با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه - نسخه متنی

م‍ح‍م‍دج‍واد طب‍س‍ی‌؛ ت‍ه‍ی‍ه‌ک‍ن‍ن‍ده:‌ پ‍ژوه‍ش‍ک‍ده‌ ت‍ح‍ق‍ی‍ق‍ات‌ اس‍لام‍ی‌ ن‍م‍ای‍ن‍دگ‍ی‌ ول‍ی‌ ف‍ق‍ی‍ه‌ در س‍پ‍اه‌؛ م‍ت‍رج‍م:‌ ع‍ب‍دال‍ح‍س‍ی‍ن‌ ب‍ی‍ن‍ش

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

ديد. وى از اصحابعـلى ، حـسـن و حـسـيـن (ع ) نـيز بود و در همه جنگ هاى على (ع ) او راهـمـراهـى كـرد. او
از نـزديكان اميرالمؤ منين و حاملان دانش آن حضرتبود. او علم منايا و بلايا داشت و در جلالت و بزرگى
در رديف ميثمتـمـار و رشـيـد هـجـرى بـود. حـبيب از كسانى بود كه با حسين (ع )مـكـاتـبـه كـرد. او و
مسلم بن عوسجه در كوفه براى حسين بيعت مىگرفتند. تا آنكه عبيدالله زياد به كوفه آمد و مردمش را وادار
كردكه دست از مسلم برداشتند؛ و ياران مسلم را ناچار به فرار كرد. آندو در مـيـان عـشاير خويش پنهان
گشتند. آن ها پس از آمدن حسين (ع )به كربلا، پنهانى خود را به آن حضرت رساندند؛ بدين گونهكـه شـب ها
راه مى پيمودند و روزها پنهان مى شدند تا آنكه به آنحـضـرت رسـيـدنـد. طـبـرى و ديـگران (مفيد در
الارشاد و دينورى درالاخبارالطوال ) نوشته اند كه حبيب فرمانده جناح چپ سپاه حسين (ع )بود. ابومخنف
روايت كرده است كه چون حبيب بن مظاهر كشته شد مرگاو بـر حـسـيـن بـسـيـار گـران آمد و فرمود: ((من
پاداش خود و يارانبـاوفـايـم را از خـدا مـى خـواهم )). (ر.ك . ابصارالعين ، ص 100 ـ106 و مستدركات علم
الرجال ، ج 2، ص 302).
570- تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 277؛ الارشـاد، ص 203؛ وقـعـةالطف ، ص 92. نيز ر.ك . اللهوف ، ص 104 و انساب
الاشراف ، ج2، ص 369، دار الفكر بيروت ، با اختلاف .
571- در كـتـاب هـاى رجـالى و تاريخى نامى از وى به ميان نيامدهاسـت ؛ مـگـر آنـچـه طـبـرى و شـيخ مفيد
نقل كرده اند كه او و عبداللهوال نامه مردم كوفه را نزد امام حسين (ع ) بردند. ابن كثير از او بانـام
عـبدالله بن سبع همدانى ياد كرده است (البدايه والنهايه ، ج7، ص 154).
572- عـبـدالله بـن وال (واءل )، كـوفى و از قبيله بنى تميم و بهقـولى از خـانـدان بـكـر بـن وائل و از
بزرگان شيعه در كوفه وياران نزديك على (ع ) است (ر.ك . الغارات ، ص 226، حاشيه ).
گفته شده است كه او عبدالله بن واءلتميمى از تيم اللات بن ثعلبه است (بحار، ج 45، ص 355).
او كـسـى اسـت كه مى گفت : خداوندا من با على دوست و از پسر عفانبيزارم (الغارات ، ص 264).
عـلى (ع ) نـامـه اش بـه زياد بن خصفه را ـ در داستان بنى ناجيه ـبـه وسـيـله او فـرسـتـاد. او خـود
مـى گـويد: نامه را از آن حضرتگرفتم ـ و از نزدش خارج شدم ـ من در آن روز جوانى نورس بودم .آن نـامـه را
در مدتى كوتاه بردم و بازگشتم و گفتم : يا اميرالمؤمنين اجازه مى دهيد كه پس از دادن نامه به زياد بن
خفصه ، به همراهاو بـه جـنـگ دشـمـنانت بروم ؟ فرمود: برادرزاده ، چنين كن . به خداسـوگـند من
اميدوارم كه تو بر حق مدد من باشى و مرا بر ضد قومسـتـمكار يارى دهى . گفتم : يا اميرالمؤ منين به خدا
سوگند من چنينهستم و از اينانم . به خدا سوگند من آنجايى هستم كه تو دوست مىدارى !
او گـفـتـه اسـت : ((بـه خـدا سـوگـنـدمن گفت وگوى باعلى (ع ) راباشتران سرخ ‌موى عوض نمى كنم !))
(الغارات ،ص 229).
عبدالله واءل از فرماندهان توابين بود. ابن اثير در هنگام توصيفيـكـى از درگـيرى هاى توابين بر ضد
سپاه اموى مى نويسد: چونفـردا فـرا رسـيـد. اءوهـم بـن مـحـرز بـاهـلى ، فـرماندهى حمله بهتوابين را
بر عهده گرفت و همراه سوارگان و پيادگانش بر آنانحـمـله بـرد. چـون ابـن مـحـرز بـه ابـنواءل
رسـيـد، او در حال خواندن آيه شريفه ((ولا تحسبن الذين قتلوافـى سبيل الله امواتا...)) بود. ابن محرز به
خشم آمد و به او حملهكـرد. ضـربـتـى به دستش زد و آن را جدا كرد و سپس از او فاصلهگرفت و گفت : گمان مى
كردم كه دوست دارى كه با خويشاوندانتباشى !
ابـن واءل گـفـت : بد پنداشته اى ، به خدا سوگند دوست نمى دارمكه دست تو به جاى دست من قطع شود و من بى
اجر و پاداش بمانم. بلكه دوست دارم گناه تو بزرگ شود و من پاداش فراوان ببينم !ايـن سخن او را خشمگين
ساخت و به او حمله كرد و با ضربت نيزه اورا كـشـت ؛ و هـمـچـنـان بـه پـيـش مـى رفـت ! ابـنواءل از
فـقـيـهـان زاهـد و پـارسـا بـود...(الكـامـل فـى التـاريـخ ، ج 2، ص 64؛ و ر.ك . قـامـوسالرجال ، ج 6، ص
644؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج3، ص 132).
در روايـت ديـگـرى آمـده اسـت : عـبـدالله بـنواءل پيش رفت و پرچم را گرفت و جنگيد تاآنكه دست راستش
قطعشـد. سـپـس در حـالى كه خون از دستش جارى بود نزد يارانش آمد وبار ديگر با خواندن اين رجز حمله
كرد:

/ 715