عرفان اسلامی نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

عرفان اسلامی - نسخه متنی

حسین انصاریان

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

با بشارت باز گرديد آن رسول *** كرد آگه پادشه را از قبول
پس به امر شاه بزم آراستند *** هم خطيب و شيخ و قاضى خواستند
در زمانى از نحوستها برى *** عقد زهره بسته شد با مشترى
پس به خلوتگاه خاص از بهر سور *** زيب و زيور يافت كاخى از بلور
تخت زرين اندر آن بگذاشتند *** پرده هاى زرنگار افراشتند
شهر را بهر قدوم آن جوان *** داده زينت جمله بازار و دكان
شمع و مشعل هر قدم افروختند *** عود و صندل را بهر ره سوختند
مأموران شاه به مسجد آمدند ، و با خواهش و تمنا لباس شاهى به او پوشاندند ، و او را در محاصره
مأموران با كبكبه و دبدبه شاهى به قصر آوردند ، در آنجا غلامان و كنيزان دست به سينه براى استقبال
او صف كشيده بودند و اميران و دبيران و سپاهيان جهت احترام به داماد شاه گوش تا گوش ايستاده بودند !
وقتى قدم در بارگاه شاه گذاشت و چشمش به آن همه جلال و شكوه و سطوت و عظمت افتاد غرق در حيرت شد
و ناگهان برق انديشه درون جان تاريكش را روشن كرد ، و به اين مسئله توجه نمود ، من همان جوان فقير
و بدبختم ، من همان خاركن مسكين و دردمندم ، من همانم كه مردم عادى حاضر نبودند سلامم را جواب
بدهند ، من همان گداى دل سوخته ام كه از تهيه قرص نانى جوين و پارچه اى كهنه عاجز بودم ، من همان
پريشان عاجز ، و بينواى مستمندم ! !
چون قدم در بارگاه شه نهاد *** آمدش از روزگار خويش ياد
روزگار ذلت و پستى خويش *** بينوائى و تهيدستى خويش
روزهاى گرم و آن هيزم كشى *** شامهاى سرد و آن بى آتشى
نكبت و ادبار بيش از پيش خود *** خاطر زار و دل پر ريش خود
آن پريشانى و آن بيچارگى *** از در هر خانه و آوارگى
از دل پر درد و دست كوتهش *** رنج بى اندازه سال و مهش
ناله شبها و درد روزها *** ساختن در روز و شب با سوزها
وآنچه مى خواهد زبهر خود كنون *** آنچه از وصف و بيان باشد فزون
پادشاهى از پس هيزم كشى *** از پس آن ناخوشيها اين خوشى
شمع كافور و چراغ زرنگار *** از پس تاريكى و شبهاى تار
محفلى و گلستان در گلستان *** وصل جانانى چه جانان جان جان
قصر شاهنشاهى و وصل حبيب *** خلوتى خالى زاغيار و رقيب
زين تفكّر روزنى بر دل گشاد *** نورى از آن روزنش بر دل فتاد
فكرت آمد قفل دلها را كليد *** در گشايد چون كليد آمد پديد
فكرت آمد همچو باران بهار *** ساحت دلها بود چون كشت زار
زين سبب گفت آن رسول سرفراز *** فكر يك ساعت به از سالى نماز
بلكه باشد بهتر از هفتاد سال *** اين سخن مهمل ندانى اى همال
آرى ، جوان بر اساس آيات الهى بفكر فرو رفت ، انديشه در امور در درون انسان ايجاد قدرتى مى كند ، كه
آدمى با آن قدرت مى تواند از صفحه خاك به عالم پاك پرواز كند .
انديشه در امور ، انسان را از ذلّت به عزّت ، از پستى به بلندى ، از مذلّت به رفعت ، از جهنّم به
بهشت مى برد .
انديشه در امور ، عاليترين حال الهى است كه به انسان دست مى دهد ، و بهترين كمك براى انسان جهت
رهائى از هلاكت و حركت به سوى سعادت است .
آرى فكر كرد ، كه من همان خاركنم كه بر اثر عبادت ميان تهى و طاعت ريائى به اين مقام رسيدم ، آه بر
من ، حسرت و اندوه از من ، اگر به عبادت حقيقى و طاعت خالص اقدام مى كردم چه مى شدم ؟ ! !
پس دل بيهوش او آمد به هوش *** گفت در گوش دلش آنگه سروش
كانچه مى بينى زعز و مال و جاه *** وصل معشوق و نياز پادشاه

/ 1004