عرفان اسلامی نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

عرفان اسلامی - نسخه متنی

حسین انصاریان

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

و عشوه گرى آغاز نمود ، تازه بيدار شدم كه به دام خطرناكى گرفتار آمده ام ، بدون اينكه خود را
ببازم ، همراهش به اطاِ رفتم ، او را خام كردم ، سپس محل قضاى حاجت را از او پرسيدم ، گفت گوشه حيات
است ، به محل قضاى حاجت رفتم ، در آنجا از افتادن به خطر زنا به حضرت دوست ناليدم آنگاه تمام هيكل
و لباسم را به نجاست آلوده كردم و با همان منظره نفرت آور بيرون آمدم ، چون زن جوان مرا به اين حال
ديد سخت عصبانى شد و انواع ناسزاها را نثار من كرد . سپس درب خانه را گشود و مرا از خانه بيرون كرد ،
به منزل خود رفتم ، لباس هايم را عوض كردم و بدن را از آلودگى شستم ، عنايت خدا بخاطر ورعى كه به خرج
دادم همچنان كه به خاطر ورع يوسف شامل حال يوسف شد شامل حالم شد و از آن پس در غيب به روى دلم باز شد
و علم تعبير خواب به من مرحمت شده و بخشيده شد .
- از بركت ورع آبرويش دو چندان شد-
امام ششم مى فرمايد : در زمانهاى گذشته جوانى بود وارسته ، از گناه پيراسته ، به حسنات الهى
آراسته .
اهل محل بخصوص جوانان معصيت كار را بطور دائم امر به معروف و نهى از منكر مى كرد ، بى ادبان
و دريدگان تحمّل امر به معروف وى را نداشتند ، نقشه اى خائنانه براى ضربه زدن به شخصيّت او طرح
كردند ، و آن اين بود كه زن بدكاره جوانى را ديدند ، پولى در اختيارش گذاشتند و به او گفتند به وقت
تاريكى شب با اضطراب و ناراحتى در اين خانه را بزن ، چون در باز شد بدون معطلى بدرون خانه برو و بگو
زنى شوهر دارم عده اى از جوانان مرا دنبال كرده اند ، به من پناه بده ، چون به اطاِ رفتى خود را به
او عرضه كن تا ما اهل محل را خبر كنيم به خانه او بيايند و ببينند كه اين عابد مقدس چون بخلوت مى رود
آن كار ديگر مى كند ! ! نقشه عملى شد ، جوان عابد كه در خلوت آن خانه شبها را به عبادت قيام داشت ، زن
را پذيرفت ، هوا سرد بود ، جوان منقل آتش آورد ، زن بى حيا از حجاب خارج شد ، چشم جوان به جمالى به
مثال حور افتاد ، آتش شهوت شعله كشيد ولى او براى خاطر خدا براى فرو نشاندن شعله خطرناك آتش غريزه دو
دست خود را روى آتش منقل گرفت بوى سوزش و سوختن و كباب شدن بلند شد ، زن فرياد زد چه مى كنى ، گفت
مزه اين آتش را در برابر خطر آتش شهوت بخود مى چشانم تا از عذاب قيامت در امان باشم ، زن با عجله از
خانه خارج شد ، در ميان كوچه داد و فرياد كرد ، قبل از اينكه جوانان بى تربيت مردم را خبر كنند تا
آبروى آن عبد حق را ببرند زن مردم را با فرياد خود جمع كرد و گفت با عجله به خانه جوان عابد برويد كه
خود را سوزاند ، مردم به خانه ريختند جوان را از كنار آتش كنار كشيدند ، چون سرّ قضيه و علتت داستان
فاش شد آبروى آن جوان بزرگوار و كريم در ميان مردم دو چندان شد و از آن شب به احترام او در ميان مردم
شهر افزوده گشت .
- به خاطر ورع در بسيارى از علوم اسلامى استاد شدم-
ايامى كه در قم تحصيل مى كردم در مسجدى براى نماز حاضر مى شدم كه امام مسجد از مدرسين بزرگ و از
مجتهدين عالى مقام و صاحب صد و چند جلد تأليف علمى بود ، و زهد و ورع و پارسائى و فرار از رياست
و هوا از وجود او مى باريد ، و جز اهل علم او را نمى شناختند .
به تدريج با او آشنا شدم ، پاره اى از مشكلات روحيم را با او در ميان مى گذاشتم از او سئوال كردم اين
همه دانش وافر را چگونه و در چند سال آموختيد و اين همه توفيق براى تأليف از كجا يافتيد ؟ !
فرمود در شهر خود كه زمستان كم نظير دارد ، در سن جوانى و در بحبوحه شهوت طلبه بودم ، برف زيادى
باريده بود ، سرما كولاك مى كرد ، هوا تازه تاريك شده بود ، زن جوانى درب حجره ام را زد ، باز
كردم ، گفت : از قريه چند فرسخى براى خريد به شهر آمده بودم وقت گذشت ، اگر بخواهم تنها برگردم خطر
دچار شدن به گرگ و ديگر خطرها در پى دارم ، امشب مرا بپذير ، پس از نماز صبح مى روم ، راست مى گفت ،
دلم بحالش سوخت . او را پذيرفتم ، زير كرسى نشست ، و پس از مدتى خوابش برد ، شيطان به سختى وسوسه ام
كرد ، براى رضاى خدا با عبائى پاره از حجره بيرون آمدم و به مسجد مدرسه رفتم ، سرما سنگ را متلاشى
مى كرد تا صبح در مسجد به سر بردم از شدت برف و كولاك و سرما خوابم نبرد ، اذان صبح را گفتند ، نماز
خواندم ، در حاليكه چند بار هيولاى مرگ را بالاى سرم ديده بودم به حجره رفتم ، زن بيدار شده بود ، از
من تشكّر كرد و رفت ، از آن روز به بعد عقلى ديگر و نفس و روحى ديگر پيدا كردم علوم را به سرعت درس

/ 1004