بوستان سعدی

مصلح بن عبدلله سعدی

نسخه متنی -صفحه : 272/ 97
نمايش فراداده

حكايت

  • جوانى به دانگى كرم كرده بود به جرمى گرفت آسمان ناگهش تگاپوى تركان و غوغاى عام چو ديد اندر آشوب، درويش پير دلش بر جوانمرد مسكين بخست برآورد زارى كه سلطان بمرد به هم بر همي سود دست دريغ به فرياد از ايشان برآمد خروش پياده بسر تا در بارگاه جوان از ميان رفت و بردند پير بهولش بپرسيد و هيبت نمود چو نيك است خوى من و راستى برآورد پير دلاور زبان به قول دروغى كه سلطان بمرد ملك زين حكايت چنان بر شكفت وز اين جانب افتان و خيزان جوان يكى گفتش از چار سوى قصاص به گوشش فرو گفت كاى هوشمند يكى تخم در خاك ازان مي نهد جوى باز دارد بلائى درشت حدي درست آخر از مصطفاست عدو را نبينى در اين بقعه پاى بگير اى جهانى به روى تو شاد كس از كس به دور تو بارى نبرد تويى سايه ى لطف حق بر زمين تو را قدر اگر كس نداند چه غم؟ تو را قدر اگر كس نداند چه غم؟
  • تمناى پيرى بر آورده بود فرستاد سلطان به كشتنگهش تماشا كنان بر در و كوى و بام جوان را به دست خلايق اسير كه بارى دل آورده بودش به دست جهان ماند و خوى پسنديده برد شنيدند تركان آهخته تيغ تپانچه زنان بر سر و روى و دوش دويدند و بر تخت ديدند شاه به گردن بر تخت سلطان اسير كه مرگ منت خواستن بر چه بود؟ بد مردم آخر چرا خواستي؟ كه اى حلقه در گوش حكمت جهان نمردى و بيچاره اى جان ببرد كه جرمش ببخشيد و چيزى نگفت همى رفت بيچاره هر سو دوان چه كردى كه آمد به جانت خلاص؟ به جانى و دانگى رهيدم ز بند كه روز فرو ماندگى بر دهد عصايى شنيدى كه عوجى بكشت كه بخشايش و خير دفع بلاست كه بوبكر سعدست كشور خداى جهاني، كه شادى به روى تو باد گلى در چمن جور خارى نبرد پيمبر صفت رحمه العالمين شب قدر را مي ندانند هم شب قدر را مي ندانند هم