از خاموشی

فریدون مشیری

نسخه متنی -صفحه : 49/ 32
نمايش فراداده

ساقي

کاش مي ديدم چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است

آه وقتي که تو لبخند نگاهت را

مي تاباني

بال مژگان بلندت را

مي خواباني

آه وقتي که توچشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوي اين شتنه جان سوخته مي گرداني

موج موسيقي عشق

از دلم مي گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم مي گردد

دست ويرانگر شوق

پرپرم مي کند اي غنچه رنگين پر پر

من در آن لحظه که چشم تو به من مي نگرد

برگ خشکيده ايمان را

در پنجه باد

رقص شيطان خواهش را

در آتش سبز

نور پنهاني بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابديت را مي بينم

بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست

کاش مي گفتي چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است