عرفان اسلامی نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

عرفان اسلامی - نسخه متنی

حسین انصاریان

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

شد دعايش دردمندنان را دوا *** منزلش بيچارگان را مرتجا
كلبه اش شد قبله حاجات خلق *** او همى خنديد بر خود زير دلق
مى شدى در كوى او غوغاى عام *** او نمى گفتى كلامى جز سلام
خاك پايش ارمغان عامه شد *** بهر آب دست او هنگامه شد
تا شد آگه پادشه از كار او *** شد زهر سو طالب ديدار او
آرى سخن از عبادت و پاكى و ركوع و سجود او در ميان مردم آن چنان شهرت گرفت كه آوازه مسئله به گوش شاه
رسيد ، و شاه با كمال اشتياق قصد ديدار با او كرد ! !
شاه روزى از شكار بازمى گشت ، مسيرش به كلبه عابد افتاد ، براى ديدن او عزم خود را جزم كرد
و بالاخره همراه با نديمان ، با كوكبه شاهى قدم در مسجد خرابه گذاشت .
آمد و ديد آن جوان را در نماز *** عالمى برگرد او با صد نياز
محو طاعت گشته چون عشاق مست *** ملتفت نى كه تا كه رفت و گه نشست
بر سرش مو افسر و خاكش سرير *** نى خبر از شاه او را نى وزير
جلوه كرد اندر بر شه حال او *** مرغ جانش شد اسير چال او
گاه و بيگاهش زيارت مى نمود *** وز زيارت بر خلوصش مى فزود
پس سر صحبت بر او باز كرد *** گفتگو از هر طرف آغاز كرد
عاقبت گفتش كه اى زيبا جوان *** اى ترا در قاف طاعت آشيان
هر چه آداب سنن شد از تو راست *** غير يك سنت كه تا اكنون بجاست
مصطفى گفت النكاح سنتى *** من رغب عن سنتى لا امتى
پادشاه در ضمن زيارت خاركن فقير و ديدن وضع عبادتى او ، به ارادتش افزوده شد ، شاه تصور مى كرد به
خدمت يكى از اولياء بزرگ الهى رسيده ، تنها كسى كه خبر داشت اين همه عبادت و آه و ناله قلابى و تو
خالى است خود خاركن بود .
در هر صورت سر سخن را با آن جوان عابد باز كرد ، و كلام را به مسئله ازدواج كشيد ، سپس با يك دنيا
اشتياق داستان دختر خود را مطرح كرد ، كه اى عابد شب زنده دار ، تو تمام سنت هاى اسلامى را رعايت
كرده اى مگر يك سنت مهم و آن هم ازدواج است ، مى دانى كه رسول اسلام بر مسئله ازدواج چه تأكيد
سختى داشت ، من از تو مى خواهم به اجراى اين سنت هم برخيزى و فراهم آوردن وسيله آنهم با من ، علاوه
بر اين من ميل دارم كه تو را به دامادى خود بپذيرم ، زيرا در پرده خود دخترى دارم آراسته به كمالات
و از لطف الهى از زيبائى خيره كننده اى هم برخوردار است ، من از تو مى خواهم به قبول پيشنهاد من تن
در دهى ، تا من آن پرى روى را با تمام مخارج لازمه در اختيار تو قرار دهم ! !
چون جوان خاركن اين را شنيد *** هوشش از سر رفت و دل در پر طپيد
آنچه ديدم آندم جوان خاركن *** من چه گويم چون تو مى دانى و من
آرى آن داند كه بعد از انتظار *** مژده اى او را رسد از وصل يار
جوان پس از شنيدن سخنان شاه در يك دنيا حيرت فرو رفت ، در جواب شاه سكوت كرد ، شاه به تصور اينكه حجب
و حيا و زهد و عفت مانع از جواب اوست چيزى نگفت ، از جوان خاركن خداحافظى كرد و به كاخ خود رفت .
ولى تمام شب را در اين فكر بود ، كه چگونه با اين مرد الهى وصلت كند ، و چگونه اين مرد راه را به
ازدواج با دخترش حاضر نمايد ؟ !
صبح شد ، شاه يكى از دانشوران تيزبين و با بصيرت را خواست داستان عابد را با او در ميان گذاشت و گفت
بخاطر خدا و براى اينكه از قدم او زندگى من غرق بركت شود نزد او رو و وى را به اين ازدواج و وصلت حاضر
كن .
عالم آمد و پس از گفتگوى بسيار و اقامه دليل و برهان و خواندن آيه و خبر ، جوان را راضى به ازدواج
كرد .
سپس نزد شاه آمد و قبولى عابد را به سلطان خبر داد ، سلطان از اين مسئله آن چنان خوشحال شد كه در پوست
نمى گنجيد .

/ 1004