4 : سوره واقعه
(بهار 1367) زندگى تكرارى و يكنواخت كه تنها تنوّعش بهانه هاى جورواجور نگهبان عراقى و تنبيه هاى متفاوت آنانبود، مى گذشت . ضرب و شتمهاى نامناسب و بى رحمانه و وضعيّت نامطلوب بهداشتى و نيز كمبود مواد غذايى از
يك طرف و فشارهاى روحى و روانى از سوى ديگر، دست به دست هم داده بودند تا ساعات و لحظات سختى را
برايمان پديد آورند. بويژه مشكلاتى كه روح و روان هر انسان آزاده و با غيرتى را آزار مى داد.در اين گيرودار، تنها چيزى كه تسكين دهنده اين همه رنجها و مشقّتها بود و بر همه آنها غلبه مى كرد،
نماز جماعتى بود كه در غرفه هاى كوچك ، برگزار مى شد. و همچنين زمزمه هاى دعاى كميل ، توسّل و خواندن
سوره واقعه ، آن هم همانگونه كه در جبهه جنگ ، سنّت و مرسوم شده بود.قبل از خواب ، بچّه ها دورهم مى نشستند و به خاطر كمبود جا و كثرت نفرات ، مجبور بوديم فشرده بنشينيم -
درست مانند نشستن در داخل سنگرهاى جبهه - و آيات نورانى قرآن كريم را از (( سوره واقعه )) زمزمه مى
كرديم : (( اذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ لَيْسَ لِوقعتِها كاذِبَة ... )) (2)
همراه با شكسته دلان دربند، عرشيان نيز هماواز شده و اين دعاها و آيات مباركه را زمزمه مى كردند.
5- صداى اذان در زندان الرشيد
(بهار 1367) در زندانهاى (( الرّشيد بغداد )) ، آن هنگام كه تازه انوار طلايى خورشيد - كه حكايت از غروب آن را داشت -خود را از پنجره كوچك بالاى غرفه پنهان كرده بود و با رفتن خود، وقت نماز مغرب را اعلام مى كرد،
(( عزّت اللّه )) كه در درگيرى فاو،تركش خورده بود و حال خوشى نداشت ،با صداى بلند،اذان گفت .وقتى كه (( عزّت اللّه )) با صداى زيباى خود ذكر (( اللّه اكبر، اللّه اكبر )) را سر داد، سكوت بر تمام
غرفه ها حاكم شد. همه قلبها متوجّه اذان شده بود ولى انديشه ها به اين فكر مى كرد كه چنين اذانى براى
مؤ ذّن ، عواقب زيانبارى دارد و اين نگرانى را مجروح بودن او و بى رحمى نگهبان بعثى ، افزونتر مى كرد.او همچنان در حال خودش بود و به كار خود ادامه مى داد و الا ن وقت آن بود كه شهادت به رسالت پيامبر
اكرم (صلّى اللّه عليه و آله ) بدهد. همينكه (( اَشهد اَن محمَّداً رسول اللّه )) را گفت ، عشق و محبّت
به نبى مكرّم ، فرصت فكر كردن به عاقبت كار را از بچّه ها گرفت و باعث شد كه با صداى بلند صلوات
بفرستند كه در نتيجه ، نگهبان سريعاً به پشت در، آمد و متوجّه اذان گشت ، در را باز كرد و در حالى كه
مرتب ناسزا مى گفت ، وارد شد.ديگر اذان به پايان رسيده بود كه (( خليل )) ، نگهبان عراقى به داخل آمده و به دنبال موذّن مى گشت .نخست
، بعضى از دوستان مصلحت چنين ديدند كه (( عزّت اللّه )) ، خود را معرّفى نكند تا اينكه نگهبان خود را
با جمع مواجه ببيند و چون تنبيه كردن همه ، آن هم در شب ، برايش مشكل بود، دست از او بردارد و برود.امّا (( خليل )) تهديد كرد كه اگر مؤ ذّن خود را معرّفى نكند، فردا بعد از آمار صبح ، همه را تنبيه مى
كنم .تجربه ثابت كرده بود كه به قولش وفا مى كند، لذا قبل از اينكه كسى خود را به جاى او معرّفى كند،
(( عزّت اللّه )) ابتكار را به دست گرفت و خود را معرّفى كرد.به محض شناخته شدن اذانگو، بدن نحيف و مجروح او در حالى كه به طرف خارج كشيده مى شد. در بين پنجه هاى
خشن خليل ، قرار گرفت و او را كشان كشان ، به حياط زندان برد.در اين لحظه بود كه فقط ضربات كابل و ناله هاى جانسوز و دلخراش (( عزّت اللّه )) را مى شنيديم . او مى
ناليد و گاه گاهى مى گفت : (( سيدى ! اَنا مَجروح )) تا شايد دل بى رحم نگهبان به رحم آيد و دست از سر او
بردارد.پس از لحظاتى ، به درخواست خليل ، دو نفر از بچّه ها رفتند و بدن مجروح او را كه خون آلود و ناتوان شده
بود، به سلول آوردند. با سر و وضعى كه او داشت ، همه بچّه ها فرداى وخيمترى را براى او انتظار مى
كشيدند، امّا به لطف و كرم الهى كه هميشه در بيابان بى كسى اسارت ، تنها يار و پشتيبان اُسرا بود،
برخلاف تصوّرمان ، سالمتر و با حال بهترى در محوّطه بين برادران قدم مى زد.وقتى از حال او مى پرسيديم ، مى گفت : (( اَلْحَمْدُ للّه )) از اين خوشحالم كه به خاطر اذان ، كتك