عرفان اسلامی نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

عرفان اسلامی - نسخه متنی

حسین انصاریان

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

است و تحمّل آن مقدار درد به هنگام پرواز به سوى محبوب ، بسيار بسيار آسان است ، و مؤمن از اين گونه
دردها هيچ گونه نگرانى ندارد .
از درد مناليد كه مردان ره دوست با درد بسازند و نخواهند دوا را
سوم : وحشت از اينكه مرگ سبب نقصان ، و علت بطلان خط حركت به سوى كمال است .
اين گونه ترس هم ناشى از جهل به حقيقت مرگ و واقعيت وجودى انسان است كسى كه به شناخت حقيقت موت
و شناخت واقعيت انسان ، آراسته شده باشد مى داند كه مرگ متمّم انسان و مكمّل آثار مثبت اوست ; تا
جايى كه عدّه اى از عاشقان دوست ، در تعريف انسان ، موت را جزء تعريف منطقى انسان گرفته ،
و گفته اند :* « الاِْنْسانُ حَىٌّ ناطِقٌ مائِتٌ »* و اين از علل كمال انسان است نه نقص و پستى
او . مگر در زيارت سرور آزادگان و سالار شهيدان نمى خوانيد :* أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ
الصَّلاةَ وَآتَيْتَ الزَّكاةَ وَأَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ
وَأَطَعْتَ اللهَ وَرَسُولَهُ حَتّى أَتاكَ اليَقينَ *؟ مگر نداى عاشقانه امام عارفان را از
گوشه ى محراب عبادت ، به هنگام فرا رسيدن مرگ نشنيدى كه با تمام شوق گفت: *فُزت وربّ الكعبه *؟ مگر
نمى دانى حضرت على اكبر عليه السلام در برابر شنيدن خبر شهادتش ، به پدر مهربانش عرضه داشت ما را
باكى از موت نيست ؟ مگر انبياء و اولياء و ائمه بزرگ مشتاق رسيدن به لقاء حق نبودند ؟ مگر نشنيدى
گفته اند «هركس مُرد تمام شد» سالك راه دوست نه اينكه مرگ را علّت نقصان نمى داند ; بلكه آن را علّت
كمال دانسته و عاشق رسيدن به آن است .
براى پاكان و نيكان ، صالحان و عاشقان رسيدن مرگ وقت خروج از دار ظلمت و جدايى از شرور و ورود به
عالم نور و پيوستن به نتيجه ى نيكى ها و درستى هاست .
هنگام مرگ وقت قرار گرفتن در ارواح طيّبه و پيوند خوردن با عقول قدسيّه و نفوس طاهره است .
كدام عاقل اين زندگى چند روزه را در برابر آن حيات عالى معامله مى كند ؟ كدام خردمند اين زندگى پر از
درد و رنج ، آغشته به آسيب و مشقّت و داراى نقصان و عيب را با آن حيات جاودانى و كمال انسانى عوض
مى كند ؟!
چه رنج هايى كه بايد در اين ظلمت كده كشيد ، تا نور لطف حق را در همه ى برنامه هاى حيات حفظ كرد . چه
دردهايى را بايد تحمّل كرد تا ضربه ى خطرات ، شخصيّت انسان را نابود نكند . چه مواظبت هايى را بايد
داشت ، تا آدمى از خط بندگى حق ، به ميدان بردگى شيطان نيفتد ؟ و همه ى اين بلاها با رسيدن مرگ تمام
شده ، و با پايان گرفتن اين سير و سلوك با همه زحمت و رنجى كه داشت ، انسان به الله مى رسد ، و در
حقيقت بايد گفت مرگ نقطه ى وصل و زمان به پايان رسيدن فراق است .
هان اى عزيز ! از خواب غفلت برخيز و از مستى طبيعت به درآى و به تقويت شوق خود نسبت به واقعيّات ، كه
در ذاتت مايه دارد اقدام كن ، تا عاشق عالم حقيقى و مقرّ اصلى گردى .
از اين پوست بى ارزش هيولايى به درآى و روان پر از اضطراب را از غبار كدورتهاى مادى بشوى و نفس
خدايى ات را از آلودگيهاى خاك و غرور دنيايى پاك كن .
اين قفسِ خاك تن را بشكن و با بال همّت در آسمان بندگى به سوى عالم رحمت به پرواز درآى ، از پستى جهل
آزاد شو ، و به اوج عزّت و معرفت سفر كن ، از تنگناى زندان ناسوتى بيرون آى و به فضاى قدس نامحدود
قدم نه. واى ، چه شد كه عهدت را فراموش كردى و پيمانت را با حضرت ربّ شكستى و به همنشينى با آنچه كه
آن بقا و دوامى نيست راضى شدى ؟!
با خضر دانش يار شوى اى موسى دل  ***  شايد كزين صحرا كنى طىّ منازل
در چاه تن تا كى برآ اى يوسف جان  ***  مصر تجرّد را تويى سلطان عادل
از شهر تن جانا ببايد رخت بستن  ***  زادى طلب تا فرصتى دارى به منزل
جز طاعت و خدمت نباشد زاد اين راه  ***  بر دين و دانش كوش و منشين هيچ غافل
لذات جسمانى فانى دانه توست  ***  زو روز رو جاهست دام اى مرغ عاقل
جز ذكر الله است هر ذكرى زشيطان  ***  جز عشق حق هر سود و سودائى است باطل
با عشق آن يكتاى بى همتا الهى  ***  همت طلب ازهر دو عالم مهر بگسل

/ 1004