اى (مكلاّ)! آتش افكندى به اركان جهان
زين معمّا بيخبر، ناخوانده تفسير آمدى (360)!
زين معمّا بيخبر، ناخوانده تفسير آمدى (360)!
زين معمّا بيخبر، ناخوانده تفسير آمدى (360)!
سـيـنه زنى بين مردم به جاى مانده كه در سينه ها و يا در بياض هاى خطّى باقى اسـت و نـگـارنـده (
سـيـّد عـلى مـوسـوى گرمارودى)شعر او و مكلاّ را از روى يكى از همين بـيـاض هـاى خـطـّى كـه در
اخـتـيـار دارد نـقـل مـى كـنـد. بسمل ، مرثيه هاى پر تصوير و بديعى دارد:
صبح عاشورا ستى ؟ يا محشر عظماستى ؟!
بيد مجنون يا كمان ؟ يا قامت زهراستى (361)؟!...)
بيد مجنون يا كمان ؟ يا قامت زهراستى (361)؟!...)
بيد مجنون يا كمان ؟ يا قامت زهراستى (361)؟!...)
قـصـايـد و مـثـنـوى هـاى عـاشـورايـى ، در سـرودن نـوحه هاى عاشورايى مهارتى به سزا داشته كه به
ذكر نمونه اى از آنها بسنده مى كنيم كه داراى آهنگ نادرى است :
شهِ لبْ تشنه بى غمگسارم پدر!
شهيد بى كفن آه اى پدر جان !
شُدَت سربه نى بَر
بر جاى بالين زرت ، واويلا!
سرت بر نيزه چون مه جلوه گر شد، پدر!
به داغت جامه جان ، چاكم اولى
به يكبارشدم خوار
چاك گريبانم نگر، واويلا!
يكى از روى ميدان كن نگاهم ، پدر!
سرشكم ، موج خون انگيخت بر خاك
دم آميزيم انگيز
مژگانْ گهر بيزم ببين ، واويلا!
افغانْ فلك خيزم ببين واويلا!(362)
سُرور سينه محزون زارم ، پدر!
به خونت غرقه تن افتاده عريان
تنت چاك به خون دَر
شد خاك خوارى بسترت ، واويلا!
تنت در لجّه چون بط، غوطه ور شد پدر!
وزين غم بر سر من ، خاكم اولى
نه محرم نه غمخوار
آهنگ افغانم نگر، واويلا!
به سيلاب سرشك و سوز آهم ، پدر!
فغانم برد دود دل بر افلاك
جگر سوزشرر بيز
افغانْ فلك خيزم ببين واويلا!(362)
افغانْ فلك خيزم ببين واويلا!(362)
مـتـاءسّفانه از نظر محتوايى ، حرفى براى گفتن ندارد و تكرار همان مـطـالب مـلالت آور و ذلّت بـارى