[ 137 ] يزيد را ميدانيد » و اين مسئله بديهى را ابراز نميكند كه : آرى ، چون سابقه يزيد براى همه روشن است ، زمامدارى او را بدبختى همه جوامع اسلامى ميدانند .
پس از مقدارى بافندگى و چشم بندى هايى كه معاويه به راه مياندازد ،
ابن عباس ميخواهد پاسخ معاويه را بگويد ، امام حسين عليه السلام به او اشاره ميكند كه ساكت باش . آنگاه خود امام بر ميخزد و حمد و ثناى خداوندى را بجاى ميآورد و درود بر پيامبرش ميفرستد و ميفرمايد : « اى معاويه ، روشنائى بامداد ، سياهى ذغال را آشكار ساخته و روشنائى آفتاب چراغ هاى ناچيز را از كار انداخته است . تو در سخنانت افراط و تفريط و تعدى از حق نمودى . . . .
شيطان نصيب خود را از سخنانت برداشت . . . آيا ميخواهى مردم را درباره فرزندت يزيد بفريبى ؟ گوئى تو ميخواهى چيز پوشيده اى را توصيف كنى ،
يا توضيحى درباره چيزى بدهى كه از ديدگان مردم بدور است ، يا مطلبى را ميگوئى كه تنها تو درباره آن دانا هستى و هيچكس درباره آن چيزى نميداند يزيد خود حقيقت خويشتن را كه رأى و عقيده اش را اثبات ميكند ، فاش ساخته است . تو درباره يزيد سخنانى را بگو كه او بر خود پذيرفته و شخصيتش آنها را نشان ميدهد ، زندگى او در سير و سياحت در سگ هايى است كه بيكديگر هجوم ميآورند ، او عمر خود را با كنيزهاى خواننده و نوازنده و لهو و لعب سپرى كرده است . اين كار را رها كن ، بس است براى تو و بال سنگينى كه بگردن گرفته اى و خدا را با آن وزر و وبال سنگين ملاقات كنى براى تو كفايت ميكند . سوگند به خدا همواره كار تو در آميختن باطل با ظلم و خفه كردن مردم ستمديده بوده است مشك هاى خود را پر كرده اى ، بس است ، ميان تو و مرگ چيزى جز چشم بهم زدن نمانده است . . . »
برخى از محققان را عقيده بر آن است كه مقاومت و مخالفت شديد معاويه وصف آرايى خلاف قانون وى در برابر امير المؤمنين عليه السلام ، تنها مستند بر مقام پرستى او نيست ، بلكه مستند به احساس حقارت شديدى است كه در زندگى خود از موضوع موبوط به نسبش داشته است . ابن ابى الحديد از زمخشرى نقل ميكند كه « معاويه به چهار مرد منسوب بوده است :
1 مسافر بن ابى عمرو ، عمارة بن الوليد ، عباس بن عبد المطلب ، و صباح خواننده و نوازنده عمارة بن الوليد . ابو سفيان مردى زشت صورت و كوتاه قد و صباح [ 139 ]
مزدور ابو سفيان جوان و زيبا بوده است و هند مادر معاويه او را تحريك به خود كرده است . . . و گفته اند : عتبة بن ابى سفيان نيز از صباح بوده است . . . »