كاش مى گشتم فداى دست تو
خيمه هاى ظهر عاشورا هنوز
يك چمن گلهاى سرخ نينوا
گلشنى از لاله هاى زخم شد
در شگفتم از تو اى دست خدا!
چيست آيا خونبهاى دست تو؟!(341)
تا نمى ديدم عزاى دست تو
تكيه دارد بر عصاى دست تو
سبز مى گردد به پاى دست تو
ابتدا تا انتهاى دست تو
چيست آيا خونبهاى دست تو؟!(341)
چيست آيا خونبهاى دست تو؟!(341)
دو دهه اخير ثبت و ضبط شده است :
گيسوى خورشيد مى لغزيد روى خيمه ها
آب ، پشت تپّه ها مى شست زخم دشت را
آسمان ، آرام در شطّ شقايق مى نشست
ارغوان مى ريخت در جام وضوى خيمه ها(342)
خون و آتش مى تراويد از سبوى خيمه ها
از شرار تشنگى پر بود جوى خيمه ها
ارغوان مى ريخت در جام وضوى خيمه ها(342)
ارغوان مى ريخت در جام وضوى خيمه ها(342)
چنگ مى زد بغض غربت بر گلوى خيمه ها
گردبادى بود پيدا در كنار قتلگاه
آفتابى شعله ور، آمد به استقبال او
از عطش لبريز، امّا آبروى خيمه ها
شطّى از خون بود جارى ، رو به روى خيمه ها
ذوالجناح آسيمه سرمى تاخت سوى خيمه ها
از عطش لبريز، امّا آبروى خيمه ها
از عطش لبريز، امّا آبروى خيمه ها
مـوفـّق خـود را در ايـن نقش نشان داده است ، و بسيارى از شعراى آيينى ، حسّاسيّت خاصّى نسبت به اين
مركب با وفاى حضرت اباعبداللّه الحسين (ع) از خود بروز مـى دهـنـد و هـر از گـاه بـا رديـف قـرار دادن
آن ، شـعـر عـاشـورايـى خود را از بار عاطفى سرشار مى سازند:
بازمى گردد ز عاشورا چه تنها ذوالجناح !
حرف هاى سرخ دارد با دل ما ذوالجناح
حرف هاى سرخ دارد با دل ما ذوالجناح
حرف هاى سرخ دارد با دل ما ذوالجناح