همين پيام سواران ظهر عاشورا است
كه : در مصاف اجل ، ايستاده بايد مرد
كه : در مصاف اجل ، ايستاده بايد مرد
كه : در مصاف اجل ، ايستاده بايد مرد
فراموشى سپرد.
بگو بزرگترين ها چه ساده مى ميرند
و نخل ها همه شان ايستاده مى ميرند
و نخل ها همه شان ايستاده مى ميرند
و نخل ها همه شان ايستاده مى ميرند
به كربلاست كه نخل ، ايستاده مى ميرد
به كربلاست كه يك مرد، ساده مى ميرد
به كربلاست كه يك مرد، ساده مى ميرد
به كربلاست كه يك مرد، ساده مى ميرد
نـمـايـد و اگـر دربـاره بـيـت اوّل ، سـؤ الى قابل طرح بود با آمدن بيت مشابه دوم ، سؤ ال ديگرى نيز
مى تواند مطرح شود:1 ـ مـگـر هـمـه درخـتـان ، ايـسـتـاده نـمـى مـيـرنـد؟! پـس ايـسـتـاده مـردن بـراى (نخل)يك امتياز
استثنايى نيست .2 ـ مگر نخل هايى كه در مكان هايى غير از كربلا مى رويند، چگونه مى ميرند؟! مسلّماً آنها هم ايستاده مى
ميرند!
حالا اگر به مطلع غزل عاشورايى مورد اشاره ، مرورى داشته باشيم :
چرا چو آب چنين صاف و ساده بايد مرد
و مثل سايه به خاك اوفتاده ، بايد مرد؟
و مثل سايه به خاك اوفتاده ، بايد مرد؟
و مثل سايه به خاك اوفتاده ، بايد مرد؟
عـمـل هدف مند و ارزشى نيست بلكه (ايستاده مردن)است كه براى انـسـان ، دشـوارى مى آفريند در حالى كه
در اين مثنوى عاشورايى ، (شهادت)به عنوان يك كار فوق ارزشى ، نوعى (ساده مردن)است كه امكان بروز و
ظهورش در كربلا است . اگـر (شـهـادت)را (مـرگ سرخ)ناميده اند به خاطر ابتلائات و رنج هاى فراوانى است
كـه دارد و بـه دسـت آوردن فـيـض (شـهـادت)از دشـوارتـريـن و در عـيـن حال خطيرترين كارها است و با
(ساده مردن)تفاوت زيادى دارد.ممكن است بفرماييد (ساده مردن)اشاره به (ساده زيستى)دارد كه نتيجه اش (ساده مردن)اسـت . بـسـيـار خـوب
حرفى نيست ! ولى كدام اماره اى در اين مثنوى عاشورايى شما را به اينجا مى رساند؟
در كربلا هر آنچه بلا بود، عرضه شد
تيرى دگر قضا و قدَر در كمان نداشت
تيرى دگر قضا و قدَر در كمان نداشت
تيرى دگر قضا و قدَر در كمان نداشت
(سـاده مـردن)اگـر ايـن اسـت پـس (دشوار مردن)را بايد در كجاى تاريخ جستجو كرد؟
به هرروى ، اگر (ساده مردن)داراى دوبُعد (ارزشى)و (ضدّارزشى باشد شاعر براى تـبـيـيـن هـربُعدآن ،
ملزم به ارايه امارات و شاهدمثال هايى است كه به اصطلاح معروف ، مطلب جا بيفتد در غير اين صورت
توفيقى نصيب او نمى شود.3 ـ وجود (ارتباط افقى)در ميان اجزاى هر بيت ، حاكى از استحكام ساختار لفظى و معنوى شعر است و نبودن
اين (ارتباط)، در ذهن مخاطب خلجان ايجاد مى كند چون رابطه منطقى اجزاى بيت را درنمى يابد. ابياتى از
يك غزل عاشورايى امروز را مرور مى كنيم :
روييده از بستر خون ، باغى پر از لاله سرخ
زينب اسير بلا شد در غربت ايل خورشيد
آن دم كه در خون رها بود آن مرد ميدان و آتش
روح بلند وفا بود، آن مرد ميدان و آتش
آن دم كه در خون رها بود آن مرد ميدان و آتش
آن دم كه در خون رها بود آن مرد ميدان و آتش