اين خاصيت هم مانند يك نتيجه منطقى براى نيكى به ارحام گوشزد شده است . بطور طبيعى بريدن و گسيخته شدن افرادى از انسانها كه شاخه ها و شكوفه هاى يكدرخت را تشكيل ميدهند ، يك جريان روانى تيره و مزاحم را اگر چه بدون آگاهى در سطوح عميق روان آن افراد به وجود ميآورد . اين جريان مخفى مانند عقده هاى روانى بدون اينكه خود را نشان بدهند ، مشغول فعاليت ميباشند . آيا احتمال نميرود كه اندوه ها و غم هاى متناوبى كه فضاى درون آدميان را بدون علت روشن فرا ميگيرند ، ناشى از بيگانگى شاخه هاى درخت دودمان از يكديگر باشند ؟ بهر حال جريان روانى مزبور و احساس تنهائى و بيگانگى از ديگر افرادى كه در ريشه و ساقه و آبيارى و تغذيه شركت مستقيم يا غير مستقيم دارند ، آدمى را در معرض گرفتارى ها قرار خواهد داد . واقعيات آنچنانكه هستند ، در ديدگاه اين فرد بيگانه از ريشه و شاخه هاى متحد در آن ريشه ، مشوش و در هم و بر هم خواهند بود . آيا احتمال نميدهيد بعضى از ريشه هاى روانى خودكشى ها در برخى از كشورهاى پيشرفته از نظر آسايش مادى ، كه خودشان آن پيشرفتگى را تمدن ناميده اند ، مستند به اين نوع بيگانگى بيرحمانه بوده باشد ؟