(آب)مى توان به مفاهيم بلندى دست يافت :
اى بسته بر زيارت قدّ تو، قامت آب
بر دفتر زلالى شط، خطّ (لا) كشيد
ترجيع درد را ـ ز گريزى كه از تو داشت ـ
سر مى زند هنوز به سنگ ندامت ، آب (336)
شرمنده محبّت تو، تا قيامت آب
لعلى كه خورده بود ز جام امامت ، آب
سر مى زند هنوز به سنگ ندامت ، آب (336)
سر مى زند هنوز به سنگ ندامت ، آب (336)
ولى هنگامى كه از اين رديف در مقوله هاى عاشورايى استفاده مى شود، جنبه هاى كنايى آن به شعر اوج مى
دهد:
اى در ديار حادثه ، همدوش آفتاب !
جارى ست نام پاك تو با نور تا ابد
باور مكن ، دمى شود اى طفل شيرخوار!
آن لحظه بزرگ فراموش آفتاب (337)
گلْ غنچه شكفته در آغوش آفتاب !
در هر سپيده بر لب چاووش آفتاب
آن لحظه بزرگ فراموش آفتاب (337)
آن لحظه بزرگ فراموش آفتاب (337)
بـه خـاطـر تـلفـيـق خـوب كـلمات قافيه با آن ، شعر را پسند خاطر اهـل ادب كـرده اسـت ، خـصـوصـاً
غـنـاى مـحـتـوايـى آن كـه در ايـن اقبال ، سهيم است :
به زير تيغم و اين آخرين سلام من است
به كوى عشق ، نخستين فدايى تو منم
اگر به كوفه گذار تو اوفتد، بينى
كه بُرج و باروى آن شاهد قيام من است (338)
سلام من به حسينى كه او امام من است
سفير خاص توام ، وين صلاى عام من است
كه بُرج و باروى آن شاهد قيام من است (338)
كه بُرج و باروى آن شاهد قيام من است (338)
قبولى ، قرار دارد:
هفت بند عشق دارد نينواى زخم تو
در سكوت اشك ، پژواك صدايم گم شده ست
كاشكى در غربت آباد دل من خانه داشت
داغ آن خنجر كه مى شد آشناى زخم تو(339)
اى تمام گريه هايم ، هاىْهاى زخم تو
شرحهْ شرحه درد مى خوانم براى زخم تو
داغ آن خنجر كه مى شد آشناى زخم تو(339)
داغ آن خنجر كه مى شد آشناى زخم تو(339)
هايى از زبان محاوره را دارا است ، در به كارگيرى اين رديف به ظاهر ناكارآمد، خوش درخشيده است :
چند وقت است دلم مى گيرد
مثل يك قرن شب تاريك ست
مثل اين است كه دارد كم كم
دسته سينه زنى ، در دل من
گريه ام ، يعنى : باران بهار
بس كه دلتنگى من بسيار است
لشكر عشق ، (حرم)را بخدا
به خودِ عشق قسم ، مى گيرد(340)
دلم ، از شوق حرم مى گيرد
دو سه روزى كه دلم مى گيرد
هستيم ، رنگ عدم مى گيرد
نوحه مى خوانَد و دم مى گيرد
هم نمى گيرد و هم مى گيرد
دلم از وسعتِ كم مى گيرد!
به خودِ عشق قسم ، مى گيرد(340)
به خودِ عشق قسم ، مى گيرد(340)