از خاموشی

فریدون مشیری

نسخه متنی -صفحه : 49/ 28
نمايش فراداده

عمر ويران

ديوار سقف ديوار

اي در حصار حيرت زنداني

اي درغبار غربت قرباني

اي يادگار حسرت و حيراني

برخيز

اي چشمه خسته دوخته بر ديوار

بيمار بيزار

تو رنگ آسمان را

از ياد برده اي

از من اگر بپرسي

ديري است مرده اي

برخيز

خود را نگاه کن به چه ماني

غمگين درين حصار به تصوير

اي آتش فسرده

نداني

با روح کودکانه شدي پير

يک عمر ميز و دفتر و ديوار

جان ترا سپرد به ديوان

پاي ترا فشرد به زنجير

برخيز

بيرون از اين حصار غم آلود

جاري است زندگاني جاري است

دردا که شوق با تو غريبه است

دردا که شور از تو فراري است

برخيز

در مرهم نسيم بياويز

هر چند زخم هاي تو کاري است

آه اين شيار ها که پيشاني است

خط شکست هاست

در برج روح تو

کزپاي بست روي به ويراني است

خط شکست ها ؟

نه که هر سطرش

طومار قصه هاي پريشاني است

اي چشم خسته دوخته بر ديوار

برخيز و بر جمال طبيعت

چشمي مان پنجره واکن

همچون کبوتر سبکبال

خود را به هر کرانه رها کن

از اين سياه قلعه برون آي

در آن شرابخانه شنا کن

با يادهاي کودکي خويش

مهتاب را به شاخه بپيوند

خورشيد را به کوچه صدا کن

برخيز

اي چشم خسته دوخته بر ديوار

بيمار

بيزاره

بيرون ازين حصار غم آلود

تا يک نفس براي تو باقي است

جاي به دل گريستنت هست

وقت دوباره زيستنت نيست

برخيز