شعر عاشورا بازتاب گسترده اى داشته است ولى تصويرى كه ازو در شعر عـاشـورايـى امـروز به كمك شيوه
وقوع ترسيم مى شود، تصويرى كاملاً عاطفى ، دوست داشتنى و در نهايتْ (بيدلانه)است .به ابياتى از غزل پرشور فرخنده شهريارى توجّه كنيد:
مى شناسم آفتاب روشنم !
مى گذارم سر به روى گونه ات
اى فداى دستِ در پا پرورت !
خواندمت در اقتدايى آتشين
آن شهيد شاهدان بى سرت
راستى امشب علىْ اصغر كجاست ؟!
جاى دستش مانده روى گردنم (269)!
مى شناسى ؟! اين گل نيلى ، منم !
مى گذارى سر به روى دامنم ؟!
ايستادم ، پيش چشم دشمنم
كوه ، خم شد در خروش شيونم
ـ آتش شام غريبانت ـ منم
جاى دستش مانده روى گردنم (269)!
جاى دستش مانده روى گردنم (269)!
چه اندازه آن را دلنشين تر ساخته است ، خصوصاً بيت ششم كه بهترين تصوير عاطفى و بيدلانه را دارا است .غـزل عـاشـورايـى (خـواب سرخ)از منصوره عرب سرهنگى در شماره بهترين نمونه هاى سبك وقوع در غزل
عاشورايى امروز است :
بخواب بر سرِ زانوى خسته ام ، سرِ بابا!
دلم گرفت ازين كوچه هاى سرد غريبه
ميان شام سياهى كه يك ستاره ندارد
چرا نبود در آن روز، فرصتى كه خدايا!
چه خوب مى شد اگر مى شد اين پرنده كوچك
صبور باش ! سرت سر بلند باد! مبادا
بخوان براى من امشب درين سكوت خرابه
دلم گرفت ازين كوچه هاى سرد غريبه
مرا ببر به ديارم ، به كوچه هاى مدينه
رسيده بود گل كوچكى به محضر بابا(270)!
رسيده بود گل كوچكى به محضر بابا(270)!
منم ، همان كه صدا مى زديش : دختر بابا!
چه دير آمدى اى سر؟! كجاست پيكر بابا؟!
دلم خوش ست به نور حضور پرپر بابا!
منِ سه ساله شوم پاسدار سنگر بابا؟
ميان خون و پريدن ، فداى باور بابا
نگاه دشمنى افتد به ديده تر بابا
كه خواب سرخ ببينم ، بريده حنجر بابا!
چه دير آمدى اى سر!؟ كجاست پيكر بابا؟!
به خانه مان ، به همان كلبه محقّر بابا
و چند لحظه بعد، آن صداى گريه نيامد
رسيده بود گل كوچكى به محضر بابا(270)!