[ 165 ] از طرف ديگر تمدن بنا بر تعريف دوم كه عبارتست از تحصيل محض قدرت و امتياز بدون توجه به عنصر دوم كه انسان است ، براى ادامه حيات خود ، مجبور ميشود هدونيستى يعنى لذت پرستى را تا حد هدف زندگى انسانى بالا ببرد . حال عوامل اين لذت را آلام و ناگواريهاى چه كسانى تأمين خواهند كرد ، در تمدن بمعناى دوم مطرح نيست . بنظر ميرسد امثال نويسنده عبارات گذشته در دوران ما ، اهميت خيلى فراوان به معلول هايى ميدهند كه در ديدگاه آنان قرار گرفته اند . از نظر منطق علمى هر چه زودتر ، اين متفكران بايستى سراغ آن فلسفه ها را بگيرند كه « انسان را گرگ انسان » توماس هابس ميداند و « انسان را صياد انسان » بنا به نقل هاينروت معرفى ميكند و با نشان دادن و اثبات كردن اين حقيقت كه « قدرت ها و امتيازات بايستى به نفع انسانها تعديل و مورد بهره بردارى قرار بگيرند » قدرت واقعى انسانى را به ثبوت برسانند . قدرت و امتيازاتى كه در راه اثبات هستى و پيشرفت جامعه اى معين ديگر انسانهاى جوامع را به نابودى ميكشاند ، ناتوان تر از آن زنبور عسل است كه توانائى زندگى دسته جمعى را دارا ميباشد .
براى توضيح اين مطلب ، مثال فردى را هم ميتوانيم در نظر بگيريم :
فردى را فرض كنيد كه داراى شكلى از اشكال قدرت است ، او ميتواند با آن قدرت ، فردى ديگر را نابود بسازد . او با نابود كردن فردى ديگر ، چنين تصور ميكند كه دائره موجوديت او وسيع تر گشته ، بدون عامل مزاحم خواسته هاى خود را جامعه عمل ميپوشاند . فردى ديگر را در نظر ميگيريم كه داراى همان قدرت است و ميتواند فردى را كه بظاهر مزاحم خود مى بيند ، از بين ببرد ، ولى اين فرد با درك اين حقيقت كه طعم حيات براى طرف مقابلش همان طعم را دارد كه خود از حيات خويشتن مى چشد . و با درك اين كه ضمنا با وجود فرد مقابل ، ابعاد موجوديت من هم گستردگى و تعمق بيشترى بدست خواهد آورد ، در نتيجه موجوديت او را مانند موجوديت خود مى پذيرد ، زيرا [ 166 ] بنابر اين فرض ، فرد مزبور ، از زندگى شخصى محدود خود فراتر رفته ، با موجوديت دو فردى زندگى ميكند . حال ، اين سئوال جدى مطرح ميشود :
فرد اول داراى قدرت بيشتر است كه از پذيرش موجوديت فرد ديگر ناتوان است ، يا فرد دوم كه با پذيرش طرف مقابل و تحمل وجود آن ، زندگى ميكند ؟
قطعا فرد دوم داراى قدرت بيشترى است كه به اضافه قدرت طبيعى ، از رشد و كمال انسانى نيز برخوردار است . همين طور است حال تمدن هايى كه در گذشته به وجود آمده و از بين رفته اند . بنابر اين ميتوان گفت : هر تمدنى از تمدن هاى بيست و يك گانه 1 گذشته اگر قدرت تحمل زندگى جوامع ديگر را نداشته ، تمدن به معناى حقيقى آن كه عبارتست از « تشكل انسانها با روابط عالى و اشتراك همه افراد و گروه هاى جامعه در پيشبرد اهداف مادى و معنوى آن ، در همه ابعاد ممكن » نبوده ، بلكه تحصيل قدرت و امتيازى بوده است كه مدتى از زمان ، ابعاد محدودى از انسانهاى جامعه خود را شكوفا نموده است .
ما تنها با نظر به جزئى از تعريف صحيح تمدن ( اهداف مادى و معنوى جامعه در همه ابعاد ممكن ) است كه ميتوانيم عوامل و مظاهر تمدن را از « خود هدفى » و « خود محورى » به « انسان محورى » تغيير داده كمال و تكاملى را كه از تمدن ها انتظار داريم ، قابل وصول بسازيم .