شرح مبسوط منظومه نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

شرح مبسوط منظومه - نسخه متنی

مرتضی مطهری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

به اين معنى كه اگر شما در پاسخ اين سؤال
ما كه چرا عالم مثلا در اين وقت معين بوده است و نه در ازل شما بگوئيد كه چون زمان در ازل نبوده است و
مرجح حدوث عالم خود وقت و زمان است
ما مى گوئيم نقل كلام به خود زمان مى كنيم كه چرا خود زمان
] 1 ] - اين نكات و مطالب عبارت بودند از : 1 - ايراد بر كلام حاجى در رد نظريه كعبى 2 - نظريه غزالى 3 - نظريه
صدرالمتألهين در مورد حدوث ذاتى همه اجزاء عالم .
--------------------
168
در ازل نبوده است .
اشكال وارد بر كلام حاجى
گفتيم كه اين ايراد ايراد درستى نيست . براى اينكه مى شود گفت اگر مقصود شما از ازل امتداد غيرمتناهى
است يعنى همين امتداد غيرمتناهى اى كه ما در مورد زمانيات تصوير مى كنيم
خوب
لازمه اين حرف[ كعبى]
اين است كه ازلى نبوده است . معنايش اينست كه ازل نبوده است . اصلا ازل ديگر معنى ندارد . ازل آن وقت
معنى دارد كه ما يك زمان غيرمتناهى را در گذشته فرض بكنيم
بگوئيم در ازل آيا چنين چيزى بوده است يا
نبوده است . وقتى كه زمان نبوده است ازل هم نبوده است
اصلا ازل براى ما يك توهم بيشتر نيست . پس اين
نقض وارد نيست كه خود وقت و زمان چرا در ازل پيدا نشد و در لايزال پيدا شد .
ايراد برحرف متكلمين از طريق انفكاك معلول از علت تامه
در لابلاى بحث يك مطلب ديگرى نه به اين عبارتى كه الان عرض مى كنم
بلكه به صورت ان قلت قلت گفته شده و
جواب داده شده است و آن اينكه امثال حاجى ممكن است به متكلم اين گونه ايراد بگيرند كه بگويند بالاخره
تو آيا قائل به انفكاك عالم از حق هستى يا قائل به انفكاك نيستى ؟ يا قائل هستى كه تا خدا بوده است
عالم بوده است يا نه
قائل هستى كه بالاخره يك مرتبه اى را و يك ظرفى را حالا اسم آن ظرف را هر چه مى
خواهى بگذار بايد در نظر گرفت كه در آن مرتبه خدا بوده كه عالم نبوده است و لهذا تو مى گوئى خدا قديم
است و عالم حادث است .
وقتى مى گوئى خدا قديم است و عالم حادث پس تو به يك خلائى و يك
--------------------
169
فصلى ميان خدا و عالم قائل هستى كه او را قديم مى دانى و اين را حادث مى دانى و لهذا مى گوئى او بود و
عالم نبود . وقتى مى گوئى (( او بود و عالم نبود )) پس به يك نوع انفكاك و يك نوع فصل ميان علت و معلول
قائل هستى
اشكال اين است كه تو چگونه مى توانى فصل و جدائى ميان علت تامه و معلول را تصور كنى ؟ و
لهذا [ يعنى به دليل قائل بودن به همين فصل و انفكاك] آنها هم كه به (( امتداد موهوم )) معتقد هستند اگر
چه مى گويند زمان خودش چون جزء عالم است پس خود زمان هم حادث است ولى بالاخره در عين حال مى گويند ((
كان الله ولم يكن معه شى ء )) . اين (( كان الله ولم يكن معه شى ء )) يعنى اينكه : كان الله فى القدم يا كان
الله فى الازل حالا هر اسمى كه مى خواهيد روى آن بگذاريد
از نظر ما اشكالى ندارد ولم يكن معه عالم ثم
وجد العالم .

/ 1039