با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه - نسخه متنی

م‍ح‍م‍دج‍واد طب‍س‍ی‌؛ ت‍ه‍ی‍ه‌ک‍ن‍ن‍ده:‌ پ‍ژوه‍ش‍ک‍ده‌ ت‍ح‍ق‍ی‍ق‍ات‌ اس‍لام‍ی‌ ن‍م‍ای‍ن‍دگ‍ی‌ ول‍ی‌ ف‍ق‍ی‍ه‌ در س‍پ‍اه‌؛ م‍ت‍رج‍م:‌ ع‍ب‍دال‍ح‍س‍ی‍ن‌ ب‍ی‍ن‍ش

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

كـنـد، دَرِ بـزرگـى را بـر روى مـنـافـقـان اهـل كـتـاب گـشـود، تـا چـيـزهـايـى را كـه هـيـچ
ارتـبـاطـى با اسلام ناب محمدى نداشت از طريق نـقـل داسـتـان هـا در اذهـان مـسـلمانان رخنه دهند.
به اين ترتيب برخى از كتاب هاى پنهان يهود و بـسـيـارى از جعليات و دروغ هاى خودِ قصه پردازان كه
موجب انحراف امّت اسلامى از دين حق مى گشت ، ميانشان رواج يافت .
نخستين كسى كه آغاز به قصه پردازى كرد، تميم دارى بود. وى از عمر بن خطاب اجازه خواست كه سرپا بايستد
و براى مردم قصه بگويد؛ و او نيز اجازه داد.(50)
بـا ورود كـعـب بـه ميدان قصه پردازى ، دامنه فاجعه گسترده تر شد و هنگامى كه در شام به معاويه پيوست
، معاويه به او فرمان داد كه در آن جا نيز قصه بگويد. كعب دست پروردگانى از سـنـخ خـود داشـت و آنـان
نـيـز شـاگـردانـى داشـتـنـد كـه زنـجـيـره تـخـريـبـى مـمـتـدى را تشكيل مى دادند.
در روزگارى كه مسلمان ها از احاديث نبوى منع مى شدند، اين قصه گويان در زندگى مسلمانان تـاءثـيـرى
بـس بـزرگ داشـتـند، و همانند روزنامه اى انحصارى ، در زندگى آنها تاءثير مى گذاشتند و اذهانشان را
در جهت دلخواه سوق مى دادند.
امـويـان بـه داسـتـان ، بـه عـنـوان يك ابزار تبليغاتى ـ سياسى ، بسيار اهميت مى دادند، زيرا قـصه
پردازان با جعل فضايل دروغين براى آنها و برخى ديگر از صحابه اى كه رفتارشان همواركننده راه بنى
اميه بود، آنان را در ديد مردم بزرگ جلوه مى دادند. در حالى كه پيش ‍ از آن و در روزگـار پـيـامـبـر(ص)
از هـرگـونـه فـضـيـلتـى كه موجب برتريشان باشد بى بهره بودند.
در ايـن راسـتـا حـديـث هـاى فـراوانـى بـا ايـن روش سـاخـتـه شـد و واقـعـيـت و خـيـال بـه هم
آميخت . ميزان وحشت انگيزى از موهاماتِ ساخته و پرداخته جاعلان و قصه پردازان ، انـباشته شد، به طورى
كه با گذشت زمان به صورت بخشى از ميراث دينى درآمد و بسيارى از مـسـلمـانـان بـه آن هـا مـعـتـقد و
پايبند شدند. يكى از دشوارى هاى بسيار بزرگ بر سر راه محققان اين شد كه با وجود اسناد موثقى كه در دست
دارند، جرئت نقد و رد ناخالصى هاى زيادى را كـه در ايـن ميراث دينى رخنه كرده بود، نداشتند و اين على
رغم اطلاع ايشان از اسناد و مدارك قاطعى بود كه مى توانست اذهان را به تاءمل وادارد و حقايق واژگونه
شده را روشن كند.
اگـر قـصـه پـردازان مـنـافـق اهـل كتاب روزگار بنى اميه براى خاموش ساختن نور على (ع) و فـرزنـدانش
و كتمان فضايل آن بزرگواران بدگويى كنند، جاى شگفتى ندارد، زيرا آنها به خـوبـى مـى دانـسـتـنـد كه
فلسفه وجودى شان [در جامعه اسلامى ] پشتيبانى خط انحراف از مكتب اهل بيت است . يك نگاه گذرا به سيره
زندگى كسانى چون كعب الاحبار، تميم دارى ، وهب بن منبه ، نـافـع بن سرجس ـ مولاى عبدالله عمر ـ و
سرجون ـ مشاور معاويه و يزيد ـ و ابوزبيد ـ مشاور وليد بن عقبه ـ و ديگران ، بهترين گواه براى معرفى
راه اين گروه است .
از نـكـات جـالبـى كـه تـاريـخ از ابـن عـبـاس نـقل مى كند اين است كه عمر بن خطاب در واپسين روزهـاى
زنـدگـانـى اش از خـلافـت رنـجـيـده خـاطـر بـود و از بـيم آن كه از عهده اداره امور مردم برنيايد،
از اين رو پيوسته از خداوند تقاضاى مرگ مى كرد. ابن عباس گويد: روزى در حالى كـه من نيز نزدش بودم رو
به كعب الاحبار كرد و گفت : دوست دارم كه خلافت را بر عهده ديگرى بـگـذارم چـون گـمـان مـى كـنـم كـه
مـرگم نزديك شده است ، نظر تو درباره على چيست ؟ آن را بازگو كن ، شما كه مى پنداريد اين موضوع مربوط
به ما در كتاب هايتان آمده است بگو ببينم چـه در نـزد خـود داريد؟ كعب گفت : اگر راءى مرا مى خواهى على
شايسته اين منصب نيست چرا كه مـردى سـخـت ديـنـدار اسـت ، از هـيـچ لغـزشـى چـشـم نـمـى پوشد و از
هيچ ضعفى درنمى گذرد. خودسرانه و به نظر خودش عمل مى كند، اين امور در سياست رعيت جايگاهى ندارد. اما
آنچه را در كـتـاب هـايـمان مى يابيم اين است كه نه او اين امر را تصدى مى كند و نه فرزندانش و اگر او
بـه خـلافـت بـرسـد، آشـوبـى سخت به پا خواهد شد. عمر گفت : چگونه ؟ گفت : زيرا او خون ريخته است و كسى
كه خون بريزد به حكومت نمى رسد. هنگامى كه داود قصد ساختن ديوار بيت المـقـدس را كـرد، خـداونـد به
او وحى فرمود: تو آن را بنا نمى كنى ، زيرا خون ريخته اى ؛ و سـليمان آن را بنا مى كند. عمر گفت : آيا خون
ها را به حق نريخته است ؟ كعب گفت : يا اميرالمؤ منين ، داوود هم به حق ريخت !(51)

/ 715