با من بگو چگونه در آن برزخ كبود
من از گلوى رود شنيدم كه : آفتاب
يك كوفه مى دوم ، به صدايت نمى رسم
ما را ببخش ، ما كه در آنجا نبوده ايم
اى امتداد زخم ! به پهلوى مادرت (259)
ديدند زينبىّ و، نكردند باورت ؟!
مى سوزد از خجالت دستِ برادرت
يعنى : شكسته اند دو بال كبوترت
اى امتداد زخم ! به پهلوى مادرت (259)
اى امتداد زخم ! به پهلوى مادرت (259)
لبْ تشنه داغم ، دلم را با عطش دم كن
با من بيا و از جنون سوختن پر باش
يك جرعه از اندوه بى پايانِ بغضم را
من داغدار نسل فرزندان خورشيدم
گر مى توانى ، پشت فرياد مرا خم كن (260)
از جنس آبم ، آتشى از من فراهم كن
خاكسترم را، نذر فرزندان آدم كن
قربانىِ خونريز شب هاى محرّم كن
گر مى توانى ، پشت فرياد مرا خم كن (260)
گر مى توانى ، پشت فرياد مرا خم كن (260)
مدد ابزار محسوس كلامى ، توضيح مى دهد:
قتلگاهى ست پر از داغ ، نظرها نگران
عطش ، آويخته از ابر شناور در كوه
زير رگبار شقاوت كه فرو مى بارد
سايه افكنده شبِ فاجعه بر دامن دشت
آب ، سر مى كشد از پشت سرِ شعله خاك
ذوالجناح ست كه با زين نگون آمده است
موج صد سلسله اندوه ، گره خورده به هم
در خم حيرت يك مركب تنها، نگران (261)
ظهرِ مجروح ازين داغ مهيّا، نگران
در پىِ رفتن هفتاد و دو دريا، نگران
ايستاده ست تن تشنه صحرا، نگران
جاده نور ازين ظلمت يلدا، نگران
در دلش ، آتشى از آه و دريغا نگران
بى سوار از طرف مقتل مولا، نگران
در خم حيرت يك مركب تنها، نگران (261)
در خم حيرت يك مركب تنها، نگران (261)
ايـن هـمـه فـاجـعـه را نـدارد و اصـولاً در (نـگـرانـى)حالت شديد (دلمـشـغـولى هـا) و (اضـطـراب
هـا) مـوج نـمـى زنـد، ولى زبـان تـصـويـرى غـزل و بـيـان حـسـّى آن ، جـاذبـه هـايـى دارد كـه