با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

با کاروان حسینی از مدینه تا مدینه - نسخه متنی

م‍ح‍م‍دج‍واد طب‍س‍ی‌؛ ت‍ه‍ی‍ه‌ک‍ن‍ن‍ده:‌ پ‍ژوه‍ش‍ک‍ده‌ ت‍ح‍ق‍ی‍ق‍ات‌ اس‍لام‍ی‌ ن‍م‍ای‍ن‍دگ‍ی‌ ول‍ی‌ ف‍ق‍ی‍ه‌ در س‍پ‍اه‌؛ م‍ت‍رج‍م:‌ ع‍ب‍دال‍ح‍س‍ی‍ن‌ ب‍ی‍ن‍ش

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

گفت : مادر به عزايتان بنشيند! خود را بـه دسـت خـودتـان مـى كـشيد. و براى ديگران خويشتن را خوار مى
كنيد. آيا از كشته شدن كـسـى چـون مـسـلم بـن عـوسـجه شادمانى مى كنيد!؟ به خدا سوگند چه بسيار كه در
ميان مـسـلمـانـان اقـدام هـاى شجاعانه از او ديدم . در روز سلقِ آذربايجان او را ديدم كه پيش از
رسيدن همه سپاه اسلامى شش تن از مشركان را كشت . آيا كسى چون او كشته مى شود و شما شـادمـانـى مـى
كـنـيـد!؟)) (تـاريـخ الطـبـرى ، ج 3، ص 325؛ الكامل فى التاريخ ، ج 3، ص 290).
199 ـ حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 329.
200 ـ ابـصـار العين ، ص 108 ـ 109؛ ر.ك . الارشاد، ص 189؛ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 282.
201 ـ همان .
202 ـ ر.ك . الارشاد، ص 189.
203 ـ ابـن نـمـا گـويـد: عـبـيـداللّه زيـاد كـه از مـحـل اخـتـفـاى مسلم بى خبر بود، غلامش ، معقل
را فرا خواند و به او چهار هزار درهم داد... و بـه او فـرمـان داد كه با متولى كار بيعت به خوبى ارتباط
برقرار كند و گفت : به او بـگـو كـه تو از اهل حمص هستى و براى اين كار آمده اى . او نيز پيوسته در كارش
ظرافت به خرج مى داد تا آن كه به مسلم بن عوسجه اسدى رسيد...)) (مشيرالاحزان ، ص 32).
204 ـ مـحـمـد بـن اشـعـث بـن قـيـس كـنـدى ، مـادرش خواهر ابوبكر است . (ر.ك . تهذيب التهذيب ، ج 9، ص 55).
205 ـ ((اءتَتكَ بِخايِنِ رِجُلاه ))! اين مثلى است معروف و سماوى آن را ((اءتَتْكَ بحائن رجلاهُ تسعى ))
نقل كرده است ؛ و حاين به معناى مرده است ؛ كه معنايش مى شود: مرده اى با پاى خود آمد.
206 ـ زندگينامه مفصل شريع قاضى در جلد دوم گذشت .
207 ـ در روايت ((درباره حوادث پس از زدن هانى )) طبرى گويد: خبر به مذحج رسيد و نـاگهان صداى همهمه از در
كاخ به گوش عبيداللّه رسيد. گفت : چه شده است ؟ گفتند: مـذحـج !)) (تـاريـخ الطبرى ، ج 3، ص 276). در روايت
مسعودى آمده است ! ((هانى با دست بـر قـبـضـه شـمـشـير يكى از نگهبانان زد. مرد او را كنار زد و شمشير
به او نداد. در اين حـال ياران هانى بر در كاخ زياد بر آوردند. رئيس ما كشته شد! ابن زياد از آنها ترسيد
و فـرمـان داد او را در خـانـه اى كـنـار مـجلس او زندانى كردند...)) (مروج الذهب ، ج 3، ص 67).
208 ـ مـنـابـع تـاريـخـى دربـاره ايـن كه يكى از فرستادگان ابن زياد نزد هانى ، اسـمـاء يـا پسرش
حسّان بوده است ، اختلاف دارند. ليكن از روايت ارشاد ـ متن ـ چنين بر مى آيد كه گويى حسّان در زمره
فرستادگان نبود، بلكه پدرش را همراهى مى كرد. وى پس از مـشـاهـده رفـتـار ابن زياد با هانى به او
اعتراض ‍ كرد و ابن زياد در پاسخ ‌اش گفت : تو اينجا هستى ؟ گويى كه پيش از آن متوجه حضور او نشده بود.
209 ـ ر.ك : حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 372.
210 ـ همان .
211 ـ تجارب الامم ، ج 2، ص 45 ـ 46.
212 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 282.
213 ـ در تجارب الامم (ج 2، ص 47) و الفتوح (ج 5، ص 84) آمده است ، آن كسى كه به ابن زياد اعتراض كرد خود اسماء
بن خارجه بود.
214 ـ الفتوح ، ج 5، ص 84.
215 ـ تاريخ الطبرى ، ج 3، ص 284.
216 ـ مثيرالاحزان ، ص 34.
217 ـ الفتوح ، ج 5، ص 82 ـ 83.
218 ـ طـبـرى در تـاريـخـش (ج 3، ص 283) نقل مى كند كه ابن زياد به هانى گفت : ((اى هانى ، آيا نمى دانى كه
پدرم به اين شهر آمـد و هـمـه شـيـعيان را، بجز پدرت و حُجر، كشت . داستان حجر را تو خود مى دانى . از
آن پـس پـيـوسـته با تو حسن مصاحبت داشت و سپس به حاكم كوفه نوشت كه هانى را بر من ببخش .
هـانـى گـفـت : آرى ! ابـن زيـاد گـفت : آيا پاسخ آن خوبى ها اين بود كه مردى را كه آهنگ كشتن مرا دارد،
در خانه پنهان كنى ؟
219 ـ مروج الذهب ، ج 3، ص 67.

/ 715