حماسه شهادت :
نـصـراللّه مـردانى ، از حضور همه زمينيان آسمانى ، در جاىْ جاى عرصه هاى جنگ تحميلى خـبر مى دهد چرا كه رايحه خون پاك (شهيدان كربلا) را در همه جا پراكنده مى بيند، و در تشييع پيكر صد چاك (لاله ها)ى
عاشورايى از حضور پرشور (فرشته ها) خبر مى دهد:
بخوان حماسه خونين كربلا، با ما
كه شد بسيط زمين جمله همصدا با ما
كه شد بسيط زمين جمله همصدا با ما
كه شد بسيط زمين جمله همصدا با ما
سرِ بريده ، به ميدان عشق مى گويد:
حديث خون شهيدان نينوا، با ما
به داغگاه بهشتى ، فرشته ها با ما
فرات اشك ز چشمان خاك مى جوشد
دوباره ، پيكر صد چاك لاله آوردند
فرات اشك ز چشمان خاك مى جوشد
فرات اشك ز چشمان خاك مى جوشد
استمرار خطّ شهادت :
ذهـن شـاعـران دردآشـنـاى زمانه ما، به گستره اى دست يافته است كه در جاىْ جاى آن و در لحظه يك حادثه شگرف تكرار مى شود و در همه اين تكرارها (زمان)است كه هيچ كاره و (شهادت)است كه حرف آخر را مى زند. سيّد
جلال موسوى . روايتگر اين ماجرا است :
چنين كه نوح ما، طوفان سوارى مى كند امروز
نمى دانم چه طوفان عظيمى باز در راه ست ؟
كه نبض حادثه ، لحظه شمارى مى كند امروز!
شهادت ، باغ ما را آبيارى مى كند امروز
كه نبض حادثه ، لحظه شمارى مى كند امروز!
كه نبض حادثه ، لحظه شمارى مى كند امروز!
اى ، يك (ضربه كارى)دريافت مى كنند، چرا كه تازيانه قهر الهى در دسـتـان آنـهـا اسـت ؛ هـمـان
تـازيـانه اى كه در ديروزِ تاريخ بر گُرده آزادگان شهادت طـلبـى مـى نـشـست كه امروز از قطرهْ قطره
خون پاك آنان شقايقى دميده است كه نشان داغ بر سينه دارد:
يزيد از دست خود، هفتاد و دو شلاّق خواهد خورد!
و هر يك ضربه ، كار زخم كارى مى كند امروز(171)
و هر يك ضربه ، كار زخم كارى مى كند امروز(171)
و هر يك ضربه ، كار زخم كارى مى كند امروز(171)
ايستاده بايد مرد!
شـاعـر امـروز كـه از بـن دنـدان ، مـزه حـضـور در صـحـنـه هـاى رويـارويـى بـا عـوامـل اسـتكبار جهانى را تجربه كرده است ، حضور (مرفَّهان بيدرد) را برنمى تابد، و هـمـيشه در مقابله با (بى تفاوتى
ها)ى غفلت آلوده اين (عزيزان بيجهت)سؤ الى برايش مطرح بوده است :
چرا چو آب ، چنين صاف و ساده بايد مرد؟!
و مثل سايه ، به خاكْ اوفتاده بايد مرد؟!
و مثل سايه ، به خاكْ اوفتاده بايد مرد؟!
و مثل سايه ، به خاكْ اوفتاده بايد مرد؟!
اى مـطـلوب مى رسد كه : اوّل بايد از مرز (خودى خود) گذشت تا به خيل (شهداى راه حق)پيوست و از همين روى ،
به ياران همراه هشدار مى دهد:
اگر كه راه به پايان جاده بايد برد
به گلشنى كه شقايق ، اسير دلتنگى است
قسم به خون شهيدان كه : در سراچه رنگ
چو عاشقانِ ز جان دست شسته ، بايد رفت
چو بيدلانِ دل از دست داده ، بايد مرد
هلا! ز خويش ، در آغاز جاده بايد مرد!
به روى دست ، سر خود نهاده بايد مرد
به رنگِ لاله با داغ زاده ، بايد مرد
چو بيدلانِ دل از دست داده ، بايد مرد
چو بيدلانِ دل از دست داده ، بايد مرد