چشمه خورشید

مصطفی دلشاد تهرانی

نسخه متنی -صفحه : 273/ 137
نمايش فراداده

همانا خداى سبحان ياد خود را صيقل دلها قرار داده است. دلها بين وسيله از پس ناشنواييب شنوا و از پس نابينايى بينا و از پس ستيزه جويى و سركشى رام مى گردند و همواره چنين بوده و هست كه خداوند- كه بخششهاى او بى شمار است و نعمتهايش بسيار- در ر برهه اى از زمان و در زمانهايى كه پيامبرى در ميان مردم نبوده است، بندگانى داشته و دارد كه در سر ضمير آنان با ايشانراز مى گويد و از راه عقلهايشان با آنان تكلم مى كند. آنان چراغ هدايت را به نور بيدارى گوشها و ديده ها و دلها برافروخته اند. آنان ايام خدا را فراياد مردمان مى آورند و ايشان را از بزرگى و جلال او مى ترسانند. همانند نشانه هايند كه در بيابانهاى بى نشان برپايند. آن كه راه ميانه را پيش گيرد، بستايندش و به نجات مژده دهندش و آن كه راه راست يا چپ را پيش گيرد، روش وى را زشت شمارند و از تباهى اش برحذر دارند و اين چنين، چراغ ظلمتها بوده اند و راهنما در شبها. و همانا ياد خدا را مردمانى است كه آن ياد، آنان را جايگزين زندگى "جهانى فانى" است. نه بازرگانى سرگرمشان ساخته و نه داد و ستدى ياد خدا را از دل آنان انداخته. روزهاى زندگى را بدان مى گذرانند و نهى و منع خدا را "در آنچه حرام فرموده" به گوش بيخبران مى خوانند. به داد فرمان مى دهند و خود از روى دادكار مى كنند و از كار زشت بازمى دارند و خود از زشتكارى به كنارند. گويى دنيا را سپرى كرده و به آخرت درند و آنچه از پس دنياست ديده اند و بر نهان برزخيان آگاهند كه چه مدتى است در آن به سر مى برند و قيامت وعده هايش را براى آنان محقق داشته است و انان براى مردم دنيا پرده از آن برداشته اند. گويى مى بينند آن را كه مردم نمى بينند و مى شنوند آن را كه مردم نمى شنوند.

پيشواى موحدان چون آيه ى "يا ايها الانسان ما غرك بربك الكريم" [ قرآن، انفطار 6. ]

"اى انسان، چه چيز تو را درباره ى پروردگارت مغرور ساخته"؟ را تلاوت كرد فرمود:'ادحض مسوول حجه و اقطع مغتر معذره، لقد ابرح جهاله بنفسه. يا ايها الانسان، ما جراك على ذنبك و ما غرك بربك و ما انسك بهلهكه نفسك؟ اما من دائك بلول، ام ليس من نومتك يقظه؟ اما ترحم من نفسك ما ترحم من غيرك؟ فلربما ترى الضاحى من حر الشمس فتظله، او ترى المبتلى بالم يمض جسده فتبكى رحمه له! فما صبرك على دائك و جلدك على مصابك و عزاك عن البكاء على نفسك و هى اعز الانفس عليك! و كيف لا يوقظك خوف بيات نقمه و قد تورطت بمعاصيه مدارج سطواته! فتداو من داء الفتره فى قلبك بعزيمه و من كرى الغفله فى ناظرك بيقظه و كن لله مطيعا و بذكره آنسا. و تمثل فى حال توليك عنه اقباله عليك، يدعوك الى عفوه و يتغمدك بفضله و انت متول عنه الى غيره فتعالى من قول ما اكمره! و تواضعت من ضعيف ما اجراك على معصيته! و انت فى كنف ستره مقيم و فى سعه فضله متقلبق. فلم يمنعك فضله و لم يهتك عنك ستره، بل لم تخل من لطفه مطرف عين فى نعمه يحدثها لك، او سيئه يسترها عليك، او بليه يصرفها عنك، فما ظنك به لو اطعته...' [ نهج البلاغه، كلام 223. ]

حجت شخص گناهكار بى پايه ترين حجت و عذرش ناپذيرفته ترين عذر است و بى گمان براى نادان ماندن خود اصرار نموده است. اى انسان، چه چيز تو را بر گناه كردنت دلير گردانيده و چه چيز تو را به پروردگارت به غرور آورده و چه چيز تو را به به تباه كردن خويش مانوس ساخته؟ آيا درد تو را بهبودى يا خواب تو را بيدارى نيست؟ تو كه بر ديگرى مهربانى، چرا در كار خود واميمانى؟ بسا كه يكى را در تابش آفتاب بينى و او را به سايه آرى، يا بر گرفتارى گه بيمارى وى را گداخته از روى رحمت اشك بارى! پس چه چيز تو را بر درد خود شكيبا نموده و در مصيبت توانايى بخشيده و در گريستن بر نفس خويش كه نزد تو گرانبهاترين جانهاست، به شكيبايى ات امر فرموده؟ و چگونه بيم كيفرى بيدارت نمى سازد كه شبانگاه بر تو بتازد؟ در حالى ه با نافرمانى خدا خود را تباه ساخته اى و در پنجه ى قهرش انداخته اى. پس سستى دل را با پايدارى درمان كن و خواب غفلت ديده ات را به بيدارى. و طاعت خدا را بپذير و به ياد او انس گير. و به خاطر آر آنگاه كه تو روى از او گردانده اى، او روى به تو گرداند و تو را به خواستن بخشايش از خود مى خواند و امعه ى كرم خويش بر تو مى پوشاند و تو از او رويگردانى و ديگرى را خواهانى. پس چه نيرومندى است و بزرگوار و چه ناتوانى تو و بى مقدار و چه گستاخ در نافرمانى پروردگار. در سايه ى پوشش او مى آرامى و در پهنه ى بخشايش او مى خرامى، نه بخشش خويش را از تو بريده و نه پرده ى خود را بر تو دريده، بلكه چشم برهم زدنى بى احسان او به سر نبرده اى، در نعمتى كه بر تو تازه گردانيده، با گناهى كه بر تو پوشانيده، يا از بلاييت رهانيده. "با نافرمانى اين چنين به نعمتش اندرى" پس چه گمان بدو برى، اگر وى را فرمان برى؟