از كـسـانى بود كه با امام مكاتبه كرد
تا با اوبـيـعـت كـنـد. پـس از آنـكـه از يارى اش ناتوان ماند، پشيمان شد وجنگيد...)) (سير اعلام
النبلاء، ج 3، ص 395).
ابـن سـعـد گـويـد: ((او از كـسـانى بود كه به امام حسين (ع ) نامهنوشت و از او خواست كه به كوفه بيايد.
پس از آمدن حضرت بهكـوفـه ، از او كـنـاره گـرفـت از پـيوستن به او خوددارى ورزيد وهـمـراهـش
نـجـنـگـيـد. او بسيار اهل شك و درنگ بود، پس از آنكه حسينكـشـتـه شـد كـسانى كه او را يارى نكردند
پشيمان شدند و توبهكـردنـد...)) (الطـبقات الكبرى ، ج 4، ص 292؛ نيز ر.ك . الوافىبالوفيات ، ج 15، ص 393).

/ 715